رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 13

 

سریع از دانشگاه زدم بیرون و رفتم اونور خیابون سمت بچه ها . پونه و کامران و سحر اونجا بودن . شاهین و فرناز چون مسیرشون دور بود زودتر رفته بودن .
پونه تامنو دید گفت : امروز که راد بهت گیر نداد که ؟
_اون دیگه جرعت نداره بهم گیر بده .با خاک یکسانش میکنم من .
کامران : نه فقط تو ، هممون . حالا بیا بشین بریم کافه برات بگم چه نقشه هایی کشیدیم واسش.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . پونه جلو نشست ، منو سحر هم پشت . ده دقیقه بعد رسیدیم . رفتیم جای همیشگی و فقط قهوه سفارش دادیم .
_بچه ها نقشتون چیه واسه آریا ؟ چه فکری کردین
_راستش ما دیدیم اگه هرکاری بخوایم بکنیم دستمون بستس . چون چند تا پاچه خوار تو کلاس هستن ، نمیزارن کارامون درست پیش بره .
_خوب پس چی
پونه : تو مارو دست کم گرفتی؟ بهترین راه واسه چزوندن و ترسوندن راد چیه به نظرت ؟
یکم فک کردم ولی چیزی به ذهنم نیومد . پونه و کامران و سحر همزمان گفتن : حراست
گیج شدم : یعنی منظورتون اینه آریا رو بکشونیم حراست ؟
پونه : آره خنگ خدا . وقتی بره حراست ، هم یکم از ما و مامور حراست حساب میبره ، هم میفهمه هر غلطی که دلش خواست نمیتونه بکنه .
ته دلم یه نور امید روشن شد : راست میگین بچه ها ؟ خوب پس اون چند نفری که مارو دیدن چی؟
حراست حرف ما رو باور نمیکنه که . چون می‌دونه هممون تو یه اکیپیم
سحر: تو خیالت راحت . ما فکر اونجاشم کردیم . از چند نفر از بچه ها امضا جمع کردیم که وقتی آریا تورو صدا زد که بری کلاس ، اونا شنیده بودن و می‌دونن مقصر اونه .
چند نفرشون هم با پول قبول کردن . وگرنه همینجوری راضی نمی‌شدن امضا بدن
_وای بچه ها مرسی. نمی‌دونم چجوری تشکر کنم . اولین حقوقمو که گرفتم پولتونو پس میدم
_تو پولتو بزار جیبت نمی‌خواد هی پز پولتو بدی به ما . ما گفته بودیم هواتو داریم ، تا آخرشم باهاتیم

_وای قیافه آریا دیدنی میشه وقتی جلوی اون همه آدم مخصوصا مامور حراست بهش بگیم که تو کلاس یکیو اذیت کرده .
پونه: آخی طفلی اون همه غرور و تعصبش که تو این همه سال داشته ، یه شبه به باد می‌ره .
کامران : وقتی به دختر مردم دست درازی می‌کنه باید هم تاوانشو ببینه . راستی هلما بهت دست نزد که ؟
_نه فقط زیر چونمو گرفت . همین
سحر: تو به این میگی همین ؟ معلوم نیست اگه اون دختره دیرتر می‌رسید دیگه چه غلطایی میکرد .
_نه بابا من آریا رو میشناسم ، اونقدرا هم بی جنبه نیس. این کاراش فقط واسه ترسوندن منه . وگرنه اون به هیچکدوم از دخترای دانشگاه کار نداره . اصلا نگاشونم نمیکنه . میدونین چیه ؟ قلب اون سیاهه . اصلا قلب نداره اون، جای قلب واسش سنگ گذاشتن .
پونه: مگه تو نگفتی دوست دخترشو دیدی ؟
کامران و سحر : مگه اون دوست دختر داره ؟
_آرع من گفتم ولی آریا اصلا به اون توجه نمیکنه . اصلا اونو نمی‌بینه .
تو همه حرفاشون و رفتاراشون فقط دخترس که عین کنه بهش میچسبه .
میدونین یه حسی بهم میگه یا آریا مجبوره که این دختره رو تحمل کنه ، یعنی مجبورش کردن . یا اینکه دختره فقط یه وسیله اس که آریا مجبوره باهاش خوب رفتار کنه تا به هدفش برسه . یا دختره پولداره یا موقعیت خوبی داره یا آریا میخواد از یکی انتقام بگیره .
سحر :اولالا ، نمیدونستیم کارآگاه هم هستی . پس اگه اینطوریه همه کارای آریا فقط واسه ترسوندن توعه . شاید هم لجبازی .
پونه : معلومه که لجبازیه . آخه هلما اولین دختریه که روبروی راد وایساده و جوابشو داده . اونم میخواد روی هلما رو کم کنه .
تو همین فکرا بودم که یهو به ساعتم نگاه کردم . یه ساعت دیگه باید میرفتم شرکت . اگه نمی‌رفتم آریا فک میکرد زود جا زدم و کلا ترسیدم .
_بچه ها من باید برم شرکت . اگه نرم دیر میشه و رعیسمم بدجور پدرمو در میاره .
کامران : باش پس وایسا من برسونمت
با کامران از کافه زدیم بیرون و با بچه ها خداحافظی کردیم
سوار ماشین شدیم و کامران حرکت کرد . توراه ساکت بودیم و حرف نمیزدیم . نزدیکی شرکت کامران میخواست به چیزی بگه ولی نمیتونست ، همش من و من میکرد . احساس میکردم یه چیزیو میخواد بگه ولی نمیتونه ، شاید هم خجالت میکشید . آخر سر بالاخره صدام زد : هلما
_بله؟
_راستش … آخه …
_بگو حرفتو بزن .چیزی شده ؟
_نه بیخیال . فقط مواظب خودت باش
_مطمعن باشم چیز دیگه ای نیست ؟
_نه یعنی آره .
از ماشین پیاده شدم و قبل از خداحافظی بهش گفتم : هروقت حس کردی آمادگیشو داری بهم بگو . من همیشه آمادم
_ممنون ، آره فک میکنم هروقت زمان بهتری شد میتونم بهت بگم ،برو سرکارت ، رعیست ببینتت بیچاره ای ها .
ازش خداحافظی کردم و رفتم شرکت .

اول به یلدا سلام دادم بعد که گوشیمو دادم دستش مستقیم رفتم تو اتاقم .
اون روز هیچ حسابی واسه بررسی نداشتم و حسابی بیکار بودم .
اول به در و دیوار خیره شدم بعد یکم چرت زدم .
وقتی خواب از سرم پرید صدای آریا از بیرون اومد که داشت با یلدا حرف میزد صداشم واضح میومد : خانم محمدی من با پگاه میرم بیرون ، یکی دو ساعت دیگه هم برمی‌گردم .
حواستون به بقیه کارمندا مخصوصا بعضیا باشه که یهو از شرکت نزنن بیرون. ما تو این شرکت آبرو داریم . هر مشکلی تو نبود من پیش بیاد شما رو مقصر می‌دونم . پس حواستون باشه . فعلا
اینو گفت و با اون دختره ایکیبری رفت . با اون کفشای تق تقیش .
انگار اینجا خونه ننشه . آریا میدونست من فضولم . از قصد گفت بعضیا که منم بشنوم . به درک ، برو از شرت راحت شم .
وقتی رفتن از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش یلدا : این رفت؟
_آره ، تو از کجا فهمیدی؟
_اگه از صدای راد نمی‌فهمیدم ، از صدای پاشنه کفش اون چندش فهمیدم .
تو همین فکرا بودم که یهو یه فکر شیطونی به سرم زد : کلید اتاق رادو داری ؟
یلدا یه نگاه موشکافانه بهم انداخت و گفت :باز چی تو اون کلته؟
_تو بگو داری یا نه؟
_معلومه که نه . اون کلید اتاقش همیشه دست خودشه .
_اه به خشک شانس
_حالا واسه چی میخوای؟
_هیچی میخواستم یکم اتاقشو دید بزنم ببینم چجوریاس اتاق این استاد مغرور .
_اون خیلی تیزه ، یه دستمال از اتاقش برداری زود می‌فهمه .
_نترس من از اون حواسم جمع تره . مگه منو نمیشناسی ؟
میخواستم برم اتاقم که یهو یلدا گفت : یه لحظه صبر کن .
_چی شد؟
_شاید یادش رفته در اتاقشو قفل کنه
_چی میگی یلدا ؟ خودت مگه نمیگی کلیدشو همیشه میبره ؟
یلدا به حرفم اهمیت نداد و رفت سمت در راد. دستگیره درو داد پایین و یهویی در باز شد .
یلدا با لبخند جلوی در وایساد و بهم نگاه نکرد : بفرما هلما خانم . هیچوقت نفوس بد نزن
من که هنوز باورم نشده بود با دهن باز به یلدا نگاه کردم و گفتم : دختر تو معرکه ای. دست و پنجت حرف نداره. اینو گفتم و رفتم تو اتاق . یلدا از بیرون گفت : توروخدا فقط به چیزی دست نزن . هرچی هم که بشه اون همه رو از چشم من میبینه و کاسه کوزه ها سر من می‌شکنه .
_خیلی خوب ترسو خانم ، حواسم هست .
یلدا که از اتاق رفت ، قشنگ همه جا رو دید زدم . پشت صندلیش نشستم و احساس رعیس بودن بهم دست داد . اتاق دنجی داشت . رو دیوار اتاقش عکس خودش و باباش بود .
رو میز هم یه عکس شیش در چهار از مامانش بود .
مامانش که عکسشو قبلاً هم دیده بودم ، خیلی جوون بود . بهش نمی‌خورد یه پسر بزرگ داشته باشه . خیلی جالبه اصلا از پگاه عکس نداشت .
پس حدسم درست بود ، از دختره خوشش نمیاد یا مجبوره زوری تحملش کنه . شاید هم داره جلوی من نقش بازی می‌کنه که بهش حسودی کنم .
همش داشتم قیافه آریا رو تو حراست تصور میکردم و خندم میومد . فک کن با اون ابهتش بیاد تو حراست جواب پس بده .
تو همین فکرا بودم که یهو چشمش به کشوم خورد . توشم یه عالمه آلبوم بود و دفتر . معلوم بود آلبوم خونوادگیشونه. رفتم سمتش و بازش کردم

یه آلبوم بزرگ بود که روش نوشته بود عکسای خونوادگی . زود برش داشتم و نشستم پشت صندلی و بازش کردم.
اولیش عکس آریا بود وقتی یه چهارسالش یا پنج سالش بود .
خیلی ناز بود و بامزه . عکسای بعدیشم همینطور . چند تا عکس از جشن تولد پنج سالگیش هم بود که با مامان و باباش گرفته بود .
مامانش که اصلا تکون نخورده بود . باباش ولی الان یکم افتاده بود . چند تا عکس هم با فامیلاشون داشت که اصلا شبیهشون نبود .
عکسای بعدیش عکس مدرسه و جشن الفباش بود . آخی اون موقع موهاشو چتری کرده بود و ریخته بود رو پیشونیش . چشماشم که لامصب عسلی بود .از همون بچگی این بشر جیگر بود . عکسای مدرسش که تموم شد رسید به عکسای بیست سال به بالا. اون موقع هم عین الانش بود فرقی نکرده بود ‌.
همه عکساش تو ماشین بود. بعضیاشم خانوادگی بود . تو مهمونیای مختلف گرفته بود کنار دخترا .
البته دخترا شبیهش بودن . پس معلوم میشد که فامیلاشن . یکم بعد رسیدم به عکسای جدیدش که زیرش هم تاریخ خورده بود سال ۹۷ . یعنی عکسا رو پارسال گرفته بود. لامصب همه رو تو آتلیه گرفته بود .
یه ژست های دختر کش هم می‌گرفت که از راه دور دخترا براش غش کنن.
بعضی از عکساش هم که دیگه نگم ، تو باشگاه گرفته بود ، از سینه به بالا لخت بود و فقط میخواست سیکس پکاشو نشون بده .
موهاشم کج ریخته بود که بدجور بهش میومد . خلاصه که همه عکساش عالی بود و واسه دیوونه کردن یه دختر کافی بود . پس پگاه باید قدرشو زیاد بدونه
فقط واسم جالب بود بدونم چرا با پگاه عکس نداره .
تو صفحه آخر دیدم یه ورق چسبونده که روش نوشته : بالاخره تورو رام میکنم دختر لجباز و مغرور .
شاید واسه پگاه نوشته . ولی پگاه که مغرور و لجباز نیس .
نکنه …نکنه منظورش با منه؟ آره خودشه . منظورش از دختر لجباز و مغرور منم .
پس تو هم اعتراف کردی من لجبازم . حالا بچرخ تا بچرخیم . ننه بابام نتونستن منو رام کنن. حالا تو میخوای منو رام کنی؟ زرشک .
نمی‌دونم چقدر گذشته بود که یهو یلدا سریع در اتاقو باز کرد : زود بیا بیرون . راد اومد.
اینو که گفت ، با عجله آلبومو مرتب گذاشتم سرجاش . جوری که شک نکنه .
بعد از اتاق زدم بیرون . اه لعنتی الان وقت اومدن بود .تازه داشتم از اتاقت فیض می‌بردم .ایشالا سری بعد با دست پرتر برمی‌گردم .
الان فعلا این ورقه که توش اعتراف کرده بود من مغرور و لجبازم ، به اندازه دنیا واسم کافی بود

رفتم اتاقم و زود درو بستم . آریا و دختره اومدن شرکت و باز صدای کفش اون دختره احمق بلند شد . یکی میخواد بگه ننت خوب بابات خوب ، این وقت روز بیکاری هی میای تو شرکت رو اعصاب ما راه میری .
نترس کسی اینجا آریا جونتو نمیدزده .
دربست مال خودته. حالا چه تحفه ای هم هس‌ .
یکم که گذشت دیدم نه خیر ، دختره اینجا موندگاره .قرار هم نیس بره . کنگر خورده و لنگر انداخته . حالا خوبه خود راد هی ادعاش میشه و دم از قانون میرنه ولی خودش انگار نه انگار .
ساعت کاری که تموم شد وسایلمو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون .
به خشک شانس همون لحظه راد با پگاه از اتاق زد بیرون .
میمردی دو دقیقه دیرتر میومدی بیرون . توجهی نکردم و از کنارشون رد شدم تا از شرکت بزنم بیرون که صدای دختره توجهمو جلب کرد : آریا نمی‌خوای دم بعضی از این کارمندای فضول و پرروتو از شرکت کوتاه کنی؟
نتونستم جوابی ندم و از اونجا برم . این دختره داشت شورشو درمی‌آورد.
حالا خوبه هیچ پدرکشتگی هم با من نداشت .
منم زود برگشتم و با یه پوزخند گفتم : به تو هیچ ربطی نداره من اینجا چیکار میکنم ‌. ننه بابات یاد ندادن تو کار بقیه فضولی نکنی؟ البته اگه ننه بابا داشتی که بیست و چهار ساعته تو این شرکت ول نبودی .
دختره که از عصبانیت داشت منفجر میشد رو به آریا گفت : تو نمی‌خوای هیچی به این دختره زبون دراز بگی ؟
آریا تا اومد چیزی بگه سریع گفتم : زبون دراز هم هفت جدته . من اگه زبون دراز باشم بهتر از اینه که صبح تا شب تو شرکت پلاس باشم و آسایش بقیه رو بهم بزنم .
از اونجا سریع دور شدم و منتظر جوابش نموندم . هه باید بسوزی . تا تو باشی پا رو دم من نذاری . همون لحظه پونه زنگ زد: کجایی دختر ؟
_جلودر شرکت
_وایسا ما هم داریم میایم
ده دقیقه بعد پونه با بچه ها اومدن جلو در شرکت .
سوار ماشین شدم و پونه راه افتاد .
فقط منو پونه و کامران بودیم . کلا کامران همیشه پایه بود
🍁🍁

کانال رمان من پارت گذاری هرشب 
🆔@romanman_ir

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

2 دیدگاه

  1. چرا الکی میگین پارت گذاری هرشب.
    هه خنده داره.یه جوری پارت میذارین توی کانال هرپارت یک ثانیه از اتفاقاتو شرح میده.هرشب هم نمیذارید.بیمزه هااااا
    آب گرفتین روی رمان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن