رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 49

وقتی تو بغل ایمان بودم انگار واقعا دیگه هیچی اهمیت نداشت….نه گرونی…نه بیکاری….و نه مابقی بدبختی ها و مشکلات…هیچ کدومشون اهمیت نداشتن….با چشمهای بسته و لبخند زنون بینیمو به سینه اش مالوندم….

چی میشد اگه به همین زودی ها من و اون باهم ازدواج کنیم و خلاص بشیم از این جیمزباندبازی ها…..

اونوقت من با یه خیال آروم و بدون هیچ ترس و دلهره ای کنارش آروم میگیرم….

-بیداری!؟

صداشو که شنیدم چشمامو باز کردم…یکم سرشو خم کرده بودو با تعجب لبخندمو نگاه میکرد….جواب دادم:

-آره بیدارم…

-لبخند چی میگه!؟

پامو انداختم رو پاش و دستمو رو کمرش گذاشتم و گفتم:

-من همیشه لبخند میزنم…

انگشتای بلندشو لای موهای بلندم کشید و گفت:

-یاسی….

-ژاااان….

-میگم ما که قراره باهم عروسی کنیم هااا….دیگه چه کاری که هی رعایت میکنیم….اینجوری فقط اذیت میشیم….نه تودرست و حسابی حال میکنی نه من !

نگاه معنی داری بهش انداختم…از اون نگاها که خودشون مخلص کلامم و نیاز به زیر نویس و ترجمه ندارن……

اون میخواست ما ارتباط کامل جنسی داشته باشیم ولی این امکان نداشت….برای اینکه کی میتونه آینده رو پیش بینی کنه….!؟

کی تضمین میکنه ما بی هیچ دردسری باهم ازدواج میکنیم !؟ اگه اون باکرگی منو ازم بگیره اما سرنوشت جوری رقم بخوره که نتونیم ازدواج کنیم اونوقت تکلیف چیه!؟

اون که صدمه ای نمیبینه…به عنوان یه مرد تو این جامعه هر غلطی دلش بخواد میکنه هیچکسم ایرادی بهش نمیگیره…آمااااا….اما من چی!؟ به عنوان یه دختر حتی تیپ دلخواهمم نمیتونم برنم چون هزارو به جور حرف پشتم درمیارن….دیگه وای به اینکه باکره نباشمو…مابقی ماجرا !

خندید و گفت:

-چرا چشاتواینجوری میکنی!؟

خیلی جدی و بااخم و واسه اینکه دیگه گیر نده گفتم:

-نه ایمان…نمیشه….قبلا هم گفتی….ولی به استرس و اضطراب و دردسرهای بعدش نمی ارزه….

محکم به خودش فشارم داد..اونقدر که حس میکردم استخونام درحال شکستن…انگار هنوزم سیر نشده بود از این تنی که همه جاشو با دستهاش فتح کرده بود….

چونه امو بوسید و گفت:

-آسمون بیاد زمین….زمین بره آسمون تو فقط و فقط مال منی….تپل جان….پس اینقدر نه نیاره…من دلم میخواد یه سکس داغ و بی رعایت جمله ی”یه وقت نره توش”باهم داشته باشیم….

عجبااااا….انگار باز زده بود بالا….

دستشو که هی میرفت بین دو لنگم بیرون کشیدمو گفتم:

-نه خیر….من خر نمیشم…

-خرت میکنم….

اینو گفت و خیمه زد رو تن لختم….هی قلقلکم میداد تا دستامو از روی سینه هام بردارم….خنده کنان گفتم:

-ایمان نکن…نکن….جون من نکن…..آی دلم….آی آی…نکن نکن…..

دست از قلقلک دادنم برداشت که اگه اینکارو نمیکرد خنده های من تا هفت تا خونه اونورتر هم میرفت چه برسه به بالا….

لپمو بوسید و گفت:

-من با بابا حرف میزنم…

با خنده گفتم:

-راجب تحریم های آمریکا علیه ایران….!؟

-نه خیر…راجب تحریم های یاسمن علیه ایمان….

دسنامو دور گردنش حلقه کردمو گفتم:

-ایمان…..

-جااان ایمان ….

-میشه یه چیزایی رو بهت بگم…؟؟

-چه چیزایی….؟

-راجب مسائل جنسیه‌.. میخوام بدونی از چه چیزایی خوشم میاد و از چه چیزای نه….

از رو تنم کنار رفت و به پهلو دراز کشید…دستشو گذاشت روسینه های لختم و گفت:

-باشه…بگو…..

لبهامو باخجالت روهم فشردمو گفتم:

-مسخرم نمیکنی!؟

خیلی ریلکس جواب داد:

-نه چرا مسخرت کنم…اتفاقا خوبه که طرفین همچین چیزایی رو بدونن….دونستنش از نظر من واجب….

لبخندی زدم…چخوب که درک بالایی داشت…موهامو از رو چشمام کنار زدمو گفتم:

-باشه….پس من از همین حالا یه سری چیزارو به تو میگم که بدونی و درجریان باشی و به کارببری….

-چشمممم….بفرما…

نفس گرفتمو گفتم:

-من قربون صدقه رفتن رو خیلی دوست دارم…یعنی اینکه دلم میخواد موقع سکس تو قربون صدقه ام بری….دلم نمیخواد یه راست بری سر اصل مطلب….نازو نوازشم کن…بوسم کن….

اینکه گردن و گوشم بخوری این خیلی منو تحریک میکنه …دیگه اگه همزمان حرفهای خوب یا حتی سکسی کنار گوشم بزنی چه بهتره…..دلم نمیخواد بدون هیچ حرف عاشقانه ای و حتی نوازش و مالیدن یه راست بری سر اصل مطلب و بعدهم که خودت ارضا شدی بیفتی رو تخت و بخوابی….من دلم میخواد حتی بعد سکس هم بهم اهمیت بدی….

آهسته سینه هامو نوازش کرد و گفت:

-خب…دیگه چی…..!؟

-من رابطه از پشت رو دوست ندارم….اما با کارهای دیگه مخالف نیستم….هروقت هرسبک از رابطه رو بخوای پایه اتم اما هیچوقت حرف از رابطه از پشت نزن…میدونم مردها اینو دوست دارم اما….

لبخند زد:

-باشه …باشه عزیزم….هیچوقت ازت نمیخوام….

حالا یه ماچ دیگه بده ببینم…

چشمامو بستم و اجازه دادم دوباره صورتمو غرق بوسه کنه…..

هردو همچنان روی اون تخت یکنفره چسبیده به هم و کنارهم دراز بودیم…منتها اون با دوستش درحال چت بود و من با یلدا…. کلی لباس برای نی نی کوچولویی که هنوز نه اسم داشت و نه هویت خریده بودن….وقتی گوشیو با دو دستم گرفته بودم و تند تند پیام مینوشتمو ارسال میکردم شکمم به قارو قور افتاد…. بدون اینکه چشم از صفحه موبایل بردارم پامو به پای ایمان زدمو گفتم: -پاشو یه چیزی درست کن بخوریم….گشنمه….. اینو که گفتم چپ چپ نگام کرد…سنگینی نگاه هاشو حس میکردم اما به روی خودم نیاوردم تا اینکه نفس عمیق معناداری کشید وگفت: -روتو برم سنگ پای قزوین….من یه چیزی درست کنم بدم به تو یا تو باید درست کنی بدی به من !؟ واسه چند لحظه گوشیو پایین گرفتم و با زدن لبخند دندون نمایی گفتم : – خب حالا چی میشه اگه تو بری یه چیزی درست کنی!؟؟ بازم چپکی نگام کرد و گفت: -یاسی پامیشم میکنمتااااااا این دفعه … کف دستمو گذاشتم رو دهنش و گفتم: -خیلی بی ادبی…هم بی ادبی هم پررو…عشق و حالتو کردی حالا هم عین یه امپراطور دستور شام میدی…میدونی من هنوزم پشتم درد میکنه….!؟ نمیدونی بدون….در ضمن…توهمچین موقعیتی تو باید بلند بشی یه چیزی واسه من درست کنی….نه من….الانم هوس یه آب پرتقال خنک کردم…. حرفامو که زدم دستمو از روی دهنش برداشتم…. با لحنی طلبکاری گفت: -اگه قراره هی هر روز سر غذا اینجوری با من جرو بحث کنی همین الان بگو که من تو تصمیم تجدید نظر کنم…. -تو کدوم تصمیم!؟؟؟ -ازدواج با تو دیگه‌… چشمامو واسش درآوردم که خندید و با کنار گذاشتن گوشیش گفت: -باشه بابا…جنس بد بیخ ریش خودم…. -داعشی…. -گربه ی ولگرد… -داعشی…. شورتشو پوشید و اینبار بدون اینکه جوابمو بده، از اتاق بیرون رفت منم دوباره مشغول چت کردن با یلدا شدم….اون عکس خریدهایی که واسه نینی کرده بود میفرستاد و من ذوق زده نگاهشون میکردم و نظر میدادم ..جالب…حتی کالسکه هم خریده بود… چند لحظه بعد ایمان با دوتا لیوان آب پرتقال اومد توی اتاق کنارم نشست و گفت: -بیا…ولی اینچیزا وظیفه توهستاااا…. نیشمو کج کردمو بعد نشستم رو تخت و بدون اینکه جوابشو بدم مشغول چت شدم…. وقتی دید باهاش کلکل نمیکنم پرسید: -با کی داری چت میکنی بچه!؟؟ چند جرعه شربت خوردمو گفتم: -با یلدا….وای ایمان…نگاه کن چی برای نی نی گرفتن….. اینو گفتم گوشی رو به طرفش گرفتم…عکسارو نگاه کرد ولی چیزی نگفت و بجاش کنارم دراز کشید…هیچ ذوقی از خودش بروز نداد ….درست برخلاف من که از همین حالا دلم داشت واسه اون نی نی غش میرفت! -ایمااان…. -هان ؟ -یهو منم دلم خواست! -چی !؟ -نخودچی…خب بچه دیگه! یکم خودش رو رو تخت کشید سمت من که از اونور نیفته و بعد گفت: -اووووو! ول کن سر جدت یاسی…کی حوصله ونگ ونگ بچه داره! گوشی رو کنار گذاشتم و گفتم: -یعنی تو حوصله بچه نداری!؟؟ با شدت و تاکید گفت: -اصلااااا…تو بگو یه درصد…همین حالا هم بهت گفته باشم…من بعد ازدواج تا چندسال بچه نمیخوام….. با لب و لوچه آویزون نگاهش کردمو گفتم: -ولی ایماااااان…..من بچه دوست دارم….اونا خیلی دوست داشتنی ان….تپل مپل….وای خنده هاشون…دده گفتناشون….چطور دلت میاد…. پا روی پا انداخت و گفت: -ول کن یاسی….حوصله داریا….من میخوام قشنگ یه چندسال دوتایی باهم عشق و حال کنیم حالا بعدش …بعدش اگه حالشو داشتیم من میریزم توش که بچه دار هم بشیم…. زدم به کتفشو گفتم: -ایماااان… خندید و گفت: -ژاااااان ایمان….. -اینقدر بدم میاد اینجوری حرف میزنی….. خندید و گفت: -به من چه که بدت میاد….خب مگه دروغ میگم…. انگار بحث با اون فایده نشد.نگاه تاسف باری بهش انداختم و بعد ازش رو برگردوندم و گفتم: -واقعا که!درهرصورت من بچه دوست دارم…دلم میخواد بعد ازدواج زودی هم بچه دار بشیم….. به پهلو دراز کشید و از منی که نشسته بودم هم خواست دراز بکشم….بعد دستشو دور کمرم انداخت و همونطور که پشتمو می مالید گفت: -دخنر جون….بچه دردسر…فکرشو بون…باید تمام عمرتو صرف تربیت و بزرگ کردنش کنی…حالا تمام عمرو بیخیال….شب بیداری……بیخوابی….کلافگی…رخت شستن….به ایناش فکر کردی!؟؟ من دوست دارم چندسال از ازدواجمون بگذره…خوشی هامونو بکنیم…دورامونو بزنیم بعدش به بچه دار شدن فکر کنیم…. این یلدا و امیرحسینو نگاه نون…دوتاشون اسکلن…. -ایماااان….نگوووووو دلت میاد….. -باسه نمیگم….بجا این حرفها پاشو یه چیزی درست کن بخوزیم من خیلی گشنمه یاس…. از فکر بچه اومدم بیرون و گفتم: -چی میخوای بخوری…!؟ -نمیدونم…. -املت درست کنم !؟ -املت !؟؟ باشه…درست کن…چاره دیگه….زن بی هنر گرفتن هم همین دردسرارو داره…. بالشو زدم تو سرش و گفتم: -خیلی بدی…من بی هنرم !؟ خندید و گفت: -پ ن پ….سرآشپزی!؟ املتو که همه بلدن . تهدی د کنون گفتم: -ایمان یه کار نکن همینو هم درست نکنم…. تسلیم شد و گفت: -باشه باشه….غلط کردم اصلا….همون املتو درست کن که از خیر غذای مفصل گذشتیم…. لبخندی پیروزمندانه از فتح این نبرد زدم و گفتم : -آفرین….پسر خوب پسریه که همیشه به حرف خانمش گوش بده….

داشتم سبزی تو بشقاب میچیدم که اومد و از پشت دستاشو دور شکمم حلقه کرد…

سرشو گذشت رو شونه ام و گفت:

-روده کوچیکه ام میخواست روده بزرگمه بخوره اما روده بزرگه گفت من چرا…؟؟ روده کوچیکه گفت:پس کی!؟ روده بزرگه گفت برو یاسمنو بخور به این تپلی و خوشمزگی….

-روده هات غلط کردن….مگه یاسمن شکلات!

-ها که شکلات‌…

اینو گفت و همزمان گردنمو مکید…خندیدمو سرمو کج کردم تا نتونه اینکارو ادامه بده اخه میترسیدم جاش بمونه و بعدهم که مخفی کردنش از عمه و بقیه مکافاتی بود واسه خودش…

-ایمان نکن….جاش میمونه….

کوتاه اوجد و دست کشید….بجاش

چونه اش گذاشت رو شونه ام و گفت:

-باشه….یه گوجه بزار دهنم….

یه گوجه برداشتم و بدون اینکه بچرخم گذاشتم دهنش…دستاشو از زیر پیرهنم رد کرد و رسوند و به سینه هام….

داشتم واسش خیس میکردم لامصبو وقتی اونجوری انگولکم میکرد…دلی به روی خودم نیاوردمو پرسیدم:

-آخه اینجا جای اینکاراست!؟؟ تو آشپزخونه!؟؟

از پشت مردونگیشو به باسنم فشار داد و گفت:

-عزیزم همه جا جای اینکاراست….بعدشم….من یه امشب و فردا رو تمام وقت دراختیارتم…تاهستم از وجود نازنینم لذت ببر!

با تمسخر گفتم:

-نازنین خانم میای کنار میخوام اینارو بزارم رو میز ؟

تو گلو خندید و با فشار دادن سینه هام گفت:

-اووووف…دلم میخواد فشارشون بدم….

همینکاروهم کرد ..از درد پلکهامو روهم فشردم گفتم:

-آی آی….چیکار میکنی دیوونه…دردم گرفت….

بعد با آرنج زدم به شکمش تا بالاخره ول کرد….

چرخیدم سمتشو گفتم:

-وحشیییی….

دندوناو و چنگالاشو به رخم کشید وگفت:

-مرد باس وحشی باشه….

-داعشی!

وسایلو گذاشتم رو میزو رو صندلی نشیتم….با اخم نگاهش کردمو گفتم:

-وحشی….دردم گرفت….

-باید درد بگیره …اینجوری کیفش بیشتر….

-مگه خمیر اینجوری فشار میدی و حرصتو روش خالی میکنی؟؟

خندید و جواب داد:

-از خمیرهم بهتر….

-بلبل زبونی نکن تابه رو از رو گاز بردار و بیا…..

زیر گازو خاموش کرد و تابه رو گذاشت وسط میز….

همونطور که واسه خودم لقمه میگرفتم گفتم:

-خانواده من تو خواب ببینن من این پایینمو دارم با تو …

یه لیوان دوغ خورد و گفت:

-زیاد بهش فکر نکن….بیخودی هم ذهنتو از این فکرای منفی و بیخودی پر نکن….جوونی آدم نباید با افکار منفی گذرونده بشه . همیشه کاری بکن که خوشحالت میکنه به هیچ چیز دیگه هم اهمیت نده..

نمیدونم….شایدم حق با ایمان باشه…شاید نباید به چیزایی بیخودی اهمیت بدم…البته این که بیخودی نبود…

بعد از کمی فکر کردن و سرو کله زدن و کلنجار رفتن باخودن ، سر بلند کردمو گفتم:

-ولی اونا به من اعتماد دارن…بنظرت این سواستفاده کردن از اعتماد اونا نیست….

سرشو بالا انداخت و گفت:

-نه بابا….بهش فکر نکن.. اینکاریه که تورو خوش حال میکنه….منم قراره باتو ازدواج کنم…قصدم اگه صرفا دوستی بود اره….اون موقع یه جای کار میلنگید…اما فکر نکنم الان موردی باشه….

دیگه از این سوالا نپرسیدم…

دیگه از این سوالا نپرسیدم و بجاش به خوردن املت ادامه دادم….

فکر کردن به این چیزا اذیتم میکرد پس همون بهتر که فکر نمیکردم….

شام رو که خوردیم اون رفت مسواک زد و بعد هم رفت توی اتاق ….منم اول ظرفهارو شستم و بعد رفتم سرویس بهداشتی….

مسواک زدم ..صورتم رو شستمو اومدم بیرون…

ایمان بلند باند گفت:

-یاسی چراغارو خاموش کن و بدو بیا بغل…

از خدا خواسته تمام چراغارو خاموش کروم و بعد رفتم توی اتاقو خودمو انداختم تو بغلش…..

دستاشو دور تنم انداخت و همه جای صورتم رو بوسید……

بقول اون دختره….

“وای نه….قلب من طاقت اونهمه خوشبختی رو نداشت”….

بوسه ی با احتیاط شنیده بودین!؟؟ بوسه های ما با احتیاط بود….میخواستیم به خونمردگی ختم نشن که من گیر عمه بیفتم و اون تو محل کارش سوژه بشه… دیگه چشمام باز نمیشد و رسیده بود به مرحله سوزش خمیازه ای کشیدمو با یه نگاه به ساعت گوشی که 3:10دقیقه رو نشون میداد گفتم: -کمکم داره خوابم میاد…. اینو گفتمو دستمو گذاشتم رو سینه اش و با انگشتام نوک قهوه ی سینه اشو به بازی گرفتم…. داشت پیام میداد به رفیقش…پرسیدم: -این کیه که این موقع شب ول کن تو نیست!!! -رفیقمه…. -کدومشون …!؟ -ناصر…تو نمیشناسی….قبلا دوره آموزشی باهم بودیم…زنش میخواد طلاق بگیره ..مونده 1369تا سکه رو از کجا بیاره بده… زودی گفتم: -از تو کونش … چپ چپ نگام کرد…خندیدمو گفتم: -خب چیه!؟؟ اونوقتی که کله اش گرم بود باید فکر اینجارو میکرد…حالا هم از تو کونش دربیاره 1369 سکه بده به زنش…. -باشه حتما براش مینویسم… خندیدمو نوک سینه اشو فشار دادم که گفت: -نکن بچه… لوس گفتم: -میکنم… -ببین خودت داری کرم می ریزی…میخوای منو حشری کنی بیفتم به جونت….؟؟ یکم متعجب پرسیدم: -مگه تو با اینجات هم حشری میشی!؟ -همه مردا رو سینه هاشون حساسن…! برام جالب بود و واسه همین پرسیدم: -بگو جون من !؟ با لبخند و همزمان با نوشتن پیام گفت: -جون تو… -تو هم حساسی!؟ -نه دارم ادای حساس هارو درمیارم…. خندیدمو دستمو پس کشیدم…اونن بعد از چند دقیقه گوشیشو گذاشت کنار و گفت: -نظرت چیه بخوابیم !؟ -قشنگترین پیشنهاد امشب… لبخند زد و گفت: -پس بخوابیم دیگه.. منم خیلی خسته ام… دستشو دور کمرم انداخت و کشیدم تو بغل خودش…. خمیازه کشون تو آغوش هم خوابیدیم… *************** سرم رو سینه اش بود و پای چپم روی لنگهای درازش… شب تا دیر وقت بیدار بودیمو شیطونی میکردیم و این خوابالودگی شدید حاصل همون شب بیداری بود…. ولی خواب شیرینی بود…البته تا وقتی که صدای باز شدن در نیومد…. -ایمان….ایمان بابا….خونه ای….ایمان….. اولش فکر کردم دارم خواب میبینم ولی بعد فهمیدم که نه…این کابوس تو بیداری داره اتفاق میفته و این کسی که داره ایمانو صدا میزنه باباش…. وحشت زده نیم خیز شدم…رنگ از رخ و هوش از سرم پریده بود و قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام میکوبید… ایمان رو تکون دادم و تته پته کنان گفتم: -ا…ای…ایما….ایمان…ایمان بابات….بابات اومده خونه…. خوابالود گفت: -بخواب بابا توهم زدی بابای من الان روستاست…. آب دهنمو با ترس قورت دادم و گفتم: -ب…بخدا….بخدا راست میگم….بجون مامانم صدای بابات….. چشماشو باز کرد و گوشاشو تیز کرد..باورش نشد تا وقتی که صدای باباشو شنید… -ایمان…بابا خونه ای !؟؟ ناباورانه نگام کرد و گفت: -کی اومد !؟؟ هلش دادمو گفتم: -برو درو ببند تا نیومد داخل… از رو تخت بلند شد و تقریبا به سمت در دویدو قفلش کرد…. بلند شدمو همونجوری لخت رفتم سمتش و گفتم: -ایمان…کفشهام…..نکنه بابات کفشهامو دیده باشه… با خودش یه “ای وای “غلیظ زمزمه کرد و بعد گفت تو درو از تو قفل کن من برم بیرون یه جوری کفشاتو بیارم داخل و ببینم چرا اینقدر زود اومده …. با ترس سر تکون دادم و اون رفت بیرون…منم درو قفل کردم….امیدوار بودم باباش کفشامو ندیده باش وگرنه وایییی…شرفم می ریخت… گوشمو چسبوندم به در تا صداشونو بشنوم: -سلام بابا…. -سلام ایمان…خواب بودی!؟ -آره… -ساعت یازده صبح بابا… امروز ببکار بودی!؟ -آره…شما مگه قرار نبود چند روزی بمونی؟ -اره ولی کارارو انجام دادم …دیگه برگشتم… -خب برو تو اتاقت بخواب …خسته ای…. -نه خسته نیستم….میخوام تلویزیون ببینم…. ای داد بیداد! دیگه مگه میشد از اون اتاق زد بیرون…..!؟ وای که از استرس زیاد داشتم دیوونه میشدم….مشستم رو زمینمو شروع کردم جویدن ناخنم…. آخه این شانس بود یا گُه !!؟؟؟ ای داد بی داد ! ایمان از پشت یه تقه به در زد و من فورا درو وا کردم…اومد داخل و کفشهام گذاشت کنار و بهم خیره شد….. این نگاه خیره یه معنی بیشتر نداشت واسه من…و اونم این بود…. “حالا حالاها اسیری یاسمن…..”…

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

21 دیدگاه

  1. ناموسا چرا جواب کامنت منو ندادی ادمین🤔😐دقیقا من نمیدونم چیشد این دوتا ایمان و یاسی باهم عاشق معشوق شدن یه هو رمان ازاین رو به اون رو شد اونم همگی تو پارت ۲۶ هس گویا😐😐😐

  2. بخوام دیدگاهم رو بنویسم شاید خیلیا خوششون نیاد اگه ننویسم خودم خوشم نمیاد و ازخودم دلخور میشم وجدانا نویسنده این رمان حتی یک درصد هم فکر نکرد که یه عده دختر پسر مجرد این رمان رو میخونن از این بدتر اگه یه عده پسرو دختر بیگناه نوجوان که ابتدای هیجانات جنسی هستن این رمان رو بخونن با الگو قراردادن یه پسر باغیرت انقلابی و دختر یه حاج آقا با ایمان و اعتقادات دینی قوی چی بر سرشون میاد… نمیدونم نویسنده این رمان چه هدفی رو دنبال میکنه میخواست به مجردا آموزش جنسی بده یا وجهه ی انقلابیون رو زیر سوال ببره هر هدفی داره باید یه خرده مراعات مجردا و نوجوونا رو میکرد…ممنونم

      1. وا مگه پلیسا دل ندارن خب اونام آدمن فرشته ک نیستن درسته تو ظاهر ممکنه خیلی سرد و خشن باشن ولی اونام دل دارن مهر و عاطفه دارن میل جنسی دارن نویسنده هم بارها تاکید کرده ک ایمان تو ظاهر خیلی سردوخشکه و این صمیمیت مخصوص خلوتای دونفرشونه

    1. سلام .به عنوان یه کارشناس مسائل اجتماعی پیگیر اینطور رمانها و بررسی اسیبهاشون هستم مونده بودم غیرت مخاطبین کجاست پس؟ احسنت ..
      از قدیم گفتم مستمع صاحب سخن رو بر سر ذوق آورد تا گوشی براشنیدن نباشه زبانی برای گفتن نخواهد بود…😒

  3. رمان خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی باحالیه من که از خوندنش لذت کاملو میبرم خیلی هیجانی و پیچ در پیچه پارت جدید رو ادمین جان زود تر بزار مرسی از نویسنده ی خوب و کار بلد

  4. خانم ازیتابادیدگاهتون واقعاموافقم منم بعضی وقتاواقعاباخودم فک میکنم چرااینقدبعضی مسائلوبازمیکنن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن