رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت 46

 

سری با تایید تکون دادم و اون ادامه داد
_آرمین به باباش رفته.هزاریم که بخواد دانشگاه افسری بره مخفیانه آموزش ببینه باز اون یه خوی شرور داره که دلش میخواد به همه ی آدما آسیب برسونه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اون آدم خوبیه مهرداد. منتهی بد دیده که گرگ شده. بد دیده که منم اعتماد نمیکنه.اون دور قلبش زنجیر کشیده تا کسی نتونه شخصیت واقعیش رو بشناسه اما من می‌شناسمش. اون مردیه که طاقت اشک ریختن یه زن و نداره.. اون به خیال خودش به بقیه ظلم میکنه تا یادش نره بقیه بهش ظلم کردن..با این وجود حتی اگه بدترین آدم روی زمین باشه من بازم عاشقش میمونم.
لبخندی به روم زد که پرسیدم
_شاهرخ و گرفتن؟
همراه با تکون دادن سرش با تاسف جواب داد
_نه.
پوفی کردم و سرم و بین دستام گرفتم.
_عوضی من میدونستم این آدم صد تا راه در رو داره…
_غصه شو نخور دستگیر میشه. فعلا مهم اینه که اینجایی.
سر بلند کردم و با دیدن دختر عموی آرمین که یک گوشه دور از ما نشسته حرفی که میخواستم بزنم یادم رفت..
از جام بلند شدم و با قدم های آروم به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
با دیدنم لبخند معذبی زد و گفت
_به خاطر اتفاقی که براتون افتاده متاسفم.
سری تکون دادم و پرسیدم
_تو آرمین و رسوندی بیمارستان؟
دستاش می لرزید.اونا رو در هم مشت کرد و گفت
_آره…من رسوندمش..
دلیل این همه استرسش رو نمیفهمیدم. باز پرسیدم
_تو اون وقت شب خونه ی ما چیکار میکردی؟
نفس عمیقی کشید و جواب داد
_برای… یعنی من اون شب یه کار اشتباهی کردم که هم اتاقی هام انداختنم بیرون چون آرمین آدرس خونتون رو بهم داده بود اومدم اونجا
جفت ابروهام پرید بالا… چطور ممکن بود دو شب هم اتاقی هاش بندازنش بیرون؟
ترسیدم بپرسم و فضولی محسوب بشه برای همین سر تکون دادم و فقط گفتم
_ممنون که رسوندی‌ش بیمارستان.
خواهش می کنمی گفت.سر چرخوندم و با دیدن اسم مراقبت های ویژه لبخند تلخی زدم. تو می تونی آرمین….. من مطمئنم!

 

* * * * * *
از در دانشگاه که بیرون زدم موبایلم توی جیبم لرزید.
لبخند محوی زدم و موبایل و از جیبم در آوردمش.
با دیدن اسمش تمام خستگی های کلاسام از تنم در اومد. تماس و وصل کردم و پر انرژی گفتم
_جونم؟
صدای خشنش توی گوشم پیچید
_زهر مار کدوم قبری موندی؟
با خنده گفتم
_تازه از دانشگاه اومدم بیرون.
_بت گفتم به محض تموم شدن کلاست زنگ بزن بیست دقیقست اون کلاس کوفتی تمام شده چه غلطی می کردی؟
_عوض خسته نباشیدته؟
_شما دانشجوها چی کار میکنین که بخواین خسته بشین؟ نوشتن چهار تا جزوه ی داغون که این حرفا رو نداره.
سوار ماشینم شدم و با خنده جواب دادم
_خودتم یه زمان دانشجو بودی!
_خب خب حرف بیخود نزن. آروم بیا با اون دست فرمونت نری تو باغالیا…
با خنده باشه ای گفتم و خداحافظی کردم.
استارت زدم و راه افتادم.
مثل هر روز لبخندی روی لبم نشست.اخلاق آرمین سگ بود سگ تر شد اما من خوشحال بودم. می دونستم به خاطر وضعیتش انقدر پرخاشگره اما من باز هم خدارو شکر میکردم.
روزی که دکتر بعد از دو هفته خبر به هوش اومدنش رو داد با دو تا بال پرواز کردم و رفتم توی آسمونا…
وقتی که چشمای بازش رو دیدم دیگه آرزویی تو دنیا نداشتم اما وقتی دکتر از وضعیتش گفت نفسم بند اومد.
هنوزم وقتی به داد و هوار های آرمین روی تخت بیمارستان فکر میکنم قلبم می گیره.
آخر هم از تخت افتاد و من برای اولین بار خرد شدن غرورش رو دیدم.
از اون موقع به بعد یک کلمه هم راجع به وضعیتش نگفت. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده…
تمام راه درگیر گذشته بودم. وقتی به خودم اومدم که داشتم ماشین و داخل پارک میکردم.
پیاده شدم و یک راست به سمت اتاقمون رفتم و با شادی در رو باز کردم و گفتم
_من اومدم.
با دیدنم کتابش رو کنار گذاشت و بعد از نگاهی که به سر تا پام انداخت اخمی کرد و گفت
_صبح بیدارم نکردی چون به اون رنگ و لعابای روی صورتت گیر ندم نه؟ ببین چه طور مالیدی که بعد از پنج ساعت هنو اثراتش نرفته.

به سمتش رفتم و با خنده دست دور گردنش انداختم و گفتم
_گیر نده.
_شوهری که گیر نده سیب زمینیه حالا هم که کل دانشگاه فهمیدن توی بد ترکیب زن منی همون یه جو آبرو رو هم ببر.
مستانه خندیدم و گفتم
_اگه بدونی چه احترامی بهم میذارن ولی آرمین این شاگردای دختر عوضیت همش میان حالت و می پرسن گند میزنن به اعصابم شیطونه میگم بزنم بکشمشون.
با تاسف سر تکون داد و گفت
_واس خاطر یه بچه ی زشت و بدترکیب هر چی در و داف بود از دورمون پریدن.
_من بدترکیب نیستم نچرالم. دلت میخواد برم دماغم و عمل کنم و لبام و ژل بزنم و سینه پروتز کنم.
بالاخره لبخند محوی زد و گفت
_مگه پروتز نکردی؟
مشتی به بازوش زدم که با خنده گفت
_نه… من با همون آشغالهای روی پوستتم مشکل دارم. می دونی چیه
منتظر نگاهش کردم. با لبخند ژکوندی گفت
_من بدترکیب ها رو بیشتر دوست دارم.
ریز خندیدم که گفت
_کسی بت گفته با این خنده ی مسخرت سکسی به نظر میای؟
_آره یکی گفته.
اخم غلیظی کرد و گفت
_اونی که گفته گه خورده با تویی که دریده تو چشم شوهرت زل میزنی و حرف مفت میگی حالا کدوم خری گفته؟
با لذت از غیرتی شدنش گفتم
_خودت همین الان گفتی دریده تو چشم شوهرت زل نزن و اینا رو بگو.منم نمیگم.
خیره نگام کرد و گفت
_من از دست تو و اون داداش خرت چیکار کنم؟هر روز میاد اینجا به حساب خودش سر بزنه اما انقدر حرف بارم میکنه که یه اسلحه دستم بدن میزنم تو مخش

با اخم ساختگی گفتم
_چه غلطا… دفعه ی آخرت باشه پشت داداش من حرف میزنی اصلا من نفهمیدم شما که رفیق بودین چی شد دشمن شدین؟
_به خاطر تو.
متعجب گفتم
_من؟ به من چه؟
_وقتی فهمید تو آبجی شی فاز غیرتی بازیش گل کرد و از هر طرف خواست رو دست بزنه.من آدم حسابش کردم بش گفتم مامور مخفی بودم پای تو که وسط کشیده شد انقدر پرش به پرم گیر که تهش مستی هام و قمار بازیام و باقی گند کاری هام و دید. از اون موقع تا خواستیم ی کار بکنیم اومد رید توش. به سرم زده بود نصف شب به جونش سوءقصد کنم.
در حالی که با دکمه های لباسش بازی می‌کردم گفتم
_برای همینم منو بازیچه کردی. آرمین تو واقعا هیچ وقت منو دوستم نداشتی؟
رک گفت
_نه…یه دختر زرزرو که راه به راه قهر میکنه و طلاق میگیره و جنبه نداره بدریختم هست و چرا باید بخوامش؟
با قهر خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_ترش نکن حالا هیچی هیچی هم که نه… ولی یه ذره…
_هه… برای همین توی بیمارستان تا به هوش میومدی اسم منو میاوردی. یادته وقتی چشمت بهم افتاد چه جوری پر در آوردی؟
اخم ریزی بین ابروهاش نشست.دستش رو بالا آورد و روی بازوم کشید و گفت
_برای اولین بار تو زندگیم مث سگ ترسیدم.
آروم گفتم
_از چی؟
در حالی که نگاهش پایین بود گفت
_از اینکه از دستت بدم.اون عوضی دست رو بد چیزی گذاشت حتی اون دنیام رفتم واسه خاطر نگرانیم بابت تو برگشتم.
مانتوم دکمه نداشت برای همین خیلی راحت از روی شونه هام سر داد پایین و با فکی قفل شده خیره به بازوم گفت
_امیدوارم پلیسا تا زمانی که اون لاشخور و با دستای خودم خفش نکردم پیدا نکنن. اون یه خط انداخت رو تنت ولی برات قسم می خورم تک تک اعضای بدنش و…
دستم و روی لبش گذاشتم و گفتم
_برام قسم بخورم دنبالش نمیری

🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

15 دیدگاه

  1. الان ارمین قطع نخاع شده برای همیشه ؟؟؟؟؟؟؟یا وضعیتش موقته؟؟؟؟؟؟؟؟
    راستی حداقل چند تا دیگه پارت داریم؟؟؟؟؟؟؟

  2. اقا میشه پارتا زودتر بزاری؟ :/
    اخه خیلی زود به اخره پارت میرسیم بعدم که بعد 3.4 روز میزاری خیلی طول میکشه):(
    لطفا زودتر پارت بزار🙃

  3. به نظرم نویسنده کمبود جنسی داره که توی هر خط رمانش یه رابطه جنسی هست بابا یکم رمانتو پر محتوا تر بکن همه چیز که غریزه جنسی نیس حوصله ادم سر میره از بس اتفاقی تکراری میافته فقط میخوای یه داستان ماورایی یهویی اتفاق بیافته تا دربارش دوباره داستان جنسی بگی متاسفم برات واقعا برو خودتو درمان کن

    1. بابا ! تو چقد دقیقی که تعدادشو چک میکنی
      مثلا رمانی خوب بود که دختره تو خونه هم با چادر باشه و بدون هیج تماسی تو طول عقدشون یهویی حامله بشه
      بعضی چیزا واقعا تو یک رمان نیاز هست
      از نطر من خیلی هم به موضوع این رمان میاد
      مثلا شما الان توقع داشتی ارمین با چنین شخصیتی الان داره ذکر میگه و هانا هم در حالت خوندن دعا باشه
      بعد هم شما اگه حوصله ات سر میره یک رمان دیگه بخون کسی مجبورت نکرده به رابطه اینا فک کنی
      این سایت رمان های متعدد و خیلی خیلی خوبی هم داره
      یک رمانی بخون که حوصلتو سر نبره

  4. چرا ٤روز يبار يه كانال تلگرام هر دو شب يبار مى زاره برا چى زود تر نمى زارين ؟؟
    من باهمون كانال تلگرام ادامه مى دم 👋🏻👋🏻👋🏻

  5. جون هر کی دوست داری ادمین تروخدا به نویسنده بگو آخرش رو بد تموم نکنه بگو آرمین خوب بشه فلج نشه اینجوری آخرش بد تموم میشه اگر آرمین فلج بمونه
    این همه زمان گذاشتیم برا این رمان این همه انتظار کشیدیم ناموسااااااا بگو این طور تمومش نکنه
    دیگه بگو دعوایی هم راه نندازه بینشون همش دعواس بینشون

  6. سلام من نظرم درموردرمان های آنلاینتون اینه که همه رماناتون تکراریه رمانتون اینطوریه مردهرچی میگه به زن زنه هم میگه چشم خیلی مسخرس رماناتون یه تغییری بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن