رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 48

 

صبح زود بود که آقا رحمان ماشین گرفت تا کارگرهایی که استخدام کرده بودو ببره سر زمینهاشون….

بلافاصله بعدش ایمان هم بهم پیم داد که از همین حالا به فکر اومدن به خونشون باشم….

آخه ظاهرا این دوروز رو کاملا بیکار بود….

ولی آخه چطوری میتونستم عمه و مامان و حاج بابا رو بپیچونم و برم پیشش…!؟؟

هرچقدر هم از ایمان خواهش کردم بیخیال بشه راضی نشد و میگفت اِلا بِلا باید برم پیشش….

رفتم حموم…دوش گرفتمو بدنم رو شیو کردم….

یه ست خوشگل هم پوشیدم و خلاصه کلی به خودم رسید و بعد نشستم تا بهونه ی درست و حسابی پیدا کنم…..

و فکر کنم حرفه ای ترین تروریستها هم واسه انجام عملیاتهاشون برنامه ای که من ریخته بودمو نریخته بود…

دوباره سمیه رو بهونه کردم.اینکه یکی از اقوامشون فوت کرده و خانواد رفتن روستای پدریش و شب تنهاست….چون سمیه رو دیده بودن با یکم حرف نرم شدن و اجازه دادن که برم….

اما….مشکلات دیگه ای هم بود…باید یه نفر اینجا سرگرمشون میکرد چون ممطمئن بودم اگه میخواستم برم بیرون حتما عمه دنبالم میومد…آخه یه همچین کاری ازش برمیومد….

واسه همین طی یک عملیات پیچیده و وقتی حاج آقا برای یه مراسم رفته بود مسجد لوله رو خراب کردم تا به بهونه اش ایمان بیاد اینجا و اونا سرگرم بشن….

و چه مکافاتی داشت این ماجرا….

قِد قتل یه آدمیزاد ما دردسر کشیدیم….

لوله که خراب شد مامان وای وای کنان گفت:

-ای وای ..این کی خراب شد! حاجی هم که اینجا نیست ….حالا چیکار کنم!؟

پریدم تو آشپزخونه و همونطور که سعی میکردم قضیه رو بزرگ جلوه بدم گفتم:

-اوووو…اینجارووو… خیلی اوضاع خراب…فکر کنم یا باید تعمیر کار بیاد یا بگین ایمان بیاد اون خوب بلده اینجور چیزارو درست کنه…

مامان سر تکون داد و گفت:

-آره اره…ایمان از این چیزا خوب سردرمیاره….نگم کل آشپزخونه رو آب برمیداره …

نقشه داشت میگرفت که عمه با جعبه ابزار اومد داخل و گفت:

-نه تعمیرکار نیاز هست نه ایمان….خودم الان حلش میکنم….

-ولی ایمان خوب از اینکارا سر درمیاره!

چپ چپ نگام کرد و گعت:

-تو از کجا میدونی اصلا ایمان خونه است!؟

دیتپاجه شدم و گفتم:

-م…ماشینش….ماشینش تو حیاط…

راضی شد و گفت:

-آهان…که اینطور….

مامان پرسید:

-فرخنده جون مگه تو از اینکارا سردرمیاری….!؟

با قاطعیت گفت:

-آره که سردرمیارم….تنهایی آدمو قوی میکنه فاطمه جون!

هوووووف! عمه خرابکار لامصب از همچی سردرمیاورد!

عین یه تعمیرکار حرفه ای نشست و لوله رو درست کرد…ایمان هم که هی مدام پیم میفرستاد که کی میام و فلان…بهش گفتم نقشه خراب شد و عمه لوله رو تو سه سوت درست کرد….!

پیام فرستاد که یه چیز دیگه رو خراب کنم….تا اون بهونه ای دیگه برای اومدن به خونه پیدا کنه واسه همین اینبار دوش حموم رو خراب کردم….

یه چند خرابکاری دیگه هم انجام دادم ولی عمه هی عین ناجی همه رو درست میکرد اما ظاهرا دیگه از پس دوش برنیومد….

مامان کلافه گفت:

-پناه بر خدا…من نمیدونم چرا همه اینها یهو باهم خراب شدن….بسم الله…خون جن زده شده ها…..

عمه دست به کمر نگاهی به شیر انداخت و گفت:

-از این یکی سردرنمیارم….نمیدونم کجاش مشکل پیدا کرده….

لبخند خبیثی زدم …یه جاییش رو خراب کردم که عمه نفهمه….

مامان رو کرد سمتم و گفت:

-یاسی بدو درخونه ایمان اینا ازش بگو بیاد اینجا اینو درست کنه….

الکی گفتم:

-ای بابا …من باید برم دیرم شده…ولی باشه….میرم میگم….

گرچه قیافه ام مثلا درهم بود ولی تو کونم عروسی بود…

از خونه زدم بیرون و رفتم در خونه ایمان اینا …با زنگ اول خودش رو رسوند…خندیدم و گفتم:

-دوش رو خراب کردم…

-توله سگ! الان من باید برم اونجا…!؟

-پ ن پ…باید وایسی اینجا منو نگاه میکنی….

-خب باشه…پس درو وا میکنم بعدش زود برو داخل…حله !؟

سر تکون داومو گفتم:

-حله…فقط اصل کاری عمه است….اون سابقه اینو داره منو بپاد…یکم زیاد فضول…

-باشه سرگرمش میکنم…

-پس بریم بالا….

باهمدیگه رفتیم بالا….

مامان تا ایمان رو دید گره ی روسریش رو سفت کرد اومد سمتش و گفت:

-سلام ایمان جان…خوش اومدی….نمیخواستم مزاحمت بشم….

ایمان لبخندی زد و گفت:

-نه خواهش میکنم…این چه حرفیه….حالا چیشده!؟

مامان همونطور که ایمان رو به سمت حموم میبرد گفت:

-چمیدونم والا….انگار جن اومده تو خونه…هی همچی باهم خراب میشه….دوش چیکه میکنه…نمیدونم یهو چیشد….

ایمان دوش رو نگاه کرد و گفت:

-درستش میکنم…فقط عمه خانم شما اینجا باشید هر وسیاه ای من خواستم بدید دستم….

عمه چشمی گفت و رفت داخل حموم….

و این بهترین فرصت بود تا من جیم فنگ بشم…

وقتی ایمان با دوش خراب شده ور میرفت و همزمان عین یه دستیار از عمه کار میکشید تا فرصت تعقیب و گریز پیدا نکنه من فورا و با نهایت سرعت کیفمو برداشتمو به مامان که داشت کل آشپزخونه رو واسه پیدا کردن پبچ گوشتی زیرو رو میکرد گفتم: -من دیرم شده سمیه منتظرم…کاری نداری!؟ کلافه از پیدا نکردن پیچ گوشتی گفت: -باشه…یاسمن … مواظب خودت باش…دربست بگیر برو…. -باشه… -پول که داری!؟ هول زده و از ترس سر رسیدن عمه تند تند گفتم: -آره آره دارم…. بعدهم باعجله از خونه زدم بیرون …یکم دیگه لفتش میدادم شاخکای عمه تیز میشد…. هووووف! احساس میکردم آنجلینا جولی تو فیلم تحت تعقیبم!!! آروم آروم ودرحالی که بالا رو نگاه میکردم از پله ها پایین رفتم…. خانواده ی عموی ایمان کلا آدمای ساکتی بودن …نمیشد فهمید کی میرن کی میان….ما با اینکه توی به آپارتمان بودیم ولی شاید چند هفته یبار هم نمیدیدمشون… زهرا خانم خدابیامرز که زنده بود همیشه با مامان میرفتن تو حیاط مینشستن و گپ میزدن و خلاصه خیلی گرم و صمیمی بودن اما مادر مینا نه…. حتی از خونه هم بیرون نمیومد…اگرم میرفت باهمین مینا واسه خرید میرفت…. با این حال نمیشد ریسک کرد و با این بهونه سر به هوا بازی درآورد… رفتم پایین….درو بیخودی بازو بسته کردم ولی بجای بیرون رفتن خودمو رسوندم به زیر پله و خیره شدم به در نیمه باز خونه ی ایمان …. تو ظاهر همه چیز ساده بود و فقط من باید میرفتم داخل…اما نمیشد…. سخت بود…و سختیش دقیقا به ریسکش برمیگشت…. همه چیز قرار بود تو چند ثانیه رخ بده و اگه یه نفر منو می دید چی!؟؟ اونوقت چه اتفاقی میفتاد…!؟؟؟ صدای نفسهای آروم خودمو میشنیدم…. قلبم تند تند می تپید… هی همش با خودم میگفتم اگه تو لحظه ای که من میخوام برم داخل یهو یه نفر سر برسه بعدش چی میشه!؟ هیچی ..بعدش یه رسوایی بزرگ به بار میومد…از اون رسوایی ها که دیگه نمیشه تا آخرعمر سرو بالا گرفت… از اونا که عین کابوس میمونن… ولی همش هم که نمیشد این زیر بمونم….احتمالا ایمان هم منتظر بود تا من بهش پیغام رسیدن بدم…. شورید حال شده بودم….شک نداشتم بعدش دچار اسهال میشم از شدت استرس…. چند قدم آروم برداشتم….یه نگاه به بالا و به نگاه به در نیمه باز و یه نگاه به در اصلی ورودی انداختم و بعد دلو زدم به دریا و خواستم برم داخل خونه که صدای پاشنه کفش و پچ پچ به گوشم رسید…فورا دویدم زیر همون پله ها و خودمو کنج پله چسبوندم ودستامو گذاشتم رو دهنم…. یعنی کی بودن !؟ مامان و عمه !؟ ولی نه! عمه اهل آروم حرف زدن نبود….اون همیشه بلند بلند حرف میزد عین کسی که بلندگو قورت داده باشه!!! یکم که منتظر موندم بالاخره فهمیدم اون دونفر کی هستن… ملکه و شاهزادش که میشد همون مینا و مادرش!اییشش! مغرورهای پرفیس و افاده ! میخواستن برن بیرون که چشمشون به درخونه افناد…مینا گفت: -عه! در خونه ایمان چرا بازه! -لابد یادش رفت ببنده!خودش نیست!؟ -نمیدونم …بزار صداش بزنم… رفت داخل و ایمان رو صدا زد و چون جوابی نشنید گفت: -نه عموهست نه ایمان… -عموت که فکر کنم رفته روستا…اینان هم لابد یادش رفت ببنده…خودت ببندش گربه ای چیزی نره داخل…. وااااای نهههخ! نبند…. جون مادرت نبند….. صدای بسته شدن در که به گوشم رسید پلکهامو روهم فشردمو آهی از تاسف کشیدم! لعنتیییی!!! خروس بی موقع! حالا من چه غلطی کنم!!! پامو آهسته زمین کوبیدم که صفحه گوشیم خاموش روشن شد و فهمیدم پیامک واسم اومده…ایمان بود و نوشته بود: “رفتی داخل!؟” “نه ” “نه و نعلبکی! پس داری چه غلطی میکنی اسکل! من یه ساعت الکی دارم با این ور میرم” “زن عموت و مینا میخواستن برن بیرون در باز رو دیدنو بستنش، “ای باباااا…ندیدنت که!؟” “نه” “الان کجایی؟” “زیر پله ها…” “بمون تا بیام” “باشه”… پیام آخرو ارسال کردمو همونجا نشستم تا سر برسه…بعد از ده دقیقه بالاخره صدای بسته شدن در خونمون و بعدهم صدای قدمهاش به گوشم رسید… یه راست رفت سمت درو بازش کرد…بعد خودش اومد کنار پله ها و گفت: -من اینجارو میپام تو بدو داخل…. همینکارو کردمو اینبار بی معطلی دویدم داخل خونه… تا وارد اون نقطه ی امن شدم دستمو گذاشتم رو قلبم و یه نفس عمیق و کشدار کشیدم….. خدایا شکرت.‌.‌ ماموریت به پایان رسید!!!

دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راااااحت کشیدم…

حتی تصورشم وحشتناک بود اینکه یکی منو حین رفتن به داخل خونه ی ایمان ببینه….! اونوقت واقعا چی میشد!؟

نه نه…نمیخوام حتی بهش فکر کنم….

فکر کردن بهش عین این بود که بخوام تجربه اش کنمو تو شرایطش قرار بگیرم….

درو بست و اومد داخل….پیرهن تنش خیس بود….خب فکر کنم این بخاطر تعمیر دوش بود….

خندیدمو به سمتش چرخیدم…به شوخی گفت:

-رو آب بخندی نکبت …ببین به خاطر تو تمام هیکلم خیس شد!

دست به کمر شدم و گفتم:

-دیگه دیگه ! عشق به دردسرش قشنگ…دیدن یار به این شیطونی ها قشنگ!

پیرهن خیسشو از تن درآورد و حین اینکه از کنارم میگذشت گقت:

– الکسیس تگزاس رو میخواستم بیارم اینجا کمتر مکافات میکشیدم…..

اخم کردمو گفتم:

-واستا ببینم….تو الکسیس تگزاس رو از کجا میشناسی!؟؟؟ هان!

یه نگاه به اون قیافه ی پر شک و ظن م انداخت و بعد جواب داد:

-از دوستای صمیمیم…یه چندتا ویدیو باهم پر کردیم….این سوالا چیه میپرسی یاسی….!!!

راس میگفتاااا…آخه این حساسیتهای بیخودی چیه! الکسیسو که همه میشناختن دیگه!

خوب بود اون بپرسه چرا من جانی رو میشناسم!؟

یه نگاه بهم انداخت و انگار که چیزی رو تازه بخاطر آورده باشه پرسید:

-چه بلایی سر این دوش آورده بودی بچه!

کفشهامو از پا درآوردمو پشت سرش راه افتادمو گفتم:

-خودمم دقیقا نمیدونم….عمه که چیزی راجب من نگفت! بیرونو نگاه نکرد که مطمئن بشه من رفتم یا نه !؟

تیشرت تنشو پرت کرد رو دسته صندلی و گفت:

-نووووچ….پیش من بود همش….

نشست رو مبل و گفت:

-بدو بیا اینجا ببینم…

کوله پشتیمو رو میز گذاشتم…شال و مانتوم رو از تن درآوردمو و بعد ذوق زده رفتم سمتش و پریدم تو آغوشش….

انگار که یه نوزادو بغل کرده باشه دستاشو دور بدنم حلقه کرد که نیفتم و بعد سرشو خم کرد رو صورتم و گفت:

-موش افتاد تو تله…

خندیدم و بدون اینکه چشم از صورتش بردارم دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:

-پس بالاخره به این نتیجه رسیدی که تله ای….

-من!؟ من تله ام….؟

زبونمو واسش درآوردمو گفتم:

-آره تو تله ای….

سرشو خم کرد رو لبهام و بی مقدمه شروع به بوسیدن لبهام کرد…

ناخواسته پلکهامو روهم گذاشتم و آروم شروع به همراهیش کردم….

با ملایمت لبهامو میخورد….اونقدر که دلم میخواست تا یکی چند ساعت ادامه پیدا کنه….

حیف که نفس یاری نمسکرد و بعد از چند لحظه ازهم جدا شدیم…..

خنده ام گرفت…پرسید:

-به چی میخندی…!؟؟

-به اون زن و مروی که رکورد خوردن لب رو شکستن و بیست و چند ساعت همدیگرو بوسیدن…اونوقت ما چند ثانیه بیشتر نتونستیم….

رفت تو فکر و بعد گفت:

-راس میگیاااا…ولشون کن اونا آدمیزداد نبودن….

جنی…پری ای…چیزی بودن احتمالا…..

اینو گفت و دوباره سر و کمرشو خم کرد و اینبار گلوم رو بوسید…..

سرشو گرفتمو بالا آورد و گفت:

-نبوس….کبود میشه….اونوقت که عمه از همین حلق آویزونم میکنه….

خندید و دستشو گذاشت وسط یقه پیرهنمو تا اونجایی که راه داشت کشیدش پایین و گفت:

-باشه…از اونجا که من خیلی بچه حرف گوش کنی هستم بجای گلو یه جا دیگه رو میبوسم….

اینو گفت و زبونشو وسط خط سینه ام کشید…..

لب گزیدم و خمار نگاهش کردم….

گرم شدن مابین دوپاهام رو حس کردم….

ضایع بود اینکه من اونقدر زود سست و خمار شده بودم !؟؟

از همینم دقیقا خجالت کشیدم…از اینکه خیلی زود وا رفتم اما بعد وقتی سفتی چیزی رو زیر باسنم حس کردم فهمیدم که نه….فقط این من نیستم که زودی سل شدم….

راستش….من همیشه باخودم میگفتم وقتایی که برم کنار ایمان کلی باهم گپ میزنینو لحظات باحالی رو باهم میگذرونیم اما نمیشد..یه دختر و یه پسر که از قضا به همدیگه میل دارن اگه باهم تنها بشن یه راست میرن سراغ عملیات های مثبت هجده….

درست مثل منو ایمان…..

محکمتر از قبل بغلم کرد…وقتی دید اونجوری رفتم تو حس پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت:

-بریم تو اتاق من!؟ دلم میخواد درازت کنم رو تخت…؟؟میخوام زیر خودم حست کنم…

وقتی اینجوری مماس صورتم کنار گوشم از این حرفها نجوا میکرد من بیشتر و بیشتر از قبل مسخ و از خود بیخود میشدم…..

-بریم !؟

با صدای خفه ای گفتم:

-آره…بریم….

بلندم کرد ..حلقه ی دستامو محمکتر از قبل کردم که نیفتم ….

راه افتاد سمت اتاق خوابش و با پا درو باز کرد….

گذاشتم رو تخت و بعد ایستاده شلوارشو از پا درآوردو اومد سراغ منی که مشتاقانه انتظارشو میکشیدم….

 

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

22 دیدگاه

  1. خیلی کم بود نویسنده هم بیش از حد وارد جزییات میشه لطفا بهش بگین رسیدگی کنه بعدم لطفا جاهای حساس تموم نکنین خووو

  2. دیگه شورشو دراورده نویسندتون با این رمان نوشتنش.ینی قشنگ ما شدیم ی مشت الاف ک بعد چند روز درحد همین پارت از رمانو باید بخونیم.واقعا مسخرست!

  3. حالا دیگه رمان فقط شده رابطه های مثبت هجده ایمان و یاسمن…
    جمع کنید نویسنده تونو….
    تموم کن رمانو اگه حال فک کردن نداری

  4. بچه ها فکر میکنم دارین کم لطفی میکنید اینم یه رمان مثل بقیه رمان ها هستش اگه واقعا با متنی مشکل دارین نخونین اون متن رو بعدم ماها همگی داریم این رمان رو میخونیم نویسنده که نیستیم که بگیم این خوبه این بده خو اگه قرار باشه باب میل ما باشه که چرا میایم رمان میخونیم خودمون بشینیم رمان بنویسیم بعدم باید از ادمین سایت تشکر کنیم بخاطر زحماتش چون رمانای زیادی رو برای خوندن برای کاربرا قرار میده

    1. فاطمه جان عزیزم هیچکس نگفته رمان بدیه ماهم چون رمانو دوس داریم شاکی میشیم چون خیلی انتظار میکشیم هیچکسم از آدمین گلایه نکرده ماهم ممنون خودشو زحماتش هستیم فقط میگیم نویسنده بیشتر ب انتظار مخاطبا احترام بذاره پارتای طولانی تر بده و زودتر بده.

  5. دوستان سلام من زیاد اهل رمان نیستم با این رمان هم به صورت اتفاقی اشنا شدم اونم جایی بود که هر پارت رو یه روز میزاشت و هر پارتی که اینجاست ۴ قسمت میکرد و میزاشت دیگه چون از متن رمان خوشم اومد دنبالش کردم به نظرم درسته به جزئیات خیلی پرداخته میشه اما بیانش جوریه که وقتی میخونی انگار خودت جزئی از داستانی و داری اون صحنه رو میبینی و این برمیگرده به شیوه نگارش خود نویسنده جزئیات خوبه اما انتقاد کردن تو این مورد خوب نیس ما همه منتظر اخر داستانیم ببینیم یاسمن و ایمان چی میشن اما اگه فردا یه پارت اومد که ایمان یاسمنو گرفت تموم شد رفت و همه خوش و خوشحال رفتن سر زندگیشون چی میگیم؟همگی شاکی نمیشیم؟فقط باید از ادمین درخواست کنیم پارتها رو سریع تر بزاره این رمان اگه اشتباه نکنم انلاین هست باید به نویسنده وقت داد که اونجوری که همه دوست دارن تموم بشه تا همگی راضی باشیم.سپاس ادمین

  6. خیلللیمم رمان خوبیههه
    اصن هری طولانی تر بهتر
    هر چی صحنه دار تر جذذااااب ترر
    دست ادمینم درد نکنه فقط یذره سریع تر پارت بزاره ممنون میشیم

  7. سلام بر ادمین عزیز و دختر حاج آقایی ها چه طورین ؟ عیدتون مبارک ….
    ادمین جون صفحه مشکل داره فکر کنم ….واسم باز نمیکنه …

  8. سلام به نظرمن قراره این رمان به جایی برسه که ایمان یاسمنو گول میزنه و بکارتشو ازش میگیره بعد ولش میکنه.. اگه اینطور باشه به نظرم جالب میشه واینکه خواستم از نویسنده تشکر کنم بابت فکر خلاقی که داره چون از همه چیز استفاده میکنه و مثل بعضی از رمان های تکراری و خسته کننده نیس که جمله های کلیشه ایی داره یا شخصیت های تکراری.. اکثر رمان ها شخصیت دختر مظلوم و با حیا هستش و با هر نکته ایی رنگ به رنگ میشن و این اصلا برای من جالب نبود!! من یه جاهایی احساس میکنم خودمم توی رمان.. جالبه که شخصیت یاسمن تقریبا شبیه منه.. خلاصه ببخشید که زیاد شد من همیشه انتقاد میکردم و اینبارهم میگم اولای رمان بسیار بسیار جذاب بود تا جایی که مادر ایمان مرد.. بازم ممنون از زحماتتون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن