بایگانی رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو پارت 16

رمان آخرین سرو پارت 16

19 نوامبر 18

  پدر ! بگذار تا میراث تو برای من بخشش دستان سخاوتمند تو باشد! همان دستانی که تا یاد دارم، همواره میبخشیدند نه آنکه با جور میستاندند … بگذار تا همه ی سهم من از آنچه که قرار است از تو برای من بماند، رسم جوانمردی و غیرت تو باشد نه آیین نامردی و جفاکاری! میخواهم وارث مردی باشم که...

رمان آخرین سرو پارت 15

رمان آخرین سرو پارت 15

18 نوامبر 18

  میدانستم رویارویی با اوچقدربرایم دردناک خواهد بود … میدانستم که هرگز تحمل آن را نخواهم داشت که بتوانم در چشمهایش نگاه کنم وبگویم که “دیگر هرگز و تا ابد دوستت نخواهم داشت!…” حس دردناک وکشنده ای بود، ميخواستم فریبش دهم و به سادگی از او بگذر! در دل هیچ حسی از تنفر نسبت به او نداشتم که به واسطه...

رمان آخرین سرو پارت 14

رمان آخرین سرو پارت 14

17 نوامبر 18

  دری در مقابلم گشوده شد ونوری از ورای آن چهار چوب رنگ باخته ی آهنی بر قلبم تابید دو کبوتر روی زمین ، درست وسط باغچه خلوت كرده بودند… خلوتشان که بهم خورد یکی پرید و رفت و آن دیگری هنوز سرجایش باقی ماند و هجرت غم انگیز جفتش را نظاره میکرد… نسیمی وزیدن گرفت و تن داغ و...

رمان آخرین سرو پارت 13

رمان آخرین سرو پارت 13

15 نوامبر 18

  “ماهی دارم میمیرم…دارم خفه میشم ! دلم برات تنگ شده! میخوام ببینمت…میخوام باهات حرف بزنم” همه تنم لرزید و قلبم لغزید و کف دستم افتاد. گیج ومنگ چند مرتبه متن پیامش را خواندم گاهی فكر كردم شاید این پیام اشتباهی ارسال شده است!…بعد میگفتم نه نوشته ماهی !من را صدا کرده… بعد گفتم شاید این پیام از طرف شخص...

رمان آخرین سرو پارت 12

رمان آخرین سرو پارت 12

14 نوامبر 18

چند شب بود که بابا حتی شبها هم خانه نمی آمد. دلیل نیامدنش راهم به حساب گرفتاری های اخیر وسر وسامان دادن به وضع نا به سامان حجره میگذاشت. دلیل خوبی بود برای توجیه اینکه از خانه فراری باشد! مامان و آمنه هم این دلیل پوچ و واهی را به راحتی می پذیرفتند. اما من دلیل رفتارهای آن روزهایش را...

رمان آخرین سرو پارت 11

رمان آخرین سرو پارت 11

12 نوامبر 18

  كسى محکم به در لگد و زد قبل از اینکه بتوانم حرکتی کنم پیرزن بار دیگر وارد اتاق شد. همان جا روی زمین نشسته بودم و دستهايم را از شرم روی قسمتهای برهنه ی بدنم قرار دادم… نیشخندی زد وسینی را که در دست داشت روی میز فرسوده ى کنار تخت گذاشت و در همان حال که میخندید گفت:...

رمان آخرین سرو پارت 10

رمان آخرین سرو پارت 10

11 نوامبر 18

  وبعد بدون اینکه منتظر بماند تا حرف بزنم در چشم هايم نگاه کرد وگفت: – خجالت نمیکشی دختر! گنده شدی خیر سرت داری میری خونه ی شوهر!! هنوزم وایمیسی فال گوش پشت در حرفهای دیگرونو گوش میدی؟! خنده ام گرفت ، با لبخندی آمیخته با شرمندگی گفتم: – به خدا نمی خواستم یواشکی حرفاتونو گوش کنم… اما شد دیگه...

رمان آخرین سرو پارت 9

رمان آخرین سرو پارت 9

10 نوامبر 18

پس بدون درنگ شروع به تعریف کردم ماجرای پسر درختی وحرفهايش و تعقیب کردن ها وحضور مداومش را گفتم در آخر هم رو به آمنه کرده وگفتم: – ننه خودتم اونو دیدی!… یادته یه بار گفتی یه جوونی دم درخونه روزنامه به دست دیدی وایساده ؟ با نگرانی سرش را خاراند و گفت: – آره ننه انگار یه چیزایی یادم...

رمان آخرین سرو پارت 8

رمان آخرین سرو پارت 8

09 نوامبر 18

دودستی جلوی دهانم را محکم گرفتم تا مبادا بغضم بترکد ! مبادا کاری از من سر بزند که بابا بفهمد من او را ديدم! مبادا غرورش زخمی شود!… مبادا…. همانطور آرام وبی صدا به سمت اتاقم برگشتم گنگ وحزن آلود به نقطه ای خیره شدم حتی برای یک لحظه هم تصویرش وصدای گریه اش از خاطرم دور نمیشد… در خود...

رمان آخرین سرو پارت 7

رمان آخرین سرو پارت 7

08 نوامبر 18

  میخ فولادی کوچکی پیدا کردم گوشت کوب را هم از داخل کشوی آشپزخانه بیرون کشیدم . قفس را از روی میز برداشتم و به طرف اتاق حرکت کردم؛ اندازه ی چند دقیقه همانطور انگشت به دهان متفکرانه وسط اتاق ایستاده و خوب دور تا دور اتاق را بر انداز کردم… سرانجام نقطه ی مناسبی پیدا کردم؛به سرعت صندلی را...