رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 25

از اینکه اینقدر صریح بهم توهین میکرد عین خیالم نبود چون تقریبا عادت کردم….هم از طرف همین ایمان هم از طرف بقیه البته منظورم از بقیه خانوادم بود !

تخریب روحیه مساوی بود با ویران شدن اعتماد بنفس ولی من دیگه همون کیسه بوکسی بودم که هرچی مشت میزدنش آخ هم نمیگفت!

البته حساب امشب جدا بود…امشب احساس کردم خانوادم دوستم ندارن و یجورایی بهم ثابت شد که اونا آرزو داشتن من پسر باشم نه دختر…!

اونا هیچوقت به من افتخار نمیکردن…هیچوقت! میخواستن زودی شوهرم بدن که از شرم‌خلاص بشم….!بدون اینکه احساساتم‌واسشون مهم باشه…

بازم اشک‌تو چشمام حلقه زد…آستینمو روی چشمام کشیدم و بعد تکه چوبی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و شروع کردم باهاش خط و خش انداختن روی زمین زیر پام و همزمان مثل بچه ها با بغض گفتم :

-هیشکی منو دوست نداره…..

بازم پوزخند زد.اصلا فکر کنم جز پوزخند واکنش دیگه ای بلد نبود از خودش نشون بده….دستی به ریشش کشید و گفت:

-این که جای تعجب نداره….تو هیچوقت دوست داشتنی نبودی!

سرمو آهسته به سمتش چرخوندم…نگاهش روی صورتم به گردش در اومد.میتونستم صورت خودمو تصور کنم…چشمای سرخ شده از گریه….دماغی که مثل دماغ دلقک ها قرمز شده بود…و لبهای تر…!

بازم تُف تو این شانس که تو یه همچین شبی با این احساسات داغون و له شده این ایمان لعنتی به پُستم خورده بود!

اخمهامو بهم نزدیک کردمو گفتم:

-چیه !؟ چرا اینطوری نگام میکنی! به درک که هیشکی دوستم نداره…. اصلا کی گفته هیشکی دوستم نداره….من وقتی میرم تو شهر نصفی از یه ور غش میکنن نصفی از یه ور دیگه….کلی خاطرخواه دارم….صدبار تاحالا تو خیابون با نیکی کریمی اشتباه گرفتنم…اصلا یه بار رفتم تو کافه مورد دیدم اومد ازم امضا بگیره….من بین دوستام به مالنا معروفم اصن….اگه سیگاری بودم صدنفر واسه روشن کردن سیگارم‌جان فدا میشدن…..

نگاهش رنگ انزجار گرفت….با چندش گفت:

-بس بس….کم چرت و پرت بگو! نکبت بی خاصیت….هه! مالنا….تو گه هم‌نیستی چه برسه به مونیکا بلوچی!

بغضمو قورت دادمو واسه اینکه جلوش کم‌نیارم گفتم:

-حسود هرگز نیاسود!

با انگشتش زد به پیشونیم‌ و گفت:

-آخه من به کجا ی قیافه ی تو باید حسودی کنم!؟ به دماغ قلمیت!؟ به چشمای شهلات!؟ به لبهای غنچه ات!؟ یا به هیکل ترکه ایت!؟ بدبخت تو حاصل گِل بازی فرشته هایی….

کاملا غیر ارادی با مشت زدم به بازوش و گفتم:

-اصن زشتم که زشتم….به خودم مربوطه…اگه چاق هستم‌هم بازم به خودم مربوط….اگه هر چی که هستم بازم به خودم مربوطه…..تو بهتره حواست به خودت باشه که فریب مارمولک بازی های بقیه رو نخوری…..

تا اینو ازم شنید حالت صورتش تغییر کرد.تو همون حالت نشسته خودش رو کشید جلو و با گرفتن یقه ی لباسم با خشم گفت:

-الان چه گُهی خوردی!؟؟؟

با ترس سرم رو بردم عقب و گفتم:

-ه…هیچی….منظوری نداشتم….

دندوناشو بهم فشرد و گفت:

-چرا…اتفاقا از گفتن این حرف منظور داشتی…بگو….بنال ببینم‌منظورت چی بود!

مچ دستشو گرفتمو گفتم:

-عه عه…خفه ام‌کردی بابا…..ولم کن….

با جدیدت گفت:

-حالا دیگه توی بی مصرف بدردنخور …توی گربه ی ولگرد خپل خیکی به من تیکه میندازی….!؟

هر چی زور زدم نشد دستشو که انگار چنگال عقاب بود از لباسم جدا کنم و بعد گفتم:

-من تیکه ننداختم….اصن تو چقدر زورگویی…خودت هر چی دلت بخواد به من بگی عیب و ایراد نداره اما من هر چی‌که بگم عصبانی میشی….

-منو با خودت مقایسه نکن نکبت! دفعه آخرت هم‌باشه که شر و ور میپرونی….!

و بعد یقه ام رو با عصبانیت ول کرد که باعث شد به عقب خم بشم و تعادلمو از دست بدم….

نگاه ترسناکی بهم انداخت و از روی سکو بلند شد…لگدی به پام زد و بعد لیوان رو پرت کرد تو بغلم و گفت:

-اینو تمیز میشوری و تحویل میدی! نکبت بی خاصیت!

اینو گفت و رفت….پسره ی گاو داعشی! عین حاج بابا و مامان هرچی دوست داشت بهم میگفت..اصن لامصبا هیچکدوم فکری به حال روحیه ی من نمیکردن….

همشون میخواست اعتماد بنفس منو به فنا بدن …..

نیم ساعت دیگه هم همونجا موندم…باید یکم باخودم کنار میومدمو به اعصابم مسلط میشدم و بعد برمیگشتم توی اتاق…..

روز بعدش تا لنگ‌ظهر خوابیدم و چون مثلا باهاشون قهر بودم هیچکدوم نیومدن سراغم که چرا نمیری سرکار….! که چرا خوابیدی !؟

روی تخت غلتی خوردم و این پهلو به اون پهلو شدم….هم دلم میخواست بخوابم و هم از این بیکاری بیزار بودم…از طرفی دلم میخواست یکم حاج بابا و مامان رو با قهر کردن تنبیه کنم!

باید یه مدت کم محلشون میکردم تا قدرمو بیشتر میفهمیدن! اینجوری فایده نداشت!

تبعیض بی تبعیض!

این میتونست اسمش نه به فرق گذاشتن بین اعضای خانواده باشه!

گوشی پوکیده ی یلدا رو برداشتم و چرخی توی تلگرام‌زدم….میخواستم یکم خودم رو سرگرم کنم ولی نمیشد چون شکمم هی قارو قور میکرد….!

کلا من خیلی شکمو بودم و هر چقدر مثلا خودمو سرگرم میکردم فایده نداشت.بالاخره نیم خیز شدم.حجم موهای ریخته شده روی سرم رو که مثل کله ی جنگلی ها شده بود رو با جفت دستهام زدم بالا و مثل یه روح سرگردان ترسناک سمت در رفتم.

با خودم قرار گذاشتم که اگه مامان توی آشپزخونه نبود برم اونجا و قایمکی یه چیزی بخورم ولی بود….پشت میز نشسته بود و هم سبزی خورد میکرد و هم با تلفن صحبت میکرد…احتمالا خاله !

پوووفی کردمو رفتم سمت سرویس بهداشتی و خیلی زود بیرون اومدم.تا وقتی مامان اونجا بود عمرا اگه میرفتم سمت یخچال و برام مهم نبود اسم این کار “حماقت” باشه یا یه “لجبازی”احمقانه!!!

لباس پوشیدم،کیف پول و گوشیمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون‌‌‌‌‌….لحظه ی بیرون رفتن هرچقدر بیخودی پوشیدن کفشهام رو لفت دادم نشنیدم که مامان بهم بگه کجا میخوام برم….این یعنی اونا هم باهام قهر کرده بود…خب….اصلا چه بهتر !

دستامو تو جیب لباس تنم فرو بردم و پله هارو با سرافکندگی پایین اومدم.یه احساس مزخرف داشتم…احساسی که میگفت هیچکس دوستم نداره…

بقول اون یارو آخه خدایا نه قیافه دادی،نه هیکل،نه یه خاطرخواه پروپاقرص نه مال و منال درست و حسابی نه بخت شیرین……من بگم الهی شکرت خودت خندت نمیگیره!؟؟؟

وقتی اومدم پایین که برم بیرون ایمان از در اومد داخل که بره خونه….ورود و خروج ناهماهنگ….!

اونقدر خسته بنظر می رسید که حتی با وجود اینکه از کنار گذشته بودم باز متوجه ام نشد….

شاید هم متوجه شده بود ولی داخل آدم حساب نمیکرد که اینجوری بیتفاوت گذشت…پشت کله امو خاروندمو از پشت سر نگاش کردم….

تو همون لحظه ی اول که دیده بودمش فهمیدم احتمالا صبح خیلی خیلی زود رفته سر کار و حالا که میدیدم هی گردنشو تکون میده مطمئن شدم که زیادی خسته اس!

سلام کردم ولی جوابمو نداد و رفت داخل خونه اش و درو بست…

پسره ی داعشی یکم زیادی بیتفاوت تشریف داشت…!

منم سعی کردم مثل خودش بیتفاوت باشم..

شونه بالا انداختمو از خونه زدم بیرون و راه افتادم سمت فست فودی ای که سر خیابون بود….

یه پیتزا سفارش دادمو همونجا نشستم و شروع کردم خوردنش …پشتبندش یه نوشابه هم خوردم و بعد وقتی دیدم قرار نیست سیر بشم یه بندری هم سفارش دادم و بعد خوردن اون تقریبا و بگی نگی یکم حس سیری بهم دست داد…

شاگرد فست فودی اومد سمت میز و درحالی که با دستمال توی دستش میز قرمز شیشه ای رو تمیز میکرد گفت:

-چیز دیگه ای میل ندارید !؟؟

دهن باز کردم که بگم نه اما همون لحظه ذهنم رفت پی ایمان….حتما هیچی نخورده…مامان هم احتمالا نمیدونه اومده خونه چوم من از خونه زده بودم بیرون و فکر میکرد باز و بسته شدن در بخاطر من….

بیچاره ایمان….خواهرش که شهر دیگه بود و مادرش هم که دنیای دیگه و باباش هم که روستا….پس کی واسش غذا آماده کنه….اَی دل لامصب!

نه…نتونستم خودمو قانع کنم که وصیت زهرا خانم رو به فراموشی بسپارم واسه همین گفتم:

-یه پیتزای دیگه هم میخوام….

آت و آشغالای رو به روم رو برداشت و گفت:

-چشم…میگم براتون آماده کنن…..

لبخند زدم:

-سپاس!

اونم با شیطنت گفت:

-سپاس متقابل

و بعد رفت…خندیدم و تا آماده شدن پیتزا مشغول جواب دادن تکستهای پشت سرهم یلدا شدم…مدام حال ایمان رو میپرسید…که کجاست ؟چیکار میکنه؟ کی میره؟ کی میاد؟ غذا خورده….نخورده….

پوفی کردمو به ردیف سوالای پشت سرهمش دونه دونه جواب دادمو بهش اطمینان دادم ما حواسمون بهش هست و نیازی نیست نگران باشه….

یکم باهام گپ زدیم…میگفت شرایط روحیش تاحدودی بهتر شده….کلاس میره و خودش رو سرگرم میکنه….جال منو پرسید و یه مشت چرت و پرت تحویلش دادم….که آره منم خوبم…همچی گل و بلبل….

وقتی پیتزا رو آوردن از یلدا خداحافظی کردمو با پرداختن هزینه ی چیزایی که خوردمو چیزایی که میخواستم بخرم از اونجا زدم بیرون و راه افتادم سمت خونه….

فاصله ی چندانی تا خونه نبود…پیاده به راه افتادمو پنج دقیقه ای رسیدم اونجا…خوشبختانه در حیاط باز بود.با پا زدمش کنار و رفتم داخل….

لبخندی روی لبهام نشست چون فکر میکردم ایمان حتما از اینکه واسش

خندون و راضی منتظر موندم تا ایمان درو برام باز کنه…

یکی دوباره دیگه هم کلید زنگ رو فشار دادم ..حدودا سه دقیقه بعد ایمان درو برام باز کرد….

مثل یه داعشی آماده ی کشتار دسته جمعی رو به روم ایستاد و به واسطه ی قد بلندش از بالا بهم خیره شد.

لبخند زدم…لبخند دوستانه….لبخندی که میگفت بیا دشمنی هارو کنار بزاریم و باهم رفیق بشیم….!

اما قیافه ی اون شبیه کسی نبود که بخواد به این زودی ها به نگاه های تلخ و بدخلقی هاش ادامه بده….

خیلی عصبانی بنظر می رسید….

گوشی موبایلش توی دستش بود و از پشت خط صدای نازکی به گوش می رسید که مدام چند کلمه رو تکرار میکرد….

” ایمان گوش بده….با توام…اصلا به درک…به جهنم….دیگه نمیخوام‌ببینمت…هیچوقت ”

وقتی دیدم مثل یه خوناشام رو به روم ایستاده و نگام میکنه نفسم تو سینه حبس شد.

پرسید:

-چی میخوای!؟ چرا یه لحظه ولم نمیکنی!؟ چرا همش دنبالمی!؟ چرا به هر بهونه ای میای اینجا ….

متوجه سوالای رگباری و پشت سرهمش نمیشدم….با این حال جعبه ی پیتزارو به سمتش گرفتم و گفتم:

-برات غذا آوردم….

-چرا برام غذا میاری ؟

مثل قل مراد گفتم:

-هاااان؟

دوباره تکرار کرد:

-چرا برام غذا میاری؟چرا دوستم داری!؟

عجیب شده بود…عجیب تر از همیشه و بدتر اینکه سوالای گیج کننده ای میپرسید….زل زدم به صورتش و تند تند پلک زدم…..خشمگین سوالش رو برای چندمین بار تکرار کردم:

-پرسیدم چرا اینقدر دور و اطراف من میپلکی!؟ چرا همش برام غذا میاری !؟؟؟

درحالی که کف دستم از داغی جعبه ی پیتزا گز گز میکرد گفتم:

خب…خب….خواستم گشنه ات نشه….

بازم‌خیره خیره نگام کرد و بعد یهو جعبه رو ازم گرفت و بعد دستم رو گرفت و کشیدم داخل خونه و درو بست‌….

اصلا نمیدونستم چی به چیه و چیشده و قراره چی بشه!!

داشتم گیج و ویج نگاش میکردم‌که جعبه رو پرت کرد روی زمین و اومد سمتم….

چشمام از شدت تعجب و هیجان گرد و گشاد شده بود…عین کسی که یه جن مقابل خودش دیده باشه….

یه نگاه به جعبه ی پیتزا و یه نگاه به ایمان انداختم….راستش بدجور ازش ترسیده بودم…اونقدری که به تته پته افتادم آخه حس کردم قراره بدجوری کتکم بزنه….

گوشیش رو هم پرت کرد روی زمین…

دیگه واقعا ترسناک شده بود!

اونقدر اومد جلو تا بالاخره کمرم چسبید به دیوار….

آب گلوم رو قورت دادمو گفتم:

-میخوام برم….م…میخوام برم خونمون….

توجهی نکرد و اومد سمتم‌و گفت:

-چرا اینقدر منو دوست داری!؟چرا از رو نمیری!؟

چرا دوسش داشتم!؟؟؟اصلا از این سوالهاش سردرنیاوردم…اصلا….بازم با ترس و لرز گفتم:

-نمیفهمم دارین چی میگی؟؟؟ن…نمیفهمم…میخوام برم….

خواستم برم که سد راهم شد…دستشو رو کتفم گذاشت و کمرم رو چسبوند به دیوار و عین خفتگیرا مقابلم ایستاد….

زل زدم تو چشماش ….نمیدونم میتونست وحشت و جاخوردگی رو تو چشمام بخونه یا نه …اما بدجوری تو شوک رفتارش بودم…

چند دقیقه ای بهم خیره بودیم که تقریبا دیگه هیچ فاصله ای بینمون نموند‌…تنش به تنم چسبیده بود و من داغی تنش رو حس میکردم!!!!

و ناگهان همچی بهم ریخت….لباشو گذاشت روی لبهام و دستشو بی نقدمه گذاشت وسط پاهام و پایین تنه ام رو با خشونت فشار داد….

هینی گفتم و خشکم زد…اون اما بدجور به جون لبهام افتاده بود و بدتر همه دستش بود که اون پایین هرکاری میلش میکشید انجام میداد و هرجا عشقش میکشید پیشروی میکرد…..

شده بودم اون مانکنی که نه میتونست تکون بخوره،نه حرف بزنه،نه از خودش در مقابل ضربه های بقیه دفاع کنه‌.‌‌…

خشک و صامت و بی حس!

حتی وقتی شلوارمو تا روی رونهام کشید پایین و دستش رو روی شورت سفیدم گذاشت بازم نتونستم حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم….

من هرگز….هرگز و هرگز فکر نمیکردم یه همچین اتفاقی بیفته و این شوک واسم اونقدر عمیق بود که حتی نمیتونستم تکونی به اون بدن لعنتیم بدم…..

وقتی لبهاشو از روی لبهام برداشت و یک قدم فاصله گرفت به اندازه ی گرفتن یه نفس عمیق و هورت کشیدن اکسیژن چشمامو باز و بسته کردم….

دست ایمان سمت یقه ی کج شده ی لباسم دراز شد …تو چنگالش گرفتش و گفت:

-خب….حالا از من متنفر شدی!؟ حالا دیگه دست از سرم برمیداری!؟ حالا دیگه به حال خودم ولم میکنی !؟؟؟

نفس زنون ازم فاصله گرفت….من به اون خیره بودم و اون به من‌.‌‌…حرفای گزنده اش رو که زد به حال خودم ولم کرد…رفت سمت اتاقش اما گفت:

-به دوست داشتن من فکر نکن‌‌‌‌‌….سمت من نیا….دور منو خط بکش…..خط بکش….

رفت توی اتاقش و درو بست….طول کشید تا به خودم بیام….سرمو خم کردم و نگاهی به وضعیت اسفناکم انداختم‌….

حس میکردم هنوز دست داغ ایمان وسط پاهام….و لبهاش روی لبهام!

اون فکر میکرد من دوستش دارم !؟؟ چه فکر اشتباهی!‌چه اشتباه !

اون نمیدونست که من فقط و فقط بخاطر وصیت مادرشه که اینجوری سعی میکنم ازش مراقبت کنم!!! نه چیز دیگه ای !!!

خم شدم…ساپورتمو دادم بالا و پشت دستمو روی لبهام کشیدم….چشمام کشیده شد سمت پیتزای ولو شده روی زمین….

داغ بودم…داغ اتفاقی که واسم افتاده بود و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم….چیبگم و چیکار کنم!

دست سرد و منجمد شده ام رو سمت دستگیره ی در دراز کردمو بعد باز کردنش از خونه رفتم بیرون‌‌….!

مسخره بود….شایدم ترسناک!

پس اون فکر میکرد من بهش علاقمند شدم….علاقمند شدم که اینجوری هواشو دارم…..

سرانگشتامو روی دیوار کشیدم و پاهام رو به سختی از این پله روی اون یکی پله گذاشتم…مثل حمل یه جنس خطرناک!

یه جنس آسیب دیده ی شکننده !

وای! ایمان با من چیکار کرد !؟؟‌‌ دست دیگه امو روی نرده های یخ و سرد آهنی گذاشتم….فکر میکرد من دوسش دارم و باید کاری کنه تا ازش متنفر بشمو ولش کنم !؟؟؟

این سوال رو هی تو ذهنم از خودم میپرسیدم و همزمان به چند نتیجه ی ترسناک می رسیدم که هیچکدومشون خوشایند نبودن!!!

حس میکردم قیافه ام تابلو شده‌‌‌‌‌….اونقدر که مثلا اگه بابا یا مامان ببیننم عین اینکه فیلمی ازم دیده باشن تمام اون صحنه رو عینا با چشمای خودشون دیده باشن‌‌‌‌‌….!

کوبیده شدن قلبم به قفسه ی سینه ام رو به وضوح حس میکردم‌.بدتر از همه نوع نفس کشیدن و حالت مسخره و شوک زده ی صورتم بود…

نگران و بهم ریخته بودم….شاید چون حتی یک درصد هم احتمال همچیم کاری رو از طرف ایمان نداشتم…حتی یک درصد!

دستپاچه و ترسو،لباسهامو با وسواس مرتب کردم و بعد کلید زنگ رو فشار دادم…

چند دقیقه بعد،مامان درو برام باز کرد اما خوشبختانه بدون اینکه بهم نگاه بندازه یا متظره بمونه تا باهام رو در رو بشه،خودش رفت.خب این خیلی به نفع منی شد که رنگم از ترس پریده بود و حس میکرد رخساره ام سِر درونمو لو میده…

البته اون ناراحت بود..‌ناراحت بود که چرا بقول خودشون لگد به بخت و آبروی حاج بابا زدم و مَمَد آقای موحد رو رد کردم!

و اصلا هم براشون مهم نبود که من چه مردی دوست دارم ….خواسته هام ارزشی ب اشون نداشت و حتی حاضر نبودن بپرسن اصلا چرا و به چه دلیل ردش کردم….معیارهای خودم چیه!؟….

درو بستم و با سر خمیده دویدم سمت اتاق…انگار اونجا واسم پناهگاه بود..‌‌یه پناهگاه امن و امان‌….!

درو اتاقمو بستم ،تکیه ام رو دادم‌به در و چشمام رو بستم!

* ایمان *

بیخوابی اذیت کننده شده بود.

لااقل ب ای منی که چند روزی میشد سر هم پنج ساعتم‌نخوابیده بودم!

حاضر بودم کل روز رو درگیر کار باشم که حتی وقت نکنم بیام خونه….حتی اوقات بیکاری رو به شیرینی فروشی بابا سر میزدم تا کمتر وقت کنم اینجا بیام !

تا کمتر یاد خیانت کثیف مینا بیفتم…تا کمتر شاهد مسخره بازی ها ی یاسمن باشم !!!

تا کمتر ببینم آدمایی رو که هی پوست عوض میکنن!

با عصبانیت پتوی روی تنم رو از تخت انداختم پایین و نیم خیز شدم…آرنج دستامو روی پاهام گذاشتم و انگشتامو تو موهام فرو بردم….

دغدغه های زیادی داشتم و حالا یاسمن لعنتی چاقالو بهشون اضافه شده بود!

کاری که باهاش کردم هی واسم مرور میشد…

تکرار و تکرار و تکرار‌….

اونکارو کردم که اونو اذیت کنم اما حالا این خودم بودم که داشتم اذیت میشدم…

لعنت!

اون که از من متنفر بود پس چیشد که یهو اینقدر من براش مهم شدم !!!

چیشد که بهم‌علاقمند شد…

من که همیشه باهاش بداخلاق بودم…

کتکش میزدم….اذیتش میکردم….

چرا آخه !؟

گوشی موبایلم روی میز ویبره خورد.چرخیدم و پاهامو از تخت آویزون کردمو بعد گوشی رو از روی میز و از کنار چراغ خواب برداشتم…

بازم از مینا پیام داشتم….

دختره ی احمق! تمام مدتی که اون گربه ی ولگرد سعی میکرد به من بفهمونه بهم خیامت میکنه من کورکورانه به دوست داشتنش ادامه دادم….

گوشی رو پرت کردم سر جای قبلیش! مینا دیگه واسه من اهمیت و ارزشی نداشت‌‌‌…حتی منم برای اون ارزشی نداشتم و فقط از ترس اینکه چیزی به پدرش نگم اینجوری پیم میفرستاد و سعی میکرد گند کاری هاشو توجیه کنه !

از روی تخت بلند شدم.از اتاق بیرون رفتم…یکی از چراغارو خاموش کردم و رفتم سمت آشپزخونه….سرم درد میکرد..رفتم توی آشپزخونه،بی توجه به ظرفای نشسته ی توی سینک یه لیوان برداشتم و توش چایی ریختم….از بس مونده بود غلیظ و سیاه شده بود اما چون حوصله ی درست کردن چای تازه دم نداشتم خوردن همون رو به نخوردن ترجیح دادم و بعد رفتم سمت بالکن‌…‌.

برای رفع چند دقیقه ای این بیخوابی ها،این سردردها،این دل مشغولی ها …برای رفع فراموشی کاری که با یاسمن کردم….به یکم هوای تازه نیاز داشتم….

اما اون لحظه هی برام‌مرور میشد….لبهای گوشتین و داغی و نرمی وسط پاهاش….

سرمو تکون دادم و چای تلخ شده رو یه نفس سَر کشیدم و ده بار پشت سر هم بهش لعنت فرستادم!فقط امیدوار بودم از این به بعد دیگه دست از سرم برداره و راحتم بزاره…..!

اومدم داخل ودرو بستم و بعد کشیدن پرده دوباره رفتم سمت آشپزخونه…اینبار لیوان رو زیر شیر آب گرفتم و از آب پرش کردم…یه قرص خواب دهنم‌گذاشتم و بعد هم دوباره برگشتم توی اتاق خواب…..

پلکهام سنگین بودن و جسمم خسته اما با این حال نمیتونستم‌بخوابم و حالا امیدوار بودم این قرص خواب اثر داشته باشه….

ساعت گوشی رو فعال کردم،دستامو روی شکمم گذاشتم و بعد چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم با کنار گذاشتن تمام دغدغه هام برای چند دقیقه هم که شده بخوابم….

با صدای زنگ هشدار گوشی که خودم تنظیم کرده بودم،فهمیدم‌من دیشب بالاخره خوابم برده…فهمیدم الان صبح….و احتمالا ساعت۶…

به پهلو چرخیدم… گوشی رو برداشتمو زنگ رو خاموش کردم و بعد از روی تخت بلند شدم.

چشمامو فشردم و بعد خمیازه کشون از زوی تخت بلند شدم….!

دست و صورتمو شستم و اومدم توی آشپزخونه….ولی ظرف نشسته توی سینک بود و یه یخچال خالی….

این سکوت….این یکنواختی…این تلخی….این روزهای شبیه به هم اینا فقط علائم نبودن مادر بود….و من امیدوار بودم هیچ خونه ای بدون مادر نمونه..‌‌هیچ خونه ای!

بطری شیر رو از یخچال بیرون کشیدم…بوی بدی میداد با این حال یکمش رو خوردم اما اونقدر ترش و بدمزه و مزخرف بود که هر چی خورده بودم رو تف کردم توی سطل و بطری رو هم پرت کروم قاطی آشغالا‌….

از خیر خوردن صبحانه گذشتم…برگشتم توی اتاق.لباسامو پوشیدمو با برداشتن اسلحه ام و گوشی و سوئیچ از اتاق اومدم بیرون‌‌‌‌‌….

وقتی درو باز کردم طبق همیشه انتظار اینو داشتم که یه سینی پر از صبحانه ی داغ و مفصل جلوی در ببینم ولی در کمال حیرت دیدم که اینطور نیست….

باورنکردنی بود! خبری از یاسمن و بساط صبحانه اش نبود‌‌‌‌‌‌….واقعا باور نکردنی بود….

وقتی درو باز کردم،خبری از یاسمن و بساط صبحانه اش نبود‌‌‌‌‌‌….واقعا باور نکردنی بود….!

اومدم بیرون….

نگاهم یکراست کشیده شد سمت پله ها…

گفتم شاید اونجا گذاشته باشه ولی حتی روی پله ها هم خبری نبود.

دستمو بالا آوردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم…

ساعت ۷/۵بود و گربه ی ولگرد حاجی همیشه هفت صبح واسه من صبحانه ی داغ تازه میاورد….اما حالا…..

نیازی به فکر کردن زیاد نبود.میشد حدس زد چرا خبری ازش نیست و دلیلش جز کاری که من دیشب باهاش کردم چی میتونست باشه…. !؟

ناخواسته لبخندی کنج صورتم نشست … شاید اگه بجای کتک زدن و دعواکردنش خیلی وقت پیش اینکارو باهاش میکردم،زودتر از اینا دمشو میذاشت رو کولش و دور منو خط میکشید!

نفسم رو بیرون فرستادم،دستامو توجیب کت تنم فرو بردمو از ساختمون زدم بیرون…. !

سوار ماشین شدم‌ و آهنگی از محسن چاووشی پلی کردم….

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد…

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند تو نشد

بیقرار توامو در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

با چراغی همه جا گشتم و گشتم درشهر

هیچکس.. هیچکس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو دراین سینه خداوند نشد….

بیشتر از این نتونستم به این این صدای غمگین گوش بدم….این شعر منو یاد مادرم مینداخت…مادری که هنوز باور نداشتنش برام سخت بود….در واقع هر شب که میخواستم بخوابم صداش توی گوشم میپیچید واگر خیالاتی و توهم زده صدام نزنن باید بگم که حتی اینو حس میکردم که گاهی با اون دستهای لطیف و دوست داشتنیش پتو رو تا روی تنم بالا میکشه….صورتم رو میبوسه و بعد از اتاق بیرون میره…..

حتی صبح ها اونه که صدام میزنه….

اونه که بالای سرم وایمیسه و با صدای دلنشینش اسممو صدا میزنه و ازم میخواد بیدار بشم…..

دستی به صورت و ریشم کشیدم.

من در تمرین بودم….تمرین برای کنار اومدن با شرایط جدید….با نبود مادر…دوری یلدا….قبلا زیاد نگران یلدا بودم چون بیشتر از من به مامان وابسته بود اما وجود امیرحسین تقریبا همچی رو حل میکنه….اون امیرحسینو داره و همین کافیه….

نگهبان با دیدن من درو باز کرد تا ماشین رو ببرم داخل و همزمان گفت:

-صبح بخیر جناب سرگرد!

دستی براش تکون دادمو رفتم داخل…یه راست رفتم سمت اتاقم…خانم نقوی بهم سلام داد و پوشه ای رو سمتم گرفت که خودم ازش خواسته بودم امروز تکمیلش کنه و بهم بدش.درحالی که سمت اتاق میرفتم پرسیدم:

-رفیعی اومده !؟

سمت میزش رفت و گفت:

-اومده…فکر کنم آبدارخونه باشه…زنگ میزنم اگه اونجا بود میگم بیاد اتاقتون….

رفتم توی اتاقم و پشت صندلی نشستم.پرونده رو باز کردمو داشتم با دقت گزارشهارو میخوندم که یکی به در زد.سرمو که بلند کردم با رفیعی چشم تو چشم شدم…دوتا فنجون قهوه دستش بود …یکیش رو روی میز گذاشت و گفت:

-خوبی!؟

سرمو تکون دادم:

-خوبم….

ایروهاشو بالا انداخت:

-نوووچ….قشنگ معلوم بیخوابی کشیدی‌…..فعلا این قهوه رو بخور تا ببینم چی فکری میشه به حالت کرد….

نگاه ترسناکی بهش انداختمو گفتم:

-اگه میخوای بازم چرت و پرت تحویلم بدی قهوه ی داغو می ریزم تو حلقت….

خندید و گفت:

-چاره ی درد تو زن…فقط زن….اگه زن بگیری همچی حل….حالا اگه زن‌نمیگیری لااقل مثل من یه دوسه تا دوست…..

زبونش رو گاز گرفت…نگاهی به دوربین توی اتاق انداخت و صحبتش رو جور دیگه ای ادامه داد:

-استغفرالله ….منظورم اینه مثل من یه دوسه تا ….یه دو سه تا…اصن هیچی ولش کن….راستی….اسم نفر اول اون شرکتی که گفتی رو درآوردم….محمدامین وحیدی…از اون دم کلفتهای پول و پله داره….از اون مایه دارهاش…بچه حاجی و خلااااصه خر باباهه و آقازاده اش میره چجورم میره……

دستمو بالا آوردم:

-خب تا همینجا کافیه…..برو آدرس اون یارویی که پرونده اش تازه جریان پیدا کرده از نقوی بگیر ….باید صحنه ی جرم رو از نزدیک ببینم….گزارشها منو قانع نمیکنه‌….نمیتونم اکتفا کنم..

سرش رو کج کرد و رفت….نگاهمو از پوشه گرفتم و به “اسم محمدامین وحیدی”فکر کردم….اولش واسم مهم بود ته و توی این قضیه رو دربیارم اما الان نه..‌‌الان مهم نبود!

از پای میز بلند شدم.کتم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم…..

تو طول روز اونقدر درگیر کار بودم که جز یه ساندویچ چیز دیگه ای نتونستم بخورم اونم به لطف رفیعی که مدام غُر میزد و میگفت گشنه اش و انرژی واسه ادامه نداره !

بعدش دوباره هردو درگیر پرونده ای شدیم که پر از سوال بود و نسبتا مبهم و نامفهوم !مردی که زندگی کاملا نرمالی داشته و تقریبا باهیچکس هیچ پدرکشتگی ای هم نداشته…خانوادشو میفرسته مسافرت و اونا وقتی برمیگردن متوجه مرگش میشن‌….بدون هیچ سرنخی…هیچ دشمنی….حتی نمیشد گفت یه دزد به خونه اومده…

رفیعی کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

-مخمم هنگیده ….

نگاه کوتاهی بهش انداختمو گفتم:

-چرا…!؟ ما که سخت تر از اینارو هم حل و فصل کردیم!

چونه اشو خاروند و گفت:

-آره ولی….حداقل همیشه یه چیزی برای شروع وجود داشت اما الان….نه میشه گفت دزد اومده خونه چون اصلا هیچس کم نشده بود…خانوادشم که میگفتن با هیچ احدو ناسی مشکل نداشته….گوشی و لپتاپ و آی پدش رو هم چک کردیمو هیچ چیزی عایدمون نشد…موندم ما دقیقا به چی باید شک کنیم…!؟ جز اینکه بگیم خود یارو با اون ساطور سر و کله ی خودشو نابود کرده و جونشو گرفته!

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-سخت نگیر .. اینم حل میشه‌‌.‌..فقط….یه چیزی عجیب بود….

-چی !؟

-مردا معمولا شلخته ان….اما این شخص با اینکه خانواده اش چند مدتی نبودن اما خونه اش حسابی از تمیزی برق میزد….

رفیعی سرشو به سمتم چرخوند و گفت:

-این کجاش عجیب….همه مردها هم که مثل من و تو نیستن برادر من….نمونه اش شوهر خواهر خودم….باور کن اونقدری این مرد رو تمیزی خونه اش حساس که اصلا خود نگار نیست….

گرچه رفیعی این موضوع رو ساده میگرفت اما من نمیتونستم اینطوری فکر کنم…بنظرم‌یه حای این قضیه میلنگید!

وقتی رسیدیم ماشین رو همون بیرون پارک‌کردم…یه گزارش نوشتم و دوباره یه چندجا سر زدم خصوصا پزشکی قانونی….

سر و صورت من بخاطر ضربات متعدد ساطور به طرز فجیعی مچاله شده بود.پزشک کالبد شکافی نظرش این بود که اون‌شخص احتمالا توی خواب غافلگیر شده….احتمالا یه همچین‌چیزی…!

رفیعی حاضر نشد جنازه رو ببینه

اونم به این دلیل که مادرش مرغ شکمپر برای شامش درست کرده بود و نگران بود اگه جنازه رو ببینه دیگه نتونه چیزی بخوره!

تقریبا ساعت ه بود که تا جلوی خونه اشون رسوندمش…پیاده شد و گفت:

-بیا بریم یه چیزی بخوریم….

سرمو تکون دادمو گفتم:

-نه میرم خونه….

چون به اخلاقم آشنا بود و میدونست اهل تعارف نیستم‌ خداحافظی کرد و رفت منم راه افتادم‌سمت خونه…دلم میخواست یه غذای داغ و تازه بخورم و یه دوش بگقرم اما میدونستم هیچی جز یه خونه ی خالی در انتظارم نیست…البته…فاطمه خانم که عین خاله ی واقعیم دوسش داشتم هیچوقت واسم کم نمیذاشت اما….کی میتونه جای مادرو بگیره !؟؟؟

وقتی خواستم برم داخل خونه تازه یادم اومد ولیدارو اصلا باخودم‌نبرده بودم.به ناچار زنگ خونه ی حاج آقا رو زدم که خود فاطمه خانم درو برام باز کرد و وقتی فهمید تا الان سر کار بودم کلی اصرار کرد که حتما حتما برم خونشون و شامو با اونا بخورم….چون زیاد اصرار کرد قبول کردمو یه راست رفتم سمت خونشون….‌

قبل اینکه من به در نزدیک بشم اومد پیشوازم….سلام کردو گفت:

-خوش اومدی ایمان جان….بفرما پسرم…بفرما داخل….حتما خیلی خسته ای….اتفاقا من تازه داشتم میز رو میچیدم….آخه حاج آقا هم هنوز نیومده‌..‌‌‌تو بیای داخل دست و روت رو بشوری اونم میاد…..زنگ‌زدم گفته همین نزدیکی ها داره میاد…

تشکر کردمو رفتم داخل..‌‌..بازم خبری از یاسمن نبود و خونه کاملا سوت و کور بنظر می رسید.

دست و رومو شستم و اومدم بیرون….

نگاهم کشیده شد سمت اتاق خوابش و بعد خطاب به فاطمه خانم گفتم:

-یاسمن کو !؟؟

با انزجار گفت:

-نمیدونم خبر مرگش کجاست…لابد چپیده تو اتاقش جونمرگ شده….چاقال بی خاصیت!

نیشخندی زدم و رفتم سمت اتاقش…فکر کنم باید یکم اذیتش میکردم….خصوصا وقتی حاجی هم خونه نیست و هنوز نیومده…

نگاهی به خاله فاطمه انداختم….اونقدر درگیر آماده کردن بساط شام بود که اصلا حواسش پَی من نمیومد….

دست در جیب سمت اپن رفتم.ترجیح دادم اول رفع تشنگی کنم….

پارچ آب رو برداشتم و یه لیوان آب ریختم.خاله فاطمه با چاقو و درحالی که تند تند خیارسبز رو نگینی خورد میکرد ولوم صداش رو آورد پایین و با تاسف گفت:

-میبینی ایمان جان ….!؟ دست به سیاه و سفید نمیزنه….جدیدا هم که عشقی میره سرکار….هر وقت میلش کشید میره هر وقت هم نه که دیگه میچپه تو همین اتاقش….دیر میره…زود میاد…‌غلط نکنم بازم اخراجش کردن!

نمیدونستم بخندم یا با خاله فاطمه احساس همدردی کنم….با دقت به حرفهاش گوش سپردم و اون در ادامه آهی کشید و گفت:

-هییییی…چیبگم ایمان جان….بعد عمری یه خواستگار واسش اومد اونو هم معلوم نبود چه چرت و پرتی به پسره گفت که کلا پر کشید رفت دیگه پشت سرشو هم نگاه کرد…حاجی خیلی ازش شاکیه….چند روزیه حتی بهش نگاه هم ننداخته….‌

کنجکاو پرسیدم:

-خب چرا !؟

-واسه اینکه حاجی رو جلوی دوست چندین و چندساله اش شرمنده کرد…منظورم حاج آقا موحد….مرد خیلی بزرگیه….پسرشم والا هیچی کم نداشت.‌.‌هیچی….نمیدونم این دختره چه مرگش بود که ردش کرد….

اجازه دادم حرفهاش تموم بشه و بعد گفتم:

-شاید واقعا مناسب هم نبوده باشن….

خاله فاطمه بازم با تاسف گفت:

-آره واقعا این دختره به درد هیچکس نمیخوره….تو که غریبه نیستی….بعد اینهمه سال این اولین خواستگارش بود….بعید بدونم کسی بیاد خواستگاریش…..

میترسم رو دستم بمونه مردم پشت سرمون حرف در بیارن…..

خندیدم و گفتم:

-آره واقعا….اون شرایط ترشیده شدن رو داره…

اینو گه گفتم نگرانی تو صدا و لحن و چهره ی خاله فاطمه شدیدتر شد….سرش رو آورد جلو گفت:

-عماد خاله تو باهاش حرف بزن….ازش بخواه این اخلاقای مزخرفشو بزاره کنار…بگو یکم سنگین رنگین باشه بلکه یه خواستگار پیدا کرد….بش بگو اینقدر منو باباشو حرص نده و خونمونو نکنه تو شیشه….خلاصه نصیحتش کن….بش بگو آدم بشه!

لبخند خبیثی زدمو گفتم:

-چشمممم….بخاطر شما نصیحتش میکنم…

بقول خاله فاطمه سمت اتاق اون چاقال بی خاصیت رفتم….

گربه ی ولگرد حاجی جدیدا زیاد تپل مپل شده بود اینو وقتی عمیقا درک کردم که شلوارشو کشیدم پایین….تپل که نه…‌یه جورایی توپر شده بود! بدن سفیدش هنوز جلوی چشمام بود با این حال ادن کار صرفا جهت دور کردنش از خودم بود که خب.. خوشبختانه انگار موفق هم شده بودم!

دستمو روی دستگیره ی اتاقش گذاشتم و آهسته بالا و پایینش کردم…لنگه ی در با فشار آروم کفش من به عقب رفت….سرکی به داخل کشیدم….

دراز کشیده بود روی تختش و پاهاشو گذاشته بود روی میله ها درحالی که چشماش بسته بودن و هندزفری به گوشش بود!

پوزخندی زدمو رفتم سمتش….‌

شلوارش بالا رفته بود بالا پاهای سفید و تپلش مشخص شده بود و همینطور قسمتی از شکمش…..

دوست داشتم اذیتش کنم….خم شدم….هندزفریشو از روی گوشش کنار زدمو گفتم:

-وقتی دراز میکشی بیشتر آدمو واسه دستمالی کردن خودت به وسوسه میندازی خپل خیکی….

تا اینو گفتم وحشت زده نیم خیز شد و کنج تخت کز کرد…

از ترس زبونش بند اومده بود….

یقه ی تیشرتش لَش شد و خط سینه های تپل و سفیدش افتاد بیرون….رد نگاهمو که دید پتو رو برداشت و دور خودش لوله پیچ کرد….

رد نگاهمو که دید پتو رو برداشت و دور خودش لوله پیچ کرد….

چشماش درشت شده بودنو هی پست سرهم آب گلوش رو قورت میداد….

تو همون وضعیت که مثل عنکبوت کز کرده بود کنج دیوار،دست دراز کرد و کلاه بافتنیش رو برداشت و گذاشت روی سرش….

پوزخند زدم….هه!مثل اینکه چاقال بی خاصیت بدجوری ترسیده بود..تا دیروز شلوارشو میکشید پایین و خواهش میکرد آمپولاشو من بزنم اونقت حالا موهاشو ازم میپوشوند!!!

چقدر آخه این دختر خنگ و شوت بود!

اصلا حالا که بیشتر ازم میترسید بامزه تر شده بود.سرمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم:

-چیطوری یاسمن !؟؟؟

انگار که یه جن یا یه هیولا رو به روش باشه،ماتش برد.پتو رو بیشتر کشید بالا و بعد تته پته کنون گفت:

-چ…چی میخوای!؟

لبامو لول کردمو گفتم:

-خودتوووو

مثل خنگا پرسید:

-منو واسه چی!

بی پرده اما به دروغ گفتم:

-واسه رفع غرایض جنسی دیگه!

چشماش از حدقه زد بیرون و با لکنت گفت:

-ا…از….از اتاقم….ب….رو ….بیرون…..

دستی به ریشم کشیدمو کمرمو صاف کردم…بعدش روی لبه ی تخت نشستمو گفتم:

-برم بیرون !؟؟؟

بدون اینکه حرف بزنه سرش رو تکون داد.خبیثانه نگاهش کردمو گفتم:

-تو اینجا باشی و من برم بیرون…..!؟؟ اوممم…پتو رو بده پایین ببینم چی تنته!

پاهاشو بیشتر تو خودش جمع کرد و هین بلندی از ناباوری به زبون آورد….لبهای سرخ و گوشتینش ازهم بازشده بودن و هی تکون میخوردن…درست مثل دهن غنچه شده ی ماهی….

بازم آب دهنشو قورت داد و گفت:

-اگه بهم دست بزنی به مامانم میگم….

بازم خبیثانه نگاهش کردمو گفتم:

-مثلا میخوای بگی چی!؟ میخوای بگی ایمان تو خونه اش دستمالیم کرد،!؟ یا میخوای بگی ایمان بهم گفت….

پرید وسط حرفمو مثل دخترای لوس اما بانمک گفت:

-مگه من چیکارت کردم که اذیتم میکنی!؟؟؟

خودمو کشیدم جلوتر و گفتم:

-من که اذیتت نکردم…من فقط میخوام بخورمت‌..‌‌

بعد هم دستمو مثل پنجه ی گربه به طرفش گرفتم و گفتم:

-یا مثلا چنگت بزنم….منتها نه هر جاییت رو….اون جاهای تپل رو بیشتر…

کاملا تو شوک فرو رفته بود…حالت صورتش مخلوطی از ترس و وحشت و تعجب بود…شاید باخودش داشت دنبال این تغییر ناگهانی رفتار من میگشت…و من فقط میخواستم اون دست از سرم برداره و به کل بیخیالم بشه که این ظاهرا تنها راهش بود….

یه نگاه به در انداختم و بعد گفتم:

-فرداظهر که واسم ناهار آوردی حسابی به خودت برس….یه ست سفید تنت کن….آره سفید خوشگل….سیاه و قرمز هم بد نیست….

بازم آب دهنش رو قورت داد…

خبیثانه گفتم:

-رژلب هم بزن….ترجیحااا قرمز !

لبهاشو بهم چسبوند و پتو رو تا روی دماغش بالا آورد….خیلی دلم میخواست بخندم…حتی گاهی اون قیافه ی جدیم خیلی یهویی و به صورت پارازیت خندون میشد اما بعدش زود خودمو جمع و جور میکردم که نفهمه دارم سر به سرش میزارم…

واسه اینکه همچی باحالتر بشه گفتم:

-خب…حالا تا حاجی نیومده یه بوس بده ببینم ….

تا اینو گفتم سرشو گذاشت بین پاهاش…خنگ خیکی! عین بچه خرس ها می موند! مثلا به خیالش اگه اینکارو کنه دیگه من نمیتونم ببوسمش…..

زدم پَس کله اش و گفتم:

-آخه چاقالو من اگه بخوام تو رو ببوسم که به زور اینکارو میکنم پس کله پوکتو بلند کن….

همون موقع صدای در و یاالله گفتن حاج آقا اومد….سریع بلند شدمو گفتم:

-رژ قرمز و ست سفید یادت نره….

اینو گفتمو لبخند زنون از اتاقش رفتم بیرون…راستش هیچوقت فکر نمیکردم اذیت کردنش اینقدر بهم مزه بده..

از اتاقش اومدم بیرون …قیافه ی گربه ی ولگرد حاج آقا اونقدر بامزه شده بود که دلم میخواست ازش عکس بگیرمو هر وقت پکرم هی نگاش بندازم و بخندم!

رفتم سمت حاجی و پیش پیش دستمو به سمتش دراز کردم:

-سلام حاجی…خسته نباشی….

دستممو خیلی گرم و صمیمانه فشرد و گفت:

-سلاااام….سلام‌ایمان جان…حال و احوال….چه خبر!؟

دستمو به نشانه ی ارادت روی سینه ام گذاشتمو گفتم:

-قربان شما حاجی…خبری نیست جز سلامتی شمااا….

بدون اینکه دستمو رها کنه شونه به شونه ی هم تا سمت میز غذاخوری رفتیم.کنار هم که نشستیم گفت:

-من ازت دلخورم ایمان….

لبخند زدمو گفتم:

-چرا حاجی!؟

دستی به صورتش کشید و گفت:

-پسرم اینجا خونه ی خودت….ما که دیگه همسایه نیستیم….ما هم خویش و قومیم و هم عضوی از یه خانواده….والله من همیشه گفتم سه پسر دارم….امیرعلی ایمان امیرحسین!

بازم لبخند زدم و گفتم:

-مخلصم‌حاج آقا….شما همیشه به من لطف داشتید….

حاجی اول واسه من برنج کشید و بعد گفت:

-من دوست دارم هر وقت واسه ناهار و شام میام خونه تو هم باشی ….مثل امشب.‌‌..مگه چیه!؟ یه لقمه نون کنار هم‌میخوریمش دیگه…

بشقاب و ازش گرفتمو بعد تشکر گفتم:

-چشم حاجی …از این به بعد زیاد مزاحم میشم…

همون موقع فاطمه خانم با ظرف سالاد اومد و همزمان داد زد:

-آهای دخترجاااان….بیا شام….

پس فقط این من نبودم که از این یاسمن خپل خیکی بدم میومد.اخم و تخم های پدر و مادرش هم گواه همین قضیه بود!

چند دقیقه بعد بالاخره در اتاقش باز شد و اومد بیرون‌‌‌‌‌….کاملا پوشیده و محجب!

بدون اینکه سلام کنه اومد و رو دور ترین صندلی نشست….همش سعی میکرد با من چشم تو چشم نشه….واسه خودش هم سوپ ریخت،هم برنج،هم خورشت،هم سالاد…قوت یه هیولا هم این اندازه نبود…!

کاسه ی سوپ رو در عرض چند ثانیه خورد و بعد رفت سمت بشقاب غذاش….

خاله فاطمه با انزجار نگاش کرد و بعد با لحن تلخی گفت:

-کمتر بخور! خرس هم قَدِ تو نمیخوره!

لب و لوچه اش آویزون شد اما حتی اینم باعث نشد دست از خوردن بکشه….بشقاب غذا و خورشتش رو خورد و اینبار رفت سمت سالادش….

نگاهی به حاجی انداختم.‌..اصلا سرش رو نمیچرخوند که چشمش به یاسمن بیفته….اگرم حرف میزد بیشتر منو مخاطب قرار میداد.

ظاهرا همه چیز بخاطر رد کردن خواستگارش بود.حاجی و خانمش فکر میکردن چاقالوی خیکی رو کسی نمیگیره و یه جورایی رسما لگد زده به بختش!

غذاشو که خورد یه دستمال برداشت و بعد از تمیز کردن دور لبهاش از پای میز بلند شد و دوباره رفت سمت اتاقش….

هم حاجی و هم فاطمه خانم با تاسف نگاش کردن….

حاجی آهی کشید …معلوم‌نبود این آه به حال خودش یا یاسمن اما بعد یه سکوت معنی دار زمزمه وار باخودش گفت:

-مردم دختر دارن ما هم دختر داریم….!

اینبار فاطمه خانم گفت:

-غصه نخور حاجی….من فکر میکنم دیگه بهتره اینجوری کم محلش نکنی….این بدترش میکنه….

و بعد رو به سوی من کرد و پرسید:

-ایمان جان باهاش صحبت کردی!؟

با تاخیر جواب دادم:

-آره…باهاش صحبت کردم….بهتره رابطتتون رو باهاش مثل قبل بکنید….اینجوری بهتره…قهر و صحبت نکردن همچی رو بدتر میکنه!

-منم همینطور فکر میکنم…

حاجی با اخم گفت:

-آخه تو که نمیدونی این دختر ….الله اکبر…بعضی وقتها یه رفتارهایی از خودش نشون میده که اصلا شک میکنم دختر من باشه….این اصلا شبیه من نیست…. همچیش به اون دایی شارلاتانش رفته….

فاطمه خانم با لحنی گله مند گفت:

-وا حاجی !!! مسعود ما کجا شبیه به این دختر ! مسعود خیلیم آدم درستیه!

حاجی قاطع گفت:

-آره چجورم…..اون مسعود هم‌عینهو همین دختره س…همچیزشون شبیه به هم…اصلا این دختر تحت تاثیر مسعود….شبیه خودش حرف میزنه شبیه خودش راه میره شبیه خودش فکر میکنه شبیه خودش لباس میپوشه….آخه چه معنی داره دختر لباس زرد و قرمز و نارنجی بپوشه!؟؟

فاطمه خانم غمگین گفت:

-داداش بدبخت من که اون‌سر دنیاست…اینا کجا همو میبینن‌که شبیه به هم‌باشن!؟

-اینترنت خانم….تلگرام و واتساپ و کوفت و زهرمار دیگه…..

حاجی اینو گفت و مشغول خوردن غذا شد….

حرفهاشون خنده دار بود…من که حس میکردم روحیه ام خیلی عوض شده….بعد تشکر از فاطمه خانم‌بابت غذا از خونه اشون رفتم‌بیرون….فردا جمعه بود و احتمالا ماجراهای جالبی میتونستم با گریه ی ولگرد حاجی داشته باشم…

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

34 دیدگاه

  1. ادمین جان تو را چه شده است؟دوباره لپ تاپ پوکیده؟خخخ اینی که میگی فردا 4 عصر منظورت امروزه دیگه ؟ممنون

  2. کاش یه ذره برای مخاطبینتون احترام قایل بودین برای پارت گذاشتن انقدر بی نظمی نمیکردین واقعن برای خودم متاسفم که با این سایت اشنا شدم

  3. ادمین پس یه خواهش نه مارومسخره کن نه خودتو.لطفاتوگروه مثل رمانای دیگه خودتون بگیدگذاشتیدلااقل انقدچک نکنیم جوتب بدیدخواهشا

  4. جناب ادمین مثلن محترممم
    سعی کن وعده الکی ندی
    مردم علاف تو نیستن
    یکم احساس مسئولیت کنی بد نیس
    ……………………………………………………………..

  5. کاش میشدنویسنده ی رمان رویجوری پیداکردوازیه طریق دیگه نه تواین سایت بقبه پارتارومیذاشت چجوری میشه ایا

  6. حداقل برای مخاطبینتون احترام بزارین و جواب بدین
    بی مسئولیتی اصلن کار خوبی نیس
    حتما هم بعداز امروز و فردا کردنا و این ساعت و اون ساعت و بدقولیا و اییییییین همههههه اعتراض ؛ ادمین بیخیال با یه پارت مسخره سرگرممون خواهد کرد……. هه

  7. خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ؟ کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن