بایگانی رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت آخر

رمان خان هوس باز پارت آخر

20 بهم 97

  به زور خودمو کشوندم دم در ، تمام تنم درد میکرد، جای زخمام تیر میکشید، میخواستم با چشمام ببینم که خواهرم نجات پیدا کرده خودمو سر دادم روی زمین و رفتم سمت پله ها، جونم داشت بالا میومد، حالت تهوع و سرگیجه داشتم، صدای گریه تمنا بلند شده بود، دهنم پر خون بود نمیتونستم حرف بزنم، توی حال بی...

رمان خان هوس باز پارت ۱۷

رمان خان هوس باز پارت ۱۷

17 بهم 97

    گلناز دیگه نمیتونستم طاقت بیارم عملا با هم رابطه دارن حتی اگه یک در هزار شک داشتم حالا با شنیدن این حرف شکم به یقین تبدیل شده بود.. سرتو بزار رو پام.. وای خدایا باورم نمیشد.. فقط خدا حالمو میدونه.. بلند شدم و از پنجره نیم نگاهی کردم افراخان:اگه تو نبودی چه جوری آروم میشدم؟ هر دفعه میام...

رمان خان هوس باز پارت ۱۶

رمان خان هوس باز پارت ۱۶

16 بهم 97

    گلناز لباسمو که عوض کردم رو به مامان گفتم راستی مامان…افراخان میگه برای بچه پرستار بگیریم.‌.. مامان:آخه چرا؟کم دردسر کشیدی ؟تازه شر این زن ارباب وارش کم شده حالا میخوای یه زن دیگه بیاری تو خونه که چی که پرستار بچه باشه؟ آخه این بچه پرستار میخواد دختر ؟بچم عین گل میمونه اصلا اذیت نداره… میدونم مامان…تو خیال...

رمان خان هوس باز پارت ۱۵

رمان خان هوس باز پارت ۱۵

15 بهم 97

    افراخان با دیدن چهره ب رنگ پریده و موهای بهم ریخته و صورت کبود و خونی وارش جا خوردم دستش که به تخت بسته شده بود رو اونقدر کشیده بود که اون از دستش می‌ریخت… دلم آتیش گرفت من با این زن چه کرده بودم با نفرتی عمیق نگاهم میکرد شروع کرد به فحش دادن… وارش: توی بی...

رمان خان هوس باز پارت ۱۴

رمان خان هوس باز پارت ۱۴

14 بهم 97

  خداوند… انگار بعضی ها را ،خیلی با حوصله آفریده! از عشق ،از محبت،صبر،وفاداری،معرفت به مقدار زیاد در وجودشان گذاشته… اصلا این بعضی ها انگارصرفا برای خوب شدن حالمان آمده اند… نه نقش بازی می کنند نه ادا در می آورند. وقتی تمام درها به رویت بسته می شود یک نگاهشان کافیست برای روزها آرامشت یک حرفشان یک خنده شان...

رمان خان هوس باز پارت ۱۳

رمان خان هوس باز پارت ۱۳

13 بهم 97

  افراخان کتاب مورد علاقمو از کتابخونه برداشتم و از در مخفی اشپزخونه به سمت باغ رفتم و روبه روی درخت بلوطی جای همیشگی نشستم جای شکر داشت که گلناز حرفمو باور کرده بود و تا الان سراغی از پدرش نمیگرفت اما تا کی… بالاخره که میفهمه و اون روز خون به پا میکنه… غرق در افکار خودم بودم که...

رمان خان هوس باز پارت ۱۲

رمان خان هوس باز پارت ۱۲

12 بهم 97

  افراخان خواهش میکنم ولم کن بزار بخوابم دستشو بالاتر اورد و روی سینه هام گذاشت : – گلناز دلم بدجور هوای بدنتو کرده هوس بوی تنتو کردم بزار اروم بگیرم – صورتم توهم جمع شد سعی کردم پسش بزنم اما بی فایده بود سرشو تو گودی گردنم فرو برد و زمزمه کرد : میدونی چند وقته باهم رابطه نداشتیم...

رمان خان هوس باز پارت۱۱

رمان خان هوس باز پارت۱۱

11 بهم 97

  _خوب تو چی گفتی؟! _گفتم نه وارش پوزخندی زد و گفت: _پس خیالش رو راحت کردی متعجب گفتم: _یعنی چی؟! _خیالش راحت شده تو دیگه عاشق افراخان نیستی و مانع یا تهدیدی براش نیستی _وارش تو از نازنین چی میدونی _خیلی چیزا _میشه به من هم بگی _نه فعلا وقتش نیست وقتش شد میگم بهت کلافه پووفی کشیدم متنفر...

رمان خان هوس باز پارت۱۰

رمان خان هوس باز پارت۱۰

10 بهم 97

    نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی لب زدم: _نازنین؟! بهم خیره شد و با نازی که تو صداش داشت لب زد: _جانم؟! _دیگه هیچوقت به خودت اجازه نده گلناز رو ناراحت کنی یا سئوالی رو که ناراحت میشه ازش بپرسی فهمیدی؟ با بهت لب زد: _چی؟! _واضح گفتم حرفم و! شکه لب زد: _بخاطر اون دختر رعیت با...

رمان خان هوس باز پارت ۹

رمان خان هوس باز پارت ۹

08 بهم 97

  بعد از رفتن خاله خانوم متعجب رو به آمله خانوم لب زدم: _پس دخترش کجاست؟! _دخترش نیومده مثل اینکه آهانی گفتم و به روبروم خیره شدم دوباره به سمت آمله خانوم چرخیدم و لب زدم _آمله خانوم؟! _جانم دخترم؟! _خاله خانوم که خیلی جوون چجوری افراخان و بزرگ کرده پس!؟ آمله خانوم لبخندی زد و گفت: _خاله خانوم پونزده...

x