بایگانی رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو پارت ۴۱

رمان آخرین سرو پارت ۴۱

27 دی 97

    چهار روز تمام در بی خبری مطلق باز با خود فکر می کردم که آیا این‌ منم‌ که هنوز زنده ام و هنوز هم می توانم‌ نفس بکشم؟!منی که هرگز تصور نمی کردم که بی سرو، بدون او حتی به اندازه ی دقیقه ای زنده باشم. بی سرو بودن یعنی یک مرگ تدریجی یک مردن عمیق که در...

رمان آخرین سرو پارت ۴۰

رمان آخرین سرو پارت ۴۰

23 دی 97

  – سهیلا تو بهم بگو الان باید چیکار کنم؟ -صبر ماهی جونم، فقط صبر کن. – نمی تونم سهیلا.کاسه ی صبرم لبریز شده، پاهام تاول زد بسکه چند ساعت تموم, همینطوری تو همین یه گُله جا راه رفتم. اشكام هم دیگه تموم شده سهیلا،به خدا دارم می میرم! دارم دق می کنم! – به خدا توکل کن خواهرم، نا...

رمان آخرین سرو پارت ۳۹

رمان آخرین سرو پارت ۳۹

19 دی 97

    مثل طفلی ناآرام که برای به پایان رسیدن شب و رسیدن فردا انتظار می کشید تا بالاخره در سپیدی صبح به آنچه که دیر زمانی انتظارش را کشیده و به او وعده داده شده بود، برسد، برای فرا رسیدن صبح دقیقه شماری می کردم.بی قرار بودم. با اینکه هیچ وعده ای به من داده نشده بود و اصلا...

رمان آخرین سرو پارت ۳۸

رمان آخرین سرو پارت ۳۸

15 دی 97

    روي نيمكت كهنه و زنگ زده پارک نشسته بودم و آرام و بی صدا بازی چند پرنده را تماشا می کردم. بی خیالی، بی دغدغگی و آرامشی که داشتند حس حسادتم را برانگیخت. عجب بیچاره ای شده بودم من که حتی به بازی چند پرنده حسادت می کردم!تشنه ی یک جرعه آرامش بودم ، آرامشی که حقم بود...

رمان آخرین سرو پارت ۳۷

رمان آخرین سرو پارت ۳۷

03 دی 97

  مرد خوب من خیلی زودتر از همیشه بیدار شده بود. اولین روز كاري اش را شروع مي كرد و من حتي قبل از رفتنش دلم برایش تنگ مي شد! دل تنگ مردی که برای بقای خانواده، برای سر پا نگه داشتن یک زندگی آن گونه از تمامی تعلقاتش می گذشت و خودش را به آب و آتش می زد...

رمان آخرین سرو پارت ۳۶

رمان آخرین سرو پارت ۳۶

26 آذر 97

دنیایم آنقدر متفاوت شده بود که در عین تفاوت و بی آلایشی، هرگز یادم نمی رود زمانی را که سرو یک گوشه روی لبه تختی که خیلی زود تغییر کرده بود نشسته، دست هایش را از طرفین روی لبه ی تخت گذاشته و چهره اش یک طور خاص شده بود. طوری که برای اولین بار بود که چهره ی او...

رمان آخرین سرو پارت ۳۵

رمان آخرین سرو پارت ۳۵

23 آذر 97

به سرعت بازگشتم. هنوز وجودم پر از احساسی ناب ناب بود. حرف های قشنگ سرو، نوید شروع یک زندگی ساده و عاشقانه را مي داد . شوقش را برای خوشبخت کردنم می دیدم، آرزوهایش را که بکر بکر بود دوست داشتم، عاشق رفتارهای مردانه اش می شدم!حتی لحظه اي که اگر شالم عقب می رفت یا ناخواسته با راننده ی...

رمان آخرین سرو پارت ۳۴

رمان آخرین سرو پارت ۳۴

19 آذر 97

برای بخشش بی حدش سخاوت بی اندازه اش پر پر شدم !گفتم : _ نه معامله باید حلال باشه ؛یا قبول کن یا نه. حرفی نزد، انگار معامله را پذیرفته بود. بلند شدم و کیفم را باز و آنچه را که وعده کرده بودم را برداشته و به او دادم.طفلی طوری رفتار می کرد انگار آنچه را که می دید...

رمان آخرین سرو پارت ۳۳

رمان آخرین سرو پارت ۳۳

18 آذر 97

ياحق دستم را كه بلند کردم؛ اتومبیلی بلافاصله توقف کرد… چرا نشانی خانه را دادم؟ چرا به این زودی فراموش کرده بودم درد بی خانمانی ام را ؟! بر حسب عادت بود یا دلبستگی که هنوز مرا به آن سو و به آن نقطه از شهرم می کشاند، نمی دانم! نقطه ای که روزگاری نه چندان دور ماوایم بود، خانه...

رمان آخرین سرو پارت ۳۲

رمان آخرین سرو پارت ۳۲

15 آذر 97

    نگاه خسته ام از همان جا ،میان تختی که تن خیسم را میانش رهانیده بودم غريبانه حول اتاقی که خالی از او بود می چرخید و نبودنش را فریاد می کشید. آخرین نگاهم را به صفحه ی گوشی که شارژش هر لحظه رو به اتمام بود انداختم؛ انگار چشمک می زد و می گفت : – بلند شو...