رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 40

دستامو دور کمرش حلقه کردمو با ماتم و بغض گفتم: -وای نه….چه برنامه ها که نداشتم…. سرمو به سمت کیک و شمع ها چرخوندم…ای شانس کونی‌من مرده شورتو ببرن! ایمان وقتی غمگین شدنمو دید دستشو نوازشوار روی موهام کشید و با شوخ طبعی گفت: -حالا زیاد غصه نخور….از ارزش کارت کم نمیشه! پامو آهسته زمین زدمو گفتم: -حالا تو باید همین امشب اینو میاوردی اینجا ! اَههههه لبخند زد و گفت: -بجون تو که الان بدجوری خوردنی شدی یهویی بهم زنگ زد…از رفقای قدیمی…گفت واسه یه سری کار میخواد بیاد تهران تعارف کردم قبو کرد…نمیتونستم که بگم نیا خونمون… -حالا می مردی یه ایندفعه رو تعارف نمیکردی….! بیاااااا….تمام ب نانه هارو بهم ریخته…. -بابا من که کف دستمو بو نکرده بودم تو میخوای بیای اینجا واسه من تولد بگیری.. -میخواستم سورپرایزت کنم خیر سرم….داعشی….همچیو بهم ریختی! حرصی نگام کرد و گفت: -عه یاسی….من چمیدونستم تو اومدی اینجا و قصد داری مثلا منو غافلگیر کنی…. ناراحت لب زدم: -آره….اومدم تورو غافلگیر کنم خودم غافلگیر شدم…. -ای ژااااان….تپل کی هستی!؟؟؟ -تو… -خوشمزه ی کی هستی؟ لوس گفتم: -تو…. -خانم کی هستی!؟ -تو تو تو… خم شد…زیر گلوم رو بوسید و گفت: -دردسر درست کردیااااا….. نگاهی به کیک انداختمو گفتم: -خیلی ناراحتم….حالا نه میتونم از اینجا برم…نه میتونم حتی برم خونه خودمون…. -آره این وقت شب ضایس…البته من خودمم نمیزارم که بری…. چشمک زنون با شیطنت بدنمو نگاه کرد و بعد نوک برجسته شده سینه هامو از رو لباس لمس کرد و زبونشو رو لبهاش کشید و گفت: -توله سگ چرا همیشه از اینا نمیپوشی واسه من ! “ایمان جان “…. دوستش که صداش زد فازش به کل پرید….ازم فاصله گرفت و انگشتشو به نشانه هیس واسم بالا آورد و بعد همونطور که تند تند لباسهاشو عوض میکرد گفت: -جونم امین جان الان میام … رفتم سمت کیک و بعد گفتم: -چه برنامه ها که نداشتم… واسه اذیت کردنش هم که بود با حسرت ادامه دادم: .میخواستم همه ی اینو بمالم به تنت و لیسسسسسش بزنم…. نفس کشداری کشید و گفت: -خدا لعنتت کنه یاسمن….بیدارش کردی…اونم جلو این پسره….حالا من چه غلطی بکنم !؟؟؟ رد دستشو که دنبال کردم چشمم خورد به خشتک باد کردش…. خنده ام گرفت….دستامو گذاشتم رو دهنم تا صدام بالا نره…. آهسته گفت: -میخندی!؟؟؟یک پدری من از تودربیارم بعداااا…سروصدا نکن…حرف هم نزن….موقع خواب میام پیشت…درو قفل کن…. -با کیک چیکار کنم…آب میشه! -یه چند دقیقه دیگه سر فرصت مناسب میام میزارمش تو یخچال…تو فقط سرو صدا نکن …. گوشزدهاشو که کرد از اتاق رفت بیرون…عجب تولدی شده بود….هیچکدوم از اون کارایی که تو ذهنم بودمو دیگه نمیتونستم انجام بدم…هیچکدوم از اون نقشه هاااا.. درو اهسته قفل کردمو رفتم روی تخت نشستم……باید تا اومدن ایمان یه جوری خودمودسرگرم میکردم واسه همین مشغول جواب دادن به سوالای سمیه شدم… هر چقدرهی تصمیم داشتم خودمو سرگرم اینترنت و فضاهای مجازی کنم فایده ای نداشت و هی چشمم میرفت سمت کیک…آخرشم نتونستم تحمل کنم و‌جلو شکممو بگیرم… بلندشدمو پاورچی پاورچین رفتم سمت کیک…خوشبختانه هنوز آب نشده بود یکم ناختک زدم که همون موقع دستگیره تکون خورد فهمیدم که ایمان رفتم سمت درو بازش کردم…تند تند گفت: -تا دستشوییه کیکو بده من بزارم تو یخچال…. -باشه ولی بعدش کی میای پیشم!؟؟ -هر وقت خوابید! -کی میخوابه!؟ -بعد از اینکه شام خورد! -کی شام میخوره؟ -بعد از اینکه من سفارش دادم و آوردن!؟ -کی سفارش میدی؟ -بمیری…اینقدر سوال نپرس کیک بده تا نیومده….سفارش دادم الان دیگه میارن…. -پس من چی!؟ منم گشنمه! -حالا یه شب چیزی نخوری نمی میری! -ایماااان… -کیک رو بده چونه شکمتو نزن…. کیک رو آوردمو بهش دادم بعد دوباره دروقفل کردمو اونم رفت…. گشنه ام شده بود…اونم بیخیال داشت با رفیقش حرف میزد و پیتزا میخوردن…اما خب نامردی نکرد و نمیدونم با چه بهونه ای یه تیکه هم واسه من آورد و یه جورایی به دستم رسوند… اما من فقط بی صبرانه منتظر این بودم که اون پسره بخوابه و ایمان بیاد پیشم…. وتا اون موقع هم بیخودی مجبور بودم هی خودمو با چت کردن سرگرم کنم… حالا مگه میخوابیدن….سرشب تازه خاطره گفتنشون گل کرده بود….خلاصه اینکه من بدجوری گیر افتاده بودم…‌..

قفل درو وا کردم و یه سرکی کشیدم…سرو صدایی ازشون نمیومد…پس کجا مونده بود؟؟ نکنه پیش امون پسره خوابش برده باشه!؟ نکنه منو از یاد برده باشه؟؟؟ اول خواستم برم بیرون اما بعد خیلی زود برگشتم تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت و چشمام رو بستم….دیگه یه جورایی داشت کمکم خوابم میبرد…. اینم از تولدی که هیچ چیزش شبیه به تولد آدمیزاد هانبود…. آخه بگو داعشی….این چه وقت مهمون دعوت کردن بود! پلکهام سنگین شده بودن…به پهلو دراز کشیدم وخوابالود باخودم زمرمه کردم” خب شد شد نشد نشد ” چند دقیقه بعد صدای بازو بسته و قفل شدن درو شنیدم…. و بعد بالا و پایین شدن نرمی تخت و گرمای حضور ایمان که از پشت بهم چسبید…. لاله ی گوشم رو بوسید. پلکهامو ازهم باز کردم و به سمتش چرخیدم و آهسته لب زدم: -ایمااااان….. با محبتی که ازش سراغ نداشتم گفت: -جون دلم….. فکر کنم بدجور حشری بود…همه مردا همینطوری بودن وقتی داغ میشدن قربون صدقع میرفتن…با این حال این ایمان داعشی درهرصورتی واسه من عزیز بود….آخه که من چقدر عاشق این بشر بودم !!! دستمو رو لپش گذلشتمو لب زدم: -چقدر دیر اومدی ایمان…. -ببخشید دیگه….نمیتونستم که ولش کنم….خیلی وقت بود همو ندیده بودیم…. غمگین لب زدم: -لابد صبح زود هم میری…… با شست دستش لبهامو نوازش کرد و گفت: -صبح باید امین رو برسونم جایی که میخواد… -واااای نهههههه -وااااای آره…واس اینکه اون که تهران رو درست و حسابی بلد نیست….من باید راهنماییش کنم تا بنده خدا کاراشو انجام بده… آهی کشیدمو پرسیدم: -پس من هیچ جوره نمیبینمت….؟؟؟ نوک دماغمو بوسید و گفت: -نه عزیزم….صبح قبل اینکه تو از خواب بیدار بشی من امینو بردم رسوندم وبعد برمیگردم پیشت …. دوباره شاد شدم…صورت درههمم عین غنچه شکفته شد و ذوق زده پرسیدم: -جدا !؟ بعدش برمیگردی پیشم !؟ دستشو رو کمرم گذاشت و گفت: -آره….برمیگردم پیشت….. -یه وقت دوستتم همراهت نیاد…؟؟ خندید و گفت: -نه دیگه بنده خدا برمیگرده شهرشون…خب خب…بگو ببینم….واسه کی اینقدر خوشگل کردی تپل مپل من !؟ لبخند دندون نمایی زدمو گفتم: -واسه تو دیگه …. -ای سکسی…. با شیطنت گفتم: -واسه همه پیگیری هات مرسی…. اهسته خندید و به خودش فشارم داد و گفت: -تولههههه سگ! بیا یه بوسه بده ببینم…. دستشو رو باسنم گذاشت و کشیدم سمت خودش…پاهامو گذاشتم لای پاهاش و شروع کردیم از هم لب گرفتن….. ای کاش تماااام دخترای دنیا عشق رو تجربه کن…دوست داشتن و دوست داشته شدن….چیزی که من دارم تجربه اش میکنم….. میدونم که ایمان گاهی بداخلاق و گاهی تندخو هست…اما فوق العاده است…چون میدونم جز خودم هیچکس دیگه ای رو دوست نداره…چون هر روز بهم حس خوشگلی میده….اعتماد بنفس میده….. لباسمو داد بالا و دستشو رو باسنم کشید….. لبهامو ول کرد و اومد سروقت گردنم…جایی که من بشدت روش حساس رودم و شل و ول میشدم…اصلا اختیار از دست میدادم…. شاید واسه همین بود که راحت خیمه زد رو تنم و سنگینشو انداخت رو بدنم که نتونم ووول بخورم….. دوتا بند لباس خوابم رو گرفت و کشید پایین….. چشمام خمار شاه بودن و بی اختیار بسته….. دستمو تو موهاش فرو بردم…. و برای اینکه صدای ناله ام بالا نره لبمو زیر دندون گرفتم و فشار دادم… لذت شیرینی سراسر وجودمو فرا گرفت….. دستهاشو قاب سینه هام کرد و نوکشون رو زبون زد….نتونستم تحمل کنمو آه بلندی کشیدم که سرشو با ترس بالا گرفت و دستشو گذاشت رو دهنمو گفت: -هیسس! میخوای بیدار بشه! دستشو از رو دهنم برداشتمو گفتم: -خب جیکار کنم !؟ مگه دست خودم!؟ اصلا بیا اینور…بیا اینور…. از رو تنم به سختی کنارش زدم…متعجب گفت: -عه یاسی چیکار میکنی!؟؟؟ -اینجوری فایده نداره…من نمیتونم جلوی اه و ناله هام رو بگیرم اونم وقتی از لذت به خودم میپیچم….بزارش همون واسه فردا…. آب دهنشو قورت داد و گفت: -یاسی اینکارو نکن با من لامصب…فکر کردی من میتونم تا فردا تحمل کنم….اونم وقتی نقطه نقطه بدنت داره به من چشمک میزنه!؟؟؟ با اخم گفتم: -به من ربط نداره…..بزارش واسه فردا…لذت همراه با نگرانی نمیخوام….گودنایت! چهره اشو درهم کرد و گفت: -چییییی؟؟؟ گودنایت! پشت بهش و درحالی نشیمن گاه بزرگ و سفید لختم دقیقا مقابل چشمش بود دراز کشیدمو گفتم: -بعلههه گودنایت….

از گودنایت گفتن آخری چند لحظه هم نگذشته بود که با سرانگشتاش زد رو شونه ام و عین موش مظلوم گفت: -یاااسمن…عشق من…خانم من… بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: -هوووم!؟ -دستشو رو بازوم گذاشت و درحین نوازش کردنم گفت: -جون ایمان از خر بی شعور شیطون بیا پایین…دلت میاد منو تو این حال و هوا ول کنی !؟؟ اینو گفت و شروع کرد به بوسیدن بازوی لختم…دستمو تکون دادم و آهسته اما عصبانی گفتم: -عه! نکن میگم…..نبوس… -یاسی ناز نکن دیگه….این شکلی اومدی پیش من دراز کشیدی بعد توقع داری یوزارسیف بازی دربیارم….؟؟ -من حوصله ندارم میخوام بخوابم… لجوج گفت: -ولی من میخوام الان حال کنیم…همین الان…. -نچ نمیشه…. -میشه…تو بخوای میشه خوشگل من… باید تنبیه میشد….چرخیدم سمتش و گفتم: -یادت همیشه بهم میگفتی چاقالو؟؟ گربه ی ولگرد!؟؟؟ خیکی قلمبه!؟؟ بی ممه!؟؟ هان هان یادت !؟؟ حالا چرا میخوای با یه خیکی قلمبه ی چاقالو حال کنی!؟ لبخندی زورکی زد و گفت: -بابا چرا کینه ای شدی تو…این واسه اون قدیما بود….واسه اینکه نیای سمتم…اون موقع شرایط روحی من داغون بود….از خیلی چیزا عصبی بودم… -آره…و تلافیشو سر من درمیاوردی آره!؟ -باور کن من الان بسی نادم و پشیمانم… بعد لبخندی زد و شروع کرد پاچه خواری: -من قشنگترین و خوش اندام ترین خانم دنیارو دارم ….هم خوشگلی، هم بانمکی، هم…. نیشمو کج کردمو گفتم: -خبه خبه…واسه من پاچه خواری نکن….بیخودیم دلتو صابون نزن….امشب هیچ خبری از اون چیزایی که تو ذهنت داعشیت هست، نیست که نیست…..یعنی من نمیخوام باشه…. -آخه چرا !؟ حالا همین امشب که کونتو دادی سمت ما یاد اخلاقای گه من افتادی!؟؟ نامردی نکن یاسی….من اینو چجوری بخوابونم…. خندیدمو گقتم: -براش لالایی بخون…. حرصی نگام کرد و گفت: -هه هه هه…بانمک…دیشب تو آب نمک بودی!؟؟ بی معنی! برو بابا اصلا نخواستم….. اینو گفت و صاف دراز کشید.. حقشه… بزار یکم بسوزه …. اما خیلی دووم نیاورد و خواست خیمه بزنه رو تنم که گفتم: -سمت من بیای دستت بهم بخوره داد و هوار راه میندارمااااا….. -یاسی…ظالم…ستمگر…..نکن با من….میخوای تا صبح از درد این بیدار بمونم…. بیخیال گفتم: -این دیگه به من مربوط نمیشه…دیروقت میخوام بخوابم پوستم خراب میشه…شب بخیر! پتو رو کشیدم روی تتم و چشمامو بستم و هر چقدر ور گوشم التماس کرد محلش ندادمو خوابیدم…… صبح با سرو صدای عموی ایمان توی راهرو خواب از سرم پرید…تلفنی حرف میزد و داد و هوار میکرد…انگار که با کسی مشکل پیدا کرده بود و همش هم در مورد مصالح حرف میزد….من از شغل پیمانکاری و ساخت و ساز بدم میومد….خدارو شکر که ایمان داعشی شغل عمو و پسرعموهاش رو ادامه نداد…..! همین پلیس داعشی باشه بهتره از اینکه سر اینو اون داد و هوار راه بندازه….. پتورو کنار زدم و بلند شدم….پاورچین از اتاق بیرون رفتم….شواهد نشون میداد ایمان و دوستش صبح زود از خونه زدن بیرون….رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و بعد اومدم بیرون….شکمم بدجور قارو قور میکرد و این بخاطر این بود که دیشب کمتر از تمام شبهای عمرم شام خوردم…. چایی آماده بود…. کره و مربا و عسل و گردو آماده کردم و با نشستن پشت میز همه رو سر فرصت و حوصله خوردم….. وقتی میخواستم اضافات رو بزارم تو یخچال چشمم به کیک تولدی که نصف شده بود افتاد……بیرون آوردمش و با ماتم نگاهش کردم….یعنی ایمان خوردش!؟؟ گذاشتمش سرجاش و برگشتم تو اتاق…..کادویی که ب اش خریده بودم رو از روی میز برداشتم و نگاهش کردم….و بعد دوباره چشم دوختم به ساعت…. یازده شده بود و آقا هنوز نیومده بود…. حدودا چند دقیقه بعدش، داشتم گوشیمو چک میکردم که صدای باز و بسته شدن در اومد….

یازده شده بود و آقا هنوز نیومده بود…. حدودا چند دقیقه بعدش، داشتم گوشیمو چک میکردم که صدای باز و بسته شدن در اومد…. بلند شدمو رفتم سمت در…سرمو از لای در بیرون بردمو سرکی کشیدم…خودش بود ….درو زد …کفشاشو از پاش درآورد و اومد داخل …. خندون از اتاق اومدم بیرون …دویدم سمتشو گفتم: -ایمان جوووونم! دستامو باز کردم که بپرم بغلش…اون به نشونه ی ایست و نزدیک شدن دستشو جلو نگه داشت و گفت: -آهاااان…حالا شدم ایمان جون….دیشب پدر منو درآوردی دیگه تا صبح از ش…. حرفشو خورد و چپکی نگام کرد….خندیدم که گفت: -نیشو ببند! ظالم….کافر نا مسلمون….این شکلی اومدی اینجا بعد نذاشتی حتی بوست کنم…. لوس گفتم: -خوب من به فکر تو بودم‌که نذاشتم دیگه عزیزم…اگه من جیغ میکشیدم از لذت اونوقت حسابی آبروت جلوی رفیقت میرفت…..حالا دستتو بزن کنار که میخوام بپرم بغلت….. بیشتر از اون‌نتونست باهام بد باشه… پریدم بغلش و پاهامو دورش حلقه کردم….خندید و گفت: -رضازاده باید بجای وزنه تورو بالا و پایین کنه! -میخوای بگی من‌چاقم….!؟ -مگه چاق بودن چشه!؟ -مشکلی باهاش نداری!؟ -اولا تو چاق نیستی و پری دوما من اصلا ابدا دلم نمیخواد لاغر کنی…. -ای شیطون داری زبون میریزی که…. جدی گفت: -نه اصلا….پن خیلی جدی ام تو این مورد…من بدنتو دوست دارم….دقیقا همینجوری که هستی اصلا هم‌دلم‌نمیخواد لاغر کنی…..اصلا…. -بااااوشه! اومدم پایین و گفتم: -چقدر دیر کردی!؟ -امین یکم کار اداری داشت تا راست و ریست کردیم باهم کاراشو…تا بردم ترمینال و خلاصه طول کشید…. انگشتمو رو لبهاش گذاشتم و گفتم: -حسابی دلم برات تنگ شده بود… -من بیشتر….بریم اتاق خواب!؟ -بریم…. -تو برو منم دستامو شستم میام چشمی‌گفتمو رفتم تو اتاق رو به رو آینه ایستادم تا دوباره موهدمو مرتب کنم…. وقتی اومد تو اتاق خندیدمو گفتم: -بدنمو ببین جون بابا خودتو بلرزون باما با انزجار گفت: -این چرت و پرتا چیه… -اینا جرت و پرت نیستن تیکه ای ازآهنگ ساسیه… -تو ساسی ماسی گوش میدی؟؟ اه اه ازت ناامید شدم… -ناامید نشو …بجاش من میگم یمانمون جنتلمن جنتلمن توهم بگو این خانمم عشق من عشق من….. -برو توهم با این شعرات….بیا بغل ببینم… دستمو گرفت و کشوندم سمت خودش..اول گونه امو بوسید و بعد بی طاقت بعد پرتم کرد رو تخت و با درآوردن تیشرتش خیمه زد رو بدنم و مهلت هیچی رو بهم نداد…. انگار که عطش داشته باشه شروع به خوردن لبهام کرد…..اصلا نمیدونست کجامو بیوسه… گاهی ازم لب میگرفت….گاهی سینه هامو میبوسید….گاهی گردنمو…گاهی شکمم….ودستهاش هم که مدام اون زیر باسنم رو چنگ میزد…. قد یه نفس کشیدن سرشو بالا گرفت و بعد گفت: -یاااااسمن…. نفس بریده گفتم: -جونم!؟ -میگم تو که تهش چه بخوای چه نخوای زن من میشی .. -خب که چی!؟ -بزار من همین حالا….. فورا نیم خیز شدم…هین بلندی گفتمو با چشمای از کاسه دراومده نگاهش کردمو گفتم: -عمرااااااا…. سرشو کج کرد و گفت: -چراااا !؟؟ -دیوونه شدی!؟؟ میخوای منو بدبخت کنی….!؟ حاجی بفهمه زنده به گورم میکنه! چپ چپ نگام کرد و گفت: -از اون حرفها زدیاااا….حاج آقا میخواد از کجا بفهمه که تو باکره نیستی…. دستامو گذاشتم رو شونه هاش و با ترس گفتم: -نه ایمان..نه اصلا….حرفشو نزن…. بدنمو تکون داد و گفت: -از چی میترسی قربونت برم؟ تو که تهش مال خودمی! حالا بجای شب عروسی امروز انجامش میدیم…..جون من….جون ایمان…. سرمو دادم بالا و گفتم: -ابدا….اینقدر اصرار نکن….واویلاااا…حامله بشم چی!؟ آبرو و شرفم میره….اونوقت از کجا معلوم تو منو بگیری…بدبخت میشیم….وای …با یه شکم برآمده آواره کوچه خیابون میشم…بدبخت میشم…

دستامو از روی شونه های ایمان برداشتم و به حالت وحشت دو طرف صورتم رو لپهام نگه داشتم و به نقطه ی نامشخصی خیره شدم….

اصلا رفتم توی یه دنیای دیگه….

من با ایمان قبل هیچ نوع پیوند محکم و رسمی رابطه کامل جنسی انجام میدم…بعد باردار میشم…بعد به هر دلیلی نمیشه با ایمان ازدواج کنم…

امیرحسین و امیرعلی ازم رو برمیگردونن و بابا از خونه پرتم میکنه بیرون…بعد من با یه شکم باد کرده آواره ی کوچه خیابون میشم….

ایمان شونه ام رو تکون داد و گفت:

-الووووو…..

نگاش کردمو گفتم:

-چی؟ چیگفتی!؟

-هیچی نگفتم…کجایی؟ نیستی با ما…

آهسته از تو بغلش اومدم کنار….دستمو گرفت و با نگه داشتنم پرسید:

-کجا کجا !؟

تو چشماش خیره شدمو گفتم:

-تو خطرناکی الان!

-پع! باز دری وری گفتن شروع شد….یعنی چی خطرناکم!؟

-واسه اینکه میخوای کار دست خودمو خودت بدی

ای بابایی زمزمه کرد و بعد دوباره کشیدم تو بغلش …نشوندم رو پاهاش و گفت:

-قصه مییافی چرا دختر! کار چی بدم دست خودم خودت! مگه هم رابطه ها قراره ختم بشه به بچه!

-نوددرصد آره!

خندید و منظور دار گفت:

-نخیر! اگه اینجوریا بود الان ایران پر جمعبت ترین کشور دنیا بود گلم!

لپهاش رو گرفتم و کش آوردمو گفتم:

-در هر صورت فکر اینکارو از سرت بنداز بیرون!

کوتاه اومد و گفت:

-باشه …پس نمیدی!؟

سر بالا انداختم و گفتم:

-نووووووچ!

سری تکون داد و گفت:

-باشه باشه….دارم برات ….

خندیدم و سر خم کردمو لبهاشو بوسیدم….پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش و گفتم:

-ایمان…..

لب زد:

-جونم خوشگلم….

-34 سالگیت مبارک…..

تو گلو خندید….از همون خنده هایی که من غش میرفتم براشون و دلم میخواست اون صدای بم مردونه ی تو گلو رو واسه خودم نگه‌دارم….بزارم تو الکل…..تا ابد نگهش دارم

لبامو بوسید و گفت:

-مرسی….

دیگه اوج احساسات ایمان همین بود دیگه….بگه مرسی…..خندیدم گفتم:

-کیکمون چرا نصف بود…؟

خندید و جواب داد:

-آهان…تو یخچال خیلی بساط صبحونه نداشتم کیک رو استفاده کردم…..

لبخندی زدمو جعبه هدیه ام رو از روی عسلی برداشتم و گرفتم سمتش و گفتم:

-و بازهم تولدت مبارک!

دوباره خندید و گفت:

-عه! کادو گرفتی….ناقلا…..

-آره دیگه!

کاغذ کادو رو باز کرد و بعدبا بالا آوردن در جعبه نگاه پر ذوقی به ساعت انداخت و گفت:

-به به ببین یاسی تپله چی کرده….مارکیه که دوست دارم….مرسی عزیزم.

.دستشو پشت سرم گذاشت سرمو آورد جلو و بعد بوسیدن دوباره ی لبهام گفت:

-این خیلی گرون!

-خوشت اومد !؟

-مگه میشه خوشم نیاد….خیلی گرون این…پولشو از کجا آوروی…

قیافه ی آدم پولدارارو به خودم گرفتم و گفتم:

-خیلیم واسه ما گرون نبود….مبارکت!

جعبه رو کنار گذاشت و با شوخ طبعی گفت:

-کاش همیشه تولدم بود…هرروز…

-عه‌ چه زدنگ..که هرروز واست کادو بیارم…!؟؟

-نه!

-پس چی!؟

-که هرروز به یا همچین ریختی بیای اینجا و غافلگیرم کنی…..

داشتیم بگو بخند و شوخی میکردیم که صدای زنگ تو خونه پیچید….با ترس نگاهش کردم…..متوجه وحشتم شد و گفت:

-چیه!؟ چته!؟ چرا ترسیدی…ترس نداره که!

-یعنی کی میتونه باشه!؟

-حاج آقاست…فهمیده اینجایی اومده سراغت….

اینو که گفت وحشتم بیشتر شد….خندید و گفت:

-قیافه اشو …تو اتاق بمون تا بیام….

منو گذاشت پایین و با پوشیدن تیشرتش از اتاق بیرون رفت….

با اینکه سوتی نداده بودم اما همش ناخواسته نگران بودم نکنه خانواده ام متوجه شده باشن من اینجان….

از رو تخت پایین اومدم و رفتم سمت در….آهسته بازش کردمو سرکی به بیرون کشیدم…دیدی به در نداشتم…خواستم برم بیرون که بهتر ببینم کیه اما صدای مینا سر جا نگهم داشت….اون اینجا چه غلطی میکرد….!؟؟

اخم کردمو دست به سینه تکیه دادم به در…..

صداشو شنیدم که گفت:

-فکر کردم سر کاری!؟

-نه! فعلا هستم….

-ما دیروز شب اومدیم تهرون….میخواستم بهت زنگ بزنم ولی گفتم دیر وقت…. تولدت مبارک!

-ممنون….

وایییییی که چقدر حرص میخوردم…اصلا چرا اون باید بیاد تولد ایمانو بهش تبریک بگه …مگه اونا باهم کات نکردن…اصلا مگه اون با محمدامین وحیدی نیست…پس چرا ول نمیکنه ؟؟ مردم چقدر رو دارن….

دوباره به مکالمشون گوش کردم:

-امیدوارم ازش خوشت بیاد….

-مرسی…نیازی نبود!

-خواهش میکنم ایمان…ناهار بیا پیش ما…

-نه ممنون….

-بیا دیگه…ناهارمون برنج و ماهی….تو هم که عاشق ماهی هستی …پس بیا….

یعنی اگه ایمان میرفت دیگه حتی اسمشم نمیاوردم….

اون مینا ی عجوزه هی مدام اصرار میکرد تا ایمانو با یه برنج و ماهی بکشونه خونه خودشون و منم با خودم شرط بسته بودم که اگه باهاش رفت دیگه هیچوقت اسمشو نیارم…..اما آخرش گفت:

-مرسی! ولی ناهار دارم….میخوام یکم استراحت کنم الان فقط…

-اهان…اگه ناهار داری خب باشه…پس من میرم…فعلا!

-به سلامت….

اه اه! دختره ی نسناس…نمیدونم بعد از اون خیانت بزرگش چجوری روش میشد با ایمان همکلام بشه….

دسته به سینه و با اخم رو به روی در ایستادم و انتظار اومدن ایمان رو کشیدم….

چند دقیقه بعد بالاخره درو واکرد و اومد داخل…..

وقتی من رو با اون اخم غلیظ و صورت جدی دید لبخندی زد و گفت:

-چیه!؟ چرا اینجوری نگام میکنی!؟

با عصبانیتی کنترل شده پرسیدم:

-چرا اون باید بیاد اینجا….!؟

خودشو زد به علی چپ و گفت:

-کی؟

-خودت خوب میدونی کی رو میگم!

سر کج کرد و کشدار گفت:

-بیخیال یااااااسی….بیخیال…..

عصبی گفتم:

-نمیخوام…نمیتونم بیخیال باشم….واسه چی اون باید بیاد پیش تو و تولدتو تبررررریک بگه!؟؟؟ من دوست ندارم تو با اون همصحبت بشی….اما میشی…..

-یاسی مینا دختر عموم….چه بخوام…چه نخواااام گاهی مجبورم ببینمش ..باهاش حرف بزنم….پیش میاد…نمیشه که جلو پیشامدهارو گرفت…این حساسیت و آلرژی بیخودیت نسبت به مینارو هم بزار کنار…تنها دختری که توی زندگی منه و تا ابد هم تو زندگی من میمونه تویی و بس…و سلام…مینا هم فقط دختر عموم و از این به بعد یکی عین یلدا….یعنی خیلی وقت واسه من شده یکی عین یلدا….

خیالت راحت….!

خب! اونقدر لحنش موقع به زبون آوردن اون رفها جدی بود که قند تو دلم آب بشه و احساس کنم رو ابرام…با این حال دوباره با اخم اشاره ای به کادوی توی دستش کردمو گفتم:

-میبینم که کادو هم واست گرفته مینا ژووووون…..

سرشو خم کرد و به کادوی توی دستش نگاهی انداخت و گفت:

-اهمممم

همین…!؟ فقط اهممممم!؟

از کنارم رد شد و رفت سمت تخت و روش نشست….طاقت نیاوردمو به طرفش رفتم…جعبه رو از تو دستش بیرون کشیدم و کادوش رو باز کردم…

از دیدن محتواش هنگ کردم…..

ایمان پرسشی نگام کرد و سری به معنای “چیشده” تکون داد ….

باورم نمیشد اونم دقیقا همون چیزی رو گرفته باشه که من گرفتم…

ایمان وقتی دید من چیزی نمیگم خودش جعبه رو خم کرد و داخلشو نگاه کرد…وقتی چشمش به ساعت افتاد بلند بلند شروع کرد خندیدن…

اخمی کردمو یه مشت به بازوش زدم و گفتم:

-ببندش! به چی میخندی!؟

جعبه رو گرفت و گفت:

-حتی رنگشونم یکیه!

دلم میخواست از عصبانیت جیغ بکشم و بعد بترکم یا بقیه رو بترکونم….

جعبه رو ازش گرفتمو گفتم:

-این میمونه پیش من!

متعجب گفت:

-عه! چرا !؟

که من مطمن بشم واسه مینارو نمیندازی رو مچت….

بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت:

-باشه…واسه خودت ….خوب…بگو ببینم….ناهار چی درست کردی بخوریم!؟

-چی درست کردم !؟؟؟

-سوالو با سوال جواب نده….چی درست کردی!؟

کله امو خاروندم و گفتم:

-باید چیزی درست میکردم.؟؟

دستشو رو کشمش گذاشت و گفت:

-آره دیگه…من گشنه ام ….بلند شو یه چیزی درست کن بخوریم…

قیافه مظلومی به خودم گرفتمو گفتم:

-ایمااان جون…من خستمه….زنگ بزن غذا بیارن….حوصله آشپری ندارم…

چپ چپ نگام کرد و بعد گوشیشو برداشت و با لحنی شوخ گفت:

-ایندفعه رو زنگ میزنم غدا بیارن ولی وای به روزت اگه بعد اردواج بیام خونه و با ناز بگی ایمااااان….خسته ام بود…زنگ بزن غذا بیار….

عشوه کنون گفتم:

-درست نکنم چیکارم میکنی!؟

یه چک به باسنم زد و گفت:

-به صد روش سامورایی بلههههه….اونوقت دیگه اصلا به نازهات اهمیت نمیدم…..ایمان جوووون….ببخشید…

چون صداشو دخترونه کرده بود خنده ام گرقت….

لپمو کشید و گفت:

-حالا چی میخوری!؟

انگار که بهترین سوال دنیارو پرسیده باشه گفتم:

-برنج و مرغ و کوبیده و سالاد و نوشابه ….

خمدید و با گرفتن شماره گفت:

-ماشالله!

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

15 دیدگاه

  1. ســــــر جـــــدتـــــــ امــــــــــروز زود تــــــــر پــــــارتــــ بـــــــــزار بــــــــابـــــــا لامصـــــــــــب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن