رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 47

 

دو سه روزی میشد که از خونه نزده بودم بیرون….نه که خودمو حبس کرده باشم نه…فقط هم اینکه کاری واسم پیش نیومد که برم هم اینکه یه جورایی میخواستم فرصت رو به رو شدن با ایمان واسم ایجاد نشه…. این یعنی تنبیه من و تنبیه خودش! تنبیه من که زیاد وابسته اش بود و تنبیه اون که گاهی شدیدا بی اهمیت میشد نسبت به من! و البته اینکه ممکن بود اگه ببینمش باز دست و دلم بلرزه و برم سمتش…. خمیازه کشون از پای تلویزیون بلند شدم و رفتم توی اتاق و سر وقت گوشی… به شکم رو تخت دراز کشیدم و نتمو روشن کردم….اول رفتم تو تلگرام یکم چرخیدم بعد تو واتساپ…. اونجا بود که فهمیدم لامصب عکس پروفایلشو عوض کرده… روم کردم رو عکسشو بهش خیره شدم…دیوث لعنتی….حالا از وقتی من باهاش قهرم فرط و فرط عکسهای خوشگل از خودش میزاره…. دندون قروچه ای کردم و رفتم تو اینستا تا سرگرم بشم اما بدترشد حالم…آخه بعد مدتها دوتا پست پشت سرهم گذاشت ….چندتا عکس باحال با دوستای صمیمی و غیرکاریش تو رستوران سنتی….. کلی کامنت داشت….زدم رو کامنتها و یکی یکیش رو خوندم…پیجش کاملا شخصی و خانوادگی بود…و هیچ غریبه ای لابه لاشون نبود….حرصم گرفت از دخترای فامیلشون که هرکدوم یه جوری اون زیر کرم می ریختن و ایمان هم جواب همه رو با قلب و گل میداد…. یه قلب و گلی نشونت بدم ایمان….حالا ببین….!! بغض کردم…لب و لوچه ام آویزون شد…پوووووف…تاباهاشم یه مکافات دارم…تا نیستم یه مکافات دیگه…. داشتم همینطوری عکسهارو بالا و پایین میکردم که متوجه پست جدید میلاد شدم….تو مطبش با یه زن مرد کره ای عکسش گذاشته بود و هم به کره ای و هم به فارسی نوشته بود “خیلی خوشحالن که بعد از مدتها شما دوتا دوست داشتنی رو کنار خودم میبینم.به ایران خوش آمدید” هیجان زده شمارشو گرفتم….میدونستم که احتمالا الان نباید مطبش باشه…خیلی زود جوابمو داد…بعد از کای احوالپرسی و من خوبم تو خوبی تو چطوری من چطورم و خلاصه از این حرفها بهش گفتم که خیلی از دیدن عکسی که گذاشته خوشحال شدم و اینکه دوستهاش اومدن پیشش…. از تماسم خوشحال شد و در کمال ناباوریم گفت که اتفاقا میخواد با دوستهاش برن رستوران و جاهای خوب و از منم خواست که همراهشون برم…. یعنی نیکی و پرسش آخه !؟ با کمال میل و بی ادا اصول قبول کردم…. بلند شدم…لباس پوشیدم و بعد از آماده صدن به مامان‌گفتم‌که میخوام با میلاد برم بیرون و دیر وقت میام…. و اون اونقدر میلاد رو دوست داشت که خیلی راحت قبول کرد….. حسابی به خودم‌رسیدم و بعد از خونه زدم‌بیرون….. خوش خوشان از پله ها پایین رفتم…. آقا رحمان و عمه تو حیاط داشتن حرف میزدن و باغچه رو مرتب میکردن و گل جدید میکاشتن‌….گرچه دوتایی درگیر گل و گیاه های باغچه بودن اما بحثشون‌سر بی همدمی و بی رفیقی و وخیم بودن حال آدمای روزگار بود‌… اونقدر غرق این بحث بودن که حتی متوجه من هم نشدن….. لبخندی زدم و حیاط رو طی کردمو خودمو به در رسوندم….. ایمان کنار ماشینش ایستاده بود و با تلفن حرف میزد….انگار تازه میخواست سوار بشه…. باهم چشم تو چشم شدیم اما من خیلی زود رو ازش برگردوندم…. پسره ی لعنتی کثافت توله سگ گاو نفهم پفیوز….‌یه فحش دیگه هم عمه یادم داده بود…آهان….یادم اومد….آشغال کله ! گفت این فحش ته ته هرچی فحش…یعنی کله ی طرف پر از آت و آشغال و ه بار با شوهرهاش دعوا میشد با همین فحش حجت رو برشون تموم میکرد و ساکتشون میکرد!!! کاش میشد اینو داد بزنم…مثلا برم رو به روش انگشت‌فاکمو مقابل چشماش بالا بیارم و پشت بندش بهش بگم آشغال کله !!!! یه نفس عمیق کشیدم تا از شدت حرصم کم‌بشه…. پسره ی لعمتی این چند روز یه پیام خشک و خالی هم‌بهم نداد…حتی حاضر نشد ازم بپرسه چرا باهاش خوب نیستم…. اصلا اهمیت نمیداد و همین بی اهمیتیش کفریم میکرد و بیشتر بهم ثابت میکرد اونقدر که باید و شاید دوستم نداره!!! قدم‌زنان سمت جاده اصلی میرفتم که تاکسی بگیرم‌….همون موقع ماشینشو پشت سرم حس کردم اومد جلوتر….ماشین رو کنارم نگه داشت و با پایین دادن شیشه گفت: -بیا بالا….. پشت چشمی نازک کردمو گفتم: -ممنون با تاکسی میرم…. -بیا سوار شو هر جهنمی بخوای بری خودم میرسونمت…. با تردید سوار ماشینش شدم

براش پشت چشمی نازک کردم…نمیخواستم‌محلش بزارم به تلافی تمام کم محلی هاش و بعد گفتم:

-ممنون با تاکسی میرم….

خیلی جدی و دقیقا باهمون حالتی که من ازش بیزار بودم گفت:

-بیا سوار شو هر جهنمی بخوای بری خودم میرسونمت….

اول نگاهی به اطراف انداختم و بعد

با تردید سوار ماشینش شدم…!

درو بستم و بدون اینکه بهش نگاه کنم‌زل زدم به رو به رو….

اولش با سرعت می روند ولی بعدش که از کوچمون دور شدیم سرعت ماشینو کمتر کرد و گفت:

-چته یاسمن !؟؟ جدیدا فازسنگین شدی….!؟ هوم !؟ نو پیدا کردی آره !؟ما کهنه شدیم!!

فورا سرمو به سمتش چرخوندم و نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم‌.‌‌‌خدایاااا رورو برم…..

پسره چُلدنگ….فحش جدید چی بود؟؟؟ آهان….چلدنگ آشغال کله!

هی خواستگاری رو مینداخت واسه بعدا بعد میپرسید چمه !!!

خدا رحمتت کنه بروسلی….خیلی خوشبحالت….که اگه تو زندگی با امثال این مارموز مواجه میشدی با یه غودا میتونستی دخلشو بیاری!!

چی میشد منم‌غودا کردن بلد بودمممم!

لبهامو بهم فشردم تا اون حرفهای که پشت دهنم تلنبار شده بودن و آماده ی بیرون پریدن بودم همونجا بمونن و کارخرابی نکنن…..

دست به سینه رومو ازش برگردوندم….

-هان!؟ چیه!؟چرا ساکت شدی!؟؟ الان ترگل ورگل کردی بری پیش کی هان !؟؟؟

نه! انگار نمیشد ساکت موند…..

سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:

-خیلی…..خیلی….

هی میومد نوک زبونم که بگم خیلی آشغال کله ایی ولی هی جهت خراب نشدن اوضاع خودمو کنترل میکردم ….

-بگو…خیلی چی….!

-خیلی بدی!

پووووف! بد بهتر از اون فحش های توی ذهن خودم بود….

پوزخند زد….زودی گفتم:

-پوزخند نزن واسه من … تو منو دوست نداری….منو نمیگیری‌‌‌‌…..

رو کرد سمتمو گفت:

-مگه آدامسی بگیرمت‌….

با اخم و بغض و دلخوری گفتم:

-منظورم اینه تو نمیخوای با من عروسی کنی….تو منو دوست نداری‌‌.‌..من بیخودی منتظر توام….تو آخرش یا مینارو میگیری یا یه دختر نکبت عوضی عبدل آبادی بی شعور…خاک تو سرت ایمان با این انتخابت…من چی کم دارم آخه ! واقعا که برات متاسفم….

متعجب نگام کرد و گفت:

-مغرت تاب برداشته ها….این دری وری ها چیه میگه بچه….داری به کی فحش میدی!؟

-به همونی که میخوای بگیریش…..

کنج لبشو به حالت لبخند داد بالا و گفت:

-به خودت داری فحش میدی!؟

با تاکید و خشم گفتم:

-نخیر به تو و اون دختر دیوثی که بخاطرش منو فراموش کردی….خیلی بدی….اصن ماشیو نگه دارم میخوام‌پیاده بشم….

یه چند لحظه سرشو رو به آسمون گرفت و گفت:

-خدایا….یه کم‌پول به من و یه کم‌عقل به این دختر بده…تو حالت خوب نیست انگار ها یاسمن !؟؟ این حرفها چیه آخه میزنی !!!

من بهت چیگفتم….هاااان !؟؟ گفتم‌تو مال منی‌.‌‌‌‌….من تو رو میخوام….تورو دوست دارم…جز تو هیچوقت هیچ زمان به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم….

نمیدونم چرا یهو تمام اون خط و نشونهایی که تو ذهنم واسش کشیده بودم پر شدن…

وقتی اونطوری محکم میگفت منو میخواد….جز من دختری رو دوست نداره دلم میخواست بپرم بغلش ماچ آبدارش بکنم….اما بجاش خیععععلی سخت خودمو نگه داشتم و گفتم:

-پس چرا به بابات چیزی نگفتی…..؟

خونسرد گفت:

-فعلا وقتش نیست….

با عصبانیت گفتم:

-پس وقتش کی میرسه…..!؟

سرشو به سمتم چرخوند و یه جور بد نگام‌کرد…از اون‌نگاها که میگفت

“حالا دیگه صداتو واسه من میبری بالا ؟؟؟

بزنم‌دهن مهنتو سرویس کنم‌ !؟؟؟”

آهسته و قبل اینکه واقعنی اینکارو بکنه خودم گفتم:

-ببخشید…..

چپ‌چپ نگام کرد و بعد به رانندگیش ادامه داد…

وقت هی بیخودی میگذشت و نه اون چیزی میگفت نه من…

مچ دستمو آهسته چرخوندم و ساعت رو نگاه کردم….میترسیدم قرارم با میلاد دیر بشه و اون‌معطل بمونه…‌‌

دلم نمیخواست فکر کنه آدم بدقولی هستم…یا اینطوری تصورم کنه‌..

-با کی قرار داری که هی ساعتتو نگاه میکنی !؟؟

اگه میگفتم میلاد دوباره جرو بحث ها شروع میشد…و منم که اصلا حوصله بحث نداشتم….برای همین به دروغ گفتم:

-آره با دوستم قرار دارم….

-زیاد بیرون نمون!

سرمو به سمتش چرخوندمو گفتم:

-اینقدر از این دسته واژه ها بدم میاد که نگو….زیاد بیرون نمون….زود بیا….دیر نکنی…..شنیدنش احساس بدی بهم میده…من وقتی میرم بیرون دلم میخواد تا هر وقت لازم بیرون بمونم….بدم میاد…کوفتم میشه وقتی بهم میگن زود بیاد و فلان و بهمان….

یه نگاه به گوشیش انداخت و بعد گذاشتش کنار و گفت:

-و فلان و بهمان رو میگن چون اون بیرون اوضاع واسه جونورا هم خوب نیست….چه برسه به آدمیزادها…چه برسه به گربه ای مثل تو…‌خب…نگفتی قهرت واسه چیه!؟

با حرص نگاش کردمو گفتم:

-بعد از دو ساعت سخنرانی باز میپرسی چرا قهر و دلخورم !؟؟؟ به همون دلایلی که شنیدی…

سرعت ماشینو کمتر کرد و گفت:

-ببین یاسمن…من نمیتونستم دوتا مسئله رو باهم به بابا بگم….من نمیخواستم مسئله ای مثل نگار پیش بیاد…دوست نداشتم باز همون ماجراهای خاله زنگی پیش بیاد….باز بدون اینکه نظر منو بدونن و بپرسن ببرن و بدوزن‌.‌..

مینا دوست پسر داره….من نمیخوامش..دوست پسرهم نداشت بازهم من نمیخواستمش….اونی که من میخوام تویی..جز تو هم به هیچ کس دیگه فکر نمیکنم…به هیچ دختر دیگه ای‌‌….عجله هم نکن‌..‌..یکم دیگه صبر کن…..سر فرصت مناسب با بابا حرف میزنم….

هی فرصت مناسب…مناسب….آخرش ما نفهمیدیم این فرصت مناسب اصلا چی هست و کی فرا میرسه….

با این حال گفتم:

-باشه…سر فرصت مناسبت حرف بزن…اصلا هر وقت حال کردی حرف بزن‌…..

به سمتم نگاه کرد و گفت:

-داری تیکه میپرونی!؟؟؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو بی حوصله از پیش کشیدن این موضوع گفتم:

-نه….گفتم که…هر وقت دوست داشتی حرف بزن….دیگه برام فرق نمیکنه!

-یعنی چی فرق نمیکنه !؟ یعنی دیگه دوست….

چون میدونستم چی میخواد بگه فورا پریدم وسط کلامش و گفتم:

-ایمان کِشش نده..‌من گفتم که‌….باشه…درک میکنم…‌هر وقت دلت خواست حرف بزن…حالا اگه میشه منو سر خیابون پیاده کن….اونجا پایین همون رستوران‌‌‌‌‌….

-اونجا قرار داری !؟

-آره‌…

فقط امیدوار بودم نخواد تا داخل رستوران بیاد وگرنه میفهمید با کی قرار دارم و اونوقت بود که میرفت و پشت سرشم نگاه نمیکرد‌.‌‌….

ماشین رو همونجایی که ازش خواستم نگه داشت..خواستم پیاده بشم که گفت:

-یاسمن‌….

پرسشی نگاهش کردم تا بی سوال بگه چی میخواد بگه…..

-بابا فردا صبح میره روستا….

-دوباره …!؟؟ برای یه مدت طولانی‌‌‌‌….

-نه نه…فقط میخواد چندتا کارگر استخدام کنه بزاره سر زمینها‌.‌.فقط خواستم بگم فروا شب تنهام…فرداشم بیکارم….بپیچون یه شبو کنار هم باشیم…

اصلا امکان نداشت‌‌‌‌‌.‌‌ودقیقا بخاطر عمه امکان نداشت‌..

با تعجب گفتم:

-بپیچونم….!؟ نمیشه‌….

-چرا نمیشه !

-یعنی نمیدونی چرا نمیشه!؟؟خب بخاطر عمه دیگه…..عمه خیلی تیز …میفهمه آبرومون میره ها….

خونسرد گفت:

-نمیفهمه….تو یه بهونه پیدا کنه واسه شب بیرون موندم…من میام خونتون سرگرمش میکنم تو میری خونه ی ما…به هپین سادگی‌….

-به همین سادگی نیستتتتت….

-هست…تو بخوای هست…..

پوووووف…باز میخواست زور بگه…..پنچر و پکر گفتم:

-آخه چه بهونه ای بیارم….

-یه بهونه مثل بهونه های قبلیت….خبرشو بهم بده امشب…

ناچار گفتم:

-باشه….فعلا…

-مواظب خودت باش‌….

باشه ای گفتم و پیاده شدم….آخه من چه بهونه ای میتونستم بیارم…..

تا دیروقت یا میلاد و دوستهای خارجیش بیرون بودیم… اونا از من خیلی خوششون اومده بودمثل من که خیلی شیفته شون شده بودم … از فارسی چند کلمه ساده مثلا “سلام ” “خیلی خوبه یا بقول خودشون “کیلی کوب “بیشتر بلد نبودن که به لطف من این دایره ی فرهنگ لغت بیشتر هم شد… “دمت گرم” ،”ایولااا ” ، “عاشقتم” کلمه هایی بودن که از من یاد گرفتن … البته…اگه بیشتر وقت داشتیم چندتا فحش آبدار ایرانی هم یادشون میدادم ولی خب….ناناس بودن و بخاطر پوست خوشگلوشون و سلامتیشون نمیتونستن زیاد بیدار بمونن … ولی زبانشون خیلی سخت بود…انگار آوا بودن تا حروف….واسه همین اصلا نمیشد فهمید چی به چیه…. گشت و گذار که تموم شد منم تصمیم گرفتم برم خونه…وقتی فهمیدن قراره ازشون جدا بشم کلی اظهار ناراحتی کردن….راستش منم ناراحت شده بودم از این جدایی و دلم میخواست همش کنارشون باشم…ولی خب باید میرفتم….. البته…اینم بگم‌که فقط اونا نبودن که از من چیز میز یاد گرفتن و منم یه چیزایی از اونا یاد گرفتم….مثلا خداحافظی و از این قبیل کلمات کوتاه و ساده….. اونا باید میرفتن هتل و من خونه….. واسه همین چون دوست نداشتم مزاحمشون بشم تصمیم گرفتم تاکسی بگیرم و برم خونه….. میلاد همراهم اومد…..با مهربونی پرسید: -بهت خوش گذشت !؟؟ از ته قلبم گفتم: -خیلللللی…. -به اونا و منم خوش گذشت….۹۰درصد این خوشی ها البته به خاطر تو بوده تپل دوست داشتنی….. نیشم تا بناگوش وا شد….. آخه میلاد تو چنین خوب چرایی آخه !؟ چقدر یه بشر میتونه خوب باشه….. دستشو انداخت دور گردنم و گفت: -خیلی دوست داشتم تو هم‌بمونی….حیف شد…. سرمو به سمت چرخوندمو گفتم: -کاش میشد تو و دوستات بیاین خونه ما… -نه مزاحم نمیشیم….فردا چندتا سمینار پزشکی قرار بریم….اونا برای همین اومدن…وقتشون حسابی پر‌‌…. سر تکون دادم و گفتم: -آهان متوجه ام….. خب…وقت جدایی سر رسیده بود….اون از مسئول قسمت پذیرش هتل درخواست تاکسی کرد….. بهش گفتم: -خیلی ممنون که اجازه دادی منم امشب کنارتون خوش بگذرونم….. لبخندی به پهنای صورت تحویلم داد و گفت: -این چه حرفیه….!؟ اصلا قشنگی امشب بخاطر حضور تو بود….وقت کردم میام خونتون پیشت…. -واقعا !؟ -آره…. -خیلی خوب‌..حتما بیا…. -چشم….. سوار تاکسی شدم و رفتم…تا دور شدنم همونجا ایستاده بود و نگاهم‌میکرد… میلاد فوق العاده بود….اونقدر که نمیشد واسه وسعت مهربونیش حد و مرز تعیین کرد…. نفس عمیقی شکیدم و لبخند زدم…. رفتم تو گالری گوشی و عکسهایی که انداخته بودیمو نگاه کردم….. دیدنشون بهم انرژی میداد و دلم‌میخواست همه رو با دوستام تو اینستا به اشتراک بزارم‌ولی نه…. فعلا نمیشد….. آخه به ایمان گفته بودم میرم‌ پیش دوستام حالا اگه میفهمید دوستام همون ایمان و رفقاش بودن همین الان بلند میشد میومد اتاقم خلاصم میکرد و بعد میرفت پایین….. خلاصه اینکه به اشتراک گذاشتنشون بمونه واسه بعد ! دیر وقت بود که رسیدم خونه ولی خب چیزی بهم‌نگفتن چون همشون میدونستم با میلاد هستم….. بابا حتی اون موقع هم داشت اخبار میدید و مامان و عمه هم روشهای جدید بافتنی بهم یاد میدادن…… رفتم توی اتاق لباسهامو درآوردم و به این فکر کردم که با چه بهونه ای آخه میشه فردا رو رفت پیش ایمان… هرچند که بنظر خودم این کار یه جورایی اسمش ماموریت غیرممکن بود! البته….جور کردن بهونه میتونست سهل تر از رفتن به خونه ایمان باشه….. آخه با وجود آدم‌تیزبین و زرنگی مثل عمه چطور میشد دست به همچین ریسکی زد……! عمه خیلی زرنگ و درعین حال کنجکاو و نسبتا فضول بود….واسه همین ممکن بود گند کار بالا بیاد….!!! تو فکر بودم که گوشیم لغزید و فهمیدم‌پیام دارم…از طرف ایمان بود…..

 

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

13 دیدگاه

  1. سلام ..خسته نباشید خدمت ادمین فعال …لطفا رمان خانزاده رو به رمانهاتون اضافه کنید رمان بسیار خوبیه.. باتشکر…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن