رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت 49

 

* * * *
با لذت به قد و بالاش که جلوی آینه ایستاده خیره شدم.
بعد از یک ماه بالاخره تونسته بود بدون میله و عصا روی پای خودش وایسته.
هر چند بیشتر از چند قدم نمی تونست برداره و سر پا موندن زیاد براش سخت بود. از خیلی چیزهاش مجبور بود بگذره از جمله رانندگی اما دکتر این اطمینان و داد که با همت آرمین خیلی زود می تونه مثل سابق بشه.
برگشت طرفم و با دیدنم گفت
_جای اینکه لش کنی اون جا و با نیش باز منو نگاه کنی بیا این کروات و ببند.
نچی کردم و گفتم
_که چی بشه؟دانشجوهات برات غش و ضعف برن؟
در حالی که داشت عطر میزد گفت
_با وجود مادر فولاد زره کسی جرئت چپ نگاه کردن به من و داره؟
_دخترا زیادی دریده شدن… بسه چه قدر عطر میزنی؟ اون عطر و شب برای من بزن.
برگشت و گفت
_در جریانی دُز حسادتت رفته بالا؟
بلند شدم و گفتم
_دلم نمیخواد نگاه دریده ی دخترا با طمع به شوهر من باشه.
یه قدم اومد جلو و گفت
_وقتی نگاه دریده ی شوهرت فقط روی قیافه ی بی ریخت توعه پس دردت چیه؟
روبه روش ایستادم و گفتم
_دردم تویی… دلم برات تنگه.
سرم و بالا بردمو زیر گلوش رو بوسیدم.
یه کم عقب رفت و گفت
_نکن هانا این صد دفعه.
لبام و غنچه کردم و دست دور گردنش انداختم و گفتم
_دکتر گفت مشکلی نداره.
کلافه گفت
_مشکل منم.تو مدل منو میدونی هانا… وقتی نتونم اون طوری که دلم میخواد بهت حال بدم و حال کنم چه فایده ای داره؟
با پا فشاری دکمه ی اول پیرهنش و باز کردم و گفتم
_بذار این دفعه من مهارتمو نشونت بدم.

نفسش کند شد و گفت
_نمیتونم… بیشتر عذابم میدی وقتی نتونم اون جوری که باید لمست کنم و سر تا پات و…
لبم و گوشه ی لبش گذاشتم تا ساکت بشه.
دکمه ی دوم پیرهنش و باز کردم و کنار گوشش پچ زدم
_بسپار به من.
لبم رو از کنار گوشش پایین کشیدم و روی سینه ش رو بوسیدم و سومین دکمه رو باز کردم.
مچ دستم و گرفت و گفت
_دانشگاه…
چهارمین دکمه رو باز کردم و ملتهب گفتم
_گور بابای دانشگاه.

* * * * *
نشست و با صدای خش گرفته ای گفت
_پیرهنم و بده هانا.
از روی تخت خم شدم تا پیرهنش که روی زمین افتاده رو بردارم.
با پشت دست ضربه ای به باسنم زد و گفت
_بهشون قول داده بودم امروز میام.
پیرهنش و دستش دادم و گفتم
_خوب میری!یه خورده با تاخیر.. باور کن دانشجو ها از اینکه نیومدی کلی دعات کردن.
دکمه هاش و بست و گفت
_بلند شو حاضر شو.
خسته و بی رمق گفتم
_نمیتونم نمیام امروز.
برگشت و نگاه تندی حرفش و تکرار کرد.
پوفی کردم و نشستم و با غرولند گفتم
_* * ر تو دانشگاه…
صدای تشرگونه ش بلند شد
_خوشم نمیاد از این مدل حرف زدنت.
از پشت بغلش کردم و گفتم
_از خودت یاد گرفتم
سرشو برگردوند و گفت
_این لوس بازی هاتو از کی یاد گرفتی؟

با خنده ی ریزی گفتم
_اینا دیگه مختص به خودمه.
دستش رو تخت سینم گذاشت و هلم داد که پرت شدم روی تخت.
نگاهش رو بی تاب به تن و بدنم انداخت و گفت
_اگه شیره ی تنم و نکشیده بودی می دونستم باهات چی کار کنم دختره ی لوس… پنج دقیقه ی دیگه حاضری.
دستش و به تخت گرفت و بلند شد…در حالی که داشت کمربند شلوارش رو می بست گفت
_تو دانشگاه استاد تهرانی صدام میزنی. اصلا هم لوس بازی و ادا اصول در نمیاری و گرنه من میدونم و تو.
بلند شدم و در حالی که به سمت کمد می رفتم گفتم
_چشم استاد تهرانی….ما این سو تو اون سو.
پنج دقیقه ای حاضر شدم و جلوی آینه ایستادم تا آرایش کنم.
طبق معمول غر زدن آقا شروع شد
_تو کی آدم میشی؟
در حالی که خط چشم می کشیدم جواب دادم
_هر موقع آدم ببینم.
_نمال اونا رو…چند بار بگم از این آشغالا خوشم نمیاد؟فکر کردی سیاه مالی کنی خوشگلی؟
پوفی کردم
_چقدر غر میزنی آرمین.یه آرایش ساده ست ها.
چشم غره ای بهم رفت که بی اعتنا به کارم ادامه دادم.
رژ نارنجی رنگم و روی لب مالیدم و گفتم
_من حاضرم.
نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت
_امروزت و توی اتاق حراست می گذرونی.
به سمتم رفتم و زیر بازوش رو گرفتم و گفتم
_پارتیم کلفته…چیزیم نمیشه.

برای هزارمین بار حین تدریسش روی صندلی نشست.
تمام حواسم پی ‌اش بود. رنگش قرمز شده بود و روی پیشونیش عرق نشسته بود.
لب گزیدم…اگه تاکید نکرده بود به سمتش پرواز میکردم اما حیف که جرئتش رو نداشتم.
صد بار بهش گفتم نیا و اون با لجبازی اومد.هنوز آماده نبود،آخر هم کلاس و نیم ساعت زودتر تعطیل کرد.
زود تر از همه به سمتش رفتم و نگران گفتم
_خوبی؟
با صداي گرفته ای گفت
_خوبم نگران نباش…
تا خواستم حرفی بزنم صدای یکی از دخترای خودشیرین و احمق از پشت سرم اومد
_الهی بمیرم استاد…رنگتون پریده میخواین دکتر خبر کنم؟
چه قدر بی چشم و رو بود. دستم و به کمرم زدم و تماما جلوی آرمین ایستادم و گفتم
_دکترش بالای سرشه شما بفرما.
دختره در حالی که داشت جون می کند تا سرک بکشه و آرمین و ببینه با صدای لوسش گفت
_وا خوب نگرانم استاد خوبید؟
بازم خودم جواب دادم
_آره خوبن مشکلی هم که داشته باشن من هستم.
ایشی کرد و نمیدونم زیر لب چه وزی زد و رفت.
برگشتم و با دیدن نیش باز آرمین با حرص گفتم
_خوشت اومده؟
طوری که صداش به گوش بقیه نرسه گفت
_کدوم مردی و دیدی یه داف ببینه و بدش بیاد؟
دلخور نگاش کردم. منو بگو نگران شازده شدم.
اکثر بچه ها عمدا بیرون نرفته بودن و مارو زیر نظر داشتن. دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم
_بلند شو.
نگاهی به دانشجو ها و نگاهی به دستم انداخت. اگه ضایم می‌کرد با مشت توی صورتش می کوبیدم

🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

5 دیدگاه

  1. پـــــــــــســـــــره پـــــــــــــــــرو امـــــــــــــا مـــــــــشــــــــتــــــــی لــــــــــــعــــــــــتـــــــــی جــــــــــــــذابـــــــــــــــ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن