رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت 50

 

با لبخند موذیانه ای چند لحظه ای به دستم نگاه کرد. چشم غره ی بدی بهش رفتم… خواستم دستم و پس بکشم که دستم و گرفت و بلند شد.
لبخند محوی روی لبم اومد…می تونستم حسادت توی نگاه دخترا رو ببینم.
خم شد سمتم و کنار گوشم پچ زد
_در جریانی هر چی دافه از دورم می پرونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_خودت در جریانی تمام خواستگارام و پروندی؟
اخمی کرد و فشار محکمی به دستم داد.
فشاری که در عین دردناک بودن لذت بخش بود.

یک قدم کوتاه برداشت!باید با کمک عصا یا با ویلچر راه می رفت اما با لجبازی سمت هیچ کدوم نمی رفت..
تا رفتن به اتاقش چند بازی مکث کرد و ایستاد، یک بار هم نشست اما باز بلند شد.
در اتاق که پشت سرمون بسته شد به سمت مبل هدایتش کردم و گفتم
_بشین یه کم دراز بکش میرم برات آب جوش بیارم.
سری تکون داد. بعد از اینکه از جاش مطمئن شدم از اتاق بیرون رفتم و به سمت آبدار خونه دویدم و بعد یه لیوان آب جوش از حسن آقا گرفتم و برگشتم.
موقع باز کردن در اتاق صدای گریه ی آشنایی متوقفم کرد
_آرمین تو روخدا. ببین اون موقع بچه بودم گه خوردم خودتم میدونی چند ساله دیگه هیچ غلطی نمیکنم. اینا همش به خاطر توی می دونم اون دختره زنت نیست تو اهل ازدواج کردن نیستی تو روخدا یه فرصت دیگه بهم بده.
اخمام در هم رفت و دستم دور لیوان آب جوش سفت شد

این کی بود که داشت برای شوهر من گه خوری می کرد؟
جواب آرمین مثل آب روی آتیش دلم ریخته شد
_هوم… آدم ازدواج نبودم چون کسی و از ته دل نمیخواستم.
دختره با پرویی گفت
_منو میخواستی.مطمئنم.
_تو رو میخواستم واسه خاطر توله ی شکمت چون من تو از علاقم به بچه ها خبر داری.
مات موندم و قلبم هری پایین ریخت ادامه داد
_خبر داشتی و توله ی شکمت و انداختی گردن من… خواست خدا بود که متوجه شدم من اصلا…
به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و با حرص گفت
_گمشو بیرون.
با دستایی لرزون در و باز کردم.
همون طور که حدس میزدم شد. این دختر،دختر عموی آرمین نبوده.
با دیدن من مثل برق از جاش بلند شد و اشکاش و پاک کرد و گفت
_م… من… من داشتم راجع به یه مسئله ی خانوادگی با
اخمی کردم و گفتم
_خودم شنیدم.
نگاه معناداری به آرمین انداخت. لیوان و روی میز کوبیدم و به سمتش رفتم و با جدیت گفتم
_حالم از آدمایی مثل تو که پیله میکنن به یه مرد زن دار بهم میخوره.
تا خواست حرف بزنه یکی محکم زدم تو گوشش و موهاش و با مقنعه توی دستم پیچوندم که از درد خم شد.
با خشم گفتم
_قبل از اینکه واسه شوهر کسی کیسه بدوزی برو یه نگاه به زنش بنداز ببین هالوعه یا نه. من کفتار هایی مثل تو رو دور شوهرم نمیخوام. گورت و از این شهر گم میکنی میری.
بین درد کشیدناش گفت
_آرمین هنوز منو میخواد وگرنه چرا به تو دروغ گفت دختر عموشم؟ اون شبی هم تیر خورد قبلش دلش هوای منو کرده بود دید توی کنه نمیخوابی خواست خرت کنه.

دستم از دور مو هاش شل شد و نگاهش کردم.
با نفس نفس گفت
-پاتو بکش بیرون مثل بختک چسبیدی بهش اجازه نمیدی نفس بکشه.
به آرمین نگاه کردم که بدون هیچ واکنشی داشت به من نگاه می کرد.
چرا یک کلمه حرف نمیزد؟
ساکت بود اما توی عمق نگاهش چیزی دیدم که با همه ی وجود باورش کردم.
دختره ی عوضی همچنان داشت چرت و پرت میگفت اما من دیگه نمی شنیدم.
سیلی دومم و چنان محکم توی گوشش کوبیدم که روی زمین افتاد
بالای سرش ایستادم و با غرور گفتم
_آرمین منو دوست داره… زنشو… نه په هرزه رو .حالا گورت و گم کن. من به شوهرم بیشتر از حرفای صد من یه غاز یه هرزه اعتماد دارم.
بلند شد و نگاه نفرت باری بهم انداخت و دیگه نتونست حرفی بزنه و با قدم های عصبی و حرصی از اتاق بیرون رفت.

همون جا کنار مبل روی زمین وا رفتم و سرم و بین دستام گرفتم
حامله بوده… از آرمین… آرمین عاشق بچه هاست. پس چرا…؟ چی شد؟
دختره حامله بوده… آرمین اون و واسه بچش میخواسته … آرمین عاشق بچه هاست… پس چرا یه بچه از من نمیخواد؟
چرا بچه ی منو نمیخواد؟
سرم که تو آغوش گرمی فرو رفت اشکمم از چشمم سرازیرشد.
ناخواه نالیدم
_چرا؟
جوابی بهم نداد. يقش و توی مشتم گرفتم و سخت تر نالیدم
_چرا آرمین چرا؟
سرم و بیشتر روی سینش فشرد و گفت

_هیش بعدا راجع بهش حرف می زنیم.
_چرا بهم دروغ گفتی؟ چرا وقتی دوست دخترت بوده بهم گفتی دختر عموته؟

_به خاطر خودت.
_به خاطر من؟
_جواب داد آره به خاطر تو. نخواستم ناراحتت کنم.
سکوت کردم… خودش ادامه داد
_در ثانی اون قدر مهم نبود اون دختر برای من فراموش شده بود حتی اسمشم تا چند لحظه یادم نمیومد
_برای همین میخواستی براش خونه بگیری؟
تا خواست جواب بده در اتاق باز شد و مهرداد اومد تو. با دیدن ما سری با تاسف تکون داد و گفت
_باز که تو داری گریه میکنی. این دفعه چه گندی بالا آوردی آرمین؟
از آرمین فاصله گرفتم. اشکام و پاک کردم و گفتم
_چیزی نیست من با یکی از دانشجو ها دعوام شده بود. به این سمت اومد و دستش و به سمت آرمین دراز کرد و با اخم گفت
_بلند شو آرمین ابرو بالا انداخت و گفت
_چته رفیق؟
با اینکه هنوز میونشون شکر آب بود اما باز زیر پوستی به هم محبت میکردن.
مهرداد با تشر دوباره گفت
_بلند شو بهت میگم
آرمین دستش و توی دست مهرداد گذاشت و بلند شد. لحظه ای بعد هر دو برادرانه در آغوش هم بودن.
نفسم بند اومد و با خوشحالی بهشون نگاه کردم. مهرداد گفت
_فهمیدم جون هزار تا دختری که معلوم نبود آیندشون چیه رو تو مخفیانه نجات دادی
ابروهام بالا پرید.

یک سال بعد
از مطب بیرون اومدم و چند لحظه ای رو همون جا روی پله نشستم و به رو به رو خیره شدم. باور نکردنی بود… آنقدر زیاد که فکر نکنم تا هفت ماه بعد از شوک بیرون بیام.
دستم و روی شکمم گذاشتم و اشک ریختم… از سر شوق..
باورم نمیشد. من حامله بودم… قرار بود مادر بشم.. مادر بچه ی آرمین.
یه بچه که مامانش منم باباش آرمین…
خدایا خوابه؟ بالاخره؟ بعد از اون همه دعا و التماسی که پیشت کردم جواب گرفتم؟
خیلی وقته که آرمین و راضی کردم جلوش و نگیره. با بدبختی راضیش کردم اما خبری از بچه نبود که نبود.
کم کم حس بدی سراغم اومد که شاید نازا باشم اما انگار معجزه ی خدا بود که باردارم.
از جام بلند شدم

چشمام از شدت اشک شوق تار میدید. سوار ماشین شدم دلم می خواست همین لحظه زنگ بزنم به آرمین و بهش بگم اما این طوری نمیشد.. باید رو در رو بهش می گفتم.
آنقدر دستام می لرزید که نمی تونستم فرمون رو نگه دارم. چند لحظه ای چشمام رو بستم و به خودم و آرمین فکر کردم.
یه بچه که می تونه تکمیل کننده ی زندگی مون باشه.
اما اگه آرمین نخواد چی؟
ته دلم خالی شد

اون هیچ وقت راضی به بچه دار شدنمون نبود. هر بار که بحث و باز کردم تهش به دعوا کشید و یکی دو روز قهر بودیم.
حالا چی عوض شده؟
حس دیگه ای از اعماق دلم گفت
_وقتی بفهمه حامله ای خوشحال میشه هانا. مگه زندگی تونو و نمی بینی؟ مگه نمی بینی همه چی چه قدر خوب شده؟ مگه نمی بینی آرمین چه قدر دوستت داره؟
مگه نمی بینی به خاطرت سیگار و مشروب و مهمونی هاش و کنار گذاشته؟ پس دیگه دردت چیه؟
با چند نفس عمیق و پی در پی خودم رو آروم کردم. همه چی خوب میشه. مطمئنم.

*****

نگاهی توی آینه به خودم انداختم و با لذت لبخندی زدم. پیراهن حریر قرمزم با اینکه یه تیکه پارچه بیشتر توش کار نشده بود اما زیادی بهم میومد.
چرخی جلوی آینه زدم و دستی به موهای فر شده ی بلندم کشیدم
رژم رو تمدید کردم و عطر گرون قیمتم رو روی گردن برهنه م خالی کردم.
راضی از خودم از اتاق بیرون رفتم. همه چی آماده بود، میز شام… دکور خونه… چراغ ها… شمع ها..
ده دقیقه بعد صدای باز شدن در با کلید نفسم رو به شماره انداخت.
وارد شد و با دیدن چراغ های خاموش و شمع های روشن چند لحظه ای ساکت موند و بعد اسمم رو صدا زد
چند قدمی جلو رفتم
نگاهش از روی پاهام یواش یواش بالا اومد و روی صورتم مات موند.
ابروهاش باز پريد.
در و بست و گفت
_اگه سالگرد ازدواجمونه بگو برم کادو بخرم وگرنه قبرم و میکنی.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_اون سه ماه پیش بود.
نزدیکم اومد و با شیطنت دست دور کمرم انداخت و گفت

پس لابد تولدمه كادومم خود خوشمزتی آره؟
به زمین پا کوبیدم و گفتم
_تو تولد خودت و نمیدونی؟ موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_هر مناسبی که هست خیلی قشنگه.
دستش و گرفتم… لب هام تکون خوردن تا بگم اما هر بار نتونستم.
نفسم و فوت کردم و دستش و دنبال خودم کشیدم و گفتم
_بیا شام بخوریم.
دنبالم کشیده شد و خیره به میز شام رویایی مون گفت
_اول این میز و بخورم یا تو رو؟
خندیدم و گفتم
_من که خوردنی نیستم…
خودش و بهم نزدیک کرد و گفت
_ تو خوشمزه ترین خوردنی دنیای منی.
گونه م رو گاز گرفت که با لذت چشمام و بستم. کنار گوشم پچ زد
_ وسوسه ی خوردن تو خیلی بیشتر از اون غذاهای رنگاره میدونی خانوم کوچولو؟
با خنده ی ریزی گفتم
_مگه گرسنه ت نبود؟
دستش رو روی رون پام گذاشت و به سمت بالا کشید و خمار زمزمه کرد
_ دیگه نه.
صورتش جلو اومد که تیز عقب کشیدم و گفتم
_اول شام بعد من میخوام راجع به چیز مهم باهات حرف بزنم.
کلافه پوفی کرد. عقب رفت و گفت
_همیشه ضد حالی
لبخندی زدم.
روی صندلی نشست و در حالی که برای خودش غذا می کشید گفت
_میدونی چه قدر خستم هانا؟ تو ماشین داشتم به این فکر میکردم تا برسم خونه بخوابم….

میکردم تا برسم خونه بخوابم….
دستم و زیر چونه زدم و در حالی که با لذت نگاهش می کردم گفتم
_می خوای بعد از اینکه شامت تموم شد ماساژت بدم عزیزم؟
اکثر شبا این کارو میکردم برای همین تعجبی نکرد و گفت
_بیشتر از هر چیزی دلم دستای معجزه گر تو رو میخواد عسلم… به شرطی بعدش نفهمم واسه خاطر نمره خوش خدمتی کردی.
خندیدم و گفتم
_ نه دیگه برام مهم نیست.
_حرف الکی… خرخون تر از تو ندیدم. اگه شبا باهات ور نرم تا کتاب و ول کنی میخوای تا صبح فقط بخونی.
سری کج کردم و گفتم
_حالا شاید به لیسانس قناعت کردم و بیخیال فوق شدم.
در حینی که دو لپی می خورد سری تکون داد.
به زور دونستم دو قاشق بخورم. غذاش رو که تموم کرد… لب باز کردم تا حرفی بزنم که از جاش بلند شد و گفت
_میرم یه دوش بگیرم.
ناچارا سر تکون دادم. اون رفت بالا و منم میز شام و جمع کردم.
توی همین فاصله هم داشتم به حرفایی که قرار بود بزنم فکر میکردم
این که از کجا شروع کنم؟ چه طور بگم؟
همه ی ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی گذاشتم. یک ربعی گذشته بود و آرمین همیشه ده دقیقه ای دوش می گرفت.
بدون جمع کردن آشپزخونه از پله ها بالا رفتم.
در اتاق و که باز کردم دیدمش که لخت روی تخت افتاده. به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم.
دستم رو روی شونه ش گذاشتم و شروع به ماساژ دادنش کردم
صدای هممم گفتن های از سر لذتش بلند شد. ای کاش انقدر خسته نبود تا می تونستم حرفم و بزنم
طاقت نیاوردم و گفتم
_آرمین…
با یه هممم کشدار جوابم رو داد.
خم شدم و سرم رو روی کمرش گذاشتم و دستم رو نوازش اگر دور گردنش کشیدم و گفتم

_می خوام یه چیزی بهت بگم.
خواب آلود گفت
_فردا بگو.
_آخه مهمه.
در حالی که صداش به سختی در میومد گفت
_مهم تر از خواب من نیست.
دستش و بالا برد و گفت
_بیا تو بغلم… نیاز به خواب با آرامش دارم.
لبخند کم جونی زدم و توی بغلش خزیدم و گفتم
_سرما نخوری!
خوابش برده بود. حتی صدامم نشنید. آهی کشیدم و نگاهی به قیافه ی مظلوم غرق در خوابش کردم و آروم پچ زدم
_ بابا شدن خیلی بهت میاد.

* * * *
_با حس خیسی توی گردنم چشمام و باز کردم. گیج گفتم
_چی کار می کنی آرمین؟
_کاری که دیشب باید میکردم. عسلم … این چاک سینه ی خوشگل تو گذاشتی تو صورتم خوابیدی نمیگی میمیرم برات؟
کش و قوسی به بدنم دادم و

گفتم
_نکن… خوابم میاد.
پشتم و بهش کردم که این بار از پشت بهم چسبید و دست ترکشش نافرمانی کرد که صدام در اومد
_نکن خوابم می پره.
شونه ی برهنه م و بوسید و گفت
_ اتفاقا میخوام که بپره.نوازشات و دوست دارم… بلند شو هانا… دلم بد میخوادت
دستش از پشت دورم حلقه شد و روی شکمم نشست.
نفسم حبس شد… دستم و آروم روی دستش گذاشتم… حالا دست دو تامون روی بچه مون بود یعنی آرمین هم این موجود کوچولو رو حس می‌کرد؟
شونه م رو گرفت و صافم کرد و به عادت همیشه تنش رو روی تنم انداخت.
به خاطر بچه حساس شده بودم برای همین به عقب هلش دادم و گفتم
_نکن.
بی اعتنا سرش و توی گردنم فرو برد.
می ترسیدم. چون دکتر گفت دهانه ی رحمم ضعيفه اون لحظه انقدر خوشحال بودم که زیاد متوجه ی حرف هاش نشدم.
اما اگه رابطه باعث نابودی بچم می شد.
باز دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_آرمین من باید یه چیزی بهت بگم.
بدون دست کشیدن از کارش کنار گوشم پچ زد _بعدا خوشگلم.

* * * * *

شل روی تخت افتاد و عصبی گفت
_لعنتی! چه مرگته تو؟
بغض کردم و گفتم
_از اول بهت گفتم نمیخوام.
_چرا؟ ماهيانته ؟ پس چه دردی داری وقتی می دونی از رابطه ی نصفه بدم میاد خودت و خر می کنی؟
دلم از لحن حرف زدنش گرفت.
بلند شدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم خودم و توی حموم انداختم و درو بستم

 

🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

کانال رمان من بدون نصب تلگرارم 

https://t.me/s/romanman_ir

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

10 دیدگاه

  1. مرسی از سورپرایز خوبتون کاش فردا شبم دخترحاج آقا رو اینجوری بدین سورپرایزمون کنین ولی فک کنم ده تا پارت نبود ی کم کوتاه بود ب هرحال دمتون گرم

  2. عههههه من فهمیدم چی شد 😮به احتمال ۹۰ درصد ارمین نازاست .دعوای بعدیشونم سر همینه احتمالا🤦🏻‍♀️

  3. رمان ها خیلی پیچیده شده لطفا رمان های دیگه ربط ندیدن ب رمان دیگه چون مسخره مسخره رمان استاد مغرور من اخر نفهمیدیم اون چی شد لطفا جدا کنید خیلی بهتره
    فصل دوم عروس و استاد کی میاد بیرون؟؟؟

    لطفا جواب بدید خوشحال میشم چون خیلی علاقه ب این رمان دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن