رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 45

 

شنیده بودم میگفتن” با چشماش”آدمو
سر میبره اما ندیده بودم البته تا الان…. الان
دیگه رسما یه همچین چیزی رو دیدم اونم به
لطف ایمان !!! آهسته گفت: -حالا منو تحریک
میکنو جیم فنگ میزنی!؟ لبخندی به سبک
مونالیزا تحویلش دادم و از اونجایی که کاملا
مطمئن بودم اینجا هیچ کاری نمیتونه باهام
بکنه تنه ای به شونه اش زدم و بعد از کنارش
رد شدمو گفتم: -اوقات خوشی رو برای شما
آرزومندم!!! دوندوناشو روهم فشرد و گفت:
-دعا کن یه روزی تنها گیرت نیارم یاسی…
دستمو تو هوا واسش تکون دادم: -خوش
بگذره!بای بای! اینکه تهدیداتش اصلا به یه
ورمم نبود به این دلیل بود که تقریبا مطمئن
بودم اون حالا حالا ها نمیتونه منو تنها گیر
بیاره… اصلا چطور میتونه تنها گیر بیاره
اونم با وجود عقاب تیزبینی چون
عمه….خانواده عموش….پدرش…پدرومادر
خودم….و یلدا ! پس در نتیجه آمریکا هیچ
غلطی نمیکند! یلدا رو صدا زدم….سرشو از
پشت ستون اوپن آشپزخونه بیرون آورد و
گفت: -یاسی من اینجام ! یه ظرف کوچیک
گرفته بود دستش و آلوچه های داخلش رو با
اشتها میخورد….روبه روش
ایستادم…دستامو روی سطح صاف و چوبی
اوپن گذاشتم و گفتم : – بیا ببین عمه ام
واست چی کرده! همه رو دیوونه کرده! یلدا
نیششو تا بناگوش وا کرد و گفت: –
واااای…چی پخته برام!؟؟ ووی! چه حالی
میده بقیه واسه آدم آشپزی کنن… خندیدمو
گفتم: -تازه حاج خانم یه لیست بلندبالا
نوشت داد بابا که عصر برگشت واست
بخره… از اینهمه لطف خنده اش گرفت و بعد
گفت: -هی هرچقدر میگذره بیشتر دلم
میخواد اینجا بمونم و نرم اصفهان! -خب
نرو…بمون همینجا…. -نمیشه! -چرا نمیشه!؟
-امیرحسین نه اهل شستن لباسهاش نه اهل
اینکه یه چیزی درست کنه بخوره … چپ چپ
نگاهش کردم و گفتم: -یه جوری میگه انگار
امیرحسین یه بچه ده ساله است که تو
بیابون زندگی میکنه! ولمون کن تورو خدا !
پریدم بالا و رو اوپن نشستم…آلوچه هارو از
یلدا گرفتم و گفتم: -دلت میخواد بچه ات
دختر باشه یا پسر….!؟ خندید… انگار هنوزم
باورش نمیشد مامان شده…گونه هاش
گلگون شد…یکم فکر کرد و گفت: –
خب…فرق نمیکنه….ولی دلم میخواد دختر
باشه… از تصورش لبخندی گرم روی صورتم
نشست…..خیره شدم به یه نقطه ی
نامشخص و گفتم: -واااای فکرشو بکن
یلدا….یه دختر تپل مپل سفید….با دامن
نارنجی گل منگلی…پیرهن سفید…گیرموهای
پروانه ای …. یلدا که با توصیفهای من
حسابی خنده اش گرفته بود گفت: -اونوقت
تو هم میشی عمه یاسی….. -آره خوش
بحالش که عمه ای مثل من داره… یلدا رفت
سمت یخچال…ظرف میوه رو برداشت و بعد
خودت

به بابا که منتظر بود حرفاجو بزنم خیره شدم و
گفتم: -من الان یه خواهش از شما
دارم…اینکه هی به اینو اون نگی میخوای
مینارو واسه من خواستگاری کنی…. اخم
کرد و گفت: -یعنی چی!؟ منظورت از این و
اونوو کیه!؟ من کی به کسی همچین حرفی
زدم! دلخور گفتم: -زدی آقاجون…زدی
…شاید یه زماااانی خواستنی درکار بود اما
الان نه….اصلا .من ذره ای به مینا علاقه
ندارم مبارک شوهر آینده اش…ولی نمیفهمم
چرا شما مدام حرفشو پیش میکشی!؟
باباجون…من خودم زبون دارم…اتفاقا مرد
کم رویی هم اصلا نیستم….زن بخوام خودم
میام بهتون میگم…ولی الان کل حرف من
این….محض رضای خدا شما واسه من دنبال
زن نباشین…. متعجب نگاهم کرد و گفت: –
یعنی چی!؟؟؟ همین امیرحسین رو
ببین….چند سالشه!؟؟؟ خیلی از تو کوچیکتر
الان داره بابا میشه….یا اصلا

*یاسمن* پشت لپتاپ نشسته بودم و
وایکینگها نگاه میکردم و زار زار اشک می
ریختم….رگنار…رگنار خوشتیپ و بیچاره ی
من…تو نباید می مردی … برای چندمین
باریه دستمال از جعبه بیرون آورودم و فینمو
پاک کردم…. صدای در به گوش رسید اما
توجه نکردم آخه بدجور تو حس فرو رفته
بودم….عمه درو وا کرد و با تشر گفت: –
کری!؟؟ صدای درو نمیشنوی!؟ فین فین کنان
گفتم: -مگه دارن در میزنن!؟ سری به تاسف
تکون داد و گفت: -نیگاش نبگاش
کن…دختره ی گنده داره واسه خارجکی ها
گریه میکنه…مردشورتو ببرن یاسمن…تو
هیچی نمیشی…تو هیچی نمیشی …هیچی…
اینو گفت و با کوبتدن در بام بیرون
رفت…توجه نکردمو همچنان رفتم تو نخ
فیلم….چند دقیقه بعد، یلدا در اتاق رو باز
کرد و اومد داخل…کنج لبشو داد بالا و
بخاطر شنیدن صدای مف من گفت: –
ایشششش! بترکی! داری گریه میکنی!؟ سر
تکون دادمو گفتم: -مرد…رگنارمن
مرد….رگناااااار…..آخ بمیرم واست….اون
زن هدزه ات لیاقتتو نداشت… کاش من زنت
بودم…کاش …. یه نگاه به من و به نگاه یه
فیلم انداخت و گفت: -واقعا واسه این داری
گریه میکنی !؟؟ واسه یه فیلم
ناقابل…..دیوونه ای تو… دماغمو بالا
کشیدمو با بغض گفتم: -کاش نمی
مرد….کاش رگنار نمیمرد…کاش میتونستم
دشمناشو باهمین دستهام خفه کنم……یه
دستمال بده… جعبه رو خم و راست کرد و
گفت: -خالیش کردی….هیچی توش
نیست…. -واقعا!؟ -آره…دیوانه ای تو
آخه….میشینی سریال خارجی میبینی گریه
میکنی …؟ شدی امیرحسین هرقسمت از گیم
آف ترونز رو دوبار میبینه و سه ساعت تجزیه
تحلیلش میکنه و واسش تاسف هم میخوره
…..حالا اینو ول کن…خبر دسته اول
دارم….. بی حوصله گفتم: -دیگه هیچ خبری
مهم نیست….رگنار مرده…. باحرص گفت: –
اوووف! از دست تو! خب مرده که مرده…به
درک….اینو استپ کن میخوام یه چیزایی
بهت بگم…. بی حوصله لپ تاپ رو خاموش
کردمو گفتم: -هییییی…بعد رگنار دیگه
حوصله دیدن بقیه فیلم رو ندارم… با هیجان
و اب و تاب گفت: -اینارو ول کن
یاسی….میدونی ایمان امشب چی به بابا
گفت؟! همین جمله ی کوتاه و مختصر باعث
شد کلا از تو فاز سریال وایکینگها بیام بیرون
و برم تو فاز ایمان… کنجکاو و هیجان زده و
با ته مایه های از امید و آرزو پرسیدم: –
چیگفت….؟ -خیلی جدی به بابا گفت نه الان
نه هیچوقت دیگه حرف از مینا به میون
نیاره… نی نی چشمام درخشید..خبر خوبی
بود واسه اینکه همینکه آقا رحمان بدونه
ایمان مینارو دوست نداره و دیگه بفکر
خواستگاری کردن دختر بردارش واسه
پسرش نباشه خودش خیلی بود….تند تند
گفتم: -خب خب دیگه چیگفت…. یلدا
همچنان با آب تاب ادامه داد: -به بابا گفت
خودم زبون دارم و هر وقت زن بخوام میام
میگم ولی فعلا ازحرف از مینا نزن …. یعنی
چی که هر وقت زن بخواد خودش میره
میگه!؟؟ یعنی الان نمیخواد !؟؟ پس دیگه کی
میخواد !؟؟ نکنه اصلا قصدشو نداشته باشه
و من ول معطل باشم !؟ تو فکر بودم که یلدا
ادامه داد: -وای یاسی خیلی خوش حالم که
ایمان مینا رو دوست نداره….هیچوقت دلم
نمیخواست اون عروسمون بشه….قبلنا که
ایما ازش خوشش میومد و باهم بودن با
اینکه با ایمان بود اما اجازه میداد
خواستگارهاش هم بیان خونشون….اصلا یه
سری اخلاق داره که من نمیپسندم…..اون
موقع روم نمیشد به ایمان حس واقعیمو بگم
اما امروز بهش گفتم…. با فیسی سراسر
بیحالی و دلخور و خلاصه داغون گفتم: –
فقط همین مینا به درد داداشت میخوره…. –
عه اینو نگو یاسی…خوشت میومد یه
افریطه زن امیرحسین بشه !؟؟ خب من
دخترعموم و زن عموم رو
میشناسم….ذاتشون خوب نیست….پر افاده
ان…واسه سالگرد مامانم آخرای مراسم
اومدن….عین دوتا مهمون یه گوشه نشستن
و بعدهم رفتن…یا اصلا سالگرد چرا…روز
مراسم تدفین هم همینطوری رفتار
کردن….افاده اشون خیلیه…من دوست دارم
ایمان با یه دختر خوب و مهربون و خوشگل
و خاکی عروسی کنی…. خدایااااا…رفیق
مارو باشن….من رو به روش بودم با تمام
این مشخصات اونوقت هی فکر میکرد ببینه
کی رو میتونه پیدا کنه…. نیشمو یه وری
کردمو گفتم: -این داداش تو هیچوقت زن
نمیگیره…. لبخندی زد و قاطع گفت: -چرا
…اتفاقا میگیره خوبشو هم میگیره.. -شتر
درخواب بینید… -بجون خودم…خودش غیر
مستقیم گفت یکیو دوست داره …. چشمامو
تنگ کردمو به یلدا نگاه کردم…نچ….فکر
نکنم گرفته باشه اون یه نفر منم…اصلا چه
اهمیت داره…اینطور که بوش میاد انگار
ایمان قرار نیست حالا حالاها رابطمون رو
رسمی کنه…. آخه چرا….!؟ چرا شرو کم
نمیکرد! دیگه داشت حوصله ام رو سر
میبرد…. من تا کی میتونم هی بخاطر اون به
خواستگارام جواب رد بدم…. حالا درست
تعدادشون زیاد نیست ولی خب سالی یه نفر
که میاد….! هییییییی روزگااااار….. –
یاسی….یاسی دارم باتو حرف میرنماااا…. از
فکر بیرون اومدم…سرمو تکون دادمو گفتم:
-هان چیه!؟ با م نی…!؟ -نه پس با گلهای
قالی ام… بلند شد و رفت روی تختم
نشست… کتاب رمان روی تخت رو برداشت
و همونطور که ورقش میزد گفت: -حیف که
تو وایمان عینهو چی بهم میپرین و باهم
نمیسازین و ازهم خوشتون نمیاد وگرنه من از
…همون اول میگفتم تورو بگیره

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

16 دیدگاه

  1. سلام خیلی از جملات نصفه نیمه بود لطفا یکبار متن را بخوانید اگر امکان دارد فایل سالمی قرار بدهید ممنون.

    1. سلام رمان خیلی قشنگیه ولی حیف کامل نیست
      کی میذارین پارت هاشو هرروز؟؟؟
      چقد دیگ کلا تموم میشه؟؟؟

  2. سلام ادمین جان خسته نباشبچی.پارت بعدی دختر حاج آقا کی میاد .خیلی وقته نزاشتی.استاد خلافکار هم همینطور.ممنون

  3. سلام ادمین مگه شما با خانوم نویسنده درارتباط نیستی؟

    خوب بپرس کی پارت گذاری میکنه تا ما هم‌همش نیایم سایت ببینیم پارت اومده یا نه و بعدش اعصابمون خورد شه!

    اصلا بگید ده روز بعد ولی زمانش رو مشخص کنید!!!
    مرسی:/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن