رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 8

 

بدترین بلای ممکن سرم اومده بود و حالا داشت میپرسید که کجا میرم!
نگاه پر حرفم و دوختم بهش و فقط یه کلمه لب زدم:
_خداحافظ!

و رفتم بیرون.
سرمای هوا حتی یه ذره برام مهم نبود و فقط از شدت بغض و گریه میلرزیدم ودرعین حال قدم هام و سریع برمیداشتم تا هرچه زود تر از این جا دور و دورتر بشم!

با خروج از خونه دیگه برام مهم نبود که تکلیف حامی چیه و همین که از شر اونا خلاصش کرده بودم برام کافی بود که بی مقصد راهی بودم و تو ذهنم اتفاقات امشب و مرور میکردم!

یهو چیشده بود؟
کابوس بود یا واقعیت؟
تا یکی دوساعت پیش درگیر چه حس و حالی بودم و حالا دچار به چه بد حالی تلخی!

آخر شب بود و از جایی که اطرافم خلوت بود با خیال راحت هق هق میکردم و زار میزدم به حال خودم که حامی با موتور کنارم ظاهر شد:
_سوار شو بریم!

تو همون حال صدام و بردم بالا و جواب دادم:
_چرا راحتم نمیذاری؟ کار امشبت بس نبود؟ برو!

توقع میرفت حداقل الان درکم کنه و راحتم بذاره اما درکم که نکرد هیچ محکم بازوم و گرفت و من و کشوند سمت خودش و تهدید وار گفت:
_هر غلطی دلت خواسته کردی حالا زبونتم درازه؟

نفس های بلندم و تند تند بیرون فرستادم :
_من هیچ کاری نکردم، این تویی که گند زدی به همه چی!
بهش نزدیک تر شدم نگاه عصبیم و دوختم تو چشم هاش و ادامه دادم:
_با کاری که امشب کردی دیگه حتی به عنوان یه پسر عمو هم قبولت ندارم حامی!

و دستش و که رو بازم بود، پس زدم و دوباره راه افتادم اما
صداش و پشت سرم میشنیدم:

_طرف میگه اومدی واسه سرویس دهی به پسرش اونوقت کاری نکردی؟
کلافه ادامه داد:
_وای به حالت دلبر، وای به حالت اگه دست از پا خطا کرده باشی و خودت و…

میدونستم چی میخواد بگه که چرخیدم سمتش و انگشت اشاره، دست لرزونم و گذاشتم جلو بینیم:
_هیس! بفهم داری چی میگی، بفهم داری به کی این حرفارو میزنی!

فاصلم باهاش کم بود که دوباره خودش و بهم رسوند و این بار بی اینکه نگاهم کنه فقط لب زد:
_سرده، سوار شو بریم!

بی هیچ حرفی همونطوری وایساده بودم که کاپشن پاره، پورش و درآورد و انداخت رو شونه هام:
_گریه هم نکن، تموم شد!

ولی نه!
هیچی تموم نشده بود…
حامی بی اینکه بدونه ماجرا چیه یه کاره پاشده بود اومده بود اینجا و مقصر اصلی همه چی بود و من نمیتونستم به دلسوزی الانش روی خوش نشون بدم!

وقتی سکوتم و دید دست آورد سمتم تا اشکام و پاک کنه که پسش زدم:
_حالم از تموم کارات بهم میخوره، حالا هم نمیخواد واسه من دلسوزی کنی!
دندوناش و محکم رو هم فشار داد:
_بهت هیچی نمیگم که الان داغون ترت نکنم، پس مثل بچه آدم سوار شو تا بعد!

بالاخره تسلیم شدم و سوار موتورش شدم تو سرمای شب، به سرعت از این محل زدیم بیرون.

با رسیدن به خونه، جلو در پیاده شدم و دستی به صورتم که اشک روش خشک شده بود کشیدم و صدام و تو گلوم صاف کردم و همینطور که میرفتم تو خونه با صدای آرومی گفتم:
_نمیخوام کسی چیزی بفهمه!
پوزخندی زد و اشاره کرد برم کنار تا موتورش و ببره تو حیاط و جواب داد:
_فعلا کسی چیزی نمیفهمه، اما فردا باهم کار داریم!

منتظر نگاهش کردم که همزمان با ورود کاملش ادامه داد:
_کسی چیزی نمیفهمه در صورتی که تو فردا بهم دختر بودن و نجیب بودنت و ثابت کنی!

چونم دوباره داشت میلرزید،
واقعا حامی تا کجاها فکر کرده بود؟
بعد از این همه سال، باهم بزرگ شدن من و اینطوری شناخته بود؟

گرفتگی دوباره قیافم و که دید سری به اطراف تکون داد و گفت:
_بیا تو، هندیشم نکن!

رفتم تو حیاط و در و بستم و تکیه به در، نگاهم و دوختم به انتهای حیاط و دوتا اتاق چراغ خاموشی که خونمون بود، حتی تصور اینکه بابا بفهمه بهش دروغ گفتم یا اینکه حامی حرفایی که امشب شنیده بود و بهش بگه به جنون میکشوندم!

با همون صدای گرفته گفتم:
_بابا هیچوقت نباید چیزی بفهمه حامی، هیچوقت!
شاید سرما خورده بود که بینیش و بالا کشید:
_گفتم که، فردا همه چی مشخص میشه!

حرفش برام گنگ بود که پرسیدم:
_من فردا باید چیکار کنم؟ چی تو اون سرت میگذره؟

روبه روم وایساد و شمرده شمرده گفت:
_چیزی تو سرم نمیگذره، فقط فردا یه سر میری پیش پزشک زنانی، پزشکی قانونی ای جایی!
دلم میخواست تف کنم تو صورتش اما از جایی که گلوم خشک شده بود دستم و آوردم بالا و سیلی جانانه ای تو گوشش خوابوندم که با ناباوری دست گذاشت رو صورتش و داد زد:
_تو… تو چیکار کردی؟

و واسه تلافی دست آزادش و گذاشت رو گلوم، انقدر محکم که داشتم خفه میشدم تا اینکه چراغ حیاط روشن شد و صدای عمو، حیاط و پر کرد:
_اونجا چه خبره؟

دستش و که از رو گلوم برداشت افتادم به سرفه کردن و حالا حامی سعی در جمع کردن ماجرا داشت که یه لبخند الکی زد و گفت:
_دلبر زنگ زد گفت میخواد بیاد خونه منم رفتم دنبالش!

روشنایی حیاط انقدری بود که عمو متوجه لب و لوچه خونی و صورت ورم کرده حامی بشه و همین باعث شد تا راه بگیره به سمتمون و نگاه گیجش و بین دوتامون بچرخونه:

_چیشده؟ این چه سر و وضعیه؟
و با شروع کردن حامی به دلیل و بهونه الکی آوردن، رفتم تو خونه خودمون.

آروم و بی صدا،
انقدر آروم که بابا حتی نفهمید کسی وارد خونه شده و من هم همین و میخواستم.
با ورود به اتاق تاریکم در و بستم و با همین لباس ها خودم و انداختم رو تخت،
داشتم خفه میشدم از بغض و غصه!

اشک هام برام عادی شده بود و با هر پلک گونه هام خیس تر میشد،
انقدر باریدم،
انقدر فکر کردم تا یا خوابم برد یا از حال رفتم…

صبح با شنیدن صدای بابا چشم باز کردم،
بالا سرم نشسته بود و موهام و نوازش میکرد:
_دلبرم چرا دیشب خبرم نکردی که اومدی!

چشمای خستم و بهش دوختم و ‘صبح بخیر’ ی گفتم:
_دیر بود نخواستم بیدارت کنم!

و نشستم سرجام که بابا ادامه داد:
_بله، دیشبم که به حامی گفتی بیاد دنبالت حالاهم که میگه قراره باهم برید بیرون تا حرفای آخرتونم بزنید، رسمش این نبود که آخر ماجرا من و در جریان بذاریا!

گیج شده بودم و فقط داشتم نگاهش میکردم که با یه لبخند دلنشین ادامه داد:
_حامی بهم گفته که جوابت مثبته و میخوای باهاش ازدواج کنی!
با این حرف بابا در اوج شوکه شدن لب از هم باز کردم تا حرفی بزنم که صدای حامی تو خونه پیچید:

_عمو جون تونستی این دخترت و بیدارش کنی؟!
و بابای ساده و از همه جا بی خبر من با مهربونی جواب داد:
_چرا گل پسر، بیداره!
و بعد هم از اتاق رفت بیرون و اینطوری شد که حامی اومد تو اتاق.

با حرفایی که به بابا زده بود، به بدبختیام اضافه کرده بود که چشم ریز کردم و پرسیدم:
_تو چی گفتی به بابا؟!

زیر لب ‘هیس’ ای گفت و اومد سمتم:
_من فقط غلطایی که کردی و به عمو نگفتم و به جاش یه سری حرف خوب بهش زدم!
با حرص تک خنده ای کردم:
_تو فکر کردی با این کارا من زنت میشم؟

متقابلا بهم پوزخندی زد:
_اگه دختر باشی آره باهمین روش مسالمت آمیز باهات کنار میام اگه هم نبودی که خداکنه باشی، قصه به کل عوض میشه!

از این که اینطوری داشت باهام رفتار میکرد، دلم واسه خودم میسوخت…
چه حقارتی و داشتم تحمل میکردم فقط بخاطر اتفاقای دیشب،
فقط بخاطر اینکه بابا چیزی نفهمه!

سکوت کرده بودم،
به نظرم حامی حتی ارزش هم کلامی هم نداشت!
به طولانی شدن سکوتم بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:
_حالاهم پاشو آماده شو که وقت نداریم،همین امروز باید تکلیف روشن شه!

هرچی نفرت و کینه ازش داشتم ریختم تو چشمام و لب زدم:
_من با تو ازدواج نمیکنم عوضی!
گوشم و محکم گرفت کشید و سرش و آورد نزدیکش و جواب داد:
_یا به زبون خوش زنم میشی یا…
حرفش و نصفه ول کرد و با نفس عمیقی ولم کرد و راهی خروج از اتاق شد:
_زودتر آماده شو عزیزم…

#شاهرخ

از دیشب تو کلافگی و اعصاب خوردی سر میکردم.
تموم اتفاقاتی که افتاده بود واسه هزار و چندمین بار تو سرم تکرار میشد و باعث پر شدن جا سیگاری میشد!

عصبی از همه چی، از مامان و بابا که اونطور با دلبر رفتار کرده بودن و حتی مامان مهین، از بالکن اومدم تو خونه،
هوا داشت روبه تاریکی میرفت و من آروم و قرار نداشتم.

انگار یه چیزی گم کرده بودم یا نمیدونم یه چیزی کم بود تو این خونه!
از اتاق خودم زدم بیرون و رفتم تو اتاقی که اون دختر چند وقتی توش زندگی کرده بود.

تو چهارچوبه در اتاق وایسادم و نگاهم و تو اتاق چرخوندم، کاش حداقل گوشیش و برده بود و میتونستم جویای احوالش بشم!

در و پشت سرم بستم و رو لبه تخت نشستم و خیره به گوشیش که رو تخت بود زیر لب ‘لعنت’ ی فرستادم و بعد هم نفس عمیقی کشیدم.

درگیر حسی بودم که ازش سر در نمیاوردم، یه چیزی تو مایه های چند سال پیش،
نگاهش حالم و مثل اونموقع ها عوض میکرد، همون وقتی که با کلی عشق زل میزدیم تو چشمای هم و دلخوش به آینده و رسیدن بودیم!

با یادآوری اون سالها و معشوقه قدیمیم بی اختیار ذهنم داشت پر میکشید به سمتش، از وقتی اومده بودم ایران ندیده بودمش و فقط از طریق رابطه با عماد میدونستم که هنوز ازدواج نکرده و دیگه هیچی!

سرم و چند باری به اطراف تکون دادم و این بار تموم افکارم پر کشید سمت دلبر!
نگرانش بودم،
نگران دختری که همه چیز و به جون خریده بود تا با چندرغاز پولی که قرار بود بهش بدم، زندگی خودش و خانوادش و عوض کنه و حالا همه چیز تبدیل به یه شر بزرگ شده بود!

عادت کرده بودم به بودنش و زبون درازیاش و نمیتونستم دست رو دست بذارم و اون یه تنه جوابگوی همه باشه باید یه کاری میکردم!

مصمم شده بودم واسه پیدا کردنش حتی اگه به قیمت راه افتادن دعوای جدیدی میشد، من باید پیداش میکردم و تموم دیشب و براش جبران میکردم، من فرار از اون ازدواج اجباری و حال بهم زن و مدیون دلبر بودم….

خیلی طول نکشید تا از خونه زدم بیرون و حالا به سرعت هرچه تمام تر، تو مسیر خونشون بودم…
دقیق نمیدونستم کجاست اما پیداش میکردم!
با رسیدن به اون محل ماشین و لب خیابون اصلی پارک کردم و راه افتادم تو کوچه پس کوچه ها و با پرس و جو تو مسیر بالاخره خونه رو پیدا کردم.
یه خونه آجری قدیمی که برام غریب بود!

دستم و گذاشتم رو زنگ و چند باری زنگ زدم تا بالاخره صدای ‘کیه’ گفتن یه نفر به گوشم رسید و بعد هم در باز شد،
یه مرد میانسال که یه کت انداخته بود رو شونه هاش و متعجب چشم دوخته بود بهم:
_شما؟

لب باز کردم تا حرفی بزنم و خودم و معرفی کنم که این بار صدای اون پسره که داشت میومد سمت در و شنیدم و همین باعث شد تا فعلا ساکت بمونم:
_با من کار داره آقا جون!
و با چشم ریز کرد و خیره بهم ادامه داد:
_رفیقمه!

و اینطوری اون مرد و فرستاد تو خونه و خودش اومد بیرون و همینطور که نگاه گذراش و به اطراف میچرخوند عین یه حیوون وحشی یقم و گرفت و به خیال خودش ترسناک شده بود که تهدید وار شروع کرد به حرف زدن:

_اینجا چیکار میکنی؟
دستش و از رو یقم انداختم و هولش دادم عقب و وقتی چسبید به دیوار تو یه قدمیش، روبه روش وایسادم و جدی و عصبی پرسیدم:
_دلبر کجاست؟

دندوناش و محکم رو هم فشار داد و بعد غرید:
_آخرین بارت باشه که اسمش و به زبون میاری!
پوزخندی زدم و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم:
_اونوقت بخوام اسمش و بیارم از تو باید اجازه بگیرم؟

و اشاره ای به سر تا پاش کردم که سری به نشونه تایید تکون داد:
_خوب گوش کن ببین چی میگم!
و با یه کم مکث ادامه داد:
_دلبر داره زن من میشه، منم خوش ندارم دیگه دور و برش آفتابی بشی!

ناباورانه سری تکون دادم:
_داره زن تو میشه؟
و قهقهه حرص دراری زدم که حرصی جواب داد:
_هفته بعد قراره عقد کنیم، اگه دوست داشتی میتونی به عنوان استادش تشریف بیاری!
و زد رو شونم:
_از این به بعد هم مواظب خودت باش، بدجوری دل چرکینم از حرفای کس و کارت و هیچ جوره نمیتونم بیخیالت شم!
و بعد هم از کنارم رد شد تا بره تو خونه!

هیچکدوم از حرفاش حتی درصدی برام اهمیت نداشت الا اینکه داشت میگفت قراره با دلبر ازدواج کنه!

بی اختیار ولوم صدام اومده بود پایین که آروم گفتم:
_میخوام ببینمش!
قبل از اینکه وارد خونه بشه جواب داد:
_اون حالش از تو بهم میخوره و با تهمت هایی که خانوادت بهش زدن بهتره توهم دیگه هیچوقت سر راهش قرار نگیری!

دوباره قاطی کردم و این بار داد زدم:
_مثل سگ داری دروغ میگی!
ابرویی بالا انداخت:
_تو باعث بی آبروییش شدی، درسته من بخشیدمش و به کسی هم چیزی نگفتم اما اون بخاطر حماقتی که کرده نمیتونه خودش و ببخشه و تو باعث و بانی این حماقت احمقانه ای!

و قبل از اینکه حرفی بزنم رفت تو حیاط و همینطور که در و هدایت میکرد واسه بسته شدن گفت:
_دیگه این سمتا نیا، خداحافظ!
و در و محکم کوبید و رفت…

مات حرف های این پسره، همونجا خشکم زده بود!
من تلاشم و کرده بودم،
تا اینجا اومده بودم تا جبران کنم اما انگار دلبر خیلی زود پا پس کشیده بود که داشت با این یارو ازدواج میکرد!

با شنیدن صدای زنگ موبایلم تازه به خودم اومدم و با دیدن شماره بابا کلافه جواب دادم:
_بله
صداش تو گوشی پیچید:
_کجا گذاشتی رفتی، من امشب قرار گذاشتم تا به یه طریقی گندی که زدی و جبران کنم و ازدواجت با دختر این تاجر ژاپنی رو درست کنم!

مخم داشت سوت میکشید و این حرف بابا هم سر درد جدیدی بود که کلافه نفس عمیقی کشیدم:

_بس کن بابا، من با اون دختر ازدواج نمیکنم!
و خواستم تلفن و قطع کنم که جدی و این بار با صدای بلندی گفت:
_خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم، دیگه گولت و نمیخورم تو باید با همین دختر ازدواج کنی!

و بعد هم تماس و قطع کرد و من موندم و بوق های ممتدی که تو گوشم میپیچید!
گوشی رو پایین آوردم و رفتم سمت خیابونی که ماشین اونجا پارک بود و بعد هم سوار ماشین شدم.

هیچکس نمیدونست که غم دنیا تو دلم جمع شده و فقط خودم بودم و خودم!
مطمئن نبودم از هیچ چیز،
از اینکه این روز ها کابوسه یا واقعیت و حتی از اینکه واقعا من اومده بودم دنبال دلبر چون بهش مدیون بودم؟

سرم و چند باری به اطراف تکون دادم،
صدای خنده هاش مثل صدای خنده های ارغوان تو اون سالها، برام دلنشین بود و باعث میشد تو اوج بد حالی لبخند به لب هام بیاد!

سرم و رو فرمون گذاشتم و آهی از ته دل کشیدم،
کاش این اوضاع یه طوری سر و سامون میگرفت…

……

#دلبر

جلو آینه تو اتاق موهام و شونه میکردم و بابا هم نشسته بود رو تخت و داشت حساب و کتاب میکرد که با چندرغاز وامی که میخواست بگیره چه جهازی واسه من بخره و من اما بغض سنگین تو گلوم داشت خفم میکرد!

بدجوری از حامی دلگیر بودم، اون با نامردی داشت من و به عقد خودش درمیاورد و به خیال خودش میخواست یه زندگی باهام شروع کنه ولی من حتی با فکر اینکه یه ثانیه باهاش زندگی کنم اذیت میشدم و عذاب میکشیدم!

جدا از ماجراهای گذشته، مگه میشد مردی و که با نامردی میخواست تصاحبت کنه رو دوست داشت؟
مگه میشد بی عشق و علاقه و با دنیایی از کینه و تنفر واسه همچین مردی، خانمی کرد؟

با دوباره شنیدن صدای بابا تازه به خودم اومدم و خیره به تصویر خودم تو آینه، سریع اشکی که از گوشه چشمام سر خورده بود و پاک کردم و چرخیدم سمت بابا:

_به حامی گفتم یه خونه نقلی همین نزدیکیا اجاره کنه، به امید خدا کم کم اوضاعتون درست میشه تو میری سر کار حامی هم میره تو کارخونه ای که استخدامش کردن و کنار هم خوب و خوش زندگی میکنید!
آخ که نفسم بند میومد وقتی این حرفارو میشنیدم و اما نمیتونستم حرفی بزنم!

پدر خوش خیال من چه فکرها در سر داشت و دختر یکی یه دونش تو چه مرداب غمی دست و پا میزد…

 

با اومدن حامی به اتاق با همون نفرت بی حد و اندازه ام از تو آینه نگاهش کردم و خیلی سریع چشم ازش گرفتم.
اومد کنار بابا نشست و شروع کردن به حرف زدن راجع به آینده و زندگی ای که شروع نشده داشت حالم و بهم میزد!

سکوت و بی حرفیم که طولانی شد حامی خیره بهم پرسید:
_چیشده، تو دوران نامزدی قهر کردی با ما؟
و آروم خندید،
اگه میشد حتما جوابش و میدادم اما حضور بابا مانع بزرگم بود و همین باعث شد تا لبخندی بزنم و از جام بلند شم و با رفتن به آشپزخونه دیگه مجبور به نقش بازی کردن نباشم!

هنوز شام نخورده بودیم،
در یخچال و باز کردم و 4تا دونه تخم مرغ بیرون آوردم،
بی میل بودم اما اینطوری هم سرگرم میشدم هم نمیذاشتم بابا بی شام بخوابه!

تابه روحی رو اجاق گاز کهنه و تقریبا از کار افتاده خونه گذاشتم و زیرش و روشن کردم اما قبل از باقی کارها،شنیدن صدای حامی باعث شد تا فعلا دست نگهدارم:
_چیزی درست نکن، مامان شامش آمادست من هم اومدم به عمو بگم که بره اونور، خودمونم شام میریم بیرون!

پوزخندی زدم و چرخیدم سمتش:
_شام؟ پولدار شدی؟
راه افتاد به سمتم و روبه روم وایساد:
_ به اندازه اون مردتیکه که نه، ولی میتونم سیرت کنم!

حرف ها و نگاهش کلافه کننده بود که دوباره برگشتم سمت اجاق گاز و زیر تابه رو خاموش کردم و این بار صدای بابا تو خونه پیچید:
_من میرم شامم و بخورم که حسابی گشنمه، شماهم هرجا رفتید مواظب خودتون باشید!

و چند ثانیه بعد، صدای باز و بسته شدن در خبر از رفتن بابا داد.
تو عالم خودم، خیره به تابه و بی هیچ پلک زدنی فقط غرق افکار پریشونم بودم که یهو دستم کشیده شد و بی اختیار چرخ خوردم به طرف حامی!

عصبی از این حرکتش با اخم گفتم:
_چته؟با حرکات فیزیکی حرف میزنی؟
ابرویی بالا انداخت:
_وقتی کر باشی همینطوری باهات رفتار میکنم!
و با زبون لب تر کرد و ادامه داد:
_صد بار صدات زدم، معلوم نیست کجایی اصلا!

میدونستم حرف زدن با این آدم بی تاثیره اما این بار هم شانسم و امتحان کردم و هرچی مظلومیت بود ریختم تو چشمام و لب زدم:
_حامی ما به درد هم نمیخوریم، هنوزم دیر نشده… بزن زیر همه چی!
و قطره اشکی از گوشه چشمام چکید که عصبی شد و نفسش و فوت کرد تو صورتم:

_این مزخرفاتت و بس کن، بفهم چند روز دیگه قراره اسمم بیاد تو شناسنامت، بفهم قراره یه عمر زنم و مادر بچه هام بشی، بفهم و باور کن!

تکیه دادم به اجاق گاز و بی اختیار گریم گرفت:
_من… من نمیتونم حامی!
چشماش و باز و بسته کرد و خودش و بهم نزدیک تر مرد و تو گوشم گفت:
_به نظرم شروع کردن یه زندگی خوب با من، با کسی که دوستداره خیلی بهتر از بی آبرویی جلو عمو و باقی خانوادست!
و زل زد تو چشمام:
_حالا دیگه خود دانی!

و راهی خروج از آشپزخونه شد،
میخواست از خونه بزنه بیرون و همین نگرانم میکرد که بین گریه نفسی گرفتم و صداش زدم:
_خیلی خب حامی، من باهات ازدواج میکنم نرو…

با این حرفم تو همون قدم ایستاد و لبخند رضایت بخشی بهم زد:
_حالا شد عزیزم!
و قدن برداشت به سمت اوپن و خم شد رو اوپن و با نگاهی که برام آشنا نبود، سر تا پام و از نظر گذروند و با صدای آروم و لحن مهربونی اسمم و به زبون آورد:
_دلبرم، بیا اینجا…

🍃🍃🍃

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

14 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن