رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 39

وقتی از سفر برگشتیم من خوشحال بودم و یلدا بشدت غمگین…. خودش میگفت حس و حال اون زمانی رو داره که دانش آموزه بوده و به صبح فردای بعد سیزدبدر فکر میکرده! غمگین بود و دپرس چون امشب آخرین شبی بود که اینجا می موندن… تو جمع کردن وسایل اصلا به مامان کمک نکردم چون اونقدر خسته ام بود که تمام فکر و ذهنم شده بود تخت خوابم…..این که روش دراز بکشم و یه دل سیرررر بخوابم ! تا اونجایی که در توانم بود لباسای اضافی رو از خودم دور کردم…. اون شال لعنتی…اون مانتوی بیخودی…بعد به شکم دراز کشیدم روی تخت… یلدا هم اومد داخل…قیافه اش همچنان پکر و توهم بود…. با چشم بسته پرسیدم: -میخوای امشب تو اتاق من بخوابی!؟ صدای آه عمیقش تو کل اتاق پیچید… یه بالش و یه پتو توی دستش بود که صدای زمین گذاشتنشون به گوشم رسید….بعد نشست رو زمین و با لحن همچنان غمگینی گفت: -آره…میخوام به یاد قدیم یه شبو هم اینجا سحر کنم…. دستمو بردم هوا و بعد شل و ول رهاش کردمو گفتم: -عجب اسکلی هستیااااا….برو پیش شوهرت بخواب…. باز آه عمیقی کشید و گفت: -دلم از همین حالا گرفته…. یه چشممو باز کردمو گفتم: -ببین …میگم تو که حال داری غصه بخوری لابدحال داری کارای دیگه هم انجام بدی درسته !؟ منظور دار گفت: -خب که چی!؟ -بی زحمت بیا این جورابای منو از پام دربیار…جون یلدا اصلا جون ندارم…. یلدا همیشه حرف گوش کن بود …دقیقا مثل همون لحطه…چون بلندشد و اومد جورابامو از پام دربیاره و همزمان گفت: -اه اه…عجب بو گندی میدن! چشم چپمو باز کردمو گفتم: -بیچاره من جای تو بودم بجای نق زدن این بو رو تو ذهن مشامم ثبت میکردم….بالاخره…دلت تنگ بشه باید یه چیزی باشه که منو یاد تو بندازه…. جورابارو گذاشت یه گوشه و گفت: -میخوام صدسال سیاه یادت نیفتم! چشممو بستم و گفتم: -ولی یلدا…خودمونیما….خدایی خوش بحال این خارجکی هاااا….باور کن….اونا زندگی میکنن نه ما….. یلدا برگشت سرجاش و گفت: -حالا چیشده که به این نتیجه رسیدی!؟ -آقا نمونه اش همین لباسا…بجون خودم با بیست تومن هم لباس تنشون نیست….یه شورت میپوشن و یه پیرهن …همین….تموم شد رفت…حالا ما بدبختا….لباس زیر میپوشیم…یه لباسی هم رو لباس زیرمون مبپوشیم…بعد شلوار هم میپوشیم بعد مانتوهم میپوشیم….بعد شال…..بخدا زندگی تو ایران مکافاتیه! یلدا کاملا جدی گفت: -من که اصلا مثل تو فکر نمیکنم…بنظر من اینجوری نیست….وطن هرکس مثل خونه اشه….بعدشم حجاب یه جور امنیت…..من که در این مورد کاملا مطمئنم…. عصبی گفتم: -بعله! معلوم که لباس تو ایران یه جور امنیت واسه اینکه مردای اسکل ایرانی باهرچیزی دچار هوی و هوس میشن…از موی زن…صدای زن…خنده ی زن…پاشنه ی کفش زن…رون زن…پشت پای زن…لبخند زن…رژلب زن…گردن زن…عطر زن….ای مرده شور ریخت هرچی مرد اینجوری رو ببرن…..که بخاطر اونا زندگی واسه ما از زهرمار بدتر هم شده….. یلدا دستاشو دور زانوهاش حلقه کرد و گفت: -یاسی تو زیاد سخت میگیری! -اصلا هم اینطوری نیست! دختر بودن تو ایران سخت…واقعا سخت! چارچهوبهایی که مذهب واسمون میزاره…چارچوبهایی که خانواده میزارن…چهارچوب هایی که اطرافیان میزارن…همه ی اینا باعث میشن خیلی از آدما خودشون نباشن! یلدا چند دقیقه ای خیره نگاهم کرد و بعد گفت: -چیه فیلسوف شدی….!؟؟ غلتی خوردمو گفتم: -ولش کن بابا….بهتره در مورد چیزی که هیچوقت قرار نیست تغییر کنه حرف نزنیم. .حالا تو چرا تو خودتی!؟ با بغض آشکاری گفت: -از همین جالا دلتنگ شدم…دلتنگ همه…حتی مامان….دلم گرفته…. با صدای خوابالودی گفتم: -آااااخی….باور کن اینقدر دلم میخواد بلند بشم بیام پیشت بغلت کنم دلداریت بده ولی الان حوصله غلتیدن هم ندارم…. یلدا خندید و بعد گفت: -خاک تو سرت یاسی! – بجا این حرفا بلند شو چراغو خاموش کن بخوابیم….. بازم مطیعانه دستورمو اطاعت کرد…و بعد دوباره برگشت و اومدسرجاش و گفت: -یاسی… -هووووم…. -تو نبود من هوای ایمانو داشته باشه…منظورم ناهار و شام و اینچیزاست…. خوابالود گفتم: -کوفت بخوره داداشت! -وای یاسی…نگو تورو خدااااا….مرگ من هواشو داشته باش…یه وقت داداشم گشنه نمونه هاااا…. دستمو تکون دادمو گفتم: -باشه باشه….خیالت راحت…. -بازم ول نکرد و گفت: -نمیخوام تو این مورد به مینا یا زن عمو رو بندازم….پس هواشو داشته باش… درحالی که تقریبا غرق خواب بودم گفتم: -عمرا اگه بزارم اون بهش نزدیک بشه… -چی گفتی؟؟ نشنیدم….درست بگو… -هیچی…شب بخیر…. بالاخره دراز کشید و گفت: -شب تو هم بخیر….

یلدا نتونسته بود جلو خودشو بگیره و هی مدام گریه میکرد….اونقدر که کفر امیرحسین و ایمان رو درآورده بود…. هرچقدر هم که مامان و حاج بابا سعی در آروم کردنش داشتن فایده نداشت…بیشتر اون آبغوره هاایی که میگرفت واسه خاطر احتمالا ندیدن ایمان بود…و اینکه خدا میدونست دفعه دیگه کی برگردن …. ایمان به زور از خودش جداش کرد و گفت: -ول کن دیگه یلدا…چقدر گریه میکنی! برو با شوهرت بدو دیگه ! یلدا از آغوش ایمان جدا شد و با اشک و خنده پرسید: -خیلی دوست داری برم ؟؟ ایمان شوخ طبعانه جواب داد: -اگه قرار اینجوری هی آبغوره بگیری آره! زودتر برو…پشت سرتم نگاه نکن… هووووف! چه خداحافظی بد بد بدی شده بود…خصوصا واسه منی که تو این چند روز حسابی رفتم بود تا فاز گذشته…فاز وقتایی که با یلدا هزارو یه جور موضوع فوق محرمانه و شیطنت داشتیم…..! هرچه اون خداحافظی بیشتر طول میکشید دل منم بیشتر میگرفت…. نوبت به من که رسید همدیگرو محکم بغل کردیم….پنتها انگار روش نمیشد پیاز داغشو بیشتر کنه…. امیرحسین رفت سوار ماشین یلدا شد و گفت: -زودبیا سوارشو دختر به سرویس نمیرسیمااا…. یلدا که انگار واقعا دلش نمیخواست بره بهترین پیشنهاد دنیارو داد: -یااااسی….میشه توهم بیای!؟؟ تا ترمینال با ما بیا…. ۴از خدام بود….قیافه ی ایمانم کاملا نشون میداد چقدر خوشحال شده…چون ایمان تقریبا واسه ما یه جورایی عضوی از خانواده شده بود بی معطلی و بدون کسی اجازه قبول کردم…و اینشد که بالاخره سوار ملشین شدیم… یلدا به لحظه تلخ جدایی فکر میکرد و من به لحظه ی شیرین تنها شدنم با ایمان…..خلاصه خیلی خوشحال و شاد و قبراق شده بودم و تمام اون غم از نهادم پر کشید و جاشو به خوشحالی عمیقی داد…. یلدا و امیرحسین رو رسوندیم ترمینال و از ماشین پیاده شدیم…. هوا یکم گرم شده بود….نگاهی به اطراف انداختم…اطراف واقعا شلوغ بود…گرما یه طدف…سروصدا یه طرف…دادزدنهای راننده ها یه طرف…. یکم گپ زدیم تا وقتی که بالاخره یلدا و امیرحسین هم رفتن…. ما همونجا تکیه به ماشیم دور شدنشون روتماشا میکردیم….و فکر کنم لحظه به لحظه قند تو دلمون آب میشد! نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد…البته این واسه وقتی بود که مطمئن شده بودیم اونا دیگه فاصله گرفتن و دیدی به ما ندارن…. لبخند دندون نمایی زدمو نگاهش کردم که گفت: -خب…درسته وقت کم اما فکر کنم واسه یه خلوت دونفره این بهترین زمان ممکن باشه…..بدوسوارشو… خنده کنان سوار ماشین شدم…. صدای موسیقی رو زیاد کردمو گفتم: -وای ایمان چی میشه بدون ترس و نگرانی کنارهم وقت بگذرونیم… بدون ترس ازحاج آقا! نگاهی بهم انداخت و گفت: -به زودی! به زودی عجب جمله ی کوتاه قشنگی بود….با ذوق پرسیدم: -واقعا!؟؟ به زودی!؟ یه نگاه عاشقونه بهم انداخت و گفت: -آره….دیگه خودتو از همین حالا آماده کن…. -واسه چی؟ -واسه خواستگاری‌…واسه مراسم چایی….واسه شب اول‌‌…..

یه نگاه عاشقونه بهم انداخت و گفت: -آره….دیگه خودتو از همین حالا آماده کن…. -واسه چی؟ -واسه خواستگاری‌…واسه مراسم چایی….واسه شب اول‌‌….. چون تیکه آخر جمله اش رو با شیطنت گفت یکم خجالت کشیدمو زدم به پهلوش و گفتم: -ایماااااان… -جاااااان…. -نگووووو -چی رو…. -همون دیگه…تو اینجوری میگی من میترسم بلند بلند خندید و گفت: -بایدم‌بترسی عزیزم….حکایتها حاکی از آن که خیلی درد داره… نیشگونی ازش گرفتمو گفتم: -داعشی! انگار امروز از اون روزایی بود که ایمان رو میشد باعسل خورد چون یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت: -مگه داعشیا دل ندارن !؟ -نه…اگه دل داشتن که دیگه بهشون نمیگفتن داعشی!!! داعشی اگه دل داشت که داعشی نمیشد! خیلی بانمک گفت: -من استثنام دیگه…! آره واقعا…اون واسه من توهمه چی استثنا و خاص بود…. انگشتاشو ریتمیک رو فرمون ماشین حرکت داد و گفت: -خببب….حالا تواین فرصت کوتاه بریم کجا !؟؟؟ یکم فکر کردم…جای خاصی به نظرم نمی رسید و تلاش فکریم بی نتیجه موند: -نمیدونم….من که جای خاصی به ذهنم نمی رسه ….ولی فست فودی چطوره!؟ بریم پیتزا بزنیم ابرو بالا انداخت و گفت: -نوووچ! باز با ذوق پیشنهاد بعدی رو دادم: -خب بریم بستنی فروشی! بازم ابرو بالا انداخت : -نووچ… -بریم ذرت مکزیکی…. -نوووچ… -آب هویج چی!؟ اینو که گفتم یه نگاه ترسناک بهم انداخت و گفت: -چرا همه ی پیشنهادهای تو تهشون به خوردن میرسن !؟؟ همه گزینه هات آخرش به این ختم میشه که یه چیزی بریزی تو شکمت ! مظلوم گفتم: -خب اگه چیزی مهمتر از شکم هم داریم !؟؟؟ خمدید و گفت: -تو این فرصتی که عین غنیمت آره…. با ناز گفتم: -مثلا چی!؟ هنوز یه ثانیه هم از این پرسش بشدت کنجکاو کننده نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد…. مامان بود که پرسید کجام و کی میام! نمیدونم چرا این سوال رو پرسید وقتی خودش دید سوار ماشین شدم اما این احتمالا حکم این جمله رو داشت”زشته زیاد بیرون نمون” پرسش و پاسخ های کوتاه که تموم شد با دپرسی گفتم: -هر برنامه ای قرار بود داشته باشیمو کنسلش کن… -چرا !؟ به موبایلم اشاره کردمو گفتم: -خب مگه ندیدی! مامانم بود.. زنگ زد که بهم بفهمونه باید زودبیام….. جلوی یه بستنی فروشی ناشین رو نگه داشت و گفت: -حالا قد یه بستنی خوردن که میشه تاخیر کرد! نمیشه؟ حیف که پای شکمم درمیون بود…لبخندی زدمو گفتم: -آره این یه مورد رو میشه!!! پیاده شدیم و باهم رفتیم سمت بستنی فروشی….رو صندلی که نشستم پرسی: -چی میخوری!؟ بی معطلی گفتم: -یه آب هویج و یه بستنی! چپ چپ نگام کرد و گفت: -از بس لاغری دوتا دوتا سفارش میدی!؟ با ناز گفتم: -ایمااااان….من باید واسه انجام یه چیزایی انرژی ذخیره کنم دیگه منظور همون شب اول و ایناست دیگه …. درحالی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بودسری به تاسف تکون داد و گفت: -خیلی خلی …بشین تا بیام……

فردا تولد ایمان بود و من دلم میخواست حسابی سور پرایزش کنم… اما تقریبا واسه انجام تمام مراحل مشکل داشتم…. اول اینکه با چه بهونه خودم شب رو جیم فنگ بشم…. دوم اینکه چی براش بخرم و سوم اینکه اون از چی خوشش میاد…! به کارت عابربانک خودش که توی دستم بود نگاه کردم….نمیخواستم تا وقتی که رسما نسبتی باهاش پیدا نکردم از این کارت استفاده کنم پس فعلا باید همون پس اندازی که از عیدی هام جمع کرده بودم یه چیزی واسش میخریدم…. اول سفارش کیک دادم….یه کیک کوچیک دونفره که سپردم روش بنویسن تولدت مبارک ایمان داعشی! تصمیمم این بود که با یه یهونه ای امشبو خونه ی ایمان اینا و کنارش باشم ولی دوتا مشکل وجود داشت…. مشکل اول خانواده ی فضول مینا… و مشکل دوم خانواده گرامی خودم! هوووووووف کلی نقشه تو سرم بود…ولی راه عملی کردنشون رو نمیدونستم!!!! حالا همه ی اینا یه طرف اینکه چی براش بخرم هم یه طرف دیگه! اونقدر گشتم و گشتم تا بالاخره یه ساعت چشمم گرفت….یه ساعت شیک مردونه….! قیمتش یکم یالا بود…البته واسه من ! یک و صد قیمتش بود و من اونقدر چونه زدم که تونستم یک نود و نه هزارتومن بخرمش…خب بالاخره…هزارتومنم غنیمتی بود! کادو پیچش که کردم رفتم سمت کیک فروشی و کیک رو هم تحویل گرفتم… واسه انجام اینکار به همکاری یه نفر دیگه هم احتیاج داشتم…. اولین کسی که به ذهنم رسید سمیه بود….از اینا که قیافه مذهبی دارن اما پروندشون سیاه و کبود! خندیدم و شمارشو گرفتم… دوست صمیمی بودیم ولی کمتر همو میدیدیم…با این حال حسابی تحویلم گرفت…وقتی واسش گفتم که شدیدا به همکاریش احتیاج داشتم کلی شوخی کرد و سربه سرم گذاشت آخرشم گفت به شرطی قبول میکنه که همچی رو براش تعریف کنم…. منظورش ایمان بود…حالا مگه مجاب هم میشد… رفتم خونشون دنبالش و بعد هم پیاده باهم راه افتادیم سمت خونه ی ما…. در واقع بهترین شخصی برای همکاری فقط و فقط همین سمیه بود… آخه با اون قیاقه ی مذهبی غلط اندازش فقط یه درد همینکارو میخورد و میتونست حسابی مخ مامان رو تیلیت کنه ….! تو راه ویشگونی ازم گرفت: -خب کلک! پس مخ پسرهمسایه رو تیلیت کردیاااا آره! عجب جونوری بودی و خبر نداشتیم…. چپ چپ نگاش کردمو گفتم: -من هرچی که باشم جلوی تو لنگ میندازم…خدایی چندا داداشی دارس!؟ از اون داداشیا که فقط موقع تفریح و عشق و حال میری سراغشون! خندید و گفت: -بجون تو من اون سمیه سابق نیستم… -سمیه سابق چندتا داداشی داشت!؟ یکم فکر کرد و با خنده گفت: -آمارش دستم نیست…ده بیستاااا -سمیه الان چندتا داره !؟ -سکرت! -خاااک -بر سر هرچی پسر…میدونی چی یاسمن…این پسرای احمقو باید حسابی چزوند…. پسرا احمقن ….مثلا من به چندنفرشون گفتم امروز تولدم همشون هم کادو خریدن….. دستشو نشونم دادن و با اشاه به دستبند روی دستش گفت: -مثلا اینو ببین….اینو مجید برام خریده….طلاست…. فک کنم پنج گرم‌بشه……خنگول…چند ماه پیش هم بهش گفتم تولدم….باز رفته بود یه ادکلن خدا تومنی واسم خریده بود…. خندیدمو گفتم: -تو دیگه کی هستی! چشمکی زد و گفت: -همه ی مایحتاج منو همین داداشیا میخرن…باید مردارو قهواه تی کرد….نباید بهشون‌باج دادحقشون! خب حالا نقشه چیه!? با آب و تاب گفتم: -ببین…اولا تو باید اوضاع رو بمایی که من برم خونه ایمان کیک رو بزارم تو یخچال و اتاق رو همچین رمانتیک کنم…. من از خانواده عموش میترسم…خصوصا دختر عموش…یعنی اونقدر که نگران اونام نگران حاج بابا و مامانم نیستم… یکم فکر کرد و گفت: -خب اسکل من برم اونجا اوضاع رو بپام که ضایعتر….اومدیمو یکی اومد پایین و پرسید من اونجا چیکار میکنم!؟؟ سرمو خاروندمو گفتم: -توهم راسی میگیا سمیه! -مخ من کار میکنه مخ تو بر اثر عشق وعاشقی تعطیل معطیل! -خب حالا چیکار کنیم!؟ یکم فکر کردو گفت: -تنها راهش اینکه باهم بریم داخل خونه شازده و بی سرو صدا کارارو انجام بدیم….بعدشم بیایم بیرون و بریم خونه خودتون….فقط باس یه جوری بریم داخل که کسی نبینتمون… بشکنی زدمو گفتم: -آهااان….این که تو میگی درست تره! -ولی حیاط و خونه شازده رو که داری؟ -اره اره دارم -پس حل… با هزار بدبختی و شامورتی بازی ودرحالی که مدام نگران آب نشدن کیک بودم بالاخره تونستیم بدون اینکه کسی متوجهمون بشه بریم داخل خونه ایمان…. کیک رو گذاشتم تو یخچال و بعد رفتم تو اتاق…یه چندتا بادکنک چسبوندمو تختش رو پر از قلبهای قرمز و گل کردم….خلاصه اینکه حسابی به اتاق رسیدمو کادور هم کنار شمعهای بالای تخت گذاشتم….. کارارو که انجام دادیم وقتش شد که از خونه بزنیم بیرون…. خیلی زود با سمیه از خونه زدم بیرون اما درست همون موقع مینا از پله ها اومد پایین…

سمیه رو نمیدونم اما من تقریبا با دیدن مینا فکر کنم یه چند ثانیه ای قلبم از کار ایستاده بود… نمیدونم دید ما از خونه ی ایمان بیرون اومدیم یا نه اما اون طرز با شک نگاه کردنش رو میتونستم حس کنم… با اینحال آهسته بهش سلامی دادمو بعد دست سمیه رو گرفتمو خواستم برم بالا که پرسید: -شما تازه اومدید داخل!؟ دستپاچه گقتم: -چطور؟ با شک گفت: -آخه من داشتم از پنجره حیاط رو نگاه میکردم ولی ندیدم شما الان بیاین… بجای من سمیه بود که گفت: -نه گلی! یکم بیشتر از تازه است که اومدیم…منتها من سنگ ریزه افتاده بود تو کفشم اینجا واستاده بودیمو داشتم درش میاوردم تیمسار!!! شرح واقعه مورد قبول بود!؟؟ از زبون تند و تیز سمیه خنده ام گرفته بود…مینا نیششو کج کرد و گفت: -گمونم باخودت مشکل داری! یه سری حتما به روانشناس بزن! سمیه لبخند ژکوندی زد و گفت: -اتفاقا پیش پای شما خدمت یکی از روانشناسای درجه یک بودیم گفت اگه تو روز کمتر همصحبت فضول ها باشی بشی حتما حالت خوب میشه! دبگه نتونستم تحمل کنمو زدم زیر خنده….مینا هم درحالی که باخودش یه چیزایی رو زمزمه میکرد از در بیرون رفتم… دست سمیه رو گرفتمو گفتم: -بمیری ایشالا سمیه…. با لبخند گفت: -عجب فضولیه ها…این همون دخترعموش…!؟؟ سر تکون دادمو گفتم: -اهووم! خودش!!! -عجب بچه پرروییه! ولی خب…گیر یه بچه پررو تر از خودش افتاده!!خب الان نقشه اینکه من به حاج خانم بگم امشب خونه تنهام و یاسی بساد پیشم بمونخ!؟؟ نگاهی به صورت شیطونش که تو حصار روسری مشکیش بود و حتی پیشونیش هم به سختی دیده میشد انداختم و گفتم: -آره دقیقااااا….. باهم رفتیم بالا…زنگ که زدم حاج خانم در و برام باز کرد …وفتی منو با سمیه دید کلی تحویلمون گرفت و بعد درگوشم گفت: -تو دوست درست و حسابی هم داشتی و ماخبر نداشتیم…. -اختیار داری حاج خانم همه دوستای من درست و حسابیه -بعلههه نفرما….. مامان از سمیه خوشش اومده بود چون از اون زرنگای روزگار بود…بلد بود خودشک چجوری تو دل امثال مامان جا بده…..آخرشم مامان رو راضی کرد که من امشب مثلا برم خونشون…. نقشه که گرفت با سمیه رفتیم تو اتاقم…اون تو اتاق منتظر موند و من رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدمو بعد اومدم بیرون….یه انتخاب سمیه لباس تنم کردمو بعدهم وسیله های ارایشی و ادکلن و لوازم مورد نیاز جهت دلبری رو ریختم تو کیفمو آماده رفتن شدم….. البته اول بارهم باید جیمزباند بازی در میاوردم….یعنی همه جوره اضاع رو چک میکردیم….وقتی هوا یکم تاریک شد اول سمیه از خونه بیرون رفت و بعدهم من رفتم خونه ایمان ودرو قفل کردم…. یه نفس راحت عمیق کشیدم….. خیلی زود شماره ی ایمان رو گرفتم تا ازش پرسیدم که کی میاد… سرکار بود چون رد تماس داد…یکم ناراحت شدم ولی بعدش پیام داد که نمیتونه حرف بزنه…ازش پرسیدم که کی میاد و اونم گفت ساعت هشت… خب وقت داشتن…. شلوارمو درآوردم و گذاشتم یه گوشه…. رژلب جیغ قرمزی زدم… موهامو دو طرفم بافتم….گیرموهای زردمو که بیشتر جنبه ی تزیینی دو طرف چتری هام زدم که همرنگ لباسهم بودن….به تمام نقاط حساس و غیر حساسم ادکلن زدم و بعد ساعت نزدیک به هشت که شد ،شمع هارو روشن کردم….کیک رو هم آماده کردم و در انتظار ایمان خیره شدم به در…

چراغها همچنان خاموش بودن و من در اتاق خواب رو بستم تا اون نور کم شمع ها برای ایمان وقتی از در داخل میاد جلب توجه نکنه….. بی حوصله ساعت گوشیم رو نگاه کردم…هشت و نیم شده بود اما خبری نبود که نبود! اگه اومدنش همچنان طول میکشید مجبور میشدم کیک کوچیک دونفره رو باز بزارم تو یخچال…. چراغ رو روشن کردم و مقابل آینه ایستادم…قری خوردم…بدنم رو بر انداز کردم…..دستامو دو طرف کمرم گذاشتم….اگه یکم یکم باریکش میکردم میشدم عینهووو این مانکنها…ای خدااااا….. کاش کمرم به باریکی کمر نیکول کیدمن بود…باسنم به بزرگی کیم کارداشیان ، سینه هام مثل سینه های اسکارلت جوهانسون ، پاهام به کشیدگی پاهای کندال جنر….نه اه اه…مردشور ریخت همشونو ببرن….. من خودمو دوست دارم…همینجوری تپل مپل….نه میخوام مثل نیکول کیدمن باشم نه هیچ سلبریتی دیگه….فکر کنم آدما باید خودشونو همونجوری که هستن دوست داشته باشن….. سرمو خم کردم…به لاکهای قرمز ناخنهام و خلخالهای دور پام که تا قدم برمیداشتن جیرینگ جیرینگ صدا میدادن نگاه کردم….. من فکر میکنم آدمها نباید بگن ای کاش شبیه فلانی یا بهمانی بودیم… میدونم خودم گاهی اینکارو انجام میدادم اما خب….این خیلی واسه من پررنگ نبود برای اینکه من همیشه خودمو دوست داشتم…. چه وقتی که لاغر بودم و از نداشتن سینه های بزرگ و باسن برحسته به خودن نق میزدم چه وقتی که بخاطر پُرخوری یکم تپل شدم….. اصلا هم حرفهای بقیه برام مهم نبود…نه من به کسی ربط داشتم و نه کسی به من…. البته وجود ایمان هم بی تاثیر نبود…وقتی یکی باشه که دوستت داشته باشه و دوستش داشته باشی ناخواسته احساس زیبایی میکنه …. صدای باز شدن در که اومد از فکر بیرون اومدم….. پس بالاخره ایمان اومده بود…. یهو دچار هیجان شدم….رفتم مقابل در ایستادم که تا میاد داخل سورپرایزش کنم اما بجز صدای خودش صدای یه نفر دیگه رو هم شنیدم…. وای خدا….همینو کم داشتم….یعنی کی همراهش اومده بود… !؟؟؟ رفتم سمت در و گوشمو بهش چسبوندم تا حرفهاشو بشنوم…. -بیا داخل امین جان….اینجا خونه خودته….بیا…… -ممنون ایمان….شرمنده مزاحمتم شدم…. -نه بابا چه مزاحمتی…راحت راحت باش اینجا هیشکی نیست… ووووی….گند بزنن این شانس منو! نکنه گندش بالا بیاد! داشتم از اضطراب می لرزیدم….دویدم سمت شمعها و خاموششون کردم و بعد دستپاچه شمارشو گرفتم که بهش بگم تو اتاقشم….صدای زنگ خوردن گوشیشو میشنیدم اما اون لامصب هی رد تماس میداد بعدهم به رفیقش گفت: -امین بشین من لباس عوض کنم بیام چایی برات درست کنم…. -فدات داداش… دوباره و دوباره شمارشو گرفتم و اون بازم رد تماس داد….ناچار درو قفل کردم….اومد سمت در و دستگیره رو بالا و پایین کرد ….خب بگو لامصب چرا رد تماس میدی ….؟؟؟ دوباره دستگیره رو بالا و پایین کرد و گفت: -یعنی چی!؟؟ این چرا قفل! آهسته و یا صدای خفه ای گفتم: -ایمان….ایمان من اینجام…. فکر کنم شوکه شد….چون تا چند دقیقه اصلا صدایب ازش در نیومد و بالاخره آروم گفت: -لامصب تو اون تو چه غلطی میکنی!؟وا کن درو…. آهسته قفل درو وا کردم….ببین چی فکر میکردم و چی شد….. خیلی زود اومد داخل و خودش هم درو بست….بعد چراغ رو روشن کرد و به من که تو اون لباس دو بنده ی سفید کوتاه سکسی بی نهایت بدون لباس زیر حتی،مقابلش ایستاده بودمو نگاهش میکردم، خیره شد… با عصبانیت ودرحالی که تلاش زیادی واسه بالا رفتن صداش نداشت گفت: -تو اینحا چیکار میکنی آخه؟؟؟ هول و دستپاچه گفتم: -ا…ام….امشب تولد…تولدته…..میخواستم مثلا غافلگیرت کنم…. اونقدر مظلوم اینو گفتم که خنده اش گرفت….ولی هرطور شده بود جلو خودشو گرفت و بعد اومد سمتم….سرتاپامو نگاه کرد و بعد مخکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت: -شیطون دردسرسازمن!!! چه سکسی کرده خودشو…نگفتی همین امشب کارتو تموم میکنم !؟؟؟ خندیدم و سرمو به سینه اش فشار دادم… دستشو از روی اون‌لباس توری نازک رو باسنم گذاشت و گفت: -تف به این شانس….چه شبی میشد امشب…. دستشو از رو باسنم برداشتم و گفتم: -این کیه!؟کی میره! با تاسف جواب داد: -نمیره….امشب میمونه…. به کل هیجانم پنچر شد و لب زدم: -وااااایییییی…..

 

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

4 دیدگاه

  1. ایی داعشیه زد حااااال
    ریدی تو عیشه دختره کهههه
    انقد که برا خونه خالی زحمت کشیده بوداااا’ای خاک تو سر ایمان
    حالا این دخترو چه جوری میخوای رد کنی بره

  2. بیچاره حسابی گند زده شد تو حالش 😯😯😯.
    آخ جوون فردا پارت داریم. ادمین جونم فردا چ ساعتی پارت داریم ایشالا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن