دسته‌بندی نشدهرمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 9

 

چشمام گرد شد و متعجب نگاهش کردم که این بار با دست اشاره کرد که برم پیشش!
چند تا قدم بیشتر تا اوپن باقی نبود و برای همینم سریع رسیدم روبه روش که صاف ایستاد و حالا
من تو آشپزخونه و حامی تو سالن و اوپن هم ما بینمون بود.

تو سکوت این بار اجزای صورتم و از نظر گذروند و نمی که از گریه هام رو صورتم باقی بود و با دستش پاک کرد و یهو نگاهش ثابت موند رو لبام و دستش از رو صورتم به پشت گردنم هدایت شد و کمی سرم و جلو کشید و خودش هم نزدیک تر اومد و دیگه داشت فاصله بین صورتمون پر میشد که بسته شدن چشم های خمارش بهم فهموند که میخواد چیکار کنه و همین باعث شد تا سرم و بکشم عقب و ازش فاصله بگیرم:

_چیکار میکنی حامی؟!
از این جاخالی که داده بودم متعجب شده بود که با ناباوری سری به اطراف تکون داد:
_تو داری چیکار میکنی؟
و اومد تو آشپزخونه،
ترسیده بودم و حتی فکر اینکه حامی بخواد بهم دست بزنه دیوونم میکرد و حالا نمیدونستم باید چیکار کنم که دستم و گرفت و من و پشت سر خودش راه انداخت:
_همش چند روز مونده تا عقد، اینطوری که نمیشه دیگه بسه حیا و خجالت!
و جلو در اتاق وایساد و نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:

_دلم میخواد امشب یه نمه طعمت و بچشم بعد از این همه سال عاشقی!
و بعد با چشم به تختم اشاره کرد و کشوندم تو اتاق که آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و گفتم:
_الان وقتش نیست، من گشنمه بریم شام بخوریم!

و سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بکشم اما نشد و برخلاف تموم تلاش هام به تختم نزدیک و نزدیک تر شدم و با رسیدن بهش حامی تازه دستم و ول کرد و با ضربه آرومی من و رو تخت انداخت و با دیدن منی که حالا پهن شده بودم رو تخت و موهای پریشونم اطرافم ریخته شده بود، لبخند رضایت بخشی زد و اومد رو تخت…

سنگینی تنش، هم آغوشی اجباری باهاش و صدای نفس های کشدارش تو گوشم، همه بغض شده بودن و باعث لرزش چونم و پر شدن چشمام شده بود اما حامی بی توجه به حالم درگیر عشق و حال خودش بود و همراه با نفس های کش دارش، لاله ی گوشمم خیس میکرد و دستش رو هم نوازش وار رو نقطه نقطه بدنم میکشید اما من حتی واسه یه ثانیه هم آروم نمیگرفتم و حس و حال جدیدی بهم دست نمیداد!

تا به اینجای عمرم هیچ هم آغوشی و رابطه ای رو تجربه نکرده بودم و حالا فقط داشتم حواسم و به این سو و اون سو پرت میکردم تا حامی از کارش دست بکشه و ولم کنه و این کابوس تموم شه!

مسیر بوسه هاش به سمت لب هام کشیده شد و اول بوسه ریزی به لب هام زد و بعد هم به دندون گرفتشون که چشمام و بستم و بی صدا باریدم!

از این به بعد چطور باید تاب میاوردم؟
چطور باید باهاش زندگی میکردم؟
وقتی مطمئن بودم هیچوقت حتی نمیتونم به تمایل داشتن به زندگی باهاش، تلقین کنم!

نفسگیر افتاده بود به جون لب هام و انگار سیرمونی هم نداشت و حالا دستش داشت میرفت سمت کمر شلوارم که چشمام و باز کردم و دستم و رو دستش گذاشتم و سرم و کشیدم کنار و لب زدم:

_الان نه حامی من آمادگیش و ندارم!
نگاه هوس آلودش و به پاهام دوخت و از رو شلوار دستی به پایین تنم کشید:
_خیلی خب میذارمش بمونه واسه وقتش!
و با نگاه خمارش زل زد بهم:

_هرچی تو بگی!
و دستی تو موهام کشید و بوسه ای به پیشونیم زد و در حالی که حالش اصلا خوب نبود در عین تعجب از رو تخت بلند شد و دستی تو موهای بهم ریختش کشید و خیره به ساعت دیواری کوچیک اتاق، گفت:

_پاشو تا دیر نشده بزنیم بیرون یه دلی از عزا در بیاریم، گفتم رفیقم ماشینش و آورده گذاشته دم در سوییچم سر داده تو حیاط!
نمیدونم واقعا الان انتظار داشت با ذوق و شوق بپرم بالا و پایین و ازش تشکر کنم که منتظر داشت نگاهم میکرد!

بی توجه به حرفش خودم و جمع و جور کردم و از رو تخت بلند شدم:
_میل ندارم
پوفی کشید:
_میل ندارم و نمیخورم و گشنم نیست نداریم، شوهرت داره بهت میگه آماده شو بریم، فقط بگو چشم!

نگاه گذرایی بهش انداختم، مثلا داشت دلم و به دست میاورد و منم که اعصابش و نداشتم با نیش خندی جواب داد:
_حتما میگم!
و شروع کردم به بافتن موهایی که کلافم کرده بود:
_برو خونتون شامت و بخور، من میخوام بخوابم
این بار بی لطافت وایساد جلوم و انگشت اشارش رو هم به نشونه تهدید تو هوا تکون داد:
_دارم بهت میگم آماده شو بریم، یعنی آماده میشی و میریم بی هیچ حرفی، خستم کردی دلبر بسه لجبازی!

دیگه مخم نمیکشید که بخوام باهاش دهن به دهن بذارم و واسه همینم بی هیچ حرف دیگه ای شروع کردم به آماده شدن…

 

زیاد طول نکشید تا از خونه زدیم بیرون و حالا کنار یه رستوران معمولی، پراید نوک مدادی رنگ دوستش و پارک کرد و بعد هم پیاده شدیم.

درست بود که ازش بدم میومد و کار امشبشم باعث بهم ریختگیم شده بود اما خب گشنگی شوخی بردار نبود و من با دیدن رستوران از عمق وجودم ضعف کرده بودم!

همراه حامی وارد رستوران نسبتا بزرگی که چندتایی هم مشتری داشت شدیم و رفتیم سمت یکی از میزهای چهار نفره،
روی صندلی روبه روی حامی نشستم و چشمی به اطراف چرخوندم تا وقتی که دو سیخ جوجه با مخلفات سفارش داد و سر حرف و باز کرد:

_پرس و جو کردم یه آپارتمان نقلی ای یه چند تا خیابون بالا تر از خونه هست به نظرم واسه شروع همچین بدک نباشه، فردا بریم ببینیمش‌؟
انگیزه ای نبود که بیخیال جواب دادم:
_نه، خودت برو ببین اگه خوب بود منم حرفی ندارم

سری به نشونه تایید تکون داد:
_خیلی خب من میپسندم، چیدمانش هم با خود شما!
و با خنده آرومی نگاهم کرد که بی هیچ عکس العملی چشم ازش گرفتم تا وقتی که غذاهامون رسید و مشغول خوردن شام شدیم…

بعد از چرخ زدن تو شهر و شنیدن حرف های حامی که تماما امید به آینده بود و برخلاف اون برای من مزخرفاتی بیش نبود، حوالی ساعت 1شب برگشتیم خونه…

چند روز گذشت و روزی که ازش فراری بودم رسید.
امروز قرار بود عقد کنیم و من عین یه مرده متحرک زندگی کنم!

با شنیدن صدای زن عمو از فکر به غم و غصه بی نهایتم دست کشیدم و سرم و گرفتم بالا تا اشکی از چشمام نچکه:
_عروس خانم آماده شدی؟
و تو چهارچوب در اتاق ظاهر شد و با دیدن من شروع کرد به هل کشیدن و با شوق ادامه داد:

_به امید خدا چند سال دیگه میخوام همین قدر که الان خوشحالم، خوشحال بچه دار شدنتون باشم!
و اومد کنارم رو تخت نشست و بوسه ای به گونم زد که دلم تاب نیاورد و بی اختیار هوای چشمام بارونی شد!

 

اینکه الان مادری نداشتم که دلدارم باشه، تلخ تر از هرچیزی بود و باعث شده بود من به شونه زن عمو پناه بیارم و بی صدا ببارم و ببارم!

متوجه اشکام که شد با تعجب نگاهم کرد:
_شگون نداره روز عقدت اینطوری داری گریه میکنیا!

یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم و حرفی نزدم که بلند شد سرپا:
_پاشو ببین حیاط و چراغونی کردیم واسه جشن عقدتون، دلت وا میشه!
و جلوی در وایساد و از همونجا خیره به حیاط زیر لب ادامه داد:

_الهی که خوشبخت بشید!
نشستن دیگه فایده نداشت که از رو تخت بلند شدم و همزمان گوشی بابا که بعد از جا موندن گوشیم تو خونه اون شاهرخ نامرد، دست من امانت بود زنگ خورد،
آقای داماد بودن!

از قبل هم معمولی تر جواب دادم:
_بله
برعکس من بدجوری خوشحال بود که پر انرژی جواب داد:
_دارم میام، حاضر شو بذارمت آرایشگاه

بی خداحافظی گوشی و قطع کردم، موهایی که بعد از حموم خشکشون کرده بودم و دم اسبی بستم و لباس های بیرونم و تنم کردم و بعد از رفتن زن عمو از خونه زدم بیرون و تو حیاطی که امروز پر رفت و آمد بود، نشستم رو پله جلوی در و منتظر اومدن حامی شدم که بالاخره سر و کلش پیدا شد.

قدم هاش و که تو حیاط بر میداشت تبریک و ماچ بود که نثارش میشد و من با یه لبخند احمقانه شاهد این اوضاع بودم و فکرم درگیر چند وقت قبل!

درگیر شاهرخی که از دیشب تو فکرم بود و یکی از اصلی ترین مقصرهای اتفاقات الان بود،
بعد از اون اتفاقا نه تنها دانشگاه نرفته بودم بلکه حتی از هیلدا هم خبر نداشتم و گوشی جا موندم تو خونه شاهرخ رو هم کاملا فراموش کرده بودم،
همینقدر سرد و بی تفاوت!

خوش و بش های در و همسایه و فک و فامیل با حامی که تموم شد بلند شدم و راه افتادم تو حیاط و جلو در و کنار همون پراید نوک مدادی که شده بود ماشین عروس امروز، وایسادم تا حامی اومد.

یه جوری با عشق زل زده بود بهم که انگار نه انگار این آدم همون کسیه که با هزار ترفند من و مجبور به تن دادن به این ازدواج کرده بود!
نگاهش که زیادی داشت طولانی میشد باعث شد تا لب باز کنم و بگم:
_به چی نگاه میکنی؟ در ماشین و باز کن بریم

چرخی دورم زد و در سمت شاگرد و باز کرد:
_در که بازه، چشمم ازت سیر نمیشه!
ماشین و دور زدم و نشستم تو و قبل از اینکه در بسته بشه جواب دادم:
_بریم!

لب و لوچش از این برخورد سرد من آویزون شد،
اما اون چه میخواست و چه نمیخواست باید قبول میکرد که برخلاف تصاحب جسمم، هیچوقت نمیتونه روح و قلب من و به دست بیاره!
حتی اگه ده سال هم بگذره!

با همون قیافه وا رفته نشست پشت فرمون و راه افتادیم،
تو مسیر صدای آهنگ شادی که در حال پخش بود و یه کمی بیشتر کرد و دوباره انرژی گرفت که نوازش پشت دستش و رو گونم حس کردم و شوکه از این حرکتش سریع صورتم و چرخوندم سمتش که دستش و برداشت و نگاه گذرایی بهم انداخت:

_چه خوشگل شدی امروز!
فقط جهت اینکه تموم کنه این حرفاش و یه لبخند تحویلش دادم و گفتم:
_مرسی!

دوباره نگاهم کرد:
_امشب بعد از عقد، این خوشگلی و دلبریت باید جوابگوی حال خراب من باشه ها!

🍃🍃🍃

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

17 دیدگاه

      1. بَه دلمون به این رمان خوش بود که هر روز پارت میزاره اول شد سه روز به روز الان هم شده پنج روز به پنج روز
        ههه

      2. سلام اشکالی نداره ما 5 روز منتظر میمونیم ولی پارت بعدی رو که گذاشتین نگید سال دیگه پارت بعدی رو میزارم.شما از اول روند پارت گذاری رو جور دیگه ای اعلام کردید میدونم دست شما نیست ولی شما الان رابط بین ما و نویسنده (نویسنده های بقیه رمان ها)هستید لطفا بهش بگید بشینه فکر کنه ببینه کی میتونه بنویسه تا شما پارت بزارید چون وقتی میگیه مثلا هر روز پارت بهتون میدم تا بزارید باید ببینه میتونه روی قووولش بمونه یا نه چون باید به مخاطب احترام گذاشت.خواننده ناراحت میشه و برای صورت و اعتبار وب سایت هم خوب نیست .کسی که میخواد ی رمانی رو بخونه معمولا اول ی نگاهی به دیدگاه هایی که گذاشته شده میندازه و… برای وب سایت به این خوبی این حجم از بد قولی از طرف نویسنده ها مناسب نیست.
        ببخشید اگه زیادشده یا دیدگاهم باعث دلخوری شده.
        به هرحال ممنون بابت زحماتتون و خداقوت

  1. اهههههههههههه
    چقدر حامی حال بهم زنه لعنتی
    با اینکه از شاهرخم خوشم نمیاد ولی باز اون بهتر از این عوضی مثلا عاشقه !!!!!!!!!
    دلبرم که کلا هرکی هرچی بگه قبول میکنه دیوونه
    من جای دلبر بودم فرار میکردم میرفتم یه قبرستونی که دست هیچکس بهم نرسه یه کم راحت باشم !!!!

  2. چی میشه یه معجزه بشه دلبر با این مردتیکه عوضی که ادعای عشق داره ازدواج نکنه 😞😞والا تا اونجایی که من میدونم میگن عشق اونیه ازش بگذری وقتی نمیخوادت 😤😤

  3. واقعا من نویسنده رو درک نمیکنم بعد ار پنج روز منتظر موندن خودا من دیگه شخصا علاقه ای به خوندن ادامه رمان ندارم چون بعد از تموم شدن یه پارت نسبتا کوتاه باید پنج روز دیگا صبر کرد درسته که این مشکل از سایت شما نیست ولی واقعا با نویسنده ها هماهنگ کنید درباره ی اینکه چه زمانی پارت ها رو میدن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن