رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 46

 

در انتظار ایمان موندن و سماق کشیدن چیزی برابر بیهوده فرسوده شدن بود! من تا کی باید تو خونه میموندم که آیا آقا تصمیم بگیرد بیاد خواستگاری آیا نگیرد….!!! حالا از شانس مزخرف من یه خواستگار درست و حسابی ام در این خونه رو نمیزد که این دلش بلرزه و بفهمه من همچین بی کیس مورد نظر هم نیستم…..اگه بفهمه احتمال از دست دادنم رو داره خب یه تکونی میخورخ اما اینجوری هیچی به هیچی….. راستش اولش که یلدا اونجوری هیجان زده اومد و گفت که ایمان همچین چیزی رو گفته فکر کردم احتمالا بعدش هم به باباش گفته که منو میخواد ولی نه….مشخص بود نگفته اگه میگفت که یلدا حسابی منو سوال پیچ میکرد…این یعنی خبری نیست که نیست…. اونجوری هم که میگفت آقا داداشش گفته سر فرصت مناسب خودش میگه کی رو میخواد…. ماهم که ترشیده شدیم و نفهمیدیم این فرصت مناسب ایمان دقیقا کی هست! لابد وقت گل نی….! نه! اینجوری فایده نداشت….. دو سه روزی گذشت….یلدا برگشته بود اصفهان و من باز تنها شدم…. هی همش تو خونه بودنو امرو نهی های عمه رو انجام میدادم…. آبمم که باهاش تو یه جوب نمیرفت و مدام درحال کلکل کردن بودیم… بابا که از صبح میرفت سرکار تا عصر هم برنمیگشت…مامان هم که کلا یا کلاس قران بود….یا مسجد و اینورو اونور….یه من می موندم و یه عمه ای که عین خر ازم کار میکشید…. اون روزهم اونقدر عصبیم کرد که با عصبانیت شال و کلاه کردمو خونه زدم بیرون … اگه اینکارو نمیکردم که روانی میشدم… .باید آب و هوا عوض میکردم تا یه کم اکسیژن به مغز هنگ کرده ام برسه و موتور مخم بچرخ….والله بخدااا…روانیم کرد این عمه فرخنده….به همچی من گیر میداد از نحوه راه رفتنم گرفته تا وزنم تا لباسام …. کلافه ام کرده بود لامصب …خدا میدونه شوهراش چی میکشیدن از دستش!!! بیرون رفتن من از خونه همزمان شد با اومدن ایمان….نه سلام کردم نه علیک از کنارش گذشتم… چرخید و گفت: -هوووووشهههه….سلامت کو….عین گاو سرتو میندازی‌پایین میری …. بفرما…به اینم باید جواب پس میدادم… با لحنی دشمن ستیز گفتم: -نخوام به تو سلام کنم باید کی رو بیینم !؟؟ متعجب نگام کرد…فکر کرده من همون یاسی عاشق پیشه ی بدبختم…نه دیگه….اون یاسی دیگه تموم شده….از امروز شاخ میشم همه رو زخمی میکنم…. کنج لبشو داد بالا و گفت: -واسه من بلبل زبونی نکن نکبت….بگو ببینم چه مرگته !؟کجا میری اصلا!؟ با عصبانیت دندونامو روهم فشار دادمو گفتم: -به کسی ربطی چه مرگم و کجا میرم…. همینطوری ایستاد و هاج و واج نگام کرد منم با گام های بلند از خونه زدم بیرون …فکر کنم گرفت که چندان رو فرم نیستم و واسه همین پاپیچم نشد… دلم میخواست اصلا نرم خونه…احساس افسردگی بهم دست داده بود…. واسم فرق نمیکرد کجا باشم…و کجا برم…فقط دوست داشتم از فضای خونه دور بشم … گوشی موبایلمو از جیبم بیرون آوردم و زنگ زدم به سمیه…انگار وقتی این حالی میشیم چیزی بهتر از گپ زدن با یه دوست پیدا نمیشه …. گفت باشگاه هستش و تا نیم ساعت دیگه خودشو بهم میرسونه….رفتم یه بستنی فروشی….پشت صندلی نشستم و منتظر موندم تا سمیه سر برسه….. و بالاخره اومد…دوتا بستنی سفارش دادیم و رو به روی هم نشستیم…. کیف ورزشیشو گذاشت رو یکی از صندلی های خالی و گفت: -یاسی لاغر نشدم….!؟ سرمو از رو میز بلند کردم….بعد با دقت بدنشو از نظر گذروندم و گفتم : -نه یه مثقال اضاف کردی نه یه مثقال کم…. دستشو تو هوا تکون داد و گفت: -برو بابااااا….70 بودم الان شدم 69… -عه مبارک باشه…. لبخندی زد و گفت: -حالا بزار….هنو اول شه….یک هیکلی واسه خودم درست کنم چشمای پسرا ودخترای فامیل از کاسه درآد…. عمونطور که بستنی میخوردم گفتم: -خوبه…همینجوری یه کیلو یه کیلو کم کنی ماه دیگه همین موقع میشی یه چیزی تو مایه های جی جی یا بلا حدید…. قاشق بستنیشو با لذت گذاشت دهنشو گفت: -واای یاسی اینو نگفتم بهت….وای وای…یه مربی داریم….البته واسه آقایون اما واسه خانمها فقط برنامه غذایی و بدنسازی مینویسه….به جون خودت بجون خودم همون لحظه اول که دیدمش عاشقش شدم…..نمیدونی لامصب چه هیکل و قیافه ای داره….اصلا فکر کنم نصف دخترا واس خاطر خودش میان…تازه…امروز بعضی دخترا میگفتن نومزد داره ولی من فکر کنم الکی میگن میدونی چرا !؟؟ واسه خاطر اینکه من ازش پرسیدم…میدونی که من خیلی پررو و فضولم….نمیتونم خودمو کنترل کنم…برا همین ازش پرسیدم نامزد داره…گفت نه ندارم… اونجوری که سمیه تعریف میکرد منم به کنجکاوی انداخت….حس میکردم داره از آمین حرف میزنه واسه همین پرسیدم: -اسمش چیه !؟ لبخند عریضی زد و گفت: -آمین پس حدسم درست بود…وخداروشکر که سمیه نمیدونه من و آمین یه زمانی باهم در رابطه بودیم….چیزی نگفتم تاخودش ادامه بده: -یعنی این بش ر هیچی کم نداره…هیکل بیست…قیافه بیست….ماشین بیست….وای ماشینش….دیه ی من و تو و هفت نسل بعدمونو بزارن روهم پول ماشینش نمیشه…..خلاصه که…خودشه…خود خودش همونی که من میخواستم بحون خودم هیچکسیو اینجوریا …. پریدم وسط حرفش و گفتم: -همچین پسری چطور ممکنه نامزد نداشته باشه یا کلا سینگل باشه! دستشو تکون داد و گفت: -هست بابا هست…سینگل….ولی به زودی این رل ش میکنم….من بعلاوه ی اون….. از سمیه بعید نبود…اون استاد زدن مخ پسرا بود….و اصلا نمیشد از رو ظاهرش مشخص کرد چی تو کله اش میگذره…. ولی…تا اونجایی که من یادم…آمین با سارینا نامزد کرده بود…باهمون دخترعموی پر افاده اش… حالا چطور شده که ادعای سینگلی میکنه!؟؟؟ یه جای کار اشکال داره…. خیلی هم اشکال داره….

من سه تا بستنی خورم و اون دوتا….همش هم داشت راجب آمین حرف میزد…. آمینی که بعد از مدتها چند وقت پیش باهاش مواجه شده بودم…. راستش آمین پسر خوبی بود…تو مدتی که باهاش بودم از همه لحاظ بهم خوش گذاشت خودش یهو ول کرد و رفت…ولی چه خوب که رفت…اگه نمیرفت شاید من نمیفهمیدم کی رو کنار خودم دارم…. شاید وابسته ی ایمان نمیشدم…از فکر بیرون اومدم..دستمو از زیر چونه ام برداشتم و بعد گفتم: -میگم یه وقت زشت نباشه اینهمه پول باشگاه میدی لاغر بشی بعد یه جا میشینی و دوتا بستنی میخوری.. به جای بستنی ها نگاه کرد و گفت: -خودت که سه تا خوردی! واسه توجیه اینکار گفتم: -خب من که نمیخوام لاغر بشم… باورش نشد…یه وری نگام کرد و گفت: -واقعنی!؟ یعنی تو دوست نداری لاغر بشی!؟ سر و ابروهامو باهم بالا انداختم و گفتم: -نچچچ…ایمان گفته همینجوری که هستم دوستم داره….تپل مپل…البته من تپل نیستم خدایی…من یکم توپرم…. خندید و گقت: -همه چاقا همینو میگن…میگن ما توپریم….مگه تفنگی! پول بستنی هارو حساب کردم و بعد از اونجا رفتیم…سمیه خسته بود و میخواست بره خونه ولی من نه….دلم نمیخواست برگردم خونه… نگاهی به سمیه انداختمو گفتم: -پایه ای بریم سینما….؟ یه اشاره به سروتنش کرد و گفت: -سینما!؟ نه بابا….من الان اگه نمیبینی بو نمیدم واسه اینکه یه اسپری صدهزارتومنیو رو کل هیکلم خالی کردم…. عین گاو شخم زن تو باشگاه ازم کار کشیدن….من باس برم یه دوش درست و حسابی بگیرم….توهم برو خونه…. دستامو تو جیب لباسم فرو بردم و یه لگد به سنگ جلو پام زدم و گفتم: -حوصله خونه رو ندارم…دلم میخواد هرجا غیر از اونجا باشم…تاحالا دچار افسردگی مقطعی شدی..!؟ نگاه اخم آلودی بهم انداخت و گفت: -نه بابا…این قرتی بازیا چیه…مگه من پولدارم که افسرده بشم… -پع! کی گفته افسردگی مال پولداراس….؟ خیلی جدی گفت: -مال پولداراس پ مال کیه…این مریضی های ژیگلو مال بچه پولداراس…مثل این جاستین بیببر و سلینا گومز و چمیدونم برینتی اسپیرز که هی هربار یه جا بستریشون میکنن دیگه…اینا خوشی که میزنه زیر دلشون افثرده میشن… نیز چیز دیگه تی نیست که بتونن امتحامش کنن اندراحوالتشون تخمی میشه که بهش میگن افسردگی… نفس عمیقی کشیدمو گفتم: -هیییییی! ولی من احساس میکنم دچار افسردگی شدم…..حوصله خونه ندارم… نیشخندی زد و گفت: -خب بیا بریم خونه ما…. بد پیشنهادی هم نبود ولی رفتن خونه ی اونا چه فرقی میتونست باخونه خودمون داشته باشه !؟؟ میرفتم خونه خاله بهتر نبود…هم شوهرخاله اهل شوخی بود هم بهزاد….ولی نه…حوصله اونجارو هم نداشتم… -خب…چیکار میکنی!؟ میای!؟ نگاهی به سمیه انداختم و گفتم: -هان !؟ آره میام…ولی بزار قبلش زنگ بزنم یه خبر به مامانم بده…. خندید و گفت: -آباریکلاااااا….پس منم به زنگ میزنم میگم بساط کباب بره رو آماده کن…بزنیم تو رگ…… بد نبود با جو خونشون آشنا بشم….راستش حس میکردم باید از این آدمای مذهبی باشن…عین خانواده خودم….ولی خب باید میرفتم و از نزدیک میدیدم ..تاکسی گرفتیم و رفتیم خونشون…. سمیه آیفن زد و مامانش درو برامون وا کرد…. من یکم حس خجالت داشتم …خجالت و رودربایستی… همینکه درو وا کرد داد زد: -سلام عزیزان… عزیران سلام عشقتون اومد….دردونتون اومد….خوشگل محله اومد…. داداشش که نمیدونم از کجای خونه صداش میومد داد زد: -سمیه نیا…سمیه اگه تو بیای آرامش خونه نابود میشه….سمیه بروو… سمیه کفشاشو از پا درارد و پرت کرد یه گوشه و تو جواب حرف داداشش گفت: -ببند در دفترچه رو برادرجان! مادرش از تو آشپزخونه گفت: -دخترم اون باشگاه بی صاحاب شده نمیتونه عینهو این مهدکودکا تورو واسه چند ساعت نگه داره…؟؟.بالاخره اونهمه پول میدیم زودی فرستادنت اومدن که… از این حرف مادرش خنده ام گرفت..سمیه دست منو گرفت و گفت: -تو خونه ما رد و بدل کردن یه سری مکالمه ها عادیه….بعد بلند بلند گفت: -خانما و آقایون یاالله ….همه جوره رعایت کنین که مهمون اومده برامون … بابای سمیه با رکابی سفید و پیژامه درحالی که چندتا سیخ تو دستش بود از بالکن اومد داخل و گفت: -عه چطورین دخترا …من فهمیدم شماها اومدین دست به کار شدم کباب درست کنمااا با خجالت گفتم: -سلام….تو زحمت افتادین.. سمیه خندید و گفت: -این اصغراآقاس…بابام…. متعجب از این نوع معرفیش گفتم: -حالا چرا میخندی !؟؟ -اسم بابا خیلی باحال… -به اسم بابات میخندی!؟ -آره مگه اشکالی داره.. -خاک تو سرت سمیه…. خندید وو دنبال خودش کشوندم تو اتاقش…جو خونه شون خیلی باحال بود…باحالتر اینکه همشون هم باهم اول رفیق بودن بعد یه خانواده….. سمیه که لباساشو از تن درآورد و یه دست لباس خونگی پوشید اومدیم بیرون….باباش تو بالکن کباب درست میکرد و آواز میخوند…. خیلی باحال بود ..جال بتر اینکه داشت از ساسی مانکن میخوند.. بالاخره داداش سمیه روهم دیدیم….تیشرت تنش بود و شلوارک….هم خوشتیپ بود هم خوش قیافه…از اینا که موهاشون فرفریه و پرپشت..داشت میرفت سمت توالت که …سمیه صداش زد گفت: -هوی مجید این رفیقمه یاسمن…. رو کرد سمتمو گفت: -عه دوستش چطوری!؟من اکل برم دست به آب بعد میام دست به سلام…. خندیدیم و رفتیم تو بالکن…

جو خونه ی سمیه اینا کاملاااااا خلاف و برعکس تصورات من بود…اونا پنج تا بچه بودن….سه دختر و دو پسر و همه درست مثل رفیق ….! اونقدر با من راحت و صمیمی حرف میزدن و خطاب قرارم میدادن که انگار سالهای سال باهم رفت و آمد مداوم داشتیم….. من عاشق و شیفته ی جو خونشون شدم….همه باحال…رفیق…صمیمی…. سفره رو پهن کردیم و وسایلو روش چیدیم…. اصغر آقا همونطور که بالا تنه اش رو می لرزوند اومد داخل و گفت: -کبابو ببین جون بابا…خودتو بلرزون باما…ببینید چه کرده این بازیکن…..اون درو ببندین دودش نیاد داخل… ما خندیدیم…و من بیشتر از بقیه….حسابی داشت باهاشون خوش میگذشت…. سوسن خانم مادر سمیه هم زن باحالی بود و من هرچقدر از جمعشون بگم بازم کم گفتم…. مجید بچه ی اول خونواده بود و تقریبا 25سالی سن داشت….نه خودشو میگرفت و نه ادای اون پسرای مغرور خفن رو درمیاورد هرچند که ویژگی های ظاهری و اخلاقی باحالی داشت… و چه مزه خوبی داشت اون کباب و برنجی که باهم زدیم…راست میگن غذای همسایه خوشمزه تره ها…. بعدش مامانش چای درست کرد و رفتیم تو حیاط باصفاشون …کنار حوض بزرگی که پر از ماهی قرمز بود….حتی هندوانه هم آورد و به هرکدوممون یه قاچ بزرگ رسید…. دیگه دلم نمیخواست برم خونه…آخه اینجا خیلی بهم هوش گذشت و میدونستم بگه برگردم خونه خودموم هی باید با عمه سروکله بزنم یا تو اتاقم از تنهایی بیفتم به فکر و خیال.. ابنجا اما اوضاع حسابی فرق میکرد….سمیه دوتا خواهر دیگه داشت که فاصله سنیشون زیاد نبود و باهم دوست بودن و دوتا برادر خیلی شوخ…یکی مجید 25ساله و یکی میلاد 13ساله…. چه قدر خوبه روابط همه ی خونواده ها اینقدر خوب و باحال باشه…. همه دوست…همه پایه….همه اهل شوخی و شیطنت…راستش کم کم داشت به سمیه حسودیم میشد…و به اینکه چرا داداشای من هرکدوم چندین سالی از من بزرگترن و آبجی یا داداش کوچیکه ای ندارم….!! ولی انگار گاهی باید بعضی چیزهارو پذیرفت… خب یکی میشه سمیه و یه پدرومادر پایه تو همه چیز گیرش میاد و یکی هم میشه یاسمن که تا سر کوچه هم بخواد بره باید به صدنفر جواب پس بده ….!!! داشتیم هندوانه میخوردیم که اصغر آقا پرسید: -یاسمن جون شغل بابات چیه!؟ -عمده فروشی داره…برنج و روغن و قند خلاصه از این چیزا….عمده فروشی حاج احمد حبیبی…. سری تکون داد و گفت: -عه آره میشناسم…اتفاقا من گاهی که بخوام چند تا چیزو یه جا بخرم میرم پیش ایشون چون با انصاف تر از بقیه ان .. اینبار مامانش بود که خیلی دوستانه پرسید: -یاسمن تو نمیخوای عروسی کنی ما بیایم شیرینی و شام بخوریم…. اصغر آقا یه قاچ هندونه درشت رو قورت داد و گفت: -آخ اخ آخ…گفتیااا سوسن…دلم لک زده واسه یه عروسی با پسرا بریم قرررش بدیم… مجید و اصغرآقا دستاشونو توهوا بهم کوبیدن و گفت: -ایول بابا پایه اتم…. خندیدمو گفتم: -نه حالاحالاها خبری از شام عروسی نیست…. مجید گفت: -خوبه پس…تو روهم میندازیم تو بشکه ی سرکه ای که سمیه یه عمر داخلش نشسته…. صدای خنده هامون تو کل حیاط پیچید….من حتی گذر زمان رو هم کنارشون احساس نکردم….دراین حد بهم خوش گذشته بود … ولی بیشتر از اون نمیتونستم بمونم…واسه همین بعد کلی تشکر و اظهار خوشحالی و خوش وقتی تصمیم گرفتم برم…میخواستم زنگ بزنم آژانس که اصغرآقا گفت: -آژانس چرا….پ خاصیت مجید چی میتونه باشه….میرسونتت….اصلا یکی از آپشنهای مهمونی خونه ی ما اومدن اینکه ما مهمان رو همونطوری که اومده بود همونجوری بسته بندی میکنیم تحویل میدیم…. خندیدم و اون سوئیچ ماشینشو پرت کرد سمت پسرشو گفت: -یاسمنو صحیح و سالم میرسونی دم درخونشون…. -چشم…. آخرش قرار شد مجید منو برسونه خونه…..پسر باحالی بود…خونگرم…پایه…بذله گو…. از اون داداشا که آدم دلش میخواد دو سه جین شو داشته باشه….و خوشبحال سمیه…. حالا میفهمم چرا اینقدر روحیه شادی داره و همیشه همه جوره بهش خوش میگذره….. ماشین رو رو به روی در نگه داشت….لبخند زدمو گفتم: -دستت درد نکنه آقا مجید… -خیالت راحت دستم درد نمیکنه…. خندیدم..چند دقیقه ای جلوی در باهم بودیم بعدش رفت …همونجا جلو در تیستادم و دور شدنش رو نگاه کردم… بعدش لبخندی به پهنای صورت زدم و در نیمه باز حیاط رو کنار زدم و اومدم داخل … خوش خوشان داشتم به قدم برمیداشتم که ایمان با یه قیافه عبوس رو به روم ظاهر شد…خواستم از کنارش رد بشم که گفت: -تا الان کدوم گوری بودی!؟؟

خواستم از کنارش رد بشم که گفت: -تا الان کدوم گوری بودی!؟؟ سرمو بالا گرفتم و مثل خودش عبوس و اخمو نگاهش کردم….حق نداشت اینجوری باهام حرف بزنه…. خیلی جدی پرسیدم: -تو چیکارمی که همچین سوالی ازم میپرسی !؟؟؟ گره ی ابروهاش ازهم بازش شدن…صورتش به سرعت تغییر حالت داد و از جلد شاکی بودن رفت تو جلد تعجب و ناباوری….پوزخند زد و گفت: -من چیکارتم !؟؟ -آره چیکارمی که میپرسی…!؟ -خیلی پررو شدی یاسمن…سرخود شدی….هرگهی دلت میخواد میخوری…تا دیر وقت بیرون‌میمونی…با اینو اون‌لاس میزنی….این پسره کی بود داشتی یه ساعت جلو در باهاش خوش و بش میکردی !؟؟ هان !؟؟هنوزم سرو گوشت میجنبه !؟ چیزی که منو از ایمان خسته کرده بود همین دست دست کردنهای بیخود و بیجهتش بود….اینکه هیچ مانعی سر راهش نیست اما همچنان واسه ازدواج با من دودل….خب اگه دودل بود چرا منو معطل میکنه…صاف و پوستکنده بهم بگه منتظرش نمونم…. دست به سینه شدم و گفتم: -به اونایی که باید توضیح بدم کجا بودم گفتم…. از عصبانیتش کم نشده بود…خودشو مالک میدونست …انگار که یکی ار وسایلشم…باز سگرمه هاشو زد تو هم و گقت: -عه…زبون دراز شدی..خوبه….باریکلا … -زبون دراز نشدم فقط دلیلی نمیبینم به پسر همسایمون بگم کجا بودم و چیکار میکردم….. تعجبش دو صد چندان شد…پوزخند زد… این اولینباری بود که تو روی ایمان اینجوری وایمیستادم و سفت و سخت جوابشو میدادم…. راستش قبلا شجاعت اینکه باهاش مختلفت کنمو نداشتم…اونقدر عاشقش بودم که ترس از دست دادن و ناراحت کردنش بهم اجازه نمیداد کاری که میخوام رو انجام بدم یا حرفی که دلم میخواد رو بزنم…. اما این مدت فهمیدم من اون ارزشی که فکرشو میکردم واسش ندارم…. چرا لفتش میداد … چرا نمیگفت دوستم داره…..!؟ -هار شدی یاسمن…خیلی هار شدی….به جهنم که کجا بودی…که چه غلطی میکردی…. اینو گفت و برگشت داخل….هر چی کشیده بودم پرید! پوووووف! باید بدونه من تا ثانیه ی آخر دوستش دارم اما اگه بخواد همیشه همینطور بمونه و هیچوقت دست به کار نشه همون بهتر که هیچی بینمون نباشه ….. با شونه های خمیده و بی حال رفتم بالا…. زنگ که زدم مامان درو برام باز کرد…سلام کردمو رفتم داخل اتاقم….لباسامو از تن درآوردمو بعد تن لشمو پرت کردم رو تخت و به شکم دراز کشیدم….گوشی موبایلمو مقابلم گرفتم….. نمیدونم چرا انتظار داشتم بهم پیام بده اما نه….. یه لحظه پشیمون شدم….هییی….خاک تو سرم….چرا اخه شاخ شدم و زدم تو برجکش…اییییییی! لعنت به تو یاسمن!!! لعنت ! یانکی! نکنه دیگه محلم نزاره !؟؟ نکنه کلا کات کنه….!؟ ایییییی….ولی نه…بزار یه بارم من شاخ بشم… به لحظه جو گرفتم…گوشی رو با بیخیالی پرت کردم و بلند شدمو مثلا عین کسی که به هیچی به یه ورشم نیست گفتم: -کس ننه مشکلات…… ولی بعدش دوباره و با یاداوری قیمت گوشی ،خیز برداشتم سمتش…با احتیاط برش داشتم…نازو نوازشش کردمو همونطور که جهت مطمئن شدن از آسیب ندیدنش نگاش میکردم گفتم: -غلط کردم پرتت کردم…شکر خوردم…نازنینم…عشقم….تو نباید خط و خش روت بیفته….تو الان خداتومن شدی….. اینبار با احتیاط گذاشتمش رو میز و بعد رفتم سمت آشپزخونه…. صدای گریه عمه میومد…داشت سریال میداد…عمه هم عجب فازی داره هااااا… سه تا سیب ودوتا موز و یه لقمه گنده نون پنیر گرفتم و اومد کنارش نشستم … یه عالمه دستمال خیس و مچاله شده دستش بود…یه نگاه به فیلم و یه نگاه به عمه انداختم بعد یه موز و طی دو حرکت انتحاری قورت دادمو گفتم: -عمه این سریال دقیقا کجاش گریه داره !؟ سری تکون داد و فین کرد و بعد گفت: -تو عقلت نارس نمیدونی…وقیقا اونجاش که پسره به دختره میگه نمیخوامت…. -خب این که گریه نداره…روزی هزارتا پسر اسکل به هزار تا دختر اینو میگه…. نگاه تندی بهم انداخت و گفت: -غلط میکنه اون پسری که دختری رو به خودش وابسته کنه و بعد بهش بگه نمیخوادش…کثافت پلشت مادر فلان شده…. آب دهنمو با ترس قورت دادمو گفتم: -خب حالا چرا جوش میاری…باشه …غلط میکنه اون پسری که به دختری بگه نمیخوامش….شکر میخوره…گه میخوره…اسکل توله سگ و حروم…. سرشو با رضایت تکون داد و گفت: -آفرین دختر….فحش چیز خوبیه….یاعث تعادل اعصاب آدمیزاد میشه….یادم بندازه بعدا چندتا فحش آبدار بهت یاد بدم…. -چشم عمه…نوکرتم…

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

7 دیدگاه

  1. چقدر مزخرف شده رمانش همش شاخ و برگ الکی میده جزبه جز مکالماتش با سمیه یا هرچیزی ک خورده یا هرکاری ک کرده اه اه اه انقد منتظر میمونیم آخرم ی مشت اراجیف ک سروتهش الکیه بابا ب موضوع اصلی بپرداز نویسنده محترم

  2. مطمن بودم که این آمین بیخودی نیومده تو داستان حتما دوباره یه جریانایی داره با یاسی
    پارت بعدی کی میاد ادمین جان؟:)

  3. میشه لینک کانالی که برای خود نویسنده هست رو بدین؟؟؟ که پارت ها رو زودتر بخونیم حوصلمون سر رفت بابا

    1. به نام پروردگار توانا …. از بند عدامی ها به بند قاچاقچی ها می می جان عزیز
      مینا دختر عموی ایمان ..یلدا خواهر ایمان ..امیر حسین برادر یاسمن …تا ایجارو که فهمیدی ؟
      همه هم بسیج که واسه ایمان زن پیدا کنن اما نمیدونن که یاسمن رو میخواد …ایمان هم هی لفتش میده …عمه خانوم هم مخالف سر سخت یاسمن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن