رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 36

درو که باز کردم با خودش رو به رو شدم….درحالی که نفس نفس میزد…یعنی پله هارو دویده بود…چرا!؟؟ به چه خاطر!؟؟

چه دروغ شیرینی …دلم میخواست به خودم بگم بخاطر تو یاسمن…..

همون لحظه صدای کل و هلهله و تبریک عید از تلویزیون پخش شد…بدون اینکه از جلوی در کنار برم به پشت سرم نگاه کردم…اونا همه مشغول روبوسی و تبریک عید به همدیگه بودن…..دوباره به ایمان نگاه کردم….دیگه بس بود…باید به خودم میومد….تکیه از در برداشتم و تند و باعجله گفتم:

-عیدت مبارک!

بعدهم به سرعت رفتم سمت جمع و عید رو به همشون تبریک گفتم….

ایمان هم بالاخره اومد داخل…اول همه رفت سمت بابا…باهاش رو بوسی کرد و بعد عید رو تبریک گفت….

یلدا گفت:

-ایمان چیشد که اومدی!؟

-نشست رو مبل و گفت:

-دیگه گفتم بیام اینجا….

معلوم بود زیاد نمیخواد درموردش حرف بزنم…اما من دوباره شاد شده بودم…اونقدر که نیشم ناخواسته تا بناگوش وا شده بود….اینکه ایمان هر طور شده بود خودشو رسوند تا کنار ما باشه این خیلی ارزش داشت واسه من…

وای که میترکیدم اگه پیش مینا میموند و سال تحویل رو کنار اون میگذروند….

کنار جمع نشسته بودیم و گپ میزدیم که تلفنم زنگ خورد…میلاد بود…گوشیو برداشتم و با ذوق گفتم:

-عه میلادِ….

بعد لبخند غرور آمیزی زدمو گفتم:

-چیکار کنیم دیگه…خاطرخواه زیاد داریم…دیگه هی از الان تماسها شروع میشن…..هه هه هه…..

تماس رو که وصل کردم صدای زیبای میلاد تو گوشم پیچید…خودش بود که بی مقدمه و یه بند عید رو بهم تبریک گفت و کلی حرفهای خوب خوب بهم میزد….خیلی کیف میکردم….خصوصا که ایمان داشت چپ چپ نگاهم میکرد و هرچقدر مکالمه ی من بیشتر طول میکشید بیشتر اخمهاش توهم میرفت….یالاخره بعدچند دقیقه گوشیو کنار گذاشتم و لبخند زنان گقتم:

-میلاد بود…گفت یه نیم ساعت دیگه میرسن اینجا….

بابا خوشحال شد و گفت:

-پس بابا جان بلند شو یه چایی دم کن….

چشمی گفتمو با کمال میل بلند شدمو

تا چایی درست کنم…اومدن میلاد اونقدر خوشحالم کرده بود که به کل ایمان رو از یاد بردم…..حتی آجیل هم تو جا اجیلی ریختم و شیرینی هم آماده کردم….ایمان بلند شد که بره…ظاهرا نمیخواست تو جمع خانوادگی باشه اما اصرار بابا باعث شده بمونه…باهاش حرف زد و گفت که چه بخواد چه نخواد واسه اون جزیی از اعضای خانوادست….خب بابا همیشه ایمان رو دوست داشت…شاید حتی اندازه ی پسرهای خودش!

خلاصه بالاخره تو عمل انجام شده قرار گرفت و موند….هراز گاهی هم تا فرصت گیرش میومد یه نگاه چپ چپی به مینداخت و با اون چشماش واسم خط و نشون میکشید….

پسره ی لعمتی! خب بگو چرا الان که همه جمعن و فرصتش هست در مورد من باخانوادم صحبت نمیکنی!؟ البته منم نباید زیاد هول میکردم…ایمان یه جاه هایی هم درست میگفت…دنبال فرصت مناسب و اومدن پدرش بود اما خب منم اگه عجله داشتم واس خاطر این بود که تکلیفمون مشخص بشه….بدونیم باخودمون چند چندیم!

بدونم جایگاهم چیه…..

ربع ساعت بعد بالاخره خانواده ی عمو سر رسیدن….

خونه دوباره شلوغ شده بود….با سینی چایی اومدم تو هال و به همه چایی تازه دم خوشرنگ تعارف کردم…. بعد هم بین پسرعمو جان و دختر عمو جان نشستم…گاهی با میلاد حرف میزدم گاهی با مریم گاهی با مینو…

میلاد یه تیکه سیب دهن خودش گذاشت و بعد گفت:

-ولی کم لطف شدیا یاسمن….جدیدا اصلا سراغی از من نمیگیری….

لووووس پشت سرمو خاروندمو گفتم:

-هه هه هه….ببخشید دیگه….سرم شلوغ بود….

دستشو رو پام گذاشت و گفت:

-باشه قبول!

بعد دست کرد توی جیبش…کیفش رو بیرون درآورو و بعد چهارتا تراول پنجاهی خشک و تانخورده به دستم داد و گفت:

-اینم عیدی من به دخترعموی خوشگل و بانمک و دوست داشتنیم!

چشمام با دیدن تراولا برق زد…اول یکم واسه گرقتنشون ناز کردم ولی درنهایت ازش گرفتمشون….

بعد لبخندی زدمو گفتم:

-حالا دیگه کی دلش میاد اینارو خرج کنه….هم خشک و تا نخورده ان هم اینکه از طرف توئہ ….

امیرحسین خندید و گفت:

-اونارو ندی هله هوله بخوری چاقتر یشی!

با اخم نگاهش کردم که میلاد گفت:

-یاسی اصلا هم چاق نشده….اون خیلیم دوست داشتنی بانمک و خوشگل….دختری به خوشگلی و بانمکی یاسی تاحالا ندیدم….درضمن اون اندام توپری داره نه چاق…ما بهش میگیم اندام هالیوودی!

بشکنی زدمو گفتم:

-به به…اندام هالیودی….میدونستم ..از اول هم میدونستم این بدن من یه واژه واسه توصیف داره….حالا اسمشو فهمیدم…اندام هالیوودی!

بقیه یه شوخی گفتن:

-نمردیم و معنی اندام هالیوودی رو هم فهمیدیم….

امیرحسین خندید و گفت:

-آبجیمو اسکل نکن میلاد جون…

میلاد قاطع و محکم گفت:

-ولی نظر من همین….شرقی یا هالیوودی…همشون درموردش صدق میکنن….

دوباره اعتماد بنفسم رفت بالا…..لبخند غرور آفرینی زدم و به ایمان نگاه کردم…

از اینور مبل پریدم اونورش و مثل جن رو به روی بابا ایستادم….

با اخم نگام کرد و گفت:

-الله اکبر! دختر این حرکتا چیه!؟ مرد عنکبوتی هم از این غلطا نمیکنه!؟؟ نمیگی میفتی دست و پات میشکنه!؟؟؟

نیشمو تا بناگوش وا کردو گفتم:

-بیخیال حاجی….عیدیمو بده یالا…عیدیمو بده یالا….

خندید…اول دستی به ریشش کشید و بعد همونطور که دونه های تسبیح رو یکی پس از دیگری رد میکرد گفت:

-من که موقع سال تحویل به همتون دادم….

سرمو کج کردمو گفتم:

-پَع! حاج آقا آخه ده هزارتومنم میشه عیدی….!؟ با ده هزارتومن الان فوقش بشه یه بسته آدامس گرفت…اونم از اون موزی قدیما…البته اگه گیر بیاد…حالا عیدی اصلی رو بده یالا…عیدیم رو بده یالا….

خندید…سری تکون داد و بعد دست کرد تو جیب پیرهنش و یه پنجاهی داد دستم….

قیافه امو مظلوم کردمو با لحن لوسی که مطمئن بودم دلشو به رحم میاره گفتم:

-آقاجووووون…یکی دیگه هم بده…جون یاسی…..

-از دست تو دختر

بعد دوباره دست کرد تو جیبش و یه تراول دیگه بهم داد و گفت:

-بیا دختر قشنگم…اینم یکی دیگه!

میدونستم وقتی خودمو اینجوری واسشون لوس میکنم خام و رام میشن….

پولارو که گرفتم لبخند پیروزمندانه ای زدم و اینبار رفتم سراغ مامان….

توی اتاقش رو تخت نشسته بود و با گوشیش حرف میزند..با لبخند بهش زل زدم تا وقتی که تماسش تموم شد…چپ چپ نگام کرد و گفت:

-چیه…!؟ چرا اینجوری نگام میکنی!؟

نیشخند زدم:

-خب عیدی میخوام دیگه!

متعجب گفتم:

-عه عه…بچه تو که همین الان از بابات پول گرفتی….نگو نه که صداتو شنیدم..

بازم خودمو لوس کردمو گفتم:

-خب از بابا گرفتم…از تو که هنوز نگرقتم…تو منو دوست نداری ..اگه داشتی بهم عیدی میدادی…

اونم خیلی زود کوتاه اومد…سری واسم تکون داد و گفت:

-ای یاسمن مارمولک! اون کیف پولمو بده….

خندیدم….جلدی پریدم سمت کیف پولش و بهش دادم…درشو باز کرد و خواست یه پنجاهی بیرون بکشه که گفتم:

-دوتا دوتا….دوتاش کن…..جون من….

سر تکون داد و گفت:

-باشه…جهنمو ضرر…دوتا….

پولارو ازش گرفتم و بعد ماچ آبداری رو گونه اش کاشتم و از اتاقش اومدم بیرون و خرامان خرامان رفتم سمت اتاق خودم….

پولایی که عیدی گیرم اومده بودن و رو جمع بستم و بعو گذاشتم تو کیفم…شالم رو سرم انداختم…نگاهی به خودم توی آینه انداختم و از اتاق اومدم بیرون…..

یلدا پایین بود و از اونجایی که مطمئن بودم امیر و ایمان رفتن بیرون و نیستم با خیال راحت رفتم پیشش….

در که زدم درو برام باز کرد درحالی دستکش دستش بود….

باهمدیگه رفتیم داخل…یه راست رفت تو آشپزخونه و همونطور که مشغول شستن ظرفها بود گفت:

-نگاه کن تورو خدا….حالا که خیالش راحت من اینجام دیگه اصلا دست به سیاه و سفید نمیزنه….کلی ظرف نشسته اینجا بود…واسه همین میگم این داداش من باید زن بگیره..

فقط زن!!!!

نشستم رو اپن و گفتم:

-ببینم تو که اینقدر یه فکر زن گرفتن واسه داداشتی…به فکر بابا کردن داداش منم هستی!؟؟

چرخید و یه نگاه بهم انداخت و بعد خندید و گفت:

-برو گمشو ..تو داداشت خودش یه پا بچه اس!

-نه جدا نمیخوای بچه داربشین!؟؟ هم خاله بشم هم عمه! ترجیحا دختر باشه…دخترا خیلی شیرین و دوست داشتنی ان….خیلی…..

یلدا دستکشهارو از دستش درآورد و بعد گفت:

-راستش من خیلی دوست دارم ولی امیر میگه فعلا نه!

-چرا!؟؟

شونه بالا انداخت و گفت:

-چمیدونم….میگه فعلا نه!

چشمکی زدمو با شیطنت گفتم:

-پس اون لامصبو می ریزین کجاا!؟

یلدا به سختی جلو خنده اش رو گرفت و بعد گفت:

-خیلی دیوثی یاسمن…فکرت چه جاها که نمیره ….

ابروهامو بالا انداختمو گفتم:

-خب چیه مگه!؟ سوال دیگه!؟؟ پیش اومده واسم….! واقعنی کجا می ریزین!؟

از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

-برو دیوونه…شوهر که کردی میفهمی وقتی نخوای اونو بریزی داخل چه جاهای دیگه ای می ریزیش….

نشستم رو مبل و گفتم:

-آخ آخ گفتی…چقدر دلم میخواد تجربه اش کنم….

یلدا کنارم نشست و همونطور که بهم پسته تعارف میکرد گفت:

-چی رو!؟

یه مشت پسته برداشتم و گفتم:

-خب معلوم دیگه…شوهر کردن رو…

یلدا خندید و بعد گفت:

-خیلی خلی یاسمن!

-خواهش میکنم…شماها همینطور…..

یه مشت دیگه پسته برداشتم و بعد گفتم:

-میخوام عیدی هامو جمع کنم از اون گلگوشهای خوشگل بخرم….از اونایی که یکیش ماهه یکیش ستاره….

یلدا پاشو روی پاش گذاشت و گفت:

-حالا چقدری گیرت اومده!؟

یکم فکر کردمو گفتم:

-دویست تومن میلاد داده…صدتومن بابا…صدتومن مامان….پناه تومن خاله….یه پنجاه تومنم به زور از بهزاد گرفتم…سیصد تومنم امیرحسین بهم داد….خلاصه دارم…قد گرفتن اون گلگوشها پول عیدی دارم….

-پس حسابی خوشبحالت شده!

یلدا اینو گفت و آه کشید….زدم به شونه اش و گفتم:

-چیه..چرا دمغ شدی…!؟

با افسوس گفت:

-15تولد ایمان ولی من اون موقع اینجا نیستم….خیلی ناراحتم…

با تعجب نگاش کردم…15تولد ایمان بود و من نمیدونستم….!؟؟؟

پرسیدم:

-15همین ماه!؟

سر تکون داد و گفت:

-آره دیگه…ولی بدبختانه من نیستم…چقدر دلم میخواست باشم و واسش جشن بگیرم….

به فکر فرو رقتم…چرا من اصلا اینو نمیدونستم !!!

یلدا دوباره گفت:

-ایمان همیشه روز تولدم واسم جشن میگرقت و بهم کادوهای درجه یک میداد…حالا که دلم میخوهد جبران کنم نیستم…..

-حالا عب نداره….خودتو ناراحت نکن….داداش تحفه ات آخه چیه که تولد هم براش بگیری…..

همون موقع صدای بگو بخند امیرحسین و ایمان به گوش رسید…ظاهرا ایمان کلید داشت چون زنگ نزدن و چند دقیقه بعدهم اومدن داخل….

تا حواسش بهم نبود از فرصت استفاده کردمو حسابی صورتش رو نگاه کردم….ایمان به حدی تغییر کرده بود که همش فکر میکردم خودش نیست و یکی دیگه اس….

خیس خیس بودن….یلدا گفت:

-چرا خیسین!؟؟

امیرحسین با خنده گفت:

-عرق کردیم….خب بارون اومده دیگه..

یلدا باز با اون چشمای ورقلمبیده پرسید:

-بارون!؟ بارون اومده!؟

ایمان کنج لبشو داد بالا و گفت:

-پع! خواهر مارو باش….لیلی زن…یه دو سه ساعتی هم میشه زن شده….

این یعنی دو سه ساعت بارون شروع شده….

امیر اومد و لم داد و گفت:

-یاسی یه چایی درست میکنی بخوریم؟..تو هوای سرد و بارونی حال میده…..

تندی گفتم:

-باشه داداش….

و بعد رفتم تو آشپزخونه…

یلدا رفت کنار امیرحسین نشست و مشغول پچ پچ شدن……ایماهم رفت تو اتاقش….اصلا نگام نمیکرد….چرا سعی نمیکرد یه جوری با من آشتی کنه…. !؟؟؟

تو آشپزخونه داشتم چایی می ریختم تو لیوانها که اونم اومد تو آشپزخونه…

یه نگاه به اون دوتا انداختمو وقتی دیدم حواشون نیست گله مند گفتم:

-تو حتی عیدو بهم تبریک نگفتی!؟؟

میخواست آب بخوره…یکم لفتش داد و بعد آروم گفت:

-بیخیال یاسی…تو منو خسته کردی…حالم از این قهرو آشتی های مسخره بهم میخوره ….تو اعصاب واسه من نذاشتی

به خودم اشاره کردمو گفتم:

-من؟ من اعصاب واسه تو نذاشتم!؟

سر تکون داد و گفت:

-آره دقیقاااا….خسته ام کردی از بس مثل بچه ها هی قهر هی آشتی هی قهر هی آشتی….

آب رو سر کشید…بعد لیوانو انداخت تو سینک و رفت پیش بقیه…

پوووفی کردمو هیچی نگفتم….

این رفتارشو گذاشتم پای عصبانی بودنش….اصلا شاید بهتر بود همون حرف رو هم بهش نمیزدم…..

چقدر بداخلاق شده ….البته سگ اخلاق بود ولی سگ اخلاقتر شده….

نکنه چون ریششو زده دخترا هی بهش نخ میدن فکر کرده خبریه…دورش شلوغ شده دیگه احتیاجی به من نداره !؟؟؟

اههههه! چه فکرای مسخره ای!!! بهتره به این چیزا فکر نکنم….اینجوری بیشتر عصبی میشدم….

چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد سینی چایی رو برداشتم و رفتم پیش بقیه…ایمان لنگاشو دراز کرده بود رو میزو تلویزیون نماشا میکرد….

سینی رو گذاشتم رو میز و گفتم:

-من میرم بالا…فعلا….

یلدا گفت:

-عه یاسی کجا….بمون……

-نه…میرم بالا کار دارم…فعلا….

بعد شنیدن اون حرفها انگیزه و اشتیاقی واسم نمونده بود….واسه همین ترجیح دادم برم بالا……

گور ایمان….بره به درک! فکر کرده عتشق چشم و ابروشم…..لیاقتش همون‌مینای هرزه اس!

طی یک تصمیم کاملا مشورت گونه قرار شد دو روز قبل از سر رسیدن 13بدربریم باغ یکی از دوستای حاج آقا….

این ایام همیشه حال و هوای خاص خودش رو داشت….و من چون قبلا تو گذشته یه بار به اون خونه باغ درجه یک رفته بودم حسابی بابت این تصمیم ذوق زده شده بودم….

البته اینکه حاج آقا این پیشنهاد رو داده بود دلیلش بیشتر به یلدا و امیرحسین هم مربوط میشد….

ومنم فارغ از اتفاقات پیش اومده واسه خودم سعی کردم مثل این عاشق پیشه های مجنون حالت زارت به خودم نگیرم و خکشی هامو به خاطر اخلاقای گه ایمان زهرمار نکنم……..

اصلا شاعر میگه شد شد نشد نشد!

رفتم و به سفهرش فاطی جون از پشت بوم یکم زغال آوردم…

موقع پایین اومدن پدر مینارو دیدم که جلوی در مشغول صحبت با ایمان بود.قبل اینکه متوجه ام بشن فورا چند قدم به عقب رفتم و به حرفهاشو گوش دادم…

ایمان از عموش پرسید:

-جای خاصی میخواین برین!؟

-اره دیگه…زور زن و بچه زیاده…قراره بریم کیش…فردا بلیط داریم و احتمالا تا چند روز بعد 13هم نیایم….

-خوبه…گشت و گذار کلا لازم….

-تو همراه ما نمیایی!؟خسته نشدی از این تهران!؟؟ بیا بریم یه حال و هوایی عوض کنیم….

کاش باخودشون میبردنش تا از شرش خلاص میشدم….واقعا دعا دعا میکردم با عموش اینا بره آخه جدیدا زیاد رو مخم بود…همه چیزش از اخلاق و رفتارهاش گرفته تا حرفهاش…واقعا که بشر رو مخی بود اما اون گفت:

-نه….آخه راستش…من فقط تا یکی دو روز آینده اینجا هستم…..بعدشم دوباره درگیر کار میشم….خیلی تعطیلی ندارم….تا بخوام برم اونجا باید برگردم….

-آهان که اینطور…..

ایشششش! چه بد که نشد خبر مرگش با عموش بره…..

اجازه دادم تا حرفهاشون تموم بشه و بعد که مطمئن شدم رفتن از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت خونه….

در نیمه باز رو کنار زدم و گفتم:

-وای وای من آماده ام….اونم با زغالهااا…..

مامان درحالی که وسایل رو مرتب و منظم تو سبد میچید گفت:

-چقدر دیر کردی! رفتی زغال بیاری یا زغال بسازی؟؟؟

بابا جلوی آینه ایستاده بود و م‌هاشو شونه میکرد…نگاهی کوتاه به ما انداخت و گفت:

-زود باشین دیگه….چقدر لفتش میدین….

مامان بلند شد…تمام وسایل رو کنارهم گذاشت و گفت:

-همچی آماده است…ماهم آماده ایم…

وسایل رو برداشتیم و از خونه رفتیم بیرون …یلدا و امیرحسین هم قرار شد با ایمان بیان…هرچند که آرزو داشتم این اتفاق نیفته و اون بچه پرروی اعصاب خراب کن نیاد…اما خب…نشد که نیاد!

راهش یکم طولانی بود…چندباری توی مسیر ماشینهارو نگه داشتن و چایی خوردن…توراه مسیر بخلطر طولانی بودن، یکم واسم حوصله سر بر شده بود….با خستگی گفتم:

-حاج بابا حداااقل یه آهنگی…ترانه ای…شیش و هشتی….سوسن خانمی چیزی بزار دلمون وا بشه….

بابا اخمی کرد و گفت:

-باشه…تو بشین سرجات و اینقدر ورجه وورجه نکن منم برات اهنگ میزارم….

اینو گفت و مثلا آهنگ گذاشت اونم چه آهنگی….صدای محمود کریمی که تو ماشین پخش شد یاد تمام بدبختی هام افتادم……

اصلا مشخص نبود داره شاد میخونه یا غمگین….بدنمو کش آوردم و خاموشش کردم و گفتم:

-دست شما درد نکنه….ولی من ترجیح میدم اصلا تا رسیدن به اون باغ به هیچی گوش ندم…

مامان یه تیکه سیب دهن بابا گذاشت و گفت:

-تصمیم خوبیه عزیزم….بشین سرجات و منظره تماشا کن…..

دست به سینه تکیه ام رو به عقب دادمو رو صندلی ها ولو شدم….

کاش اصلا با خانواده عمو اینا رفته بودم…اتفاقا میلاد بهم گفت ولی گوش نکردم…از نظر خودم یه مدت دوری از ایمان لازم بود….

تو فکر بودم که ماشینشو آهسته از کنارمون رد شد و دقیقا همون لحظه باهاش چشم تو چشم شدم…..

نگاه پر اخمی بهش انداختم و با انزجار و نفرت رومو ازش برگردوندم…..

فکر کرده چون ریششو زده خوشتیپ کرده خبریه…..

اصلا به پای چپم که ازم عصبانیه…والا….

با کرختی از ماشین پیاده شدم…دستامو به کمرم تکیه دادم و یه دور اطرافمو نگاه کردم….

این باغ و این روستا هنوزم به قشنگی گذشته بود…حتی بهتره بگم روز به روز هم داشت بهتر و بهتر و شگفت انگیز تر میشد….

مامان صدام زد که برم کمکش اما من خودمو زدم به کر گوشی و دویدم رفتمو پشت باغ….

میخواستم ببینم هنوزم اون تابی که روش بازی میکردم هست یا نه….

سبزه و علفها اونقدر بلند شده بودن که تقریبا میتونستم لا به لاشون پنهون بشم…..خنده کنون از لای علفها دویدم و رد شدم….

دستمو رو سبزه ها کشیدم و خودمو رسوندم به تاب….از دیدنش گل از گلم شکفت….پریدم و روش نشستم….

رفتم عقب…بعد پاهامو ثابت نگه داشتمو یه جورایی خودمو رو به جلو هل دادم…..

خندیدم….اونقدر بلند که صدای خنده هام تو کل باغ پیچید….

چقدر من اینجا خاطره دارم…از این باغ سرسبز توی این روستای زیبا …

اینجا مال یکی از دوستای حاج بابا بود که ده سال یه بارهم سراغش نمیومد آخه خیلی وقت بود که بخاطر زن لبنانیش ساکن همونجا شده بود و خیلی ایران نمیومد.

داشتم همینطوری خودم تاب رو تکون میدادم که حس کردم یه نفر از پشت هلم داد…اونقدر محکم که تاب خیلی اوج گرفت و رفتم بالا……

اولش کیف کردم و یه هورا کشیدم…ولی بعدش تو همون هوا این سوال واسم پیش اومد که آخه کی منو هل داده!؟؟

فورا سرمو به عقب برگردوندم اما کسی رو ندیدم…..

نیشخند زدم…مگه میشه!؟؟ یلدارو صدا زدم….گفتم شاید اون داره سر به سرم میزاره ! ولی جوابی نشنیدم…امیرحسین رو هم صدا زدم ولی از اونم خبری نشد….با دقت و ترس اطرافو نگاه کردم….کاملا مطمئن بودم دوتا دست رو کمرم نشست و هلم داد….

ولی آخه مگه میشد!؟؟

کله امو خاروندم…نمیدونم…شایدم اشتباه کرده باشم…!

اومدم پایین و همونطور که با ترس اطرافمو نگاه میکردم باغ رو دور زدم و دوون دوون خودمو به بقیه رسوندم…

بعد در کمال تعجب دیدم که امیر یلدا رو تخت وسط باغ نشستن و دارن چایی میخورن…ایمان هم تا کمر تو ماشینش خم شده بود….بابا و مامان هم داشتم وسایل رو داخل میبردن….

این منو بیشتر ترسوند با این حال سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم…اینجوری فقط بیخودی اذیت میشدم…همچی رو گذاشتم پای خیال و خستگی راه ….آره حتما خیالاتی شده بودم…..

رفتم و کنار امیر و یلدا نشستم….

یلدا گفت:

-چایی میخوری برات بریزم!؟؟

سر تکون دادمو گفتم:

-آره…ممنون میشم….

یه لیوان بزرگ چایی برام ریخت و بعد داد دستم…لیوان رو گذاشتم کنارم و بعد گفتم:

-حیاط باغ خیلی سرسبز…پر از درخت….پر از گل شقایق…..اصلا دشت گل ….

یلدا با لذت اطرافو تماشا کرد و گفت:

-آره..خیلی خیلی قشنگ…..

ایمان بالاخره در ماشینشو بست و اومد سمتی که ما بودیم…داشت با دستمال دستهاشو تمیز میکرد…یلدا پرسید:

-دنبال چیزی هستی!؟

سر تکون داد و گفت:

-دسته کلیدم….گذاشتم رو سقف ماشین ولی الان نگاه کردم نبود…یهو غیب شد…کل ماشین رو گشتم نبود…

-حالا بیا بشین یه چایی بخور….بعدا میگردی پیدا میکنیم….

ایمان قبول کرد و نزدیک تر شد….چایی که یلدا برای من ریخته بود رو برداشت و گفت:

-همینو میخورم….

من با اخم نگاهش کردمو یلدا گفت:

-این واسه یاسمن…

با خونسردی یه کم از چایی چشید و گفت:

-کوفت خورد یاسمن!

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-اون مال من بود….

یکم با فاصله کنارم نشست و گفت:

-حالا اینو نخوری نمی میری که!

-ایششششش…..

با عصبانیت بلند شدمو ازشون فاصله گرفتم و رقتم داخل خونه باغ….

خیلی خونه قشنگی بود….واسه اینکه مامان ازم نخواد کار کنم قایمکی خودمو رسوندم به پله ها و رفتم بالا تا خودمو به همون اتاقی برسونم که هر وقت میومدم اینجا شب رو اونجا سپری میکردم….یه جورایی از نظر من قشنگ ترین قسمت این خونه بود و شگفت انگیزترین قسمت پنجره های قشنگ آبی رنگش بود که رو به حیاط باز میشد…

کیف و وسایلم رو همونجا گذاشتم و اول همه جارو گردگیری و مرتب کردم و بعد پرده هارو کنار زدم و پنجره هارو باز کردم….

دستمو رو لبه طاقچه گذاشتم و عطر خوش گلهارو بو کشیدم….

چقدر بهار فصل قشنگ و خو بویی بود و اگه بخوام توصیفش کنم میگم یه یه خانوم زیبارو یا لباسهایی از طیف رنگی سبز که لبخند زیبایی بر لب داره و تو دستش یه سبد پر از گل هست و از هرجا که رد میشه بوی ادکلنش همه رو مست و مدهوش میگنه……

هوا یکم تاریک شده بود….چون چندبار صدام زدن دل از تماشای بیرون از اون ارتفاع برداشتم و از اتاق رفتم بیرون ….

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

9 دیدگاه

  1. سلام مرسی از زحماتتون ولی فک نمیکنین پارت امروز خیلی کوتاه بود بابا ماهم دل داریم بعد این همه انتظار ی پارت خیلیییی کوتاه رسیدگی لطفا یا حداقل همین مقدار کم رو هرروز بزارین مرسی از وبسایت خوبتون.

  2. ببخشید من یه سوال داشتم شما که میگید با نویسنده در ارتباط نیستید میشه بگید منبعتون چیه از کجا پارت هارو میزارید
    و یه پیشنهاد اگه قراره واسه هر پارت ما انقدر حرص بخوریم ترجیح میدم همین جا رمان قطع بشه وقتی که رمان تموم شد تا آخرین پارت اونوقت به صورت کامل برامون بزارید اینجوری وقتمونم تلف نمیشه…

    1. سلام
      راس میگن خب ؛ منم موافقم
      دوروز یه بار این رمانو میزارین چهار روز یه بار هم عروس استاد رو
      اونم یه پارت کوتاه
      خب چه اصراریه !!!!!!! بزارین تموم شه بعد همه رو یه جا بزارین تا ماهم علاف نشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن