رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 12

 

آریا رفت پشت صندلیش و کیفشو گذاشت رو میز. طبق معمول خوش تیپ بود و به خودش رسیده بود . بوی عطر تلخش که از چند کیلومتری آدمو مست میکرد .
شروع کرد حضور غیاب کردن . به اسم من که رسید ، یه مکثی رو اسمم کرد و بدون اینکه اسممو بخونه رفت رو اسم بعدی .
فک کرده بود می‌تونه حرص منو دربیاره . هه به همین خیال باش . منم خودمو زدم به اون راه و اصلا واسم مهم نبود . گوشیمو از کیفم برداشتم و با پونه اس ام اس بازی کردیم .
حواسم به آریا بود که ما رو نبینه .
_چشه این روانی؟ به خاطر دیروز باهات لج کرده؟
_به درک ، این که کلا یه تختش کمه . از اول هم با من لج داشت . فک میکنی واس من مهمه ؟
یکم دیگه با گوشیم ور رفتم و بعد گوشیو گذاشتم کیفم .
سحر که از اول تا آخر عین میرزا بنویس ها داشت فقط جزوشو مینوشت . فرناز هم فقط گوش میداد و کاری نمی‌کرد . کامران و شاهین هم فقط گوش میدادن .
کلاس که تموم شد ، کیف و کتابمو جمع کردم و رفتم پیش بچه ها .
سحر: جدی این مشکلش با تو چیه؟
فرناز : بالاخره دیگه ، تو مگه این رادو نمیشناسی، کسی که باهاش موافق نباشه و رو حرفش حرف بزنه رو اصلا نمیتونه تحمل کنه و هرکاری می‌کنه تا اونو اذیت کنه تا اون تسلیم آریا بشه .
کامران : حالا بیخیال این حرفا رو ، بچه ها بریم همون کافه همیشگی ؟
همگی موافقت کردیم و خواستیم از در کلاس بیرون بریم که آریا صدام زد : ببخشید خانم تهرانی چند لحظه .
من و بچه ها با تعجب همدیگرو نگا کردیم . نمی‌دونستم آریا باهام چیکار داره . رو به بچه ها گفتم : شما پایین منتظر بمونین ، اگه دیدین دیر اومدم شما برین ، من خودم میام کافه . فعلا .
با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پیش آریا . کلاس خالی بود .
خودمو ریلکس نشون دادم . کم کم اومد سمتم . ترس برم داشت . منم کم کم رفتم عقب تا جایی که خوردم به دیوار . آریا هم هی نزدیکتر میشد .
نمی‌دونستم چیکار کنم ، اگه جیغ و داد میکردم برای خودم بدتر تموم میشد . تقصیر منه که به حرفش گوش دادم و موندم کلاس .

از ترس بدنم می‌لرزید . نمی‌دونستم چیکار کنم . آریا باهام دوسانت فاصله داشت . دستشو گذاشت کنار سرم رو دیوار و یه جورایی دیوار درست کرد کنارم .
_تو که انقد زبون داری بهت نمیاد زود بترسی. آخی بدنت داره میلرزه .
یکم خودمو آروم کردم ولی فایده نداشت . نفسهای داغش میخورد تو صورتم . حالم داشت بد میشد
_قرارداد شرکتو بهم میزنی و در میری آره؟ فک کردی خیلی زرنگی ؟
یه پوزخند زد .
قلبم داشت میومد تو دهنم . رومو برگردوندم اونور : برو کنار عوضی .
_حالا من شدم عوضی ؟ خیلی داری بلبل زبونی میکنیا . حواست هست ؟ یکم سکوت کرد و ادامه داد :راستی نگفتی چرا دیروز تو شرکت قراردادو بهم زدی؟ نکنه سرت به تنت زیادی کرده بود یا اینکه فک کردی تو کاخ باباتی و داری با زیر دستت حرف میزنی ؟ شاید هم حقوق شرکت ما جواب خوشگذرونی و رستوران رفتن شما رو نمیده؟
بازم رومو برگردوندم اونور که یهو با دستش زیر چونمو گرفت و صورتمو برگردوند .
_به من نگاه کن.
خواستم یه چیز بگم که یهو در باز شد : استاد ببخشید فردا کلاس چه ساعتی….. یکی از بچه های کلاس بود . با دیدن ما ادامه حرفشو نگفت و مات موند . یهو دیدم چند نفر از بچه های کلاس هم پشتشن و اونا هم دارن مارو نگاه میکنن .
وای خدایا گند از این بدتر ؟
دختره با لحن نیش و طعنه گفت : معلوم نیست چند نفر از استادای دیگه رو هم اینجوری گول زده و واسشون دلبری میکنه . به چه قیمتی ؟ خراب شدن اسم دانشگاه و استادها یا فقط خوشگذرونی خودت ؟
نم اشک رو تو چشام حس کردم . دیگه نمی‌تونستم یه لحظه هم اونجا بمونم . هرچقدر بیشتر میموندم غرورم خورد میشد . فقط میخواستم آب شم برم زمین . آریا هم که زود خودشو کشید کنار .
از کنارشون رد شدم تا برم بیرون که همشون با تأسف نگام کردن و نوچ نوچ راه انداختن . یکم که ازشون دور شدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه .
عوضی ازت متنفرم . جلوی اون همه آدم منو خورد کرد . هیچی هم بهشون نگفت . همشون فک کردن هرزه ام و کارم همینه که استادا رو گول بزنم .
دیگه هیچی واسم مهم نبود . فقط میخواستم سریع برسم یه جای خلوت و راحت بزنم زیر گریه . تو اون لحظه از همه بیشتر فقط احساس تنفرم به آریا بیشتر شد .اون آشغال چطوری جرعت کرد بهم دست بزنه؟
رفتم پایین و پونه اینا رو دیدم . از دور برام دست تکون دادن . اهمیت ندادم و ماشین گرفتم و رفتم خونه . تقصیر پونه اینا نبود . حوصله هیچکیو نداشتم

زود سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم .
تو راه فقط داشتم گریه میکردم و حالم اصلا خوب نبود . راننده فهمید و بهم دستمال داد : خانم حالتون مثل اینکه خوب نیست ، می‌خواین یه جا نگه دارم ؟
_نه ممنون فقط به جای آدرس قبلی یه جای دیگه برین . بعد بهش آدرس همون کافه ای رو دادم که قبلاً خودم تنهایی میومدم و با پونه تا حالا نیومده بودم . یه ربع بعد رسیدم کافه . طبق معمول نشستم همون جای همیشگی و قهوه سفارش دادم .
حتی قهوه هم نمیتونست حالمو خوب کنه . حالا از فردا بچه ها با یه چشم دیگه بهم نگاه میکنن . دیگه از این به بعد از نظر اونا با یه دختر هرزه که فقط دنبال تور کردن استاد هاس فرقی ندارم .
اون آریای بیشعور حتی اون دختره رو از کلاس بیرون نکرد ، یه تذکر هم بهش نداد .
از قصد اینکارو کرده بود جلوی بقیه منو خورد کنه . ولی دیگه هیچکدوم از این فکرا هیچیو درست نمی‌کرد . آبروی من تو دانشگاه رفته بود و هیچ جوره درست نمیشد .
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و باز زدم زیر گریه . بقیه با تعجب بهم نگاه میکردم ولی واسم مهم نبود .
تو همین فکرا بودم که یهو لرزش گوشیو تو جیبم احساس کردم . پونه بود ، حوصله جواب پس دادن نداشتم . ریجکت کردم .
کیکمو خوردم و از کافه زدم بیرون . یه اسنپ گرفتم و رفتم خونه . وقتی رسیدم بلا فاصله رفتم اتاق و درو قفل کردم . بدون اینکه لباسامو دربیارم افتادم رو تخت و چشمامو بستم.
از سردرد داشتم کلافه میشدم ولی نمیتونستم برم پایین چون مامانینا قیافمو میدیدن شک میکردن .
نمیخواستم برم شرکت چون نه دلم میخواست ریخت اون عوضیو ببینم نه دست و دلم به کار می‌رفت .
از یه طرف هم اون فک میکرد من محتاج کار کردنم چون اگه برم شرکت فک می‌کنه هربلایی دلش خواست سرم میاره و من باز پامیشم میرم اون شرکت کوفتی .
خواستم بخوابم که یهو دیدم پونه زنگ زد . دیگه نتونستم جواب ندم . اون که گناهی نکرده بود، نباید حرصمو سر اون خالی میکردم : بله؟
_چیشده چرا صدات گرفته ؟
_چیزی نیس ، خوبم
_یعنی چی خوبم ؟ چرا از صبح هرچی بهت زنگ میزنم رد میدی ؟ چرا نیومدی کافه ؟ مگه خودت نگفتی پایین بمونین ؟ بچه ها خیلی نگرانت شدن .
_میدونم ، الان اصلا نمیتونم توضیح بدم. حالم خوب نیس .
_چیزی شده ؟
_فردا با بچه ها زود بیا کلاس . بهتون میگم
_باشه . فعلا

صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم . ساعت شیش و نیم بود . هنوز سرم درد میکرد ولی یکم بهتر شده بود .
دیشب حالم خیلی بد بود و به زور تونسته بودم بخوابم .
یاد بچه ها و اکیپ میوفتادم حالم بهتر میشد . حداقل میون اون همه آدم تو دانشگاه که از امروز قراره به یه چشم دیگه بهم نگاه کنن ، چند نفر بودن که هوامو داشتن . همین دلخوشیم بود .
صبحونه رو خوردم و حاضر شدم .
آریا دیشب بهم اس داده بود که چرا نیومدی سرکار ، منم جوابشو ندادم.
عقده ای با اون گندکاریش دلش میخواد پاشم برم شرکتش و ریختشو تحمل کنم .
آدم چقدر می‌تونه رو داشته باشه ؟ رو که چه عرض کنم سنگ پای قزوین بود .
یه مانتو مشکی پوشیدم و یه شلوار لی . یه آرایش مختصر هم کردم و از خونه زدم بیرون .
رسیدم دانشگاه و رفتم کلاس. آماده دیدن هر رفتاری از بچه ها بودم .
تا پامو گذاشتم کلاس نگاها برگشت به سمتم و همه با تأسف نگاهم میکردن .
به غیر از بچه های خودمون که تا منو دیدن خوشحال شدن .
رفتم سمتشون و سلام دادم .
کامران : به به سرکار خانم ستاره سهیل . تو آسمونا دنبالت می‌گشتیم ، رو زمین پیدات کردیم . دختر دیروز یهو چت شد ؟ ما رو تو کافه قال گذاشتی و خودت فلنگو بستی ؟
پونه: بچه های کلاس از صبح دارن یه چیزایی راجبت میگن ، راسته؟
_نکنه شما هم حرفشونو باور کردید ؟
سحر: نه خوب ، ما منتظر بودیم از زبون خودت بشنویم . ما اگه این زبون مار تورو نمی‌شناختیم که خودمونو نزدیک نمی‌کردیم بهت .
فک کنم به خاطر همین قضیس دیروز حالت خوب نبود آره ؟
_آره قضیش مفصله . به خاطر همین زود اومدم اینجا که همه چیو بهتون بگم و ازتون کمک بخوام
فرناز: بگو راحت باش. رو کمک ما حساب کن .
قضیه رو از اول تا آخرش بدون هیچ سانسوری برای بچه ها تعریف کردم . مطمعن بودم اونا باور میکنن چون دیروز اونا شاهد بودن که آریا منو صدا زد تا بمونم تو کلاس وگرنه من باهاش کاری نداشتم .
حرفام که تموم شد اول با تعجب بعد هم با قیافه عصبانی منو نگا کردن
پونه: پس بگو چرا دیروز جنابعالی پکر بودی و جواب تلفن رو نمیدادی . اون مرتیکه فک کرده این جا شهر هرته واسه دختر مردم دردسر درست میکنه .
کامران : عوضی به چه حقی اینکارو کرد باهات ؟ حتی یه معذرت خواهی هم نکرد ؟ تو خودتو ناراحت نکن . خودم حسابشو میرسم .
_ففط دردسر نشه ، می‌خوام یه جوری بشه که حساب کار دستش بیاد و بفهمه با بچه طرف نیس.
پونه : تو خیالت راحت . مگه منو نمیشناسی ، یه کاری باهاش می‌کنیم دیگه روش نشه اسمتو بدون کلمه خانوم به زبون بیاره .
پنج دقیقه بعد همون دختره اومد تو کلاس و تامنو دید چشم غره رفت . پونه هم فهمید .
دختره تا خواست از جلوی ما رد شه پونه واسش زیر پایی گرفت . دختره کم مونده بود بخوره زمین . پونه هم با پوزخند گفت : خوب عزیزم داری میری چشمتو باز کن دیگه . تو که انقد استعداد داری دزدکی بقیه رو دید بزنی و خودشیرینی کنی ، حیفه اون چشمای قشنگت نیس که نتونی جلو پاتو ببینی ؟
اینو که گفت اکیپ ما و چند نفر از بچه های دیگه بلند خندیدیم . دختره بدجور کنف شد . دیگه جرعت نداشت سرشو بیاره بالا و به ما نگه کنه .
پونه برگشت و به ما چشمک زد

همه از دور به پونه لبخند زدیم و من واسش بوس فرستادم . همون لحظه آریا وارد کلاس شد و رفت پشت صندلیش.
امروز یکم اخماش باز شده بود و حالش خوب بود .
از عجایب خلقته که این کوه یخ لبخند میزنه. فک کنم به خاطر اینکه دیروز حال منو گرفته بود خوشحاله. هه فک کرده من میزارم این خوشحالیش ادامه داشته باشه .
دفترشو باز کرد و حضور غیاب کرد . این دفعه برعکس دیروز اسممو خوند و وقتی به اسم اون دختره که دیروز بهم تیکه انداخت رسید ، اول اسمش یه سرکار خانم گذاشت ، بعد هم یه لبخند زد که مطمعنم از چشم دختره دور نموند . چون دختره هم نیشش تا بناگوش باز شد و هرکاری میکرد آریا بهش توجه کنه . ولی آریا اصلا بهش نگاه هم نکرد .
آریا اینکارو عمدی کرد تا واکنش منو ببینه و یه جورایی هم با این کارش میخواست از دختره تشکر کنه که دیروز آبرومو برد .
یکم که گذشت شروع کرد درس دادن . یهو وسطای درس آریا سرش گیج رفت و حالش بد شد . نشست رو صندلی و دستشو دور سرش گذاشت . چند تا از دخترای پاچه خوار کلاس سریع گفتن : استاد می‌خواین براتون آب بیاریم ؟
_نه چیزی نیس ، فشارم افتاد یهو . خوب میشم
همون دختر دیروزیه که بهم تیکه انداخت بلند شد و گفت : استاد من میرم واستون آب میارم .
خواست از کلاس بره بیرون که آریا بلند حرف زد : بشین سرجات خانوم . من مگه به شما اجازه دادم که سرتونو انداختین پایین میرین بیرون؟ گفتم که چیزی نیس . لطفاً همه چیو گنده نکنید .
دختره هم بدجور خورده بود تو ذوقش ، نشست سرجاش .
منو بچه ها هم که فقط زیرزیرکی داشتیم میخندیدیم که از چشم آریا دور نموند و بهمون چپ چپ نگاه کرد .
منم یه چش غره بهش رفتم . دختره فک کرده بود آریا امروز یکم بهش لبخند زده بود ، کلا می‌تونه سوار آریا شه .
این بشرو من فقط میشناسم . موندم خونوادش چجوری تحملش میکنن ؟ امروز چون اخلاق آریا خوب شده بود بچه ها بیشتر دورش جمع شدن و سوال های به قول خودشون درسی میپرسیدن.
درس که تموم شد ، کیف و کتابمونو جمع کردیم و با بچه ها از کلاس زدیم بیرون.
داشتیم از در میرفتیم بیرون که چشمم خورد به دختره که تو کلاس داشت از آریا سوال درسی میپرسید . همه از کلاس بیرون رفتن و اون فقط مونده بود تو کلاس .
دختره خودشو تا کمر خم کرده بود و دفتر جلوش باز بود و داشت سوال میپرسید . ولی بیشتر رو آریا زوم شده بود و صورتش با صورت آریا دو سانت هم فاصله نداشت .
صداش به وضوح میومد: خوب استااااااد جون این که خیلی سخته ، اگه من نتونم پاس کنم این درسو چی؟
آریا اصلا بهش نگاه نکرد و سرشو پایین انداخته بود .
با اخم گفت : اون دیگه مشکل من نیس ، شما اگه از اول ترم حواستونو جمع میکردین و تو کلاس کم تر اس ام اس بازی میکردین ، الان کاسه چه کنم چه کنم دستتون نگرفته بودین .
حال دختره رو بدجور گرفت . دختره پررو خودشو به آریا چسبونده ، کم مونده بره بشینه بغلش . تازه دو قورت و نیمشم باقیه .
تو دلم داشتم می‌خندیدم که یهو آریا درو باز کرد . وای خدایا چرا اصلا حواسم نبود زود برم پایین .
یه پوزخند بهم زد و گفت : گوش وایسادن اصلا کار خوبی نیستا ، اینا رو باید خانوادت بهت بگن ، نه استادت . اینو گفت و رفت .
منم سریع از فرصت استفاده کردم و بلند گفتم : گوش وایسادن خیلی بهتر از اینه که توجه همه دخترا رو جلب کنم و بندازمشون تو دردسربعد خودمو بکشم کنار . اینو گفتم و با سرعت از کنارش رد شدم
🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال  رمان من 
🆔@romanman_ir

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن