رمانرمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 1

 

#پارت_1

بازم این حراست دانشگاه دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرد و بین این همه آدم مطابق همیشه من و گیر انداخت و حالا در خدمت برادران گرامی بودم.
حسینی سر دستشون که با اون ابروهای پیوندی و خال رو دماغش به اندازه کافی خوفناک بود،با اخمی که باعث میشد ابروهاش بره تو چشماش زل زد بهم:

_چند بار بگم این طرز لباس پوشیدن شما درست نیست!
همکار بداخلاق تر از خودش از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم:

_بااین طرز لباس پوشیدن جوونای مملکت و تحریک میکنید،امیدوارم متوجه باشید!
نمیدونستم بخندم یا بزنم تو سرم اما از جایی که خشم برادرا بی کران بود مقنعم و جلوتر کشیدم و کل پیشونیم و پوشوندم،حالا بماند که موهای بلندم و ول کرده بودم رو شونه هام و هر چی از جلو پوشونده بودم از عقب در حال جبران بودم.
حسینی در ادامه حرف همکارش سری به نشونه تاسف واسه من تکون داد و گفت:

_کارت دانشجوییت و بده،دست من بمونه بهتره شما که داری هرروز اعمال زشتت و تکرار میکنی دیگه به زحمت نیفتی هر دقیقه کارت بدی به ما
میدونستم بداخلاقه،جدیه یا هر کوفت دیگه ای اما هرچی که نبود من از دخترای پسر کش این دانشگاه بودم و از جایی که میدونستم تموم مردها قابلیت گول خوردنو دارن دلبرانه لبخندی بهش زدم:
_آقا حسینی،فقط همین یه بار!
و اشاره ای به مقنعه جلو کشیدم کردم:
_قول میدم دیگه همینطوری بیام و برم
حسینی داشت نرم میشد که اون هیولا چرخی دورم زد و با پوزخند گفت:

_مثل همیشه باشی سبب تحریک کمتری میشی تا الان!
و به موهام اشاره کرد.
میخواستم جوابش و بدم که یه پسر جوون و فوق العاده خوشتیپ وارد حراست شد،با دیدنش یه جورایی احساس امنیت کردم که یکی از بچه های دانشگاه اینجاست و رفتم سمتش:
_ببخشید الان من باعث تحریک شما شدم؟
یارو چشماش از حدقه زد بیرون و متعجب نگاهم کرد که ادامه دادم:
_برادرا اینطور میگن!
پسره همچین جذاب لبخند زد و سری تکون داد که تازه فهمیدم لبخند یعنی چی و حرفی نزدم که حسینی به گرمی باهاش دست داد و گفت:
_از این ورا استاد توتونچی
یارو که حالا فهمیده بودم استاده واسه خودش جواب داد:

_انتقالی گرفتم واسه این دانشگاه،مثل اینکه استاد بشیر باز نشست شدن و من اومدم جای ایشون!
با شنیدن اسم استاد بشیر که چند دقیقه دیگه کلاسم باهاش شروع میشد و فهمیدن این قضایا آب دهنم و قورت دادم و بهشون نزدیک تر شدم:
_استاد شما امروز با ما کلاس دارید!
حسینی یه جوری چپ چپ نگاهم کرد که مطمئن بودم اگه این استاده اینجا نبود حتما میزد نفلم میکرد.

هرچی مظلومیت بود ریختم تو چشمام و زل زدم به این استاد جدیده:
_لطفا شما بهم کمک کنید استاد!
از این همه پررویی من خنده اش گرفته بود که گفت:
_همین یه بار و شما تشریف ببر سر کلاس،چون اصلا از بی نظمی خوشم نمیاد و نمیخوام از همین جلسه اول یه دانشجوی بی نظم داشته باشم!
و اشاره کرد که برم.
مثل چهار پایی که یونجه تازه بهش رسیده بود بدو از اونجا فاصله گرفتم و راه افتادم سمت کلاس،
صدا و تموم حرکات این استاد جدید تو مغزم میپیچید و بدجوری غرقش بودم که پام گیر کرد و رو پله ها خوردم زمین و صدای جیغم بالا رفت که حسینی و استاد توتونچی با نگرانی اومدن بیرون و توتونچی با دیدن دوباره من گفت:
_یه دانشجوی بی نظمه دست و پا چلفتی!
و بر خلاف انتظارات من که فکر میکردم میاد نجاتم میده خنده تحقیر آمیزی کرد و رفت!

دماغم و محکم بالا کشیدم،از همونا که هوا تا مغز استخونات میرسه و ذهنت تر و تازه میشه و بعد بلند شدم سرپا و با قیافه توهم و لب و لوچه آویزون همینطور که مقنعم و میکشیدم عقب و عقب تر که مبادا این شراره ها زیر مقنعه گرمشون شه، راه افتادم سمت کلاس.

با صدای بلند نفس میکشیدم و با هر قدم بیشتر مصمم میشدم واسه مقابله با حمله های احتمالی این استاد در آینده.
مردتیکه برعکس قیافش که به با شعورا میخورد،کاملا بیشعور بود و گوشت تلخ!

به من گفت دست و پا چلفتی؟
به من گفت بی نظم؟
خیال کرده!
هنوز من و نشناخته،من مثل دخترای ناز نازی این دانشگاه نیستم،من اون کسی و که بخواد با من بد تا کنه،بد تاش میکنم!
به من میگن دلبر،دلبر آقایی!

با شنیدن صدای نسبتا بلند و البته با لحنی کلافه تازه به خودم اومدم و آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و به اطراف نگاه کردم،صدا از سمت توتونچی بود که دست به سینه جلو در کلاس وایساده بود:

_حالا دو دقیقه بیخیال این آقاییتون بشید
و با اشاره به کلاس ادامه داد:
_که از کلاس جا نمونید!
هنگ کرده بودم،
باورم نمیشد انقدر غرق فکر و خیال بودم که نه تنها نفهمیده بودم رسیدم به دم کلاس بلکه تموم افکارم و رو هم به زبون آورده بودم و حالا توتونچی یا همون برج زهرمار جمله آخرم و شنیده بود و اینطوری داشت تیکه های کلفت بارم میکرد!

چند باری پشت سر هم پلک زدم تا آروم بشم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما از شانس گندم به مِن و مِن کردن افتادم و همین واسه اینکه توتونچی نگاه سرد و مغرورانه ش و ازم بگیره و بره تو کلاس کافی بود!

کیفم و رو شونم جابه جا کردم و با کلی افاده پشت سرش راه افتادم تا وارد کلاس بشم که از بخت سیاهم بند کیف گیر کرد به دستگیره در و با ما تحت خوردم زمین!

صدای خنده بود که به گوشم میرسید،انگار امروز خدا من و فرستاده بود واسه فراهم کردن موجبات شادی و خنده بنده هاش که پشت سر هم فقط بد میاوردم!
صدای خنده بچه ها تو سرم میپیچید و بی انگیزه تر از هر وقتی پخش زمین بودم که استاد توتونچی زد رو تابلو کلاس تا همه ساکت بشن و رو به من گفت:
_شما چه خبرتونه؟
و بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:
_بذار برسی دانشگاه بعد خودت و نشون بده !
با این کارش دوباره بچه ها به خنده افتادن و خودش حتی یه لبخند کوچیکم نزد و فقط نگاهم کرد،یه نگاه پر معنی و مفهوم از همونا که در مواجهه با یه احمق ازش استفاده میشه و با سر بهم اشاره کرد که بلند شم.
بی توجه به همه از رو زمین بلند شدم و با پاهایی که انگار زیر 18چرخ مونده بودن هر چند سخت اما محکم و استوار راه رفتم تا بالاخره رسیدم به اون صندلی خالی ته کلاس…

بیخیال نگاه های رو مخی بچه ها یه آدامس انداختم تو دهنم و آرنجم و به صندلی تکیه دادم و صورتم و رو دستم گذاشتم،
بالاخره پشت میزش جا خوش کرد و اسامی و گرفت دستش و با نگاهی به سر تا سر کلاس صدایی تو گلو صاف کرد و اول از همه اسم من و خوند:

_دلبر آقایی
دستِ بیکارم و گرفتم بالا:
_هستم
از سر جاش بلند شد:
_دلبر آقایی؟

همه خندیدن و امیرحسین یکی از بچه های کلاس که کمم خوشمزه نبود نگاهی بهم انداخت و خطاب به استاد گفت:

_ماهم اولش باور نمیکردیم ولی ظاهرا اسمش دلبره و فامیلیش آقایی!

صدای خنده ها بالاتر رفت و منم کم نیاوردم و پا شدم سرپا:
_تو حرف نزنی کسی نمیگه لالیا!
و چشم و ابرویی واسش اومدم که توتونچی با خنده سری تکون داد و اومد وسط کلاس:

_دیگه خنده کافیه،من شاهرخ توتونچی استاد جایگزین آقای بشیر هستم،امیدوارم کلاس های خوبی باهم داشته باشیم!
یکی از بچه ها زیر لب ‘عمرا’ ای گفت و بساط خنده رو دوباره فراهم کرد و اما توتونچی بی توجه به این حرف که یقینا هم شنیده بودش به ادامه حضور و غیابش رسید و اسم بقیه رو خیلی ساده و معمولی و بی هیچ خنده ای خوند،

نمیدونم شاید فقط واسه من خار داشت!
به این حرفم تو دلم خندیدم که صدای توتونچی به گوشم رسید:
_دلبر خانم شما بگید از چه صفحه ای شروع کنیم

جا خوردم و با یه کم مکث جواب دادم:
_مَ…مَن؟
خنده ها کم و بیش ادامه داشت که سینا از جایی که رو صندلی کناری من نشسته بود سرش و خم کرد و طوری که کسی نفهمه آروم گفت:

_ چند دقیقه پیش گفت صفحه64،تو حواست نبود!
و با یه لبخند چشم ازم گرفت که تازه فهمیدم چه خبره و من و مورد بازی قرار دادن!
نگاه سردم و از توتونچی گرفتم و بی هیچ حرفی کتابم و از تو کیفم درآوردم که با نفس عمیقی نگاهم کرد!

چقدر دلم میخواست اون چشماش و از کاسه در بیارم،مردتیکه فکر کرده چه خبره،فکر کرده من ساکت میشینم و به همین روال می‌گذره؟
نوچ!
کور خونده!
از همین حالا انتقام جویی رو شروع میکنم…

 

تو تایم کلاس توتونچی بدجوری برکت افتاده بود که حس میکردم یه ساله سر کلاسم و تمومم نمیشه!

فقط خدا میدونست چقدر تحمل این از خود راضی واسم سخته!
لحظه شماری میکردم واسه تموم شدن کلاس که بالاخره ساعت آزادی فرا رسید و توتونچی از کلاس رفت بیرون.

با رفتنش وسایلم و جمع کردم و از کلاس زدم بیرون، دو تا کلاس دیگه داشتم اما حالم حال موندن نبود!
شاید اگه هیلدا امروز اومده بود انقدر بهم سخت نمیگذشت و این اتفاقا نمیفتاد!

از دانشگاه زدم بیرون و تو ایستگاه اتوبوس به انتظار اتوبوس نشستم، ماشین بود که از جلو چشمم رد میشد و امروز بیشتر از هروقتی دلم میخواست که یه ماشین داشتم و زود میرسیدم خونه!

با این حرفم تو دلم خندم گرفت و زل زدم به کارت اتوبوسم،
آخه یکی نبود بگه ننت ماشین داشته یا بابات که انقدر زیاده خواه شدی!

خمیازه ای کشیدم و به خیابون چشم دوختم هنوز از اتوبوس خبری نبود، چشم از خیابون گرفتم و پاشدم تا از سوپر مارکتی که یه کم بالاتر بود یه آب معدنی بخرم و گلویی تر کنم اما همین که بلند شدم یه ماشین فوق العاده لاکچری که حتی اسمشم نمیدونستم از جلو چشمام رد شد و باعث شد تا من با دیدنش ففط سعی کنم فکم و از رو آسفالت خیابون جمع کنم!

باورم نمیشد،
توتونچی و همچین ماشینی؟
عین ندیده ها با دهن باز تا وقتی که کاملا از دیدم خارج شه نگاهش کردم و با رسیدن به سوپر مارکت تازه از فکر به خودش و ماشینش دراومدم و سریع تر رفتم آب معدنی خریدم و با اومدن اتوبوس بدو بدو خودم و بهش رسوندم…

با رسیدن به محله نابمون، موهام و انداختم تو مانتوم و رژ لبمم با دندون از رو لبام تقریبا پاک کردم و راه افتادم سمت خونه و بعد از چند قدم رسیدم سر کوچه.

با دیدن حامی که باز این رفیقای هیز و چشم چرونش و جمع کرده بود دم در و معلوم نبود باز داشتن چه غلطی میکردن اوقاتم تلخ شد و قدمام و تند تر برداشتم تا برم تو خونه.

از کنارشون رد شدم و از جایی که در خونه باز بود چپیدم تو خونه که حامی پشت سرم اومد تو:

_مگه نگفتم نمیخواد بری دانشگاه؟
حسابی کلافم کرده بود که نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم سمتش:
_تو چیکاره منی؟ ننمی؟ آقامی؟ چیکاره ای؟

پوزخند حرص دراری نشست رو لباش و قیافش از قبل هم خبیثانه تر شد:
_من عشق بچگیات و شوهر آیندتم!

با دهن صدای ناهنجاری درآوردم:
_کی قرار شد من زنت بشم؟ خودم بی خبرم!
و راه افتادم تو حیاط تا وارد سالن بشم که صداش و شنیدم:

_امروز فرداست که کنارم بشینی پا سفره عقد، اونوقت حالیت میکنم دختره چشم سفید!
همینطور که بند کفشام و باز میکردم اداش و درآوردم و گفتم:

_تو شلوارت و نمیتونی بکشی بالا، میخوای زن بگیری؟
و با خنده خواستم برم تو خونه که اسمم و صدا زد:

_دلبر!
منتظر نگاهش کردم که در عین تعجبم شلوارش و محکم کشید بالا:
_دیدی؟ تونستم و کشیدم بالا!

و با لبخند زل زد بهم که سری واسش تکون دادم:
_متاسفانه تو خوب شی هم جاش میمونه پسر عمو!

و این بار منتظر نموندم و رفتم تو خونه…

با شنیدن صدای قدمام بابا سرش و از زیر لحاف بیرون آورد و تک چشمی نگاهم کرد:

_اومدی؟

این دیالوگ تکراری هرروز ما بود و منم مطابق همیشه جواب دادم:
_نه رفتم!

و دوتایی خندیدیم!
کیفم و انداختم یه گوشه و خونه رو بو کشیدم،
دریغ از بوی غذایی!
حتی یه املت مشتی!

مقنعم و از سرم کشیدم و گفتم:
_بابا پا میشدی یه غذایی درست میکردی میخوردیم، چی بهت دادن انقدر خوابیدی؟
دوباره زیر لحاف جا خوش کرده بود که با چشمای بسته جواب داد:

_شب کار بودم دلبر بابا،نخوابم که از بی خوابی میمیرم و کلا بی ننه بابا میشی!
بساط درست کردن ماکارونی و به پا کردم و گفتم:

_خودمونیما ولی هرجا کم میاری از این بی مادر، بزرگ شدنم سو استفاده میکنی و با بی پدری تهدیدم میکنی!
خندید:

_تا تو باشی دیگه غر نزنی، حالاهم نمیخواد غذا درست کنی، ناهار اونوریم!
پشت اوپن وایسادم و جواب دادم:

_به جون بابا من نمیام پیش عمو همایون و محبوبه و این پسرشون ناهار بخورم و عروس گلم عروس گلم ببندن بهم!
خنده های بابا همچنان به راه بود که گفت:

_ولی به نظر من حامی پسر بدی نیستا!
دستم و به نشونه اینکه ادامه نده بالا آوردم:
_قربونت برم بابا تو یه بار نظر دادی سر اسم گذاشتن من، از ابتدایی تا الان دارم چوبش و میخورم، دیگه حامی و بیخیال شو!
بلند شد سر پا و یه نخ سیگار روشن کرد:

_واسه صدمین بار میگم من از رو علاقه بی نهایتم به تو، اسمت و گذاشتم دلبر! چون دلبر بابایی!
با خنده جواب دادم:
باشه قبول ولی بقیه که این و نمیدونن! فقط میگن دلبر آقایی و هرهر میخندن!

لب پنجره وایساد و یه کام از سیگارش گرفت:
_رو آب بخندن که دلبر من و مسخره میکنن…

نتونستم بابا رو متقاعد کنم و با چرب زبونی راضیم کرد که واسه ناهار بریم اتاق اون طرف حیاط یعنی محل زندگی عمو اینا و اینطوری شد که ماکارونی موند واسه شام!

یه گوشه نشستم و خودم و با گوشی فول آپشنم مشغول مشغول کردم،
چشم حسودا کور آیفونی بود واسه خودش، ففط دوربین و یه سری از این برنامه هایی که زیادم مهم نبودن و نداشت!

تو همین حال و هوا بودم که سر و کله حامی پیدا شد و از جایی که عزیز دل بابا و کل خانواده بود یه کمی مزه پرونی کرد و بعد اومد کنار من و آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:

_چه خبره تو این گوشی که همش سرگرمشی؟
با کلافگی نگاهش کردم و صفحه گوشی رو چرخوندم سمتش:

_تو این قراضه چه خبر میتونه باشه؟
شونه ای بالا انداخت و حرفی نزد که سری واسش تکون دادم و رو ازش گرفتم و همزمان زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و نگاهی به من و حامی انداخت و ناگهان احساساتش فوران کرد:

_ماشاالله، ماشاالله چقدر شما دوتا بهم میاید!
مثل همیشه فقط نگاهش کردم و بعد هم زل زدم به بابای خوبم!

همه چی زیر سر این پدر خوش خیال من بود که فکر میکرد من تسلیم میشم و جواب مثبت میدم به حامی و تهشم تو یکی از اتاقای این خونه زندگی میکنیم!

با سکوت من حرفای ازدواج من و حامی هم خیلی زود تموم شد و چند دقیقه بعد سفره ناهار پهن شد.

با وجود اینکه من خیلی دل خوشی نداشتم از این قضایا اما نمیتونستم منکر زحمتای زن عمو بشم، اون درست مثل یه مادر من و تر و خشک کرده بود و هیچوقت بین من و حامی فرق نذاشته بود و با همین کارهاش باعث شده بود تا من هیچوقت جای خالی مادرم و حس نکنم!

سر سفره نشستیم و مشغول خوردن زرشک پلوی بی نظیر زن عمو شدیم، همه چی خوب بود الا نگاه های مهربونش به من که بدجوری معذبم میکرد!

درست مثل مادر شوهرا تو مراسم خواستگاری زل زده بود بهم و غلط نکنم داشت من و تو رخت عروس و احتمالا بعدش هم تو زایشگاه واسه به دنیا آوردن نوه هاش میدید که هر چند ثانیه یبار لبخندی عمیق میزد و غذا خوردن یادش رفته بود!

بالاخره به هر ترتیبی که بود غذام و خوردم و از سر سفره پاشدم:
_دستت درد نکنه زن عمو خیلی خوشمزه بود، با اجازتون من میرم خونه یه کم استراحت کنم.
و اومدم خونه…

خونمون نقلی بود و یه سالن جمع و جور داشت و سمت راستش آشپزخونه و اتاق کوچیک من قرار داشتن.

این خونه با اینکه کوچیک بود اما واسه زندگی دو نفره من و بابا کافی بود و صفایی داشت!
شالم و از سرم برداشتم و رفتم تو اتاق، جلو آینه نگاهی به خودم انداختم،
ته آرایش صبحم هنوز باقی بود و مژه هام همچنان آغشته به ریمل و کرم پودر کم و بیش رو پوستم پیدا بود.

خمیازه ای کشیدم، چشم های قهوه ایم بدجوری خسته بودن که نای باز موندن نداشتن و تخت خواب من و صدا میزد!
خودم و انداختم رو تخت و خواستیم بخوابم که صدای حامی تو خونه پیچید:

_دلبر، تو اتاقی؟
سرجام نشستم و خابالو جواب دادم:

_آره، تو چرا اومدی اینجا؟
سینی چای به دست وارد اتاق شد و با دیدن موهای بلندم که رو شونه هام ریخته بود، لبخند رضایت بخشی زد:

_چای آوردم واست گیسو کمند!
و اومد روبه روم وایساد:
_قدیما دخترا چای میاوردن، زمونه عوض شده!
سینی چای و از دستش گرفتم:
_چای دارچین!
و عطر خوشایندش و نفس کشیدم که رو لبه تخت نشست و زل زد به موهام:

_میگم یه وقت به سرت نزنه این موهارو کوتاه کنی؟
چپ چپ نگاهش کردم:

_بخوام کوتاهش کنم باید از تو اجازه بگیرم؟
ابرویی بالا انداخت:
_نوچ! فقط محض اطلاعت باید بگم در صورت نبود این موها، منم نیستم!

با چشم های گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد:
_نمیگیرمت و میترشی!
و قهقهه زد…

ادای خنده هاش و درآوردم و با لگد کوبیدم بهش:
_قدیما چشم پاک بودی، حالا کارت رسیده به جایی که موهای من و دید میزنی!

همینطور که میخندید از رو تخت بلند شد و وایساد جلو آینه:
_من نمیدونم پسر به این خوبی چی کم داره که تو انقدر مقاومت میکنی، بابا زنم شو بذار تموم شه بره دیگه!
زانوهام و بغل کردم و جواب دادم:

_تو هیچی کم نداری، فقط من و تو مکمل هم نیستیم!
نگاه پر تعجبش و بهم دوخت:

_یه کم فکر کن حامی، اصلا من زنتم شم تهش که چی؟
تکیه داد به میز و جدی تر از هر وقتی گفت:

_یعنی چی؟ ته همه ازدواجا چیه؟ ماهم مثل بقیه!
لبخند معنا داری زدم:

_د همین دیگه، من نمیخوام مثل بقیه زندگی کنم، من میخوام مجرد بمونم!
پوفی کشید:
_بازم حرفای تکراری!

از رو تخت بلند شدم و روبه روش وایسادم:
_حامی، من اگه رفیق باز بودنت و، قایمکی سیگار کشیدنت و، و پلاس بودنت تو قهوه خونه عمو ناصر و فاکتور بگیرم، تو واقعا پسر بدی نیستی!

لبخند به لب هاش برگشت اما قبل از اینکه بخواد کلمه ای به زبون بیاره ادامه دادم:

_تو خوبی، تو پسر عموی خوب منی! لطفا پسر عمو هم بمون!
واسه ادامه حرفام سرم و کج کردم و با لحن آروم و تاثیر گذاری گفتم:

_من و تو از بچگی باهم بودیم، باهم بزرگ شدیم
لبخند زدم:
_حتی باهمم سرما میخوردیم، آبله مرغونم باهم گرفتیم یادته؟

نگاه کردم بهش، انتظار اینکه بااین حرفم یه کم شاد شه و بخنده رو نداشتم و درست مطابق انتظارم فقط نگاهم کرد.

پشت کردم بهش و حرفی که مدتها بود به طور غیر مستقیم بهش میگفتم و این بار مستقیما به زبون آوردم:
_میخوام بگم من تو رو مثل یه برادر دوست دارم!

بدجوری کلافه شد و از کوره در رفت:
_صد بار به عمو گفتم نذار این دخترت بره دانشگاه، گفتم عمو من دوسش دارم ولی میدونم اگه بره دانشگاه دیگه من و در حد خودش نمیبینه!
راه گرفته بود تو اتاق و حرف میزد که یهو سرش و چرخوند سمتم و گفت:

_دوتا بچه خوشگل دیدی فکر کردی خبریه، ها؟ فکر کردی اینا که از مال باباشون بالا میرن آدمن و ماها هیچ؟
حرفاش و با پوزخند سنگینی تموم کرد و از اتاق زد بیرون، دنبالش رفتم و صداش زدم:
_حامی، باور کن اینطوری نیست، من فقط…
قبل از اینکه بره، با چشم های به خون نشسته اش نگاهم کرد و همین باعث شد تا ادامه حرفم و به کل یادم بره و حامی بی معطلی از اینجا بره…

امروز سه شنبه بود، سر صبح با صدای بابا که تازه از سرکار برگشته بود بیدار شدم:
_بابا جون پاشو، مگه ساعت 8 کلاس نداری

با یادآوری اینکه امروز با توتونچی کلاس داشتم و باید اون قیافه عبوسش، اون اخم ها و افاده چشم های قهوه ای رنگش و تموم حرکتای رو مخیش و تحمل کنم حالم گرفته شد و همراه با نفس عمیقی از رو تخت بلند شدم و واسه اینکه دیرم نشه سریع حاضر شدم.

استکان چایم و نصفه سرکشیدم و از بابا خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.
اواسط آذر ماه بود و هوا روبه سرما میرفت.
جلو در کفشام و پوشیدم و زیپ سویشرتم و بالا کشیدم و راه افتادم تا از در حیاط برم بیرون که همزمان حامی از خونه زد بیرون.

بعد از اون روز که باهم حرف زده بودیم، یه کمی باهام سر سنگین شده بود که دیگه سر به سرم نمیذاشت و عین سابق سلامم و علیک نمیگفت‌!

با دیدنش سرم و انداختم پایین و زیر لب سلامی بهش دادم که صدام زد:
_هوا سرده وایسا خودم میرسونمت
با این حرفش وایسادم و به موتورش اشاره کردم‌:

_موتورت سقف دار شده؟
ابرویی بالا انداخت:
_ولی بهتر از اینه که 4ساعت وایسی منتظر اتوبوس
رفتم سمتش و کلاه ایمنی تو دستش و ازش گرفتم و بعد هم در و باز کردم و جلو در وایسادم‌‌‌‌:

_بدو روشن کن بیا
و خیلی طول نکشید که سوار بر موتور راهی دانشگاه شدیم و راس ساعت 7 و نیم جلو در دانشگاه بودم.

از موتور پیاده شدم و بعد از یه خداحافظی سرسری راه افتادم سمت دانشگاه که همزمان گوشیم زنگ خورد.

با دیدن اسم هیلدا رو صفحه گوشی گل از گلم شکفت و جواب دادم‌:
_سلام من رسیدم، تو اومدی؟

بی اینکه جواب سلامم و بده گفت:
بیا پارکینگ دانشگاه، ماشین بابام و آوردم تا رسیدم پنچر کردم.. به دادم برس

سریع تلفن و قطع کردم و از جایی که حامی هنوز نرفته بود واسش دست تکون دادم تا بیاد و به دقیقه نکشید که کنارم بود…

🍃🍃🍃

برچسب ها

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

10 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن