رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 44

 

خواستم در حیاط رو باز کنمو دوباره ببندمش تا فکر کنن تازه راه رسیدم…اما تاخواستم اینکارو بکنم حرف آقا رحمان ثابت نگه ام داشت و تو دلم ولوله به پا کرد….

-راستیاتش فرخنده خانم…یه فکرایی براش داشتم….خودم‌خیلی مشتاقم زود سرو سامون بگیره و تشکیل زندگی بده….پسرای همسن ایمان الان بچه اشون مدرسه میره….واسه همین….دخترعموشو براش در نظر گرفتم اگر خدا بخواد ان شالله!

-به به!‌چه تصمیمی بهتر از این آقا رحمان! اصلا از قدیم‌گفتن قد دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن…

زانوهام‌سست شده بود…لب و لوچه ام آویزون شد و وجودم‌سراسر تشنج ….بعله! روح هم‌گاهی دچار تشنج میشه! ….خصوصا وفتی همچین حرفهایی که باب دلش نیستن رو بشنوه…

آقا رحمان دستت درد نکنه….

یاسمن در کوزه و تو گرد جهان میگردی!؟؟؟ خوبه اون افریطه بشه عروست!؟؟ اون دختر خود شیفته ی مغرور که فکر میکنه عرش خدا دهن باز کرده و خودش تالاپ افتاد زمین !؟؟؟

حالا این وسط عمه هم واسه ما شده بود مصیبت!

درو بستم…..و دوباره اومدم داخل…..متوجه ام شدن….چون واسه داخل رفتن باید از کنارشون رد میشدم در هر حالت منو میدیدن…..

هرچقدر زور زدم نتونستم لبخند بزنم….یا وانمود به خوشحال بودن بکنم…..فقط خلاف چند دقیقه پیش آروم‌و بیحال سلام بدون جونی دادم؛

-سلام‌ آقا رحمان….سلام عمه…..

آقا رحمان لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-علیک سلام یاسمن جان….خسته نباشی گل دختر

-ممنون عمو رحمان‌….‌سلامت باشین….

چشمم رفت سمت بساط چاییشون….خوب به خودشون حال دادن و به من ضد حال…..

-با اجازتون ….

اینو گفتمو با قدمهایی شل و ول راه افتادم….

یلدا رو دیدم که نشسته رو پله ها و با تلفن حرف میزنه….

از مکالماتش مشخص بود داره با آق داداش صحبت میکنه….همزمان که حرف میزد اشاره کرد کنارش بشینم….بی حوصله نشستم رو پله ها و سرمو تکیه دادم به نرده تا حرفهای یلدا تموم بشه….

اه! چه شرایط قمر در عقربی!

راستی…این بَده که آدم با داداش صمیمی ترین دوستش وارد یه رابطه عاشقانه بشه!؟؟ و نتونه در این مورد باهاش صحبت کنه !؟؟

آره…یکم بده!

خودم تو ذهنم از خودم سوال میپرسیدم و خودم جوابای بی سروتهی به خودم میداد….

مادمازل بالاخره تماسش تموم شد….خندید و با ذوق گفت:

-وای یاسی یه چی بگم باورت نمیشه….این امیرحسین دیوونه رفته کلی لباس بچه خریده…بزار عکساشو بهت نشون بدم…..

رفت تو چت خودشو امیرحسین…‌‌حرفهای سکسی و بوس موسشون رو زد بالا تا من نبینم و بعد عکسارو بهم نشون داد…..

راستش اگه حرفهای آقا رحمان رو نمیشنیدم حالم بهتر بود و کلی شوهی میکردم ولی الان نه….الان خیلی ناخوش بودم…

ایمان مال من بود.‌‌‌نه مال مینا یا هر دختر دیگه….

وقتی دید هیچی نمیگم زد آرنجشو به پهلوم و گفت:

-الوووو….حواست کجاست ….یاسی!؟

گیج و حواسپرت گفتم:

-هان چیه!؟

-من بگم چیه؟ تو بگو چیه!؟

-چی روبگم چیه!؟

-چرا پکری!؟ انگار رو فرم نیستی! داشتی میرفتی بیرون خیلی سرحال بودی!

-داشتم میرفتم اعصابم پریود نبود اما الان هست…

زد زیرخنده و گفت:

-وای خدا بگم‌چیکارت کنه یاسمن….اعصاب پریود دیگه چه صیغه ایه! ببینم…کلک…‌نکنه باز جایی دسته گل به آب دادی!.؟

خواستم جوابشو بدم که همون موقع لنگه در کنار رفت و ایمان اومد داخل…..

وااااای! نکنه این پسرو از من بگیرن و دودستی تقدیم میناش بکنن !؟؟؟

اومد جلو….یلدا بهش سلام کرد اما من….جواب سلامشو داد رو به من پرسید:

-تو لالی!؟؟ دختر گنده بلد نیستی سلام کنی!؟

یلدا خندید و گفت:

-ولش کن داداش بقول خودش اعصابش پریو…

یلدا که فهمیده بود چه سوتی ای میخواد بده سکوت کرد و حرفشو نداد…بعد مصنوعی خندید و واسه اینکه سوتیشو جمع کنه گفت:

-حالش خوب نیست!

ایمان نگاهی بهم انداخت و گفت:

-چته؟؟چه مرگته!؟؟

با اخم‌گفتم:

-بی ادب….هنوز نمیدونی باید چجوری با یه خانم محترم حرف بزنی!

دستشو دراز کرد و بعد از زدن یه تو سری گفت:

-تو لازم نیست خودتو قاطی خانمای محترم کنی…

هی داشتیم به هم‌میپریدیم که یلدا زد زیر خنده…

یلدا که خندید هم من و هم ایمان، با نیش کج شده نگاهش کردیم… به زور جلوی خنده اش رو گرفت و گفت: -شما دوتا چتون شده دیوونه ها! چرا هی بیخودی بهم میپرین !؟ با لحنی شاکی گفتم: -من به اون میپرم !؟؟ اونکه همش به من میپره…..خب ببین چیمیگه !!!؟؟؟ ایمان دوباره زد تو کله ام و گفت: -حقته هرچی بهت بگن…. -تو همیشه با من بد حرف زدی! -دلم خواست….زورم رسید… یلدا که جدیدا حسابی خوش خنده شده بود بازم خمدید و بعد گفت: -اذیتش نکن ایمان…گناه دار بچه! ایمان نیمچه لبخندی زد و گفت: -اتفاق بچه رو باید زد تا آدم بشه…. -من از وقتی یادم شما دوتا همینجوری بودین باهم…..هی بهم میپریدین….. لبامو کج و کوله کردم و گفتم: -تقصیر داداشته…بس که چیزه! ایمان بازم‌زد تو سرم و گفت: -بجای چرت و پرت گفتن بلندشو یه چایی درست کن بیار تو حیاط بخوریم….هوا خیلی خوبه! خوشم میاد ازش! یلدا با هیجان گفت: -آره خیلی کیف میده…..چایی تازه دم….آخ حال میده….تا توبری لباس عوض کنی ما چایی رو آماده میکنیم میاریم…بعدش بیا تو حیاط… ایمان باشه ای گفت و رفت سمت خونشون….یلدا دستمو گرفت و گفت: -بریم خونه ی ما درست کنیم یا خونه شما…. شونه بالا انداختم و گفت: -فرق که نمیکنه….بریم خونه ما…. -باشه! بلند شدیم و باهم رفتیم بالا…تا دست و صورتمو شستم و آرایشمو پاک کردمو لباس عوض کردم یلدا چایی رو آماده کرده بود…. چندتا لیوان گذاشت تو سینی پایه دار…. نبات و پولکی و خرما هم گذاشت کنارش…. اومدم تو آشپزخونه و گفتم: -آماده اش کردی !؟؟ -آره…چایی تازه دم زعفرونی… -به به… -میخوام وقتی خوردیش دیگه اخمو و پکر نباشی…. لبخند کمجونی زدم…آخه چطور میشد بیخیال باشم… بابای ایمان میخواست دختر عموش رو واسش در نظر بگیره….. تکلیف دل بی صاحاب منم هیچی به هیچی میشد!!! باهم رفتیم پایین….وارد حیاط که شدیم نگاهی به جای خالی عمه و آقا رحمان انداختم…..پس کجا رفته بودن !؟ پله هارو رفتم بالا و روی تخت نشستم….یلدا هم اومد…کنارم نشست و گفت: -باغچه چه سرسبز شده… دستمو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم: -آره خیلی! به صورت پکرم نگاه کرد وگفت: -اه یاسی…از فکر بیرون بیا دیگه…اصلا چته تو؟؟ میرفتی بیرون اینجوری نبودی لامصب! آخ آخ…قند نیاوردم….تو بمون من برم قند بیارم….. نفهمیدم اصلا کی بلند شد و رفت….تنبل نبود…اصلا….حالا اگه من بودم همین بارداری رو بهونه میکردم دست به سیاه و سفیدی نمیزدم…. همون موقع سرو کله ایمان پیدا شد و اومد کنج تخت نشست….از فرصت به وجود اومده استفاده کرد و پرسیده: -چیه ؟ چته! ؟ با بغض گفتم: -ایمان…. -بله -من عصری حرفهای باباتو اتفاقی شنیدم…. خندید و گفت: -شیطون شدی….استراق السمع میکنی! حوصله صوخی نداشتم….غمگین گفتم: -نخیرم….اتفاقی شنیدم….تو حیاط داشت با عمه حرف میزدن…. -خب حالا چی شنیدی!؟ آه عمیقی کشیدم و گفتم: -بابات داشت به عمه ام‌میگفت میخواد واسه تو بره خواستگاری مینا….. تا اینک گفتم بهم خیره شد…..یکم رفته بود تو فکر ولی بعد گفت: -جدی نگیر…. -جدی نگیرم!؟؟ یعنی چی جدی نگیرم….اگه واقعا در مورد تو ک مینا با عمون حرف زد چی!؟ اون موقع تو عمل انجام شده قرار میگیری‌‌‌‌….اون موقع همچی شوخی شوخی جدی میشه… اشاره ای به فلاسک چایی کرد و گفت: -بجای دری وری گفتن یه چایی واسم‌بریز….. فلاسک رو بلند کردم و همونطور که براش چایی می ریختم گفتم: -ایمان….. -هان !؟ نمبدونستم حرف توی دلمو بگم یا نه…اما خب…سکوت تا کی!؟؟ نگفتن حرف دل تا کی!؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم: -امشب…امشب.‌‌‌‌…ام…شب…. خندید و گفت: -امشب بکنمت…..؟! با حرص گفتم : -کثافت…بی ادب…..عوضی.‌‌‌ انگشتو جلو لبهاش گرفت و گفت: -هیس بابا یکی میشنون…. -خب تو اعصابمو خورد میکنی…. -باشه…دیگه خوردش نمیکنم…حرفتو بزنم… -امشب با بابات راجب خودم و خودت حرف میزنی!؟؟

بالاخره حرفی که همیشه دلم میخواست به
ایمان بگم اما هیچوقت نشد یا فرصتش به
وجود نیومد رو زدم… -امشب با بابات راجب
خودم و خودت حرف میزنی!؟؟ دستشو دور
لیوان حلقه کرد و حین بلند کردنش یه نگاه
معنی دار به صورتم انداخت….. راستش یه
لحظه پشیمون شدم از حرفم…از اینکه چرا
همچین چیزی گفتم وقتی هنوز چند روزهم از
سالگرد مادرش نگذشته بود اما نه…. بهتر که
گفتم….حالا یه جورایی راحت شدم….
منتظر بودم جواب سوالمو بده که همون
موقع سرو کله ی یلدا پیدا شد…. اَه! چی
میشد یلدا یکم دیرتر سرو کله اش پیدا
میشد!؟ ضدحال آخه بدتر از این !؟؟؟ یلدا ای
خروس بی محل ! دیگه نشد که جوابمو
بده….یلدا قندون به دست اومد و بینمون
نشست و گفت: -اینم قند….شمادوتا رو
نمیدونم ولی من حتما باید چایی رو با قند
بخورم….البته ایمان فکر کنم پولکی و خرما
هم دوست داشته باشه… ایمان کف دستشو
دراز کرد و گفت: -یلدا یه دونه قند بده
ببینم…. یلدا از گوشه چشم آق داداششو
نگاه کرد و گفت: -تو که قندبخور نبودی….
انگشتاشو تکون داد و گفت: -حالا تو بده!
یلدا یه یه دونه قند گذاشت کف دست ایمان
اونم قند رو زد به کله من…. منتها چون من
سرمو چرخوندم از بدشانسیم یه راست خورد
تو پیشونیم….. از درد آخی گفتمو پیشونیمو
مالوندم و پرسیدم: -چرا همچین میکنی
داعشی! یلدا خندید و گفت: -نه
دیگه…نمیتونی به داداش من بگی
داعشی….ریششو خیلی وقت که زده! با
انزجار داداشو نگاه کردم…خب چرا میزنه!!!
یکم از چاییش رو خورد و گفت: -تا وقتی تو
هستی چرا میزاری یلدا بره قندون بیاره
چاقالو …..! -واسه این زدی!؟ -آره…دقیقا !
یلدا با خجالت خندید و بعد گفت: گناه داره
داداش….من خودم خواستم برم بیارم….
خواست چاییش رو بخوره که گوشیش تو
بغلش زنگ خورد…..با یه نگاه به صفحه اش
گفت: -امیرحسینِ…..من جوابشو میوم الان
میام! خب خدارو شکر ….قربون قدو بالای
امیرحسین که دوباره و کاملا به موقع زنگ
زده بود! تا تنها شدیم یکم سرمو بردم جلو و
رو به ایمان گفتم: -خب…. سرشو تکون داد
و گفت: -چی خب ؟؟؟ همونطور که یلدارو
می پاییدم گفتم: -نمیخوای بابات حرف
بزنی…..؟ یه نگاه به دور و بر انداخت و
گفت: -الان جای این حرفها نیست یاسی….
وای که چقدر یه همچین حرفی بهم فشار
میاورد…. اکنقدر که دلم میخواست دستامو
مشت کنم و از ته حلقوم داد بزنم….. با
حرص پرسیدم: -پس دقیقا کی وقت این
حرفاست !؟؟؟ من خودم شنیدم که بابات
داشت به عمه ام میگفت میخواد مینارو
واسه تو از عموت خواستگاری کن…. سگرمه
هاشو زد تو هم و گفت: -این حرفا خاله زنکی
چیه!مگه الکیه!؟ بنظر خودم ایمان همچیو
ساده میگرفت….اگه پدرش با عموش صحبت
میکرد و عموش می پذیرفت بعدا چجوری
میخواست بگه نه من مینارو نمیخوام….. یه
نفس عمیق از سر حرص زیاد کشیوم و بعد
گفتم: -خب همینجوری شوخی شوخی همچی
جدی میشه دیگه! ایمان…..من فکر میکنم تو
باید با بابات صحبت کنی …. باید بدونه که تو
خودت یه نفرو میخوای! خندید و گفت: –
نترس آخرش میگیرمت ! با حرص گفتم: –
ایماااان….. -کووووفت ….. -چرا اینقدر منو
حرص میدی آخه !؟ -من تو رو حرص
ندادم…اینقدر دروغ نگوووو…دماغت داره
دراز میشه هاااا….. اهههه! حسابی عصبیم
کرده بود آخه هی هرچی میگفتم یه چیزی
میذاشت کف دستم…. انگار اصلا نمیخواست
به حرفهام گوش بده و هی همه چیز رو به
شوخی میگرفت….. یه نگاه به جایی که یلدا
بود انداختم…. هنوز داشت صحبت میکرد….
دستپاچه و با عجله گفتم: -اذیت نکن
ایمان…..با بابات صحبت کن ..بزار بدونه
مینارو نمیخوای…بزار بدونه خودت یکیو
دوست داری…البته….اگرم میخوای صحبت
نکن ….شاید بدت نیاد با مینا جوووون
عروسی کنی …. تا اینو گفتم مثل یه گاو
وحشی بهم زل زد…. نگاهش اونقدر ترسناک
و سنگین بود که از ترس سرمو پایین
انداختمو ساکت شدم….. آروم و شمرده
گفت: -دفعه بعد همچین حرفی بزنی اونقدر
میزنمت که اسمتم یادم بره …. چیزی نگفتم و
ساکت شدم…..جرات نکردم چیزی
بگم….خب من دلم نا آروم کنم…ودست
خودمم نبود…. از گوشه چشم قایمکی
…..نگاهش کردم و سرمو پایین انداختم

از گوشه چشم قایمکی نگاهش کردم و سرمو پایین انداختم….. خب فکر کنم وقتش بود ساکت بشم…وقتی اون نمیخواست پا پیش بزاره چرا من باید حرف میزدم !؟؟ اینجوری فقط خودمو سبک‌میکردم….. آره…اصلا گور بابای ازدواج و تشکیل خانواده! بقول سمیه بدترین پیوند ازدواجِ و بهترین پیوند پرتقال….پرتقال پیوندی!!! حالا چرا من باید خودمو بدبخت میکردمو میشدم زن این داعشی!!! با لب و لوچه آویزون‌گفتم: -واسه ازدواج دیگه رو من حساب باز نکن! دور منو خط بکش…. خندید….انگار که داشت جوک و لطیفه میشنید! واااای…اینفدر حرص خوردم باد کردم…. یه قیافه عصبی به خودم‌گرفتمو گفتم: -کووووفت نخند! حالا که اینجوری شد به اولین آدمیزادی که اومد خواستگاریم جواب مثبت میدم….. بازم خندید…دیگه داشت شورشو در میاورد…..دلم میخواست همون سینی چایی رو ببرم‌بالا و محکم بزنم تو صورتش تا از ریخت و قیافه بیفته‌…. پسره ی عوضی! دندون قروچه ای کردمو گفتم: -نیشتو ببند‌…..فکر کردی داری شوخی میکنم!؟؟؟ حالا بزار خواستگارا صف بکشن…بعدا متوجه میشی کی رو از دست دادی…‌ یه چایی دیگه واسه خودش ریخت و با تمسخر و شوخی گفت: -پس حالاحالاها من خیالم‌راحت از این بابت…. عه عه عه!یالقوز داشت به من توهین میکرد!!! لگدی به پاش زدم که یکم از چایی ریخت رو پاش و بعد گفتم: -مسخره میکنی!!! من خیلی خواستگار دارم….من تو خیابون راه میرم پسرای مردم از واسه یه نیم‌نگاه کوتاهم خودشونو به خاک و خون میکشن….. نگاهی به چایی داغ ریخته شد روی پاش انداخت و گفت: -عه پس آمار فوتی ها به خاطر تو رفته بالااا !!! وووووی! چطور به خودش اجازه میداد منو اینجوری به تمسخر بگیره!؟ با حرص گفتم: -ایمان…..پا میشم میزنمتاااا…. خندید و گفت: -یاسی پامیشم میکنمتااااا…. -کثافتتتتت یلدا که سر رسید یه قیافه جدی به خودش گرفت و مشغول چایی خوردنش شد….خببببب….آقا ایمان….پس منو اذیت میکنی آره…… یَک حالی من ازت بگیرم امشب…..یک حالی ازت بگیرم….. یلدا لیوانش رو برداشت و یه چایی واسه خودش ریخت و بعد گفت: -امیرحسین هی میگه زود برم اصفهان…. ایمان پرسید: -خودش نمیاد اینجا…. -نه فکر نکنم….سرش خیلی شلوغ….حتی وقت نکرده شام بخوره….خیلی نگرانشم…اصلا بلد نیست هیچی درست کنه…حتی تخم مرغ! -عین آبجیشه! دستمو رو سینه ام گذاشتن و گفتم: -منو میگی!؟ -مگه امیرحسین جز تو خواهر دیگه ای هم داره !؟؟؟ نیشمو کج کردمو گفتم: -هه!اتفاقا من دستپختم خعلیم عالیه! تو هر رستورانی برم دو دستی پست سرآشپزی رو بهم میدن….. اینبار هردوشون زیر خنده….نکبتا….. خواهرو برادر هردو از هم بدتر! همون موقع در باز شد…..صدای خنده های عمه و “بفرمایید”های آقا رحمان بحث مارو قطع کرد….. اومدن جلو و تا مارو دیدن ایستادن….. از کفشهاشون مشخص بود رفته بودن پیاده روی….. اومدن بالا و پیش ما نشستن و از چای زعفرونی یلدا خوردن….. کمکم سرو کله ی مامان و بابا هم‌پیدا شد و به جمعمون اضافه شدن… میگفتن و میخندیدن و از هر دری حرف میزدن….. اما تمام فکر و ذهن من فقط پی این بود که این ایمان کوفتی رو یکم اذیتش کنم تاحالیش بشه یاسمن کیه !!!آخرشب که شد که شد وقتی رفتیم بالا یه تصمیم پلید گرفتم….. رفتم حموم….دوش گرفتم و بعد حوله رو پوشیدمو اومدم توی اتاقم…. دراز کشیدم رو تخت….. بعد گوشیمو برداشتمو یه پیام دادم به ایمان و نوشتم: “کجایی ایمان ؟؟بیداری” خیلی زود آن لاین شد و گفت: “کجا میخواستی باشم….آره بیدارم…” تند تند براش نوشتم: “حوصله ام سر رفته…خوابمم نمیاد” بعد دو طرف حوله رو کنار زدم و جوری که سینه هام مشخص باشن از خودم سلفی گرفتم و براش فرستادم…. بلافاصله پرسید: “حموم بودی ” لبخند خبیثی زدم و براش نوشتم: “آره…تازه اومدم”…. چندتا شکلک لبخند فرستاد و گفت: “اون حوله رو کامل بزن کنار عکس بفرست” هاهاها…..پس شد همون چیزی که میخواستم…. یه حالی ازت بگیرم‌من….

با عکسهایی که فرستادم هم حشریش کردم هم تو خماری گذاشتمش ….چت معمولیمون کمکم شد سکس چت…… من در باغ سبز نشون دادم و یه جورایی کِرم ریختم و اونم شروع کرد حرف سکسی زدن… باید یکم اذیت میشد.. به تلافی وقتی که تو حیاط بودیم و هی هر چقدر بهش میگفتم که باید با پدرش راجب خودم و خودش حرف بزنه گوشش بدهکار نبود و مسخره ام میکرد….. پس باید گوشش پیچیده میشد! اونم کمکم شروع کرد عکس فرستادن… عکسهای مثبت هجده! یاشایدم مثبت ۴۰سال! بحث حسابی داغ و حساس شده بود…. خود نِفله ام هم داشتم تحریک میشدم…. واسم فرستاد: “آخ یاسی کاشکی الان پیشم بودی….همین امشب پارررررش میکردم ” ریز ریز خندیدم…انگار حسابی داغ کرده بود…. از حرفهاش مشخص بود…. دقیقا جای حساس چت وقتی هی خواهش میکرد واسش عکس از اصل کاری بفرستم و وقتی عکس اونجاشو فرستاد که حسابی بلند شده بود،خیلی ریلکس و آروم نوشتم: “من خوابم میاد…بای بای ایمان جووووون” نتمو خاموش کردم….از تلگرام بیرون اومدم و پلکهامو بستم….. به اس ام اسهاش…..زنگ زدنهاش….تهدیداش هم اصلااااااا توجهی نکردم……. بعلههههه….تا تو باشی دیگه منو اذیت نکنی! ************** صبح با کرختی و خمیازه کشون از روی تخت بلند شدم….لباسام کج و کوله و موهام پخش و پلا و چشمام قرمز بود…من عادت داشتم صبح قبل هرچیزی گوشیمو چک کنم…اینبار هم اول گوشیمو ب داشتم درحالی که یه چشمم باز بود و یه چشم بسته”جهت بهتر دیدن”البته ! کلی تماس از دست رفته از ایمان داشتم….. نتمو روشن که کردم پیامهاش واسم اومدن بالا: “یاسی من تورو میکنمت…. توله سگ یاسی… یاسی یاسی جواب بده… باشه دعادعا کن دستم بهت نرسه…یه پدری ازت درارم….” لبخند مرموزی زدم و با پرت کردن گوشی روی پتو و از جا بلند شدم….یه بوی خوب از آشپزخونه میومد….چشمامو بستم و عطر اون غذای خوشمزه رو فرستادم به ریه هام که یهو با جیغ عمه چشمامو باز کردم….. میخواست از کنار من رد بشه بعد چشمش که بهم افتاد ترسید و جیغ کشید… متعجب از این حرکتش گفتم: -چیشده عمه! دستشو رو قلبش گذاشت و با کشیدن یه نفس عمیق گفت: -عمه و درد…. عمه و درد بی درمون…..قیافه اشو…عینهو عروسک آنابل میمونه !!! برو یه آبی به دست و صورتتو بشو زهرمو ترکوندی! چیزی نگفتم…یعنی انقدر وحشتناکم وقتی از خواب بیدار میشم؟؟؟ رفتم سرویس بهداشتی….دست و صورتمو شستم و بعد اینبار رفتم سمت آشپزخونه…. چون ساعت ۱۱بود وقت از خوردن صبحانه گذشته بود ترجیح دادم فقط یه موز بردارم و بخورم….. از عمه که مشغول آشپزی بود پرسیدم: -ناهار امروز رو شما پختین!؟ همونطور که خیار و گوجه هارو آب میکشید جواب داد: -بله…مامانت رفته بیرون…. بوی غذارو فرستادم به ریه هامو گفتم: -به به….ببین عمه فرخنده چه کرده….همه رو دیوونه کرده….. نگاه تندی بهم انداخت و گفت؛ -دری وری نگو….برو بگو یلدا بیاد بالا دیشب یکم لواشک درست کردم میخوام بهش بدم…. با چشمای از کاسه دراومده خیره شدم به عمه…. دهنم یه جوری شد…. دستمو رو شکم‌کشیدمو گفتم: -وای عمه الهی قربومت برم…..یکم بهم میدی!؟ من عاشق لواشکم…. لبهاشو بهم فشرد و بعد با حرص گفت: -اول برو بگو یلدا بیاد… -نمیشه یه ذره بهم بدی!؟یه ذره…. -برو تا این خیار گوجه هارو نزدم تو سرت…. حالت چشماش جوری بود که آدم ماخواسته ازش می ترسید…یعنی یه جورایی خوب بلد بود با چشماش آدمو از خودش بترسونن…. تسلیم شدم و با پوشیدن لباس از خونه زدم بیرون….. تا رفتم پایین همزمان ایمان هم درحالی که باعجله کفششو میپوشید و تلفنی حرف میزد از خونشون اومد بیرون…. تا منو دیدبا مخاطب پشت تلفن خداحافظی کرد و بعد کمرشو بلند کرد و با غضب بهم خیره شد…. انگار که قاتل بروسلی رو گرفته باش….

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

16 دیدگاه

  1. مرسی عالیجناب قشنگ بودولی خیلی کم بود البته تقصیر شما نیست کاش نویسندش ی کم بیشتر ب فکرما بود هفته ای ی پارت چند خطی خدایی ظلمه تو هرجای دنیاهم بری ظلمه

  2. خیییلیییی باحااالههه
    دم شماگرم
    ولی کاش این نویسنده اینقد مارو تو خماری نزاره
    ینی قشنننگ احساسه ایمانو درک نیکنم
    منم همین حسو نسبت به نویسنده دارم

  3. سلام ادمین جون کی پارت گذاری داریم بابت زحمتهاتم مرسی فقط لطفا جواب بده چون جواب نمیدی ادم کلافه میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن