رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت 29

 

 

گلناز

امیر انگار متوجه لرزش دست و پام شده باشه نگاهی بهم انداخت و با ترس گفت

امیر: گلناز خوبی؟میخوای برگردیم؟ چیشده؟

گلناز: وا.. هیچی.. باد به تنم خورد لرزم گرفت.. مامانت برام شنل گذاشته.. برم از تو ماشین بیارم بعد بریم تو

امیر: وایسا خودم میارم..

امیر چند قدم دور تر رفت که شنلمو برام بیاره.. دستی از پشت روی شونم قرار گرفت فکر کردم امیره اما یه مرد قد بلند و چشم و ابرو مشکی.. با کت و شلوار و کروات خیلییی شیک با لبخند نگاهم کرد و تا برگشتم عطرش تو بینیم پر شد.. یه عطر تند و مردونه با لبخند گفت : تنها هستین مادام؟! میخواین مشایعتتون کنم؟

گلناز: نه ممنون.. منتظر همسرم هستم..

مرد کلاهشو به نشونه احترام تکون داد و رفت داخل..

امیر که برگشت چیزی نگفتم نمیخواستم همین اول کاری از اومدن پشیمونش کنم.. شنل رو انداختم روی دوشم و در حالی که بازوشو چسبیده بودم رفتیم داخل…

صدای موسیقی.. فضای چراغونی میزهای رنگارنگ پذیرایی.. امیر گفت که باید بریم سمت میزی که نزدیک به انتهای باغ بزرگ بود ظاهرا با یکی از دوستاش اونجا وعده کرده بود..

امیر:بیا عزیزم.. اینجا بشین.. ظاهرا رامین هنوز نیومده… نوشیدنی برات بریزم !..؟ البته فقط اب پرتقال

سری به تایید تکون دادم و گفتم

امیر.. این مهمونی اصلا به چه مناسبتیه.. میزبانش کیه؟

امیر: یکی از کله گنده های درباری بعد سی سال هنوزم سالگرد ازدواجشو جشن میگیره … البته اینجور مهمونی ها فقط جنبه ی چشم به هم چشمی داره.. میبی که هر کدوم از خانوما مثل ویترین یه جواهر فروشی برق میزنن..

از حرفش خندم گرفت

گلناز: اونوقت.. تو.. با همسری که ویترینشو دزد زده و اصلا برق نمیزنه وسط این ادما چه میکنی اقای دکتر؟

امیر: خب.. برخلاف من پدر و مادرم کلی دوست و اشنای کله گنده داشتن.. پدرکه فوت کرد اونا هم منو دعوت میکردن.. البته این اولین مهمونیه که بعد از فوتش اومدم.. قبل از این چون مجرد بودم علاقه ای هم نشون نمیدادم که بیام..

گلناز: جالبه.. اما چه ربطی به مجرد بودن داره؟

امیر: خب چون مجبور بودم بین این ادمایی که باهاشون راحت نیستم تنها باشم و با زنایی که ویترینن حرف بزنم.. برام جالب نبود.. اما الان تو رو دارم.. تنها نیستم.. البته تو این مهمونی یکی از دوستامم هست.. ایناهاش اتفاقا اومد..

امیر از سرجاش بلند شد و چند قدم رفت جلوتر به محض اینکه برگشتم اون لبخندو شناختم.. همون اقای دم در… تا منو دید ابروهاشو بالا برد و گفت

رامین: به به .. شما هم که اینجا هستین مادام..

امیر با تعجب نواهی انداخت و گفت

همدیگه رو میشناسید ؟؟

رامین: دم در همدیگه رو دیدیم.. میخواستم راهنماییشون کنم..

لبخندی زدم دستش رو به سمتم دراز کرد دست دادم اما زود دستمو کشیدم امیر نگاهی بهم کرد اما نواهمو دزدیدم.. نمیدونستم بابت اینکه نگفته بودم یکی دم در خواسته راهنماییم کنه باید جواب پس بدم یا نه.. نمیدونستم ناراحتش کردم یا نه.. اما وقتی دیدم عادی داره حرفو ادامه میده منم خیالم راحت شد..

امیر: خب.. همسرم گلناز.. دوست و همکارم رامین.. همدیگه رو هم که دیدین..

گلناز

رامین رو به روی من و امیر نشست و گفت

رامین: خیلی خوش سعادت بودم که دیدمتون.. تو همون نظر اول متوجه شدم که شما از خانومای این جمع متمایز هستین.. نگو که همسر امیر هستین بایدم همین طور می بود..

چون نمیخواستم بیشتر از این این حرفارو ادامه بده تصمیم گرفتم بحثو عوض کنم و با لبخند گفتم

گلناز: شما هم پزشک هستین؟

رامین سری تکون داد و گفت

رامین: البته پزشک سابق.. الان دیگه گذاشتم کنار..

گلناز: چرا؟..

با نگاهی که امیر بهم کرد فهمیدم نباید می پرسیدم و فوری گفتم

گلناز: البته منظوری نداشتم.. ناخوداگاه پرسیدم.. ببخشید…

امیر: بگذریم.. دیگه که خبر.. تنها اومدی؟ پی اون معشوقه ی پنهانیت کجاست؟

رامین: نه .. نه اشکالی نداره.. پزشکیو گذاشتم کنار چون آدمش نبودم.. چون ترس بلای جونم شده بود.. نمیتونستم درست کار کنم.. و اینکه الان یه شغل بهتر دارم.. واردات و صادرات پارچه و فرش و هرچیزی که بشه..

گلناز: چه عالی.. متوجهم.. با روحیاتتون سازگار نبود

رامین: دقیقا.. و حالا در جواب جنابعالی که سعی داشتی بحثو عوض کنی باید بگم امیر خان که مادامی که این خانومای پر زر و زیور و افاده دور و برم باشن.. معشوق پنهانی در کار نخواهد بود.. بعله جانم

به مدل حرف زدنش خندیدم خودشم خندید و گفت

رامین: وقتی سعی میکنن با لباس و صد جور ارایش بدرخشن معلومه که اینجاشون پوکه..

اشاره به مغز کرد و ادامه داد

رامین: ولی سادگی اولین چیزیه که جذبم میکنه..

وقتی اینو میگفت مستقیم تو چشمای من نگاه میکرد… نگاهش خیلی نافذ بود انگار میتونست ذهن ادمو بخونه.. برای همین نگاهمو دزدیدم..

رامین: به سلامتی آشناییمون بخوریم..

اما امیر لیوان منو با اب پرتقال عوض کرد..

امیر: به سلامتی..

رامین خندید و گفت

رامین: به سلامتیه اب پرتقال..

اشاره به اینکه چرا لیوانو عوض کرده و امیر خندید و بعد از این که یه جرعه از نوشیدنیمونو خوردیم گفت

امیر: یه سری پرهیز های غذایی داره..

اما توضیح نداد که باردارم.. منم از این راضی بودم که چیزی نگه… نمیدونم چرا اما دلم نمیخواست تو اون جمع یه زن حامله ی دست و پا بسته به نظر بیام.. بعد تو دلم از حرف خودم تعجب کردم و به خودم گفتم چیه.. نکنه خوشت اومده کخ این مردک هیز یکی به نعل و یکی به میخ ازت تعریف میکنه.. نکنه نمیخوای بدونه حامله ای که توجهش کم نشه.. از حرف تو دل خودم خجالت کشیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم یاد حرف فائزه افتادم که دائم میگفت فکرای احمقانه ی دوره ی بارداری طبیعیه.. سعی کردم اروم باشم و لبخند بزنم و کاملا عادی رفتار کنم.. رامین از جاش بلند شد و منم تو دلم نفس راحتی کشیدم و گفتم بزار بره پی کارش اما گفت

رامین: چند لحظه منو ببخشین.. زود برمیگردم..

وقتی رفت به خودم گفتم یالا.. الان وقتشه که به امیر توضیح بدی چرا چیزی نگفتی که یه یارویی خواسته همراهیت کنه…

گلناز

مکثی کردم و بعد در حالی که عذاب وجدان داشتم و چهره ی ناراحتی به خودم گرفته بودم گفتم

گلناز: امیر راستش.. چیزی نگفتم اخه یهویی شد.. تازه نمیخواستم الکی اعصابتو..

نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت

امیر: نه.. چیزی نبود که بخوای بگی.. خودتو اذیت نکن عزیزم

خیالم راحت شد که ناراحت نشده.. الته اینکه باردار بودم تو این که دعوام نمیکرد و ناراحت نمیشد بی تاثیر نبود… چند دقیقه ای تو سکوت گذشت و امیر برای چند نفر سر تکون داد و سلام کرد..

امیر: به نظرت بریم اون طرف یه کم برقصیم؟ بهت فشار نمیاد؟

گلناز: نه بابا چه فشار اومدنی.. حالم خیلی هم خوبه… اگه دوست داری بریم اما .. راستش همچین رقصایی رو بلد نیستم..

امیر: بیخیال بابا بلدی نمیخواد بیا.. اروم دستمو بگیر با هم میریم..

رامین تو جمعیت مشغول گپ و گفت با چند تا مرد سن دار بود..
به محض اینکه منو امیرو دید اومد سمتمون

رامین: به به میبینم که مادام موسیو دارن میرن برقصن.. پس ظاهرا حوصلتون سر رفته بود.. حالاااا یه سورپرایز هیجانی براتون دارم… خانوم ها اقایون.. این شما و اینم خواهر عزیزم رزززز

اول از طرز حرف زدن و شوخیش خندم گرفته بود اما به محض اینکه رز رو دیدم لبخندم خشکید.. یه دختر جوون.. با موی بلوند.. چشم روشن… رژ قرمز و فوق العاده شیک… انگار از رو عکس مجله اومده بود.. شبیه فرانسوی ها بود…

رز جلو اومد و امیرو بغل کرد و گفت

رز: خیلی وقته ندیدمت.. به به.. شما هم لابد همسرش هستی..

با لبخند جوابشو دادم .. رز مشغول حرف زدن از سفر خارجیش با امیر شده بود که امیر برای اینکه از دستش فرار کنه منو کشید سمت خودش و گفت

امیر: رزی ببین حرف همیشه هست.. ما هم داشتیم میرفتیم برقصیم.. دست داداشتو بگیر بیا ..

امیر منو برد یه گوشه ی خلوت سن و دستشو دور کمرم گرفت منم دستمو دور کمرش گذاشتم و اروم با ریتم در حال رقصیدن بودیم.. دقیقا سمت چپ ما رز دست برادرشو گرفته بود و با هم می رقصیدن پنج دقیقه بعد رز و رامین نزدیک ما بودن و رامین اشاره کرد افتخار دارم.. با من بود. خدایا با من.. هیچی نگفتم و در عرض ثانیه ای من و کشید سمت خودش و رز رفت سمت امیر وقتی به امیر نگاه کردم عادی بود ظاهرا رقصیدن با دوستش اشکالی نداشت..البته اینو تو این مدت فهمیده بودم که تو رقص دست عوض میکنن و با هم می رقصن ولی با این حال رقصیدن با ادمی که مطمئن بودم میخواد زیر نگاهای خیرش آبم کنه اصلا اسون نبود…
دستش دور کمرم بود چند قدمی از رز و امیر همگام با اهنگ فاصله گرفتیم..

رامین: خب.. یه خانوم زیبایی مثل تو.. چرا باید سرش همیشه پایین باشه؟ انگار تو این جمع راحت نیستی…

گلناز: من جاهایی که ادما سعی دارن تظاهر کنن و دوست ندارم…

رامین لبخندی زد و گفت

رامین: اما خب اینجا من سعی ندارم تظاهر به چیزی کنم.. پس حداقل با من راحت باش..

بدون اینکه جوابشو بدم لبخندی زدم و سعی کردم تا تموم شدن اهنگ طاقت بیارم و نگاهمو ازش بدزدم تا زیر نگاه خیرش ذوب نشم.. اهنگ تموم شد همه تشویق کردن و از سن رقص فاصله گرفتیم.. رفتم سمت امیر.. امیر کنار یه میز ایستاد و رز کنارش بود بلافاصله جارو برای من باز کرد و دستشو انداخت دور کمرم.. چند تا دختر و یه مرد مسن اومدن سر میز ما و شروع کردن با امیر از هر دری حرف زدن ظاهرا از اشناهای قدیمیشون بودن.. رز هم باهاشون همکلام بود تنها ساکت جمع من بودم.. رامین هم دوباره بین جنعیت گم شده بود… احساس خفگی و گر گرفتگی بهم دست داد به امیر اشاره کردم که میرم دستشویی.. اونم چون مرد مسن روی صحبتش باهاش بود نمیتونست حرفو قطع کنه برای همین اشاره کرد که برم و زود بیام..

گلناز

وقتی ازشون دور شدم اول از همه چند تا نفس راحت کشیدم که از اون حرفای صد تا یه غاز خلاص شده بودم.. بعدم رفتم سمت انتهای باغ دنبال دستشویی.. بر خلاف تصورم جای روشن و بزرگی بود با یه عالمه اینه های قدی.. لباسمو درست کردم و دستمو نمدار کردم و به گونم زدم که کمی خنک بشم..
خواستم برگردم که یهو زیر دلم تیر عجیبی کشید.. یه لحظه نفسم بند اومد.. چند لحظه بی حرکت همونجا ایستادم و نفس عمیق کشیدم.. یه کم اروم شدم اما تا خواستم حرکت کنم دوباره تیر کشید از درد جیغ کوتاهی زدم اما اون قسمت خلوت خلوت بود و با شلوغی و سر و صدا بعید بود کسی صدامو بشنوه..

رامین: حالت خوبه؟

سر برگردوندم دیدم عین عجل معلق پشت سرم ایستاده

گلناز: شما اینجا چیکار میکنی؟

رامین: دیدم این طرفی میای دنبالت اومدم.. خلوته گفتم مزاحمت نشن.. به هر حال اینجا پر از مردای هیز و مسته..
تو دلم گفتم بله که یکی از همونا هم خود تویی خواستم حرکت کنم اما نمیتونستم.. می ترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم و بیوفتم رو زمین

رامین: انگار واقعا حالت خوب نیست.. بیا.. دست منو بگیر.. بزار کمکت کنم..

گلناز: نه ممنون.. خودم می تونم

برای اینکه دستشو نگیرم و ثابت کنم خوبم با اینکه درد بدی داشتم چند قدم راه رفتم اما دیگه نتونستم افتادم رو زمین و به خودم نالیدم..
رامین داد زد

رامین: گلناز.. خوبی؟ چیشدی دختر.. چجوری به امیر بگم..

من از درد اشکم جاری بود رامین بغلم کرد و دوید سمت در خروجی.. هیچی حس نمیکردم فقط صداش تو سرم می پیچید

گلناز: امیر..

رامین: اروم باش.. اول میریم بیمارستان.. بیرون اوردن اون از این مهمونی یه ربع حداقل طول میکشه.. تو حالت خیلی بده.. باید فوری برسونمت…

رامین منو نشوند رو صندلی عقب و در حالی که عین دیوونه ها رانندگی میکرد گفت

برای چی حالت بد شده.. مریضی چیزی هستی؟ نکنه فشارت افتاده!..

 

گلناز

با صدای خفه در حالی که درد شدیدی تو دل و کمرم پیچیده بود گفتم

گلناز: حامله.. حامله ام…

رامین: چی.. حامله ای… خدایا چرا الان داری اینو میگی؟ اه…

گلناز: وایییی… تو رو خدا گاز بده..

تو دلم بیشتر از اینکه از درد حالم بد باشه از ترس حالم بد بود اگه بچه چیزیش شده باشه امیر منو میکشه.. خدایا همین یه بار نه.. نه.. چیزی نشه

چشمامو بستم و بیهوش شدم… چشمامو که باز کردم رامین بالای سرم بود

رامین: گلناز.. گلناااز.. حالت خوبه؟ چیزی نیست ببین دکترت بالای سرته

گلناز: بچه..

رامین: بچه هم خوبه… دکترت گفت این دردا تو ماهای اول طبیعیه باید خیلی رعایت کنی.. وگرنه اتفاق بدی میوفته..

از خوش حالی اینکه حال بچه خوبه اشک تو چشمام جمع شد..اما تا به خودم اومدم دوباره ترس افتاد تو دلم

گلناز: امیر.. امیر حتما کلی نگران شده…

رامین: تا الان حتما مهمونی تموم شده.. تقریبا اخر شبه.. زنگ که نمیشه زد.. تو اون عمارت سگ صاحابشو نمیشناسه من میرم دنبالش.. تا برگردم استراحت کن…

اومد دستشو گذاشت رو دستم و گفت

رامین: نگران نباش.. من براش میگم که چی شد..

اینو گفت و رفت و من موندم و کلی ترس از اینکه امیر چه جوری با ماجرا برخورد میکنه.. یک ساعت شایدم بیشتر گذشته بود تو این فاصله پرستار سرممو عوض کرده بود که بلاخره در باز شد و امیر سراسیمه اومد تو..

امیر: گلنازززز.. چیشده.. خوبی؟

رامین از پشت سرش اومد و گفت

رامین: من که بهت گفتم.. چیزی نیست خوبه..

امیر با اخم به سمت من اومد و چیزی نگفت انگار حرف رامینو باور نکرده باشه با صدای خشدار گفت

امیر: رامین میشه چند لحظه تنهامون بزاری؟

رامین بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون..امیر اومد جلو و با اخم بهم نگاه کرد

امیر: کلی نگران شدم.. وجب به وجبو گشتم.. کجا رفته بودی؟

گلناز: بهت که گفتم میرم دستشویی..

امیر: دستشویی ته باغ بود.. این یارو هم اتفاقا همون لحظه ای که تو دستشویی داشتی دستشویی داشت? چرا اون پیدات کرد? گفت دیده که حالت بد شده… اونجا خیلی پرته چجوری تو رو اونجا دیده؟

گلناز:منظورت از این حرف چیه؟ نکنه میخوای بگی من ته باغ باهاش قرار گذاشتم؟

امیر دندوناشو بهم فشرد و از لای دندونای به هم فشرده با خشم گفت

امیر: دفعه اخرته همچین حرفی میزنی.. من اگه شک داشته باشم به رامینه نه تو …میگم اگه اومده اونجا اذیتت کنه.. یا دنبالت بوده بهم بگو

گلناز: بهم گفت دیده دارم میرم ته باغ .. داشته میومده که کسی مزاحمم نشه.. منم همونجا خود به خود حالم بد شد.. فقط همین.. دکترم گفت چیزی نیست

امیر: غلط کرده مرتیکه .. دیگه نمیخوام دور و بر تو ببینمش.. الانم که مرخص شدی میریم خونه.. اینم اخرین باری بود که تو دوران بارداری اومدیم بیرون.. بهت گفته بودم باید استراحت مطلق باشی..حرف گوش ندادی اینم نتیجش..

امیر اخماشو کشید تو هم و رفت بیرون.. وقتی مرخص شدم اثری از رامین نبود نمیدونم امیر بهش چی گفته بود که برخورده بودو رفته بود… وقتی رسیدیم دم صبح بود.. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود امیر بغلم کرد و تا تخت اتاقم منو برد خودشم رو مبل کنار تخت نشست و کرواتشو شل کرد و سرشو تکیه داد.. منم چیزی نوفتم چون هنوز انگار ناراحت و عصبانی بود.. چشمامو بستم و سعی کردم به شبی که خراب شده بود فکر نکنم…

گلناز

چشمامو که باز کردم دیدم امیر روی همون مبل خوابش برده.. ارایش و سرخاب سفیداب روی صورتم از دیشب ماسیده بود و سنگینی میکرد.. انگار خودمو چشم زده بودم.. دیشبم که رفتم یه خوشی کنم حسابی به گند کشیده شد.. با اینکه میدونستم امیر عصبانی میشه اروم و بی سر و صدا از جام بلند شدم و رفتم بیرون.. صدای استکان و لیوان از اشپزخونه میومد انگار صدیقه خانوم داشت صبحونه درست میکرد داشتم خودمو به سمت حموم پایین میرسوندم که صدای در بیرونو شنیدم خیال کردم علی اقا باشه اما در خونه باز شد و فائزه اومد داخل.. به کل اونو یادم رفته بود.. یه سبد گل بزرگ دستش بود.. با تعجب نگاهش کردم و گفتم

گلناز: سلامم. سر صبح ؟ زود اومدی که.. چیشد برگشتی؟

تا خواست حرفی بزنه اشاره کردم بریم رو ایوون.. رفتیم و با صدای اروم گفت

فائزه: خانوم ساعت نه صبحه.. زود نیومدم که… کلی خبر برات دارم.. اما اول اینو بگیرید..

نگاهی به سبد گل بزرگ و خوش اب و رنگ انداختم و با تعجب گفتم

گلناز: وا.. این چیه؟

فائزه: نمیدونم.. روش کارت داره.. داشتم میومدم داخل یه اقایی اورد داد

کارتو گرفتم و نگاهی کردم با خط خوش نوشته بود امیدوارم حالت با دیدنشون بهتر بشه.. رامین…
با دیدن اسمش رنگم پرید.. چه قدر براش مهم بود که سر صبح.. اول وقت.. همچین گلی فرستاده بود… فوری گلو انداختم تو بغل فائزه و گفتم

گلناز: تو رو خدا تا کسی ندیده ببر یه جا سر و پرش کن.. اگه امیر ببینه خون من پای خودمه..

فائزه که از شنیدن این حرف جا خورده بود گل و برداشت و دوون دوون سمت ته حیاط رفت.. ده دقیقه بعد برگشت و گفت

فائزه: خیالت راحت.. چالش کردم.. کی فرستاده بود؟

گلناز: ماجراش مفصله.. اول تو بگو ببینم چه خبر.. دل تو دلم نیست

فائزه: اول ببرم یه دوش بگیری؟ حالت انگار خوب نیست خانوم.. ارایش رو صورتت مالیده شده

گلناز: نه.. تو رو خدا اول بگو.. دارم دیوونه میشم

فائزه: همون ادرسی که دادین رفتم.. خب.. روستای کوچیکی بود.. پیدا کردنشون سخت نبود..

گلناز: حالشون خوب بود؟

فائزه: راستش .. باید یه چیزی بهتون بگم اما اول بریم صبحونه بخورین.. به خدا گلناز خانوم رنگت عین گچ شده.. میترسم پس بیوفتی..

گلناز: پس خبر بدیه اره؟

فائزه: نه به خدا خبر بد کجا بوده.. خبر خوبه.. اما خب اول صبحونه.. بعد میریم اتاق مو به مو تعریف میکنم

گلناز: امیر هنوز نرفته.. فکر نکنم امروز بره.. اگه بیدار بشه فرصت پیش نمیاد.. همین الان بگو دیگه جون به سرم کردی

فائزه: راستش.. راستش من میدونم.. یعنی خبر دارم..

دلم فرو ریخت.. ریسکی ترین کار دنیارو کرده بودم که فرستادمش اونجا.. خدایا یعنی از کدوم رازم خبردار شده بود…

گلناز
بلاخره با اصرار فائزه کوتاه اومدم.. با کمکش یه دوش نشسته گرفتم و لباس پوشیدم امیر هنوز بیدار نشده بود به صدیقه خانوم گفته بودم صبحونه رو تو حیاط میخوریم با فائزه رفتیم تو حیاط..

گلناز: خیل خب.. هر سازی زدی رقصیدم حالا بگو ببینم جریان از چه قراره؟

فائزه: راستش پیداشون که کردم.. همون خاله ناتنی.. تنها بود شما گفتین یه دختری هم داره.. منم سر و لباسمو معمولی و روستایی کرده بودم که جلب توجه نکنم.. رفتم سراغ همسایه ها.. یه آمادری بگیرم… اتفاقی ماجرا رو فهمیدم..

گلناز: ماجرای چی!؟

فائزه: دو تا دختر داره.. نازگل کوچیکه و .. گلناز بزرگه.. شوهرش فوت کرده.. دختر بزرگش عروس خان بود.. تا اینکه هم خان مرد و هم بچشون.. دختره هم غیبش زد.. مادر هم سرشکسته شد.. ماه قبل دخترشگ فرستاد شهر دختر کوچیکشو میگم.. خودشم خونه این و اون کار میکنه و زندگیشو میگذرونه.. مادرتون..

بلافاصله داد زدم

گلناز: هیسسسس… صداتو بیار پایین..

اعصابم به هم ریخته بود چه قدررر احمق بودم با دست خودم گور خودمو کنده بودم.. اخه این چه غلطی بود.. معلوم بود وقتی تا اونجا بره از هرکییی بپرسه امار ریز و درشت زندیگو بهش میدن.. اخ گلناز .. اخ.. چه قدر احمقی دختر.. بهتم زده بود و چیزی نمیگفتم داشتم خود خوری میکردم که فائزه گفت

فائزه: نگران نباش گلناز خانوم.. رازت پیش من محفوظه.. بزار اصل ماجرارو بهت بگم.. اون چیزی که برات مهم بود

گلناز: ببین فائزه.. اگه از دهنت در بره.. بدون از دستم نمیتونی قصر در بری.. من بهت اعتماد کردم.. تو هم برام یه کاری کردی.. مزد کارتم میگیری.. اما اگه ببینم کاری کردی که اعتمادم از بین بره…

فائزه: نگران نباش گلناز خانوم.. تازه احتیاجی به مزدم نیست.. من این کارو واسه کمک کردم..

چیزی نگفتم و سرمو به تشکر و تایید تکون دادم فائزه ادامه داد

فائزه: نازگل.. نازگل و ..

صداشو اورد پایین و ادامه داد

فائزه: نازگل و مادرتون برای این فرستاد شهر که از وقتی شما غیبت زد تمام شهر بهشون ننگ بی ابرویی زدن و وقتی خان و دخترتون فوت کردن همه چی افتاد گردن شما هزار جور شایعه ریز و درشت درست شد.. یکی از پسرای لات روستا.. خواسته به خواهرتون دست درازی کنه.. تو جنگل.. ابروشو تو روستا بردن.. اونم سرشکسته شد و مادرتون فرستادش شهر خودشم سرشکسته شد اما مجبور شده بمونه..

گلناز: بی ابرو.. دست درازی به نازگل… خدایا باورم نمیشه.. چیکار کردم..

سرمو گرفتم تو دستم.. خدایا من ولشون کردم.. اینم نتیجش.. داشتم دیوونه میشدم.. من تو ناز و نعمت و خوشی.. اصلا فکر اونارو نکردم.. فکر اینکه بعد از فرار من چی به سرشون میاد.. چند دقیقه به سکوت گذشت و سر اخر گفتم

گلناز: مادرم.. مادرم چرا تو روستا مونده.. چرا با نازگل نرفته؟!…

فائزه: مجبور شد.. نمیتونه از روستا بره بیرون…

با تعجب گفتم

گلناز: اخه چرا؟

فائزه سری تکون داد اما تا خواست چیزی بگه اشاره کردم ساکت بشه چون امیر از دور داشت به سمتمون میومد…
💚
💙💚
💚💙💚
💙💚💙💚

به سایت های دیگمون هم سربزنید

سایت رمان من
http://roman-man.ir

سایت رمان دونی
http://romandoni.ir

 

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن