رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 38

 

هردوتامون رفته بودبم توحس…درسته که من شیطنت کرده بودم و نخ دادم اما ایمان هم ول کن نبود….

و اونقدر داغ کرده بود که اصلا یادش رفت کجاییم و جوری میبوسید که انگار مثل قبلنا تو خونه اش هستیم نه پشت خونه ای که کل خانواده ام اونجا خوابیدن…..

دکمه های لباسمو بیشتر باز کرد تا بهتره بتونه سینه هامو ببوسه….

خودمم عین بی جنبه ها شل و وارفته بودم…اونقدری که اگه پشتم تکیه به تنه ی درخت نداده بودم حتما میفتادم….

دستامو دور کمرش سفت حلقه کردم…

کنار گوشم گفت:

-یاسی من اینجوری ارضا نمیشم….

نفس بریده گعتم:

-تو این شرایط به فکر ارضا شدنی!؟ لابد میخوای منو دراز کنی کف همین برگا….من خودمم کمرم درد گرفته دلم میخواد خالی بشم اما اینجا که نمیشه….

عطر تنمو بو کشید…لاله ی گوشمو بوسید و گفت:

-کاش من تو رو زودتر بگیرمت….

ریز ریز خندیدمو با ناز گفتم:

-چرااا؟

لیسی به گردنم زد و گفت:

-چون دیگه نمیتونم خودمو واسه انجام ندادن بعضی چیزا کنترل کنم….

از این حرفها بدجوری تحریک شدم…سرموبه حالت مستونه ای کج کردم ..چشمام خمار شد…لبخندی زدم که یهو چشم افتاد به یه جفت چشم براق که داشت از دور و از پشت پرچین ها نگام میکرد….

یه دختر…با موهای شلخته و یه لبخند دندون نما درحال نگاه کردن ما بود…..

شوکه شدم….چشمام از کاسه در اومد…فکم قفل شده بود….

روح….من روح رو دیدم…..

وحشت زده و درحالی که انگار صدایی از دهنم خارج نمیشد به زحمت و با لکنت گفتم:

-ا…ای…ایما….ایمان….رو….روح…روح…..روح…..

اولش جدیم نگرفت و هی تنمو می مالید اما وقتی لرزش بدنم رو حس کرد ازم فاصله گرفت و گفت:

-چی میگی تو…بازم توهم زدی…؟؟

تلاش زیادی برای جیغ نکشیدن کردم…میدونستم اگه جیغ بکشم رسوا میشیم…قبل اینکه ایمان نگاهش کنه مثل برق و باد از اونجا رفت و غیب شد….تمام تنم مثل بیدی که تو معرض باد و طوفان باشه می لرزید….

ایمان متعجب دستامو گرفت و گفت:

-چته تو دختر!؟ چیشدی!؟

وحشت زده بغلش کردمو گفنم:

-منو ببر…منو ببر…تورو خدا بریم….من دیدمش…من دیدمش….وحشتناک بود….میخندید…هی مارو نگاه میکرد میخندید….چندبار گفتم روح داره ابنجا باور نکردی…..من دیدمش…بقران من دیدمش….

ایمان اطرافو نگاه کرد و گفت:

-سر جدت ول کن یاسی….توهم زدی..میخوای برم نگاه کنم اطرافو….؟؟

دستشو سفت و سخت گرفتم و گفتم:

-نه نه نه…. منو تنها نزار…توروخدا تنهام نزار…جون مادرت تنهام نزار…

رفته رفته باورش شد چقدر ترسیدم…دکمه های لباسمو واسم بست و گفت:

-باشه باشه…بریم….بریم….

درحالی که دستشو محکم‌گرفته بودمو بهش چسبیده بودم رفتیم سمت کلبه…

بدنم همچنان از وحشت می لرزید…صورت و خنده اش یه لحظه از جلو چشمام محو نمیشد…..

نزریک خونه که شدیم اون وایستاد تا اول من برم داخل…

با قدمهای لرزون ازش فاصله گرفتم…

هی برمیگشتمو نگاش میکردم اونم سر تکون میداد که اطمینان پیدا کنم حواسش بهم هست..بالاخره رفتم داخل…خودمو رسوندم به اتاق و بدون اینکه چراغ رو خاموش کنم چپیدم زیر پتو و جنینوار تو خودم جمع شدم….

من دیدمش…

من روح رو دیدم….

یه دختر خبیث با موهای بهم ریخته و لبخند شیطانی…..

وای خدااا….

زیر پتو از ترس می لرزیدم چون حتی یه ثانیه هم اون نگاه وحشتناک…اون صورت خبیث از جلوی چشمام کنار نمی رفت….بدبختی اینجا بود که کسی حرفمو باور نمیکرد….

گاهی میزد به سرم بلند بشمو برم پیش مامان و بابا بخوابم ولی حتی جرات نداشتم از زیر پتو بیرون بیام…واسه همین گوشیو برداشتم و واسه ایمان پیام فرستادم:

-بیداری!؟

آنلاین بود و جواب داد:

-آره !

با انگشتای پر لرزشم براش نوشتم:

-ایمان من میترسم!

-از چی!؟

-از روح…روحی که دیدم!

همراه با چندتا استیکر خنده برام فرستاد:

“عزیزم اونی که باید ازش بترسی تو شلوار من !”

یه استیکر که نیشش کج بود و چپ چپ نگاه میکرد براش فرستادمو بعد گفتم:

“الان وقت شوخی؟؟”

“خب میگی من چیکار کنم!!!”

“بیدار بمون…نخواب”

“نمیدونم تا کی میتونم نخوابم…خسته ام”

“من خیلی میترسم ایمان….بخدا من دیدم…من یه روح دییدم…موهاش سیاه بود و بلند و بهم ریخته…چشماش ترسناک بود…من و تورو نگاه میکرد و میخندید…یه زن بود…عین همه اون روح های خبیثی که من توی فیلمها میدیدم…میگم اینکه همش فقط من میتونم ببینمش یه وقت معنیش این نباشه که بیاد سراغم”

بازم برام استیکر خنده فرستاد…این خنده هاش رو مخم بود…عصبانی شدم واینو با چندتا شکلک سرخ از خشم بروز دادم که بعدش پیام فرستاد:

“عزیزم…تپلم….گلم…خوشمزم….هییییچ روحی درکار نیست….امیرحسین داشت سر به سر تو و یلدا میذاشت…میخواست بترسونتتون که موفق هم شد…تو توهم زدی…اون چشمای خبیثی هم که ازشون میترسی و هی توصیفشون میکنی احتمالا چشمایی یه گربه بوده”

چقدر ایمان پسر خوبی شده خوب امشب….همش بهم میگفت عزیزم…خلاصه خیلی خوشم اومد از این اخلاق خوبش اما این باعث نشد از فکر جن و روح بیرون بیام و باز براش نوشتم:

“چرا حرفمو باور نمیکنی”

“چون مطمئنم روحی در کار نیست..بخواب بزار منم بخوابم…چشمام درد گرفته”

خیلی لوس گفتم:

“من میترسم …هر لحظه حس میکنم اون روح قراره بیاد دنبالم و ببرتم ناکجا آباد بعد تو میخولی بخوابی؟”

میدونم خیلی لوس شدم یه لحظه اما اونم با شیطنت نوشت:

“میترسی؟؟ خب بیا اینجا پیش من..بیا بغل خودم بخواب”

آخ اخ آخ….عجب پیشنهاد درجه یکی….چی میشد اگه واقعا میتونستم بدم بغلش…سفت و محکم و تنگ در آغوش بگیرمش و از وجودش لذت ببرم…حیف….حیف و صد حیف که نمیشد…

براش نوشتم:

“کاش واقعا میشد”

“به زودی میشه…بخوابم ؟؟”

“نه نه…بیدار بمون و باهام حرف بزن من میترسم ..حس میکنم هر لحظه قراره دوباره بیاد سراغم…”

“اگه نخوابی و این چرت و پرتهارو تموم نکنی بجای روح خودم میام سراغتو به صد روش سامورایی …”

دست گذاشتم رو چشمامو ادامه پیامشو نخوندم چون حسابی مثبت 18که چه عرض کنم….مثبت 40سال بود….

آف لاین شد….مشخص بود بیشتر از این نمیتونه بیدار بمونه….

گوشیو گذاشتم کنار….

آخه اینم شد تفریح ….!؟ اینم شد تعطیلات عید!؟؟؟

حاج آقا یعنی هنر کرد….برداشت مارو آورد کلبه ی وحشت!

اره ی یک و دو و سه هم به این وحشتناکی نبود!

چشمامو بستمو سعی کردم بهش فکر نکنم…سخت بود…خصوصا اینکه در مورد دیدن اون روح کاملا مطمئن بودم…اما

چشمامو بستم و تمام تلاشمو به کار بستم که بهش فکر نکنم و بخوابم تنها به این امید که فردا اینو به همشون بگم و اونا هم راضی بشن برگردیم همون تهران….

البته اگه کسی بهم اهمیت بده !

***********

صبح با صدای یلدا خواب از سرم پرید…بالا سرم ایستاده بود و میگفت:

-بلند شو تنبل خانم ساعت 12ظهر…

خوابالود گفتم:

-واقعا؟

-آره….

نیم خیز شدم و با اون چشمای پف کرده اطرافمو نگاه کردم…خوشبختانه همچنان توی اتاق بودم و روح منو ندزدیده بود…

چقدر حس زندگی خوب….

وقتی از خونه اومدم بیرون مامان امیرحسین و ایمان داشتن کباب درست میکردن….حاج بابا نبود اما مامان چرا…نشسته بود رو تخت و چایی میخورد….

یلدا با یه سینی بزرگ اومد تو حیاط…یه سینی که محتویات ظرفهای روش سبزی وماست و نون بود…

رفتم پیشش و گفتم:

-یلدا تو دیشب راحت خوابیدی!؟؟

لبخندی زد و با ذوق و لذت فراوونی گفت:

-تا وقتی تو بغل امیرحسینم آره…

چپ چپ نگاش کردم….چرا جلوی من سینگل بدبخت از این حرفها میزد….نگاه هامو که دید پرسید:

-چیه؟؟چرا همچین نگام میکنی!؟؟؟

-هیچوقت جلوی یه سینگل از این حرفا نزن…شاید هوایی شد…شاید دلش خواست…درضمن تو چطور تونستی شب راحت بخوابی….

-چرا نتونم بخوابم!؟ خوابیدم خوب هم خوابیدم…..

-حرصی گفتم:

-یعنی تو واقعا دیشب تونستی راحت بخوابی؟؟؟

سرشو خاروند و عین گیج ها گفت:

-خب آره دیگه….چرا نتونم راحت بخوابم…

پوووفی کردمو گفتم:

-یعنی خیلی زود روح و موح و همه اینارو فراموش کردی آره….؟؟

تا اسم روح اومد گفت:

-وااای روح…آخ آخ…گفتیااااا…..از دست امیرحسین….مگه خوابم برد…

چشمام گرد شد…متعجب پرسیدم:

-عه تو که الان گفتی راحت خوابیدی!

کمر خم شده اش رو صاف کرد و گفت:

-خب آره…ولی قبلش که ترسیده بودم…خیلیم ترسیده بودم….اونقدر ترسیده بودم که امیرحسین گفت شوخی کرده بعدش دیگه تونستم راحت بخوابم….

اهان…پس اینطوری بود! ولی واقعا روح وجود داشت و شوخی امیرحسین جدی جدی شد….

خیلی جدی گفتم:

-ولی اینجا واقعنی روح داره…باید به حاج آقا بگیم برگردیم….

انگار که حرف خنده داری شنیده باشه خندید و گفت:

-بابا من که گفتم امیرحسین گفت شوخی کرده ….

کاملا جدی گفت:

-ولی من دیدمش….

-کی رو !؟

-زن اصغرآقا بفرمارو……خب روح رو دیگه….

بازم زد زیر خنده…فکر میکرد دارم سر به سرش میزارم….یه تیکه نون برداشت و بعد گفت:

-برو دیووونه…مثلا میخوای منو بترسونی….

این که همشون داشتن این موضوع رو شوخی میگرفتن عصبیم میکرد…مثل ایمان که حاضر نبود تو کتش بره که اینجا روحی وجود داره….

بازم با حرص گفتم:

-بابا اینجا واقعا روح داره….من خودم دیدمش…..

-دیوونه شدی….حالا امیرحسین یه چیزی گفت تو چرا جدی میگیری….روح میاد تو روستایی که اینهمه آدم زندگی میکنه چیکار کنه آخه…!?

-واااااای….آخرش من از دست شماها کله خودمو از جا میکنم….بابا میگم اینجا روح داره…من خودم باهمین جفت چشمام دیدمش….

-موهای سیاه شلخته داشت….چشماش برق میزد…هی میخندید….

تا برگشتم به عقب ایمان رو دیدم…اون بود که این حرفهارو میزد و به ما نزدیک میشد درحالی که یه لبخند هم گوشه ی لبش داشت….

با اخم نگاهش کردم که گفت:

-خسته نشدی اینقدر این دری وری هارو واسه اینو اون گفتی!؟

دست به کمر نگاهش کردم…پس هنوزم باور نداشت….عصبی گفتم:

-اینا دری وری نیستن….اینجا واقعا روح داره….

خندید و گفت:

-آره دیگه…معلوم که روح داره…..تو چی هستی دیگه…روحی دیگه…..

یلدا هم زد زیر خنده و گفت:

-به ایمان هم گفتی روح دیدی!؟

صدامو بردم بالا و گفتم:

-اصلا به درک که باور نمی کنید ولی من واقعا یه روح دیدم…یه روووووح…باید هر چه زودتر از اینجا بریم…

ایمان خندید و دور شد و اینبار نوبت مامان بود که شماتت گونه گفت:

-این دری وری ها چیه میگی دختر…باز توهم زدی!؟؟ بسم الله! روح کجا بود….

چرخیدم‌سمت مامان و گفتم:

-اینجا روح داره میخواین باور کنید میخواین نکنین….ولی من توهم نزدم برای اینکه خودم با جفت چشمهام دیدمش….

امیرحسین از دور گفت:

-اینا حاصل همین فیلمهای وحشتناکیه که میری تو اتاقت تنهایی میشینی تماشا میکنیااااا….جن و روح و خنده و چشم قرمز….خواهر مارو باش!

ایمان حین خوردن نون و ماست گفت:

-روحی که ساعت مچی میدزده!

-لابد گفته ساعت مچیش رو روح برده!

-آره دقیقاااا….

شده بودم سوژه امیرحسین و ایمان….نشستم رو سکو و گفتم:

-باشه…باور نکنید…بزارید یکیتونو که نفله کرد اونوقت حرفهای منو میفهمید….

من که فقط واستاده بودمو در مورد روح و رفتن از باغ حرف میزدم و زحمت چیدن سفره افتاده بود گردن یلدا که هیچوقت واسه انجام هیچکاری اهل نق زدن نبود! درست برخلاف من که اهل از زیر کار در رفتن بودم ! یلدا ولی اصلا اینطور نبود و یه جورایی واقعا نماد یه دختر خوب و خانه دار و کدبانو بود! امیرحسین سیخای کباب رو گذاشت تو سینی و باخودش آورد…. دود و بوی کبابها حسابی تو حیاط درندشت باغ پیچیده بود….. امیر پرسید: -پس حاج آقا کجاست!؟؟ مامان جواب داد: -رفته پیش یکی از آشناهاش…همین باغ بغلی…. تند تند گفتم: -خبببب..ناهارمونو که خوردیم دیگه بعدش میریم تهرون آره!؟؟ امیرحسین چپ چپ نگام کرد و گفت: -دختر تو مگه خل شدی…!؟ نیومده بریم کجا….!؟؟ ما تازه اومدیم….حالا بریم که چی بشه…. -بریم که روح اذیتمون نکنه یه وقت…شاید بدش اومده که ما اومدیم اینجا و اگه زیاد بمونیم آزارمون میده…قانونش امین دیگه… -یاسمن….من دیشب فقط داشتم شوخی میکردم…میخواستم سر به سر تو و یلدا بزارم فقط همین…روح و جنی در کار نیست…حالا دیگه بیخیال شو… ای بابایی گفتمو یه گوشه نشستم…حالا تا اون روح مثل خوابگاه دختران نیاد من فلک زده رو باخودش ببره مگه اینا مجاب میشن!؟؟؟ با ترس گفتم: -اگه بلایی سر یه کدوممون آورد چی!؟؟ مامان آمپر داغ کرد و گفت: -الله اکبر….بچه اینقدر روح روح نکن… روح کجا بود….اصلا تو خودت روحی! از ما بهترونی هم اگه وجود داشته باشن تورو ببینن زهره ترک میشن پس بس کن و بشین ناهارتو بخور!حالا خوبه امیرحسین خودش میگه شوخی کرده…مگه ول میکنه!؟؟ نه! نمیخواستن باور کن….اخمو و بداخلاق نگاهشون کردم….تا نبینن محال باور کنن ….ولی من دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم چون بخاطر ترس هیچ لذتی نمیبردم و نمیتونستم ببرم….. وقتی مامان داشت به امیر گوشزد میکرد به من اون سیخی رو بده که کمترین تعداد گوشت رو داره حاج بابا با یکی از دوستهاش از در باغ داخل شدن…. یه دسته پیازچه تو دست بابا بود که خوش رنگ و لعابیشون از اون فاصله هم مشخص بود….. بگو و بخند میکردن و با ما نزدیکتر میشدن…. این مرد رو قبلا هم دیده بودمو از دوستای صمیمی بابا بود… یه سلام و احوالپرسی گرم کرد و یه اصرارزیاد بابا پای سفره نشست…. من اما همچنان دپرس و غمگین یه گوشه دور از بقیه نشسته بودمو به این فکر میکردم که کی این چند روز تموم پیشه ما برگردیم شهر خودمون…. یا نکنه چون فقط من دیدمش بخواد منو اذیت کنه… تو فکر بودم که بابا پرسید: -یاسمن بابا….تو چرا چیزی نمیخوری!؟ امیرحسین خندید و گفت: -ترسیده! -از چی!؟ -روح! و باز همشون زدن زیرخنده…..خود امیرحسین میون خنده های بقیه گفت: -مگه این روح بتونه اینو از پرخوری نگه داره! بابا دستی به ریشش کشید و گفت: -یاسمن بابا…روح و اجنه و اینچیزا معمولا جایی که کتاب خدا و آدمیزاد باشه نمیان…..پس به این چیزا فکر نکن…. تند تند شروع کردم حرف زدن: -ولی من خودم دیدمش…با جفت چشمام….یه دختر بود ..عین اونی که تو فیلم حلقه بود….همش منو نگاه میکرد…چندبار سعی کرد منو اذیت کنه…شک ندارم ساعت مچیم رو هم خودش برداشت…..موهاش سیاه و شلخته بود…نیشش همش باز بود… تا اینارو گفتم حاج بابا و رفیقش به هم نگاه کردن و لبخند زدن…. دوست بابا گفت: -من اگه اشتباه نکنم این یاسمن خانم شما داره از حنانه حرف میزنه…. وحشت زده پرسیدم: -پس اسمش حنانه اس…. خندید و گفت: -حالا شما کبابتو بخور…بعدش باهم تا یه جایی میریم….. دیگه دل تو دلم نبود…تمد تند غذامو خوردم که با دوست بابا بریم به دنبال کشف روح….

بعد خوردن ناهار همه باهم بلند شدیم و پشت سر حاج بابا و رفیق کشاورزش احمدآقا راه افتادیم…. اونا هردو باهم پچ مچ میکردن و میخندیدن اما من هر قدم که جلوتر که برمیداشتم دلشوره ام بیشتر میشد! نمیدونم چرا حس میکردم قراره مثل فیلم خوابگاه دختران از ما بهترون بدزدنم….!!! یلدا کنار امیر بود و مامان تنها تنها راه میرفت و گه گاهی با بابا و رفیقش همکلام میشد…ایمان یکم فاصله اش رو باهام کم کرد و گفت: -من دیشب به تو چیگفتم!؟ آهسته گفتم: -چیگفتی!؟ -من نگفتم روح و این جور حرفارو دیگه پیش نکش….!؟؟ هی دلت میخواد سوژه خنده بشی! با حرص گفتم: -وقتی دیدمش چرا بگم ندیدم ! خب دیدم! -از دست تو یاسمن! همیشه مایه دردسری..هیکل گوریل عقل فندق! چپ چپ نگاهش کردمو گفتم: -موقع عشق و حال هم همین نظرو داری آقا ایمان !؟؟؟ با اشاره ازم خواست صدامو بیارم پایین و بعد درحالی که مدام بقیه رو می پایید گفت: -این دوتا بحث رو قاطی نکن! اینا دو معقوله ی جدا از همن ! نیشمو کج کردمو با ترش رویی جهت نگاهمو تغییر دادم…. طبیعت اطراف فوق العاده زیبا بود..همه جا سرسبز و بی نظیر…ولی شگفت انگیرترین قسمتش بوی خوش عطر گلهای مختلف بود…. درختهای سرسبز بلند قامت…. پرچینهای پر پشت…. علفزارهایی که ادم لابه لاشون گم میشد….. و جوی آب زلالی که تو قسمتهای مختلف روستا جاری بود….. خم شدم و چند تا گل بابونه ی زیبا از کنار جوی آب برداشتم و به مرغابی ها لبخند زدم…. بابونه هارو عمیق بو کشیدم و یکیش رو پشت گوشم زدم… خدای من! معرکه بود….بوی بابونه رو نمیشد حتی با کوکشنل مقایسه کرد از بس لطیف و دلنواز بود….! هموم موقع همه با صدای احمدآقا ایستادم….دست راستشو به سمت خونه باغی که مساحت کوچیکتری نسبت به بقیه خونه ها داشت دراز کرد و بعد گفت: -اونجا خونه فیض الله و مرضیه است..دختر سومیشون حنانه بچه که بود از رو اسب افتاد و سرش آسیب دید…یکم فرق میکنه با آدمای عادی از نظر اخلاق و رفتار….چی بهش میگن این جوونا…شیرین میزنه یکم…. این حنانه خیلی ناقلاست ولی…غیرقابل کنترل اصلا….یا تو این باغ یا تو اون باغ…اون روحی هم که یاسمن خانم ازش حرف میزنه احتمالا همین حنانه بوده…چون اتفاقا باغی که شما اونجا هستین رو بیشتر از بقیه جاها دوست داره دلیلشم این که مسئولیت نگهداری از اون باغ دست فیض الله و مرضیه است و اونا اکثرا میرن همین باغ….درخت میوه هاش هم زیادن …حنانه خیلی اونجارو دوست داره….آهان اونهاش…خودش….. همه ی نگاه ها به سمت دختری چرخید که از در خونه بیرون اومد…یه دختر با قد متوسط لباس سفید موهای شلخته و لبخندی که انگار عضو جدا نشدنی صورتش بود…. جیغ کشیدمو گفتم: -خودش خودش خودش….همون روح…روح روح….. احمدآقا زد زیر خنده و بعد گفت: -جنانه است بابا جان…حنانه است…. پریدم بغل مامان و سفت گرفتمش…آب دهنمو قورت دادمو گفتم: -روح روح…. احمدآقا باز خندید و گفت: -صدبار به این حنانه گفتیم لااقل شبونه تو روستا نچرخه…صدبار تاحالا صدنفرو همینجوری قبض روح کرده.. بعد دختره رو صدا زد و گفت: -حنانه بیا اینجا….. حنانه با اخم نگاهمون کرد…انگار از شلوغی خوشش نمیومد… نگاهمون کرد…و بیشتر منی که عین بید می لرزیدم بعد سرشو به نشانه ی “نمیاد”بالا انداخت…. احمدآقا از جیب پیرهنش یه شکلات بیرون آورد و گفت: -بیا بابا….میخوام بهت شکلات بدم… تا اینو گفت حنانه خندید و بدو بدو اومد سمت احمدآقا و شکلات رو ازش گرفت … یلدا خندید و گفت: -یاسی اون ساعت مچی تو نیست رو دست خانم روح !؟؟ نگاهی به ساعتم که رو دست راست حنانه بود انداختم و زیر نگاه های تمسخرآمیز بقیه و خنده هاشون آهسته گفتم: -آره مال خودم…. بعد رفتم سمتش و گفتم: -این ساعت من….چرا اونو بردی!؟ خندید و گفت: -قشنگ قشنگ….دوستش دارم…. بازم بقیه زد زیر خنده …..ای داد بیداد…بازم که من گند زده بودم !!! بقیه ول کردن و رفتن…امیرحسین بلند بلند میگفت: -یاسمن دیگه!چیکارش میشه کرد… مامان هم میگفت: -اگه من دیگه گذاشتم این فیلم ترسناک ببین… -روح روح که میگفت این بود…. -پدرمارو درآورد از دیروز تا حالا … همراهشون نرفتم چون حوصله شنیدن حرفهاشون رو نداشتم…یه گوشه نشستم و به همون حنانه نگاه کردم و گفتم: -تو بودی که منو رو تاب هل دادی؟؟ خندید و گفت: -آره آره…. -تو بودی که وقتی تو دشوری بودم زدی به درو فرار کردی!؟ -آره آره…دوست دارم…. -ساعتمو چرا برداشتی!؟ -قشنگ قشنگ…. -باوشه….مال خودت…ولی کار بدی کردی…نباید منو میترسوندی…. انگار که اصلا این حرفمو نشنیده باشه دستشو گذاشت رو لبهاش و گفت: -بوسیدیش …من دیدمت … ای وای! تا اینو گفت چپ و راست رو نگاه کردم…نکنه یه وقت بره و اینو به کسی بگه…آهسته ازش پرسیدم: -تو مارو دیدی….؟؟ -آره آره … -یه وقت به کسی نگیااااا وگرنه ساعتمو پس می گیرم…. خندید و گفت: -باشه باشه…. بعدهم بدو بدو ازم دور شد….پس این بود همون روحی که من بخاطرش نه خواب داشتم نه خوراک…..صد حیف که این دختر همچین آسیب مغزی ای دید…آخه خیلی خوشگل بود…و حتی خوش هیکل…..

داشتم گل بابونه هارو تماشا میکردم که صداش از پشت سر به گوشم رسید: -خانم روح کجاست!؟ ایمان بود…اخم کردم ولی سرمو به سمتش نچرخوندم….بزار تا دلش میخواد مسخره کنه….اصلا چه اهمیت داره…..! یه گل بابونه چیدمو جلوی بینیم گرفتم….عطر خوشش به روح آدم جون میداد! چند قدم اومد سمتم بالای سرم ایستاده بود و تماشام میکرد بعد یه گوشه روی یه تخته سنگ نشست و گفت: -نَکن اون گلارو! به بابونه ها که زیباترین ترکیب رنگی دنیارو داشتن نگاه کردمو گفتم: -همه گیاها که فقط واسه تماشا کردن نیستن… -اهوو! تنهایی به این نتیجه رسیدی!؟ قاتل‌گلها… نگاه تندی بهش انداختم و بعد گفتم: -اینا خیلی خاصیت دارن….خدا که اونارو نیافریده که ما تماشاشون کنیم…اگه هدف از آفرینششون فقط تماشا کردنشون خب دیگه به آدمیزاد نمیفهموند اینا چه خاصیتی دارن…. پرسید: -خب خانم گیاه شناس اینا چه خاصیتهای درمانی ای دارن !؟؟؟ بی معطلی گفتم: -با اینا میشه بخور گرفت چون واسه پوست خیلی خوب….میشه باهاشون دمنوش درست کرد ولی کار دیگه…. به مشتم که پر بود از این بابونه ها نگاه کردم….تو فکر این بودم کهوای کاش میشد بزارمشون تو یه چیری…مثل پلاستیک یا یه ظرف که همون موقع چشمم به کلاه افتابی قرمز ر ایمان افتاد…. لبخند خبیثی زدمو بعد گفتم: -چه کلاه خوشگلی داری…. از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت: -خب که چی!؟ مطمئن بودم که اگه مستقیم بهش بگم واسه چی میخوامش عمرا اگه قبول میکرد بهم بدش واسه همین الکی گفتم: -فقط میخوام نگاهش کنم همین ! از روسرش برداشتشو پرتش کرد سمتم…تو هوا گرفتمش و بعد وارونه اش کردمو بابونه هارو ریختم توش…. تا اینکارو کردم گفت: -عه عه! چرا همچین کردی بچه !؟؟ کلاه رو بده ببینم! ابخند ژوکوندی زدمو گفتم: -ایمان جوووووون! مثل خودم کشدار گفت: -کوفت و ایمااااان جوووون…. خندیدم…یکم بهش نزدیک شدم و گفتم: -ایمان مگه ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم…؟؟ انگار که فهمیده باشه سلام‌گرگ بی طمع نیست چپ چپ نگام کرد و گفت: -خب که چی!؟؟ لبخند دندون نمایی زدمو گفتم: -خب….ما که قراره باهم ازدواج کنیم پس دیگه این حرفارو باهم نداریم… سرشو کج کرد…لباشو یه وری کرد و بعد گفت: -اولا که چه ربطی داشت به اون موضوع چون ما داریم ازدواج میکنیم تو باید کلاه منو تبدیل کنی به مخزن بابونه دوما…الان مثلا داری منو خر میکنی!؟؟ خندیدموگفتم: -هوووو! این حرفا چیه! دارم واسه عشقم ناز میکنم! بلند شد…چشماشو تنگ کرد…سری به تاسف تکون داد و گفت: -خدا تورو میشناسه یاسمن ! خواست بره که بلند شدمو گفتم: -راستی اون مارو دید… چرخید سمتمو گفت: -کی! -روح…یعنی چیز…حنانه….همونی که من فکر میکردم روح…. خونسرد گفت: -خب!؟که چی! دیده باشه…. قطعا متوجه منظورم نشد وگرنه اون واسه اینجور مسائل محتاطتر از من بوده و هست برای همین دوباره گفتم: -بابا سر بزنگاه مارو دید….وقتی پشت باغ داشتیم همو میبوسیدم! دستی تو موهاش کشید و گفت: -جدا !؟ -آره دیگه…من که باتو شوخی ندارم… برخلاف تصورم شونه بالا انداخت و گفت: -عب نداره ..تصور کن داشته یه فیلم عاشقانه میدیده… -یعنی تو نگران نیستی!؟ -نگران چی آخه!؟ -نگران اینکه بره به کسی بگه… -نمیگه بابا….میخ است بگه تاحالا گفته بود.. اینو گفت و بعد خنده کنان از اونجا دور شد…. عجیب بود…خیلیم عجیب بود…نه به اونهمه حساسیت همیشگیش نه به این بیخیالی و خونسردیش.. وقتی اون نگران نبود چرا من باشم…!؟پس من بیخیال شونه بالا انداختم و دوباره سرگرم چیدن بابونه ها شدم….

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

4 دیدگاه

  1. آخ جوووون فردا دوباره پارت داریم دم نویسندش گرم هیچ وقت ب اسمش نمیومد رمان خوبی باشه ولی واقعا عالیه دستتون درد نکنه آدمین جون. فقط آدمین جون ی لطفی میکنی قبل ظهر بذاری پارتو چون من بعدازظهر نوبت دکتر دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن