رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۱۰

 

 

سرمو تو بغلش گرفتمو ؛ موهام نازد

سینا – آروم باش یاسی

بی صدا تو بغلش گریه کردم …

سینا – آب میخوری برات بیارم ؟؟!!

سرمو به چپو راست تکون دادم …

سینا – ببینمت ؛ تو یاس شیطون ما نیستی ؟؟
کی اذیتت کرده یاس

– مهم نیست

سینا – برا چیزی که مهم نیست ؛ اینطوری شدی؟؟

– مدت زیادی نبود که باهام بودیم ؛ ولی حس کردم دوستم داره ؛ حس میکردم تکیه گاه
نمیدونستم دروغگوئه
میدونی دایی امروز یه چیزی دیدم که نمیتونم باورش کنم

با یادادری بوسشون ؛ دوباره اشکام ریخت

با بغض نالیدم _ داییی
قلبم درد میکنه ؛ دارم خفه میشم
بغضم نمیشکنه انگاری داره خفم میکنه …

دایی با چشمای به خون نشسته نگام می کرد

از جام بلند شدم …

دایی – کجا میری؟؟

– باید دوش بگیرم

پشت به من ایستاد ؛ دستی به چشماش کشید
سمتش رفتم ؛ روبه روایش ایستادم

با تردید گفتم : دایی داری گریه میکنی؟؟

سرشو بلند کرد ؛ سمتم اومد محکم بغلم کرد
دستی به پشتش کشیدمو گفتم : خوبم دایی

سینا – اون عوضی کی بوده

از بغلش بیرون اومدمو گفتم : مهم نیست دایی
مهم اینه شناختمش مهم اینه از این دیرتر نشده
مگه نه ؟؟
دیگ بهش فکر نمیکنم

سینا – اگه یبار دیگه براش اشک بریزی
دیگ اسمتو نمیارم

– قول میدم ؛ خوب؟؟!!

سینا – برو دوش بگیر ؛ امشب میریم دور دور

 

لبخندی زدمو سمت حموم رفتم ؛ شیرآبو باز کردم
رفتم زیر دوش آب سرد

نفسم بند اومد …

رو زمین نشستم ؛ از سرمای آب تنم مور مور شده بود
امروز واس همیشه فراموشت میکنم

امروز همه چیو تموم میکنم سمیر
آره همه چی تموم میشه

از جام بلند شدم ؛ شیر آبو بستم
حولرو دور خودم پیچیدم
نگاهی تو آیینه به خودم کردم …

چجوری فراموشت کنم ؛ چجوری ازت بگذرم
اشکای لعنتیم دوباره از چشمام ریخت

گونه های سردمو نوازش میکردن
چجوری بسپردمت دست یکی دیگه

تو فقط میفهمیدی دردامو
خیلی تنهام
دلتنگم سمیر
اگ نباشی زندگیم زندونه

کاش برگردی …

لباسمو پوشیدمو از حموم بیرون رفتم

– دایی ؛ کجایی

خاله – به به خوشگل خانم

– سلام ؛ کی اومدین ؟؟

خاله – همین الان

– دایی کو

دایی – اینجام ؛ بیا چایی

– باشه

سمت آشپز خونه رفتم ؛ مامان نگاهی بهم کردو گفت : سلام سرما خوردی ؟؟

مامان – نه ، پس چرا چشات اینقدر قرمزه

– با آب داع جوش گرفتم

مامان – بیا مادر یه چیز بخور ؛ جون بگیری
چقدر ضعیف شدی

خاله – ازبس کار میکنی ؛ نمیخواد دیگ خونه به خونه بری ماساژ بدی

خندیدمو گفتم : چشم قربان

سینا- امشب منو یاس میریم بیرون

خاله – منم میام

– نشنیدی چی گفت : گفت منو یاس

خاله – مرض

 

– حالا شماکجا بودین

خاله – با کارم موافقت کردن ؛ از فردا میرم سرکار

– به سلامتی

خاله – مرسی عزیزم

نگاهی به فنجون چایی کردم ؛ چند قورت ازش خوردمو از جام بلند شدم

– سرم درد میکنه میرم بخوابم

سمت اتاقم رفتم ؛ رو تخت دراز کشیدم
پتورو تا رو سرم بالا کشیدم

زانو هامو تو شکمم جمع کردم ؛ چشمامو روهم بستم
باز اشکای لعنتی از چشمام ریخت

سینا – بیداری؟؟

سرمو همون زیر پتو تکون دادم‌

سینا – نمیخوای بریم بیرون ؟؟!
حالتو هوات عوض شه

– نه دایی ؛ خوب میشم ؛ فقط میخوام به خودم فرصت بدم ‌..

سینا- تو بهترینی یاس ؛ خودتو دست کم نگیر

اشک از رو چشمام ریختو آروم با خودم زمزمه کردم
پس چرا منو نخواست …

از اتاق بیرون رفت ؛ از جام بلند شدم موبایلمو از تو کیفم دراوردم
نمیدونم چرا مثل احمقا منتظر زنگش بودم

ولی نه هیچ پیامی ؛ نه هیچ زنگی ازش داشتم
دوباره بی جون رو تخت دراز کشیدم

چشمامو رو هم بستم ؛ از سرما لرز کردم
پتورو بیشتر به خودم پیجوندم ….

***

(سوگند)

– سینا بیا اینجا

سینا – جونم آجی

– یاس چشه؟؟

سینا – هیچی ؛ نمیدونم مگه چیزی شده؟؟

– نمیدونم یه چیزیش بود انگاری

بهار – واااای سوگندددد بیاااا
سیناااا

با سینا بدو وارد اتاق یاس شدیم

 

(سوگند)

– چیشده ؟؟

بهار – یاس داره تو تب میسوزه

سینا – آره تب داره ؛ یاس
بلند شو
یاااس …

– یا امام زمان ؛ چرا جواب نمیده
یاااس مادر بلند شد

سینا – یه مانتو براش بیار
دِ بدووو

از جام بلند شدم ؛ یه مانتو از تو کمد ورداشتم
سریع براش پوشیدم
یاس بی جون چشماش بسته بود ؛ صورتش داشت میسوخت

با گریه گفتم : یاس مادری

سینا سریع بغلش کرد ؛ از خونه بیرون زدیم
سوار ماشین سینا شدیم

سمت بیمارستان حرکت کرد ؛ سرشو رو پاهام گذاشتمو گفتم : یاس مامان جان تحمل کن
الان میریم دکتر
.خدایاا بچم چش شده …

– سینا عجلهه کنن
بچم یه وقت تشنج نکنه

***

جلو بیمارستان از ماشین پیاده شدیم
سینا وارد بیمارستان شدو با چند تا پرستارو تخت سمتمون اومد

یاس و رو تخت خوابدون ؛ وارد بیمارستان شدیم
دکتر بالا سرش اومد

با گریه زل زدم به یاس که بی جون رو تخت افتاده بودو سریع بهش آمپول میزدن

لباسشو کم میکردن

مادرت بمیره ؛ چرا به این روز افتادی

سینا – بیا اینحا بشین سوگند
الان خوب میشه

– گفتم یه چیزیش هست ؛ نمیدونم چیه و کیه به من که نمیگه ولی داره اذیتش میکنه

دستمو رو صورتم گذاشتم اشکام پنهون شن

 

(سوگند)

سینا – عه ؛ گریه نکن
تب کرده چیزی نشده که اینجوری گریه میکنی

– ندیدی چحور بی جون بود

سینا – موبایل توئه زنگ میخوره ؟؟

دستی به جیبم زدمو گفتم : عه آره

نگاهی به صفحه موبایل کردمو گفتم : دکتره

سینا – دکترت بهت زنگ میزنه ؟؟

– آره ؛ ولی الان منشیشه

سلام خانم گل

منشی – سلام سوگند جون ؛ خوبی ؟؟ سلامتی ؟؟
نیومدی امروز اقای دکتر گفتن حالتونو بپرسم

– هی مادر کجا خوبو سلامت باشم ؛ یاس تب کرده
اومدم بیمارستان

منشی – کجا بد نده ؛ چیشده ؟؟

– نمیدونم یهو دیدم تو تب داره میسوزه …

صدای دکترو شنیدم که پشت تلفن به منشی گفت : چیشده

منشی- دکتر میگن کدوم بیمارستانید

– نه نه لازم نیست بیاین بخدا

منشی – اقای دکتر اصرار دارن که بپرسم کدوم بیمارستانید

– بیمارستان میلاد

منشی – خیلی خوب عزیزم، نگران نباش ؛ خوب میشه

– قربونت ؛ فعلا خداحافظ

سینا – چه عجب قطع کردین

– خوب صحبت میکرد ؛ دکتر چیزی نگفت؟؟

سینا – گفته تبش اومده پایین ؛ بستریش کردن
تا دوساعت دیگ

 

سینا – من میرم یه چیز برات بگیرم ؛ تو بیشتر از یاس ضعف کردی

– دستت درد نکنه

سینا – الان میام

از جاش بلندشو از کنارم رد شد ؛ سرمو تکیه دادم به دیوار
چشمامو روهم بستم

دوباره یاد اون مردی که تو مطب دیدمش افتادم
خدایا اون مرد کی بود

دوباره با یاداوریش قلبم لرزید ؛ امکان نداره مهرداد بوده باشه
این فکرو از سرت بیرون کن …

سمیر – سوگند ؟؟

چشمامو باز کردمو با تعجب گفتم : دکتررر
شمایید؟؟

سمیر- یاس چیشده ؟؟
یعنی دخترتون …

– تب کرده ؛ شما چرا زحمت کشیدین

سمیر – خوب ، خوب چیزه اون دوست شیدس
وظیفم بود بیام
الان کجان …

اشاره به تخت روبه رو ایی کردمو گفتم : اونجاست

سمیر- میشه برم پیشش؟؟

– آره !!!!!

سمیر- با اجازتون

سمت تخت یاس رفت .. یعنی چی
از کی منو یاس اینقدر مهم شدیم

تاحالا که دوساعت فقط باید مطب مینشستیم تا نوبتمون شه ..

نکنه این همون پسری باشه که یاس عاشقش شده
نه نه
اینکه که اصلا به ماها نمیخوره
دکتره و پولدار چه به یاس من

ولی خیلی مشکوکن ؛ هووووف

نگاهی بهشون کردم ؛ باهم حرف میزدن

– عه سوگند انقدر منحرف نباش
از جام بلند شدم ؛ برم بیرون یه هوایی بخورم
بهتر از فضولی کردن بود

تو حیاط ایستادم ؛ آخیش چه خوبه

سینا – چرا اومدی بیرون

– خسته شدم ؛ اومدم یه کم هوا بخورم
بیا رو صندلی بشینیم

سینا – باشه

 

(یاس)

نگاهی به سمیر کردم ..

– سمیر

سمیر- چرا به این روز افتادی یاس

اشک از گوشه چشمام سر خوردو گفتم : خوب میشم

دستامو بین دستاش گذاشتو گفت : شرمندم

– من که گفتم دیگ دوستت ندارم
گفتم اذیتت نمیکنم
دیگ چرا اونکارو کردی ؟؟؟

حداقل جلو چشم من اینکارو نمیکردی

سمیر- کاش میشد بهت توضیح بدم

– چیو توضیح بدی؟؟ من هیچ توضیحی نمیخوام
دستامو از بین دستاش دراوردمو گفتم : دیگه تموم شد
همه چی …

دیگ نه میبینمت ؛ نه زنگ میزنم
راستش تو دو راهیم ؛ نمیدونم میخوامت یا نمیخوامت
دوستت دارم ؛یا ندارم

اصلا توی دیوونه ؛ با من دیوونه چیکار کردی …

آه کشیدمو بغضمو قورت دادم … با چشمای خون نشسته نگام می کرد

اما دوستت دارم …

آخه حرف بزن بگو از اولشم منو نخواستی
شاید آروم شدم

بگم یه طرفه بود ؛ بازی بود باختم
یه خواب بود ؛ یه رویا

اینکارات خیلی ناراحتم کرد ؛ ولی چون تویی اشکالی نداره

دیگه برو …

براهمیشه برو سمیر لطفا

سمیر – یاس

دستمو رو لباش گذاشتمو گفتم : من ازت ناراحت نیستم
من جنبم کم بود میدونم
از بیمارستان برم بیرون واس همیشه فراموش میکنم همه چی

چشمامو روهم بستمو گفتم : من سالها بدون پدرم زندگی کنم
من دختر قویم

دهن بازکرد چیزی بگه ..

نذاشتم چیزی بگه : نه هیچی نگو
برو

بوسه آرومی به دستام زدو ؛ رفت

رفت …

 

(شیده)

با دیدن ماشین سمیر رنگو روم پرید
شیرجه زدم‌سمت پنجره

واااای یاس درست روبه روشون بود
زل زده بودم بهشون

یاس با دیدنشون ؛ ایستاد نگاهی بهشون کرد
بطور ناگهانی کتیه عوضی لباشو رو لبای سمیر گذاشت

نهههه لعنتییی ؛ نههه
وای خدایاااا ؛ سمیرررر اشغاللل
خدایا چیکار کنم

نکن اونکارو لعنتی ؛ سمیررر اخه چرااا
چرا اینکارو کردی لعنت بهتون

یاس از کنارشون رد شد ؛ بی اختیار اشکام دوباره برا اون دختره غریبه ی اشنا ریخت

اون دختر کیه که اینقدر بهم نزدیکه ؛ صدای کتی پیچید تو خونه
با عصبانیت سمتشون رفتم

نگاهی به کتی کردمو گفتم : چرا اومدی اینجا ؟؟

کتی – چته چرا دوباره هار شدی

– بهتره که بری ؛ چون شیما نیست

مهرداد – شیده کافیه

کتی- من میرم سمیر

– بری دیگه برنگردی

نگاهی پر حرصی بهم کردو دهنشو بست ؛ دلم میخواست یه کلمه حرف بزنه ؛ بزنم لهش کنم

سمیر زیرزیرکی نگام میکرد ؛ نگاهی پر از نفرتی بهش کردمو سمت اتاقم رفتم

مهرداد – سمیر بشین

وارد اتاقم شدم ؛ رو تخت نشستم
هووووف
حالا چیشده این عمو برادرزاده اینقدر خوب شدن باهم
از جام بلند شدم

گوشامو چسبوندم به در اتاقم به سختی صداشون میومد

مهرداد – انگار این دوتا دختر میدونن که حواهرن
شیده سر هیچکس عصبی نمیشه
جز مهران
ولی یاس خیلی براش مهمه

سمیر – آره ؛ خیلی ؛ یه چیزای حس میکنه

 

(شیده)

اینا دارن چی میگن ؛ خواهر من ؟؟
یاس ؟؟؟؟!!!!!

کمی در اتاقو باز کردمو گوشامو تیز کردم

سمیر – نمیخوای بهشون بگی که خواهرن ؟؟

مهرداد – نه ؛ الان نه ؛ اول باید با سوگند حرف بزنم

سمیر – خوبه

مهرداد – بهتره بریم تو اتاقم …

خشکم زده بود ؛ بی جون رو زمین نشستم
سوگند
من
یاس

یاس خواهر منه ؟؟
سوگند مادرمه ؟؟

یا خدا اینا چی گفتن ؛ یعنی چی ؟؟
سمت تختم رفتم ؛ موبایلمو ورداشتم
به مهران زنگ زدم..

مهران – جونم

– مهران ، کجایی ؟؟ باید ببینمت

مهران – چیزی شده ؟؟ شرکتم ..

– برو خونت ؛ دارم میام اونجا

مهران – نگرانم کردی ؛ چیشده ؟؟ من الان کاردارم
باز با مهلقا دعوات شده؟؟

جیغ خفه ای کشیدمو گفتم : مهران بهت میگم بیا اونجا
اینقدر سوال نپرس

گوشیو قطع کردم ؛ سمت کمدم رفتم
لباسمو پوشیدم

دلشوره عجیبی داشتم ؛ باید میفهمیدم قضیه چیه
سویچو ورداشتمو از خونه بیرون زدم

سمت خونه مهران حرکت کردم ..

***

جلو خونه توقف کردم ؛ ماشینش نبود یعنی هنوز نیومده
سرمو رو فرمون گذاشتم ؛ یعنی مهرداد بابای من نیست و مهلقا مادرم نیست ؟؟
خدایا دارم دیوونه میشم …

با ضربه ای که به شیشه خورد ؛ سرمو بلند کردم

مهران – بیا پایین

بدون حرفی از ماشین پیاده شدم ؛ نگاهی بهش کردم

مهران – خوبی؟؟ باز دعوات شده ؟

با صدا خفه ای گفتم : نه

مهران – اخرش منو میکشی ؛ میشه بگی چیشده ؟؟

 

– بریم تو

مهران – بریم

کلیدو از تو جیبش دراوردو درو باز کرد ؛ وارد خونه شدیم

بدون هیچ حرفی سمت حال رفتیم …

مهران رو مبل لم دادو گفت : نکنه دلت برام تنگ شده شیطون !!!

– دیدی بهت گفتم مهلقا مادرم نیست

با تعجب نگام کردو گفت : منظورت چیه

کلافه چنگی به موهام زدمو گفتم : ببین مهران باید کمکم کنی
یه رازی هست مطمعنم باید بفهمیم قضیه چیه

مهران – چیشده ؟؟ بگو

– ببین امروز سمیر اومد خونه ما ؛ قبلش بابا گفت همه روزای بد تموم میشه ؛ تو تنهام میزاری یا نه
بعد که سمیر اومد من حرفاشونو شنیدم

مهران – چی می گفتن ؟؟

– که یاس خواهرمه و سوگند که مادر یاسه مادرم
فکر نکنم نزدیک شدن سمیر به یاس همین بوده

مهران – یعنی چی ؟؟ نمیفهمم

– اره منم نمیفهم ..

مهران – چرا نرفتی جلو نگفتی قضیه چیه

– فکر میکنی راستشو میگن ؛ باید خودم بفهمم قضیه چیه

مهران – چیکار باید بکنیم

– تو ازسمیر بپرسی

مهران – چه خوش خیالی ؛ فکر میکنه اون حرفی میزنه

– آره میگه ؛ فقط باید با احساساتش بازی کنیم

خندیدو گفت : یعنی چی ..

– شما مردا خیلی حسودین ؛ من حسم میگه سمیر از یاس خوشش میاد
نظرت چیه یاسو بچسبونیم با یکی
بعد سمیر ببینه …

مهران – خوب ؟ بعدش؟؟

– اگه خیلی داغون شد ؛ بهش مشروب پیشنهاد میدی
مسته مست …

مهران – بعد همه چیو بپرسم

– اره

مهران – فکر میکنی شدنیه؟؟

– آره شدنیه

 

مهران – تو فیلم زیاد میبینیا

– مهران ؛ فکر میکنی باهات شوخی دارم ؟؟
اینکارو میکنیم

مهران – من نمیتونم باور کنم

– ولی من میتونم
تموم این سالها میدونستم اون مادر من نیست
حالام مطمعن میشم

مهران – بیا بشین اینجا

کنارش نشستم ؛ سرمو رو شونه های مردونش گذاشتمو گفتم : کمکم کن مهران لطفا …

مهران – معلومه که کمکت میکنم عزیز دلم
درستش میکنیم باهام

– خوبه که هستی ..

آروم موهامو بوسیدو گفت : دورت بگردم

– باورت میشه؟؟

مهران – نه

– من که هنوز نگفتم..

مهران – میدونم میخوای چی بگی

– اوهوم

مهران – ببینمت

– هوم

مهران – دلم بغلتو میخواد

لبخندی زدمو گفتم : چی؟!

دستاشو بین صورتم گذاشت ، چشماش بین چشمامو لبام در گردش بود

چشمامو رو هم بستمو لبامو گذاشتم رو لباش
میک آرومی زد

دستامو لای موهاش فرو کردم و بیشتر به خودم فشردمش
جری تر شدو هولم داد رو کاناپه

رو دراز کشید ؛ سرشو تو گودی گردنم فرو کرد

 

– اذیت نکن مهران

مهران – خوبی الان ؟؟

– نه ؛ تا این قضیه تکلیفش مشخص نشه خوب نمیشم

مهران – از کجا باید شروع کنیم ؟؟!!
میخوای با یاس بحرفی

– آره ؛ ولی چیزی از حرفای که شنیدم نمیگم تا مطمعن شیم

مهران – راهو داری میپیچونی
خودمون به عمو میگیم به همون بگه

– عه مهران ؛ اون اگ میخواست بگه
تو این همه مدت میگفت

مهران- خوب اینم هست ‌..

موبایلمو از تو کیفم دراوردمو به یاس زنگ زدم
بعد از چند بوق صداش پیچید تو گوشم

– سلام

یاس- سلام عزیزم

– خوبی؟؟ چرا صدات گرفتس

یاس- چیزی نیست

– یاس امروز چیزی که تو دیدیو منم دیدم
میدونم الان حالت خوب نیست
میتونم بیام ببینمت

یاس- نه خوبم ؛ بلاخره ادم تو زندگیش یه اشتباهاتی میکنه …

– کجایی؟؟

یاس- خونم

– الان میام پیشت

نذاشتم دیگه چیزی بگه گوشیو قطع کردمو از جام بلند شدم

مهران – کجا بری؟؟

– پیشش

مهران – خوب چی بگی
دیونه بازی در نیار

دردسر درست نکن …

– فعلا

 

جلو خونشون توقف کردم ؛ نفس عمیقی کشیدمو از ماشین پیاده شدم

زنگ درو فشردم

در خونه با صدا تیکی باز شد … آروم درو باز کردمو وارد خونه شدم

یه پسر خوشتیپ رو به روم ایستاده بود
نگاه کلی بهم انداختو گفت : بفرمایید

لبخندی زدمو گفتم : سلام ؛ دوست یاسم

یه تای ابروشو زد بالا و گفت : آها ؛ بفرمایید تو

کفشامو دراوردمو وارد خونه شدم .. هنوزم با تعجب نگام میکرد

سوگند – کی بود سینا

– سلام

سوگند – س سلام

بدون هیچ حرفی زل زده بود بهم ؛ معذب بودم
پس این یاس کجاس
چرا اینا همشون علامت تعجبن

لبخند سرسری زدمو گفتم : با اجازتون میرم پیش یاس

سمت اتاق یاس رفتم ؛ وارد اتاق شدم
نفس حبس شدمو دادم بیرون

آخیش …

نگاهی به یاس کردم ؛ رو تخت خواب بود
سمتش رفتم
صورتش بی رنگو رو بود

کنار تخت نشستم ؛ دستاشو گرفتمو گفتم : یاس
خوابی ؟؟!!!

فشاری به پلکاش آوردمو چشماشو باز کرد
با دیدنم لبخندی زدو گفت : اومدی؟؟

– خوبی ؟

نیمخیز شدو محکم بغلم کرد ؛ دستامو پشتش کشیدمو گفتم : خوب نیستی ؟؟

یاس – قلبم درد میکنه
ولی باید سکوت کنم ؛ دارم خفه میشم

– حالا من پیشتم ؛ هرچی دلت میخواد بگو

یاس – امروز ازش خواستم بره برا همیشه
خیلی بد بود ؛ خیلی
نمیدونم شاید پشیمون شم چون آروم نشدم

– اون لیاقت تورو نداره …

یاس – اینا اصلا مهم نیست ؛ مهم اینه چحوری به قلبم بفهمونم …

– اون هیچوقت کتیو دوست نداره

کتی خیانت کاره ؛ کتی سمیرو نابود کرد
سمیری که من میشناسم ؛ هیچوقت هیچوقت اونو قبول نمیکنه …

 

یاس- خیانت کرده ؟؟

– آره

سمیر رفته بود خارج از کشور ؛ یه مدت نبود ایران
کتیم هر روز از دلتنگیاش بهش میگفت

اونم وقتی برگشت ایران ؛ به کسی نگفت
به حساب خودش خواست سوپرایزش کنه
با یه دست گل رفت خونش

اون خونرو سمیر براش خریده بود ؛ کلیدشم داشت
وقتی رفت خونه

کتیو با پسر خالشون دید و ‌…

یاس- واقعا ؟؟

– آره ؛ از اون روز به بعد کتی هرکاری کرد
نبخشید اونو .. حتی بهم گفته تموم عشقش شده یه نفرت

حتی پسر خاله نامردشم از رابطه کتی و سمیر خبر داشت و اونکارو کرد
ولی یه چیزی ..

یاس- چی ؟؟!!

– من حس میکنم دوستت داره ؛ ولی یه چیزی باعث شده که اونکارو کرده

یاس- منظورت چی؟؟ اونا از کجا میدونستن من اونجام

– من به مهران گفتم ؛ مهران به اون

یاس- آها که اینطور…

– میخوای بفهمیم دوستت داره یانه؟؟

یاس- چطوری ؟؟

– یه قرار با پسر خالش بزار ؛ همون که با کتی بود

یاس- یعنی حرصشو در بیارم

– آره

یاس – نه من دنبال انتقام نیستم ؛ میخوام همه چی برام تموم شه نمیخوام کش بدم این قضیرو

– دیونه ؛ میفهمی دوستت داره یانه
تازه تهشم انتقامتو گرفتی
هوم ؟؟

یاس – نه

– فقط یه روز

یاس – به پسر خاله چی بگیم ؛ اسمش چیه؟؟

– محمد رضا ؛ اون دشمن سمیره
بهش بگم اوکی میده
نظرت

یاس – نه ؛ نمیشه

– عه ؛ گوش بده بحرفم

یاس- آخه ..‌

– هیسسس؛ بگو قبوله

 

یاس- شیده دیونه شدی؟؟
اگه از منم متنفر شه چی …

– اگه دوستت نداشته باشه چی !!
تا کی میخوای دوستش داشته باشی؟؟

یاس – نمیدونم

– بهم اعتماد کن ؛ خوب ؟؟

سرشو به علامت تایید تکون داد ..

– حالا پاشو ؛ نباید ناراحت باشی
بریم بیرون

یاس- کجا؟؟

– تو پاشو ..

یاس- نه اصلا جون ندارم

– هوووف ؛ چقدر ناز داری تو
هر وقت من مردم بی جون باش

سمت کمد لباساش رفتم ؛ یه مانتو ورداشتم
پرت کردم رو سرش

بزور تو جاش نشستو مانتورو تنش کرد ..
از جاش بلند شدو شلوارشو پوشید

ببینمت ..

یاس- هوم ؟؟

کرمو از تو کیفم دراوردم ؛ مالوندم به صورتش
یه رژ صورتیم زدم به لباش

– آها حالا خوب شد
بزن بریم

دوتایی از اتاق بیرون زدیم ؛ سوگند سمتمون اومدو گفت:جایی میرین ؟؟

– با اجازتون میریم یه دوری میزنیم

سوگند – خوبی مادر ؟؟

یاس – آره مامان بهترم

سوگند – مواظب خودتون باشید

لبخندی زدمو گفتم : چشم

دست یاسو گرفتمو دوتایی از خونه بیرون زدیم
سوار ماشین شدیم

آهنگ مورد علاقمو پلی کردمو ؛ موبایلمو از تو کیفم دراوردم
به محمد رضا زنگ زدم

محمد – شما ؟؟

– اول سلام

محمد – به به ؛ شیده تویی

– آره ؛ ی کار داری دارم باهات

محمد – چند میدی؟؟

– پول خوبی میدم ؛ کجایی؟

محمد – اوکیه…

آدرس یه سفره خونرو دادو قطع کرد

یاس – مطمعنی کارمون درسته ؟؟

– آره ؛ حالا بخند

لبخندی زدو گفت ؛ توام حرفه ایا

 

(یاس)

از یه طرف دلم میخواست ؛ حال سمیرو بگیرم
از یه طرف مطمعن نبودم اینکارو درسته یا نه

فقط یه حسی بهم میگه ؛ میشه به شیده اعتماد کرد
منم شانسمو امتحان میکنم
شاید برگشت

شاید …

با اونکاری که کرده ؛ هنوزم حاضرم ببخشمش
نفس عمیقی کشیدمو به جاده خیره شدم

***

شیده – رسیدیم

نگاهی به سفره خونه دربه داغون روبه روم کردمو گفتم : اینجاس ؟؟

شیده – آره
صبر کن بهش زنگ بزنم

– باشه

موبایلشو ار تو جیبش دراوردمو بهش زنگ زد

شیده – اره اومدیم

شیده – منتظرم

– چی میگه

شیده – داره میاد

نگاهم سمت پسری رفت که سمتمون میومد
یه لبخند گشادیم زده بود

سوار ماشین شدو گفت : سلام و علیکم

شیده – خوب میخوام چند ساعت با این خانم باشی
چقدر میگیری؟؟

نگاهی بهم کردو گفت : ناموسیه؟؟

شیده – تقریبا

محمد – برام دردسر میشه

شیده – چقدر

محمد – دو تومن ..

– برا ده دیقه دو تومن ؟؟؟؟؟

شیده – قبوله

– شیده !!!!!!!

محمد- مکانو ساعتشو اس بزن
با اجازه

شیده- لباس مرتب بپوش

محمد – حله

 

– تو مطمعنی شیده؟؟

شیده – آره

سرمو کج کردم ، نگاهی به صورتش کردم

– خوبی؟؟

شیده – نه

– چیشده ؟؟!!

شیده- تاحالا حس کردی که دختر سوگند نباشی؟؟
تاحالا حس کردی یکی هست که قراره بیاد دنبالت و تورو از همه ادمای دورت دور کنه

راستش امروز یه چیزی شنیدم که همیشه منتظر شنیدنش بودم
ولی تو سرم پر از سواله
دلم گرفتس …

دستمو رو دستش گذاشتمو گفتم : یجوری حرف زدی
که اصلا نفهمیدم منظورتو
ولی همیشه حس میکردم پول خوشبختیه
میشه تموم مشکلاتو باهاش حل کرد
حداقل مشکل ما باهاش حل میشد
ولی تو بهم فهموندی که پول خوشبختی نیست
همین که با مامانو خاله شادم کافیه

شیده – آره ؛ کاش منم‌پیش شماها بودم

نگاهی بهش کردم ؛ چشمای رنگی خوشگلش خیلی گرفته بود
لبخندی زدمو گفتم : غصه نخور همه چی حل میشه

شیده – آره ؛ بریم خرید؟؟

– خرید چی؟؟

شیده – باید خیلی خوب بنظر بیای

– بیخیال شیده

شیده- تو فقط همینو بگو

– توهم اصلا توجه نکن

خندیدو راه افتاد ؛صدا ضبطو زیاد کردو با مشت به بازوم کوبیدو گفت : بخند

خندیدمو گفتم : دیونه

شیده – میاد یه روزی اون موهاش مشکیه
هرکی بپرسه من میگم بهش کیه

بخووون توام تنبل

دوتایی خوندیدم

میاد یه روزی اون موهاش مشکیه
هرکی بپرسه من میگم بهش کیه

اون خاطرتمه ؛ روزای رفتمه
اون معنی تموم این شعرای دفتره

شیده – بلد بودیو رو نمیکردی کلک

خندیدمو صدا موزیکو بیشتر کردم …

 

جلو پاساژ توقف کرد و گفت : خوب پیاده شو

– من چیزی همرام نیستا منو اوردی اینجا

کارتشو نشونم دادو گفت : بیا درستش میکنیم

– بریم

از ماشین پیاده شدیم …
وارد پاساژ شدیم

شیده – بریم طبقه دوم
مانتو هاش عالین

سوار آسانسور شدیم ؛ هردو تو آیینه به خودمون نگاه کردیم
موبایلشو از تو کیفش دراوردو گفت : بیا یه عکس بگیریم
دستمو دور گردنش گذاشتمو سمت خودم کشوندمش
هردو میخندیدیم .. عکسو گرفت

شیده – شکوندی گردنمو بیشعور

– خودتی

از آسانسور بیرون اومدم ؛ پشت سرم راه افتاد

شیده – وااای این کتو نگاه

– اینو بپوشم ؟؟!!!!!!

شیده – آره

– برو بابا

دستمو کشیدو سمت مغازه رفتیم …

– ولم کن شیده ؛ من از این چیزا نمیپوشم

شیده – کمتر حرف بزن

فروشنده نگاهی به هردمون کردو گفت : در خدمتم

شیده – اون کت مشکی به سایز این خانم لطفا بیارید

فروشنده سری تکون دادو … کتو دست شیده داد

– من‌نمیپوشم

آروم هولم داد سمت اتاق پرو ؛ درو بست

– من اینو نمیپوشم

نگاهی تو ایینه به خودم کردم ؛ اخه این چیه
من اینو بپوشم ای خدااا

بزور دکمه های مانتو مو باز کردم
پوشیدمش

تا رو رونم میومد ؛ نگاهی به هیکلم کردم
چه بهم میومدا

شیده – پوشیدی؟؟

درو باز کردم . نگاهی بهم کردو گفت : به به نگاش کن
عالی شدی

– مطمعنی ؟؟

شیده – شک نکن

آقا همینو میگیریم

 

بعد از خرید …

سوار ماشین شدیم ؛ نگاهی به خریدا کردمو گفتم : حالا به مامانم چی بگم ؟؟

شیده – بگو حقوق گرفتم

– آخه حقوق من صرف کارای خونه میشه

شیده – بگو قیمتاش خیلی پایین بود

سرمو به صورت تایید تکون دادم ..

شیده – خوب بریم یه بستنی بخوریم ؟؟

– آتیش کن بریم

ماشینو روشن کردو راه افتاد

شیده – خوب پس فردا باهات هماهنگ میکنم
آماده باش

– وای شیده استرس گرفتم ؛ دردسر نشه
مامانم کلمو میکنه

شیده – نه بابا ؛ حواسم هست .. پیاده شو بستنی بخوریم‌

همونطور که داشتم پیاده میشدم گفتم : خوب ببین
نقشت چطوریه

شیده – من میگم بریم بیرون ؛ مهرانم که اوکیه
بزورم شده سمیرو میاریم

توام با محمد میای ؛ ماکه وارد رستوران میشیم
من چشمم میخوره به تو که …
مهران میگه عه چرا محمده

– الان فکر میکنی براش مهمه؟؟

شیده – کمتر حرف بزن ؛ بستنی بخور

 

شیده – خوب رسیدیم ؛ نگران نباش
فرداشب میبینمت

– ای خدا ببین عقلمو دادم دست کی

شیده – ساکتشو ببینم ؛ برو پایین خستم کردی

– باشه من رفتم ؛ خداحافظ

از ماشین پیاده شدم ؛ بایه تک بوق رفت …

درو با کلید باز کردمو وارد خونه شدم و با صدای بلند گفتم : اهل خونه من اومدم

هرسه جلو در حال ایستادنو با تعجب نگام میکردن

– سلام ؛ مردم از خستگی
چتونه ؟؟

بهار- خوبی؟؟!!

سوگند – الان سرحالی تو

خندیدمو گفتم : آره ؛ این دختره چیز خورم کرد

مامان خندیدو گفت : خدا خیرش بدهد

سینا- اینا چیه دستته

– خرید کردم

بهار- چیا خریدی بده به من

کیسه های خریدو دستش دادمو سمت اتاقم رفتم
جلو آیینه ایستادمو به خودم نگاه کردمو گفتم : حالتو میگیرم اقا سمیر حالا ببین

لبخندی زدمو از اتاق بیرون رفتم

سینا- اینارو دوستت خرید؟؟

– نه ؛ حراجی

بهار- خیلی خوبه ؛ از کجا خریدی؟؟ خیلی خوشگلن

سوگند – حقوق گرفتی؟

– نه ؛ داشتم یه کم ار قبل

سوگند – بیا شام

– نه سیرم ؛ یه چی خوردیم بیرون
میرم بخوابم

بهار – باشه

وارد اتاق شدمو رو تخت دراز کشیدم ؛ پتورو تا رو گردنم بالا کشیدمو گفتم : آخیش
چقدر آروم شدم

دستمو زیر سرم گذاشتمو به سقف بالا سرم خیره شدم
فرداشب قراره چه اتفاقی بیافته

خدا کنه گند نزنیم

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن