رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۹

 

 

شیده سوار ماشین شد ؛ مهران سرشو خم کرد باهاش حرف میزد

خواستم سوار ماشین شم ؛ دستمو گرفت
تو جام ایستادم

نگاهی به شیده و مهران کردم ؛ حواسشون به ما نبود

سمیر- یاس

– من چیزیم نیست سمیر

سمتم برگشت ؛ نگاهی بهم کرد و گفت : تو که داری گریه …

نذاشتم ادامه بدم ؛ تو چشماش نگاه کردمو با بغض گفتم : ازم نخوا که گریه نکنم

دهن باز کرد حرفی بزنه …

دستامو از دستاش جدا کردم ؛ لبخند تلخی زدمو گفتم : خداحافظ

سوار ماشین شدم …

شیده – بریم

میدونستم اگه یه کلمه حرف بزنم ؛ بغضم میشکنه
برا همین فقط سرمو به صورت تایید تکون دادم

شیده – چیشده شده بود ؛ این محل آدماش یا خونه نیستن
یا اونقدر خونه هاشون بزرگ که صدا هیچ احدیو نمیشنون
خیلی ترسیدی؟؟

اشک از رو گونه هام سر خوردو گفتم : خیلی

نگاهی بهم کردو گفت : قربونت برم ؛ بهش فکر نکن

ماشینو نگه داشت ؛ سمتم برگشت
دستشو زیر چونم گذاشت ؛ سرمو سمت خودش برگردون

شیده – گریه نکن عزیزم

نگاهی بهش کردم ؛ حس کردم نیاز دارم
بغلش کنم

سمتش رفتم ؛ محکم بغلش کردم

با بغض گفتم : شیده …

 

شیده – الان آرومی ؟؟

لبخندی زدمو گفتم : اشکام تموم شدن

با صدا خندیدو گفت : نه مشاالله چشمس
تمومی نداره

خندیدمو گفتم : مرسی

دستشو رو دستم گذاشتو گفت : تو دوستمی
تنها کاری که ازم بر میومدو انجام دادم

– مرسی عزیزم

ماشینو روشن کرد سمت خونه حرکت کرد ؛ خوب بود ازم نپرسید چمه
چقدر خوب بود بغلش
کاش همیشه پیشم بود ؛ نمیدونم چرا به یه ادم این همه حس نزدیکی میکنم و باهاش راحتم

حتما چون خوشگله و دوستش دارم ؛ وگرنه هیچ دلیلی نداره که اینحوری شم

آره همینه ….

شیده – بفرمایید

– بیاتو ، امشبو پیشم بمون

شیده – راستش دلم میخواد دوباره مامانتو ببینم
خیلی دوست داشتنیه ولی باید برم
مهران منتظرمه

– باشه ؛ خداحافظ

شیده – نمیخوای این راننده خسترو ببوسیو بری

از خدا خواسته گونشو بوسیدمو گفتم : مرسی راننده خسته

شیده – یاس

– هوم

نگاهی بهم کرد ؛ حس کردم چشماش برق خاصی زد
انگار اشک تو چشماش جمع شده بود

– چیشده شیده

شیده – آ .. هیچی عزیزم

– اگه چیزی هست بگو

شیده – نه برو عزیزم ؛ شب بخیر

– شب خوش

 

وارد خونه شدم ؛ کفشامو داوردم

سوگند- تا الان کجا بودی؟؟

بی جون نگاش کردمو گفتم : کار داشتم

سمت اتاقم رفتم ؛ دستمو از پشت کشیدو گفت : گفتم کجا بودی تاحالا

– سرکار

سوگند – اونجا که خیلی وقته نیستی ..

– چیه بهم شک داری؟؟!!

بهار- یاس ؛ میدونی چقدر نگرانت شدیم

سوگند – بلد نیستی اون بی صاحبو جواب بدی؟؟

– نه ؛ بلد نیستم

با کشیده ای که به صورتم زد ؛ برق از چشمام پرید
دستی رو صورتم کشیدمو نگاهی بهش کردم

بدون هیچ حرفی سمت اتاقم رفتم ؛ درو بستم
رو تخت دراز کشیدم

سرمو تو بالشت فرو کردم ؛ هق زدم

***

سوگند – یاس

ببینمت مامان

سرمو برگردوندم سمتش ..

با بغض گفتم : مامان

سوگند – جونم مادر ؛ به من بگو چیشده

– دوستش دارم ؛ ولی بهم دروغ گفت
مامان نمیتونم بهش بگم برو

بهم دروغ گفت ؛ فقط میتونم سکوت کنم
نمیتونم بدون اون زندگی کنم

سوگند – آروم باش یاس من
کی اذیتت کرده

با گریه هق زدم : مامان

منو تو بغلش فشرد ؛ محکم منو چسبوند به خودش

سوگند – آروم باش یاس من
آروم باش …

-حالا باید چیکار کنم ؟؟
اون منو نمیخواد

سوگند – بیخود کرده ؛ آخه کی تونسته یاس منو اینقدر بی قرار کنه
تو نباید بشکنی بخاطر کسی که هیچ ارزشی نداره
خوب؟؟

سرمو بصورت تایید تکون دادم ..

سوگند – میفهم تو دلت چی میگذره
فقط نمیخوام …

بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه ؛ با گریه دوباره بغلم کرد و گفت : اشک نریز یاس ؛ قلبم درد میگیره مادر

 

(شیده)

ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو پیاده شدم
دستامو تو جیبم فرو کردم

بدو سمت خونه رفتم ، در حالو باز کردمو وارد شدم

مهران – چقدر دیر کردی

– تا برمو بیام دیر شد

سمیر – رسوندیش؟؟

– تو یکی حرف نزن ؛ چیکارش کرده بودی؟؟
چرا اینجا بود اصلا
چرا اینقدر گریه کرد ؛ من مطمعنم تو مقصری
وگرنه چرا یاس به این روز افتاده بود

میدونی چقدر داغون بود ؟؟؟

مهران – شیده ؛ چته …
خوب هرچی باهم حلش میکنن
تو چرا جوش میزنی

– نه ؛ نباید یاسو اذیت کنی

مهران – حالا چیشده این دختر مهم شده …

ازرو عصبانیت جیغی کشیدمو گفتم : مهرااااان ساکتشو
نباید اذیتش کنی سمیر …

ای خدا ؛ دارم دیوونه میشم
دیگ دارم دیوونه میشم

مهران – چته شیده ؛ مگه چیشده

– نمیدونم ؛ قلبم داشت از جا کنده میشد وقتی گریه میکرد ؛ من دوستش دارم
حسشو درک میکردم ؛ انگار خود منه

ای خدا دارم چی میگم

سمیر – بیا بشین اینجا

رو مبل نشستم …

سمیر- یه لیوان اب بیار مهران

خوب چیشده ؛ مگه بهت چی گفته ؟؟

با گریه گفتم : هیچی ؛ اصلا هیچی نگفت فقط گریه کرد
میدونی من مامانشو دوست دارم
بهم آرامش میده
وقتی بغلم کرد …

لحظه ای از ذهنم پاک نمیشن
همه جا با منن

نمیتونی بفهمی حرفامو ..

سمیر – میفهمم حرفاتو

– نه واس من روان شناس بازی در نیار
خودمم خودمو نمیفهمم چه برسه به تو

 

(سمیر)

دستی به موهاش کشیدمو گفتم : موش کوچولو
ناراحت نباش
من از دلش در میارم …

شیده- قول ؟؟

– قول

از جام بلند شدم ؛ سمت آشپزخونه رفتم

– مهران همش یه لیوان آب خواستم ازت
یه ساعته داری چیکار میکنی

مهران – خونتم مثل خودته داداش ؛ دوساعت دنبال لیوان

– برو آرومش کن ؛ شامم یه چیز سفارش بده
من میرم اتاقم ؛ سر درد دارم

مهران – خوبی؟؟
چیزی شده ؟؟؟ بابا عادیه خوب میشین

سرمو به صورت تایید تکون دادمو سمت اتاقم
رفتم …

در اتاقو بستم و پشت در ایستادم ؛ سرمو چسبوندم به در آهی کشیدم چشمامو بستم

+دوستت دارم
دوستت دارم سمیر

– دوستم نداشته باش

+دوستت دارم
دوستت دارم سمیر

سرمو کوبیدم به در ؛ اشک از چشمام سر خورد
رو زمین نشستم …

نگاهی به موبایلم کردم ؛ دستمو دراز کردم
ورش داشتم

نگاهی به شمارش کردم ، خواستم دستمو رو شمارش بزارم

ولی … دستمو عقب کشیدم

رو زمین دراز کشیدم ؛ به فردا فکر کردم
به جواب آزمایش

مطمعنم مثبته ؛ یاس دختر عموی منه
خواهر شیده

خدایا اخه بعد از ۲۱ سال ؛ چطور اینارو بهم رسوندی
خیلی عجیبه ؛ آخه چطور ممکنه

سوگند داغونی که پیشم اومده بود ؛ همون دختری باشه که عمو عاشقانه ۲۱ سال دوستش داشت

چقدر داغون بود ؛ چقدر افسرده بود
چقدرم عاشق …

اگه یاس بفهمه تموم کارام نقشه بود تا بهش نزدیک شمو هیچ حسی بهش ندارم

چی میشه ؟؟!!

چنگی به موهام زدمو به سقف بالا سرم خیره شدم

***

با صدا زنگ گوشی چشمامو باز کردم ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم

با دیدن اسم یاس ؛ برق از چشمام پرید
تو جام نشستم ؛ چشمامو بهم فشردمو

جواب دادم‌‌‌‌‌‌…

– سلام

یاس- سلام ؛ خواب بودی ؟؟

– نه فقط چشمام بسته بود

با بغض گفت : سمیر

قلبم ریخت ؛ آروم جواب دادم : جونم

یاس- خوابم نمیبره ؛ دوستت ندارم
دیگ دوستت ندارم ؛ ولی میخوام آروم باشم

 

(سمیر)

-خوبی ؟؟

یاس – نه ؛ قلبم درد میکنه

– یاس ؛ من بهت توضیح میدم

یاس- چیو میخوای توضیح بدی ؟؟؟
من‌هیچ توضیح نمیخوام ازت

فقط یه چیزی میتونم بپرسم …

– بپرس

یاس- اون دختره کی بود ؛ بخاطره اونه مگه نه

– نه برا اون نیست

یاس – دورغ میگی

صدای هق هقای آرومش پیچید تو گوشم
چنگی به قلبم زدم ؛ آروم زمزمه کردم لعنتی اینطوری گریه نکن

یاس گریه نکن لطفا …

یاس – حس بدی دارم ؛ حس پوچی ؛ جای خالیشو دارم حس میکنم
شاید اگ بود ؛ من وابسته مردی که فقط برا سرگرمی
باهام بود نمیشدم

– شرمندم …

یاس- همین ؟؟
نمیتونم سمیر ؛ نمیتونم …

صدا هق هقاش بلند تر شد ..‌

صدا بوق اشغال..

الو
الو یاس

با مشت به دیوار کوبیدمو داد زدم : یاااس

لعنتی ؛ لعنت بهت عمو

از جام بلند شدم ؛ سویچو ورداشتم
بدواز خونه بیرون زدم

*
*
*

سوار ماشین شدم ؛ سمت خونشون راه افتادم
بهش پیام دادم ..

سلام ؛ دارم میام دم خونتون ؛ لطفا منتظر باش تا برسم

 

جلو خونه توقف کردم ؛ موبایلو از تو جیبم دراوردم
بهش زنگ زدم
صدای خستش پیچید تو گوشم

یاس – بله

– بیا دم در

یاس- دیونه شدی؟؟

– لطفا بیا

یاس- خیلی خوب

انگاشتمو رو لبام گذاشتم ؛ خیره به در خونشون بودم
تا بیاد بیرون

زیاد منتظرم نذاشت ؛ سرشو از در حیاط بیرون اورد
نگاهی به ماشینم کرد

لبخندی زدمو پیاده شدم ؛ سمتش راه افتادم
از خونه بیرون اومد

نگاهی بهم کردو با قدمای بلند سمتم اومد
مقابل هم ایستادیم

دستاشو دور گردنم حلقه کرد ؛ محکمتر از همیشه منو به خودش فشرد

قلبو زیرو رو کرد لعنتی …

دستامو لای موهاش فرو کردم ؛ به خودم چسبوندمش
آروم کنار گوشم هق میزد

– میدونم ناراحتت کردم ؛ میدونم دلخوری

یاس- مهم نیست ؛ مهم اینه اینجایی
ترسیدم سمیر ؛ ترسیدم دیگه نبینمت
کابوس ندیدنت خیلی ترسناکه …

نگاهی به چشمای مشکیش کردمو گفتم : یاس

دستاشو رو لبام گذاشت : هیچی نگو
دیگ دوستت ندارم
دیگ اذیتت نمیکنم
قول ؟؟

قبوله؟؟؟

– یاس

چونش لرزیدو گفت : بگو قبوله

 

-قبوله ..

دیگه گریه نکن خوب؟؟

یاس- خوبه ، دیگه برو ؛ ممکنه یکی ببینه

– خوبی؟؟ دیگه گریه نمیکنی ؟؟

یاس – نه ؛ برو
راستی …

– جانم

یاس- مرسی که اومدی

لبخندی زدمو دهن باز کردم جوابشو بدم ؛ دستشو برام تکون دادو گفت : خداحافظ

وارد خونه شد ، نگاهی به خونشون کردم
نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشین شدم

سمت خونه راه افتادم ؛ تموم فکرم پیش فردا بود
قرار بود چه اتفاقی بیافته

*
*
*

وارد خونه شدم ؛ نگاهی به مهران و شیده کردم تو بغل هم خواب بودن

لبخندی زدمو سمت اتاقم رفتم ؛ پنجررو باز کردم
نگاهی به سیاهی شب کردم
چقدر نگران بودم

چه سرنوشتی قراره برا شیده و یاس و عمو سوگند رقم بخوره

ساعت ۵ صبح بود ؛ دیگه خواب به چشمام نمیرفت
سمت آشپز خونه رفتم ؛ برا خودم قهوه درست کردم

رو صندلی نشستم ؛ اینجاست که میگن هیچ چیز تو این دنیا پنهون نمیمونه ؛عمو ۲۰ سال پیش کسایی رو ترک کردن که ۲۰ سال حسردت بودنشونو خورد

خدایا کرمتو شکر ؛ سرمو رو زمین گذاشتمو چشمامو روهم بستم

***

مهران – سمیررر پاشو ؛ عمو دم در منتظرته

– آخ گردنم

مهران – چرا اینجا خوابیدی تو

– صبح شده ؟؟

مهران – اره ؛ برو عمو کارت داره

با یاداوری امروز ؛مثل برق گرفته ها از جام پریدمو شیرجه زدم سمت اتاق

 

عمو – ای بابا ؛ بیا دیگه چرا اینقدر دیر کردی

– ببخشید خواب موندم ؛ بریم

سوار ماشین شدیم ؛ سمت آزمایشگاه راه افتادم
نگاهی به عمو کردم ؛ مدام پاهاشو تکون میدادو زیر لب با خودش حرف میزد

جلو آزمایشگاه توقف کردم …

– عمو ؟؟ خوبی !!

عمو – خ خوبم ؛ رسیدیم ؟؟

سرمو به صورت تایید تکون دادم

عمو – وای فشارم داره میافته

– یه نفس عمیق بکش ؛ همینجا بشین من میام

از ماشین پیاده شدم ؛ خودم حالم بدتر از عمو بود
چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم

از شدت استرس کف دستام عرق کرده بود ؛ وارد آزمایشگاه شدم

امیر – سلام سمیر ؛ اومدی

از استرس نفسم نمیومد ؛ با صدای خفه ای گفتم : اماده شده ؟؟

امیر – بشین

رو صندلی نشستم ؛ چشم دوختم به لبای امیر

امیر – نمیدونم باید بگم مثبته یا منفی

– یعنی چی ؛ زودتر حرفتو بزن امیر

امیر – مثبته …

– یعنی با خون عموم …

نذاشت ادامه بدم ؛ سرشو به صورت تایید تکون داد

عمو – یا امام زمان

– عمو

عمو – سمیر یاس دختر منه

اینو گفت و بی جون رو زمین افتاد

– عمو تورو خدا آروم باش

 

سوار ماشین شدیم ؛ عمو بی حال سرشو به پنجره تکیه داد

لحظه ای صورت سوگندو قصه ی عشقی که برام تعریف کرده بود از ذهنم کنار نمی رفت

دستمو رو دست عمو گذاشتمو گفتم : میخوای بری پیشش؟؟

عمو – قبولم نمیکنه

– سوگند هنوز منتظرته عمو
مطمعنم

اشک از چشماش سر خوردو گفت : سوگندم پیدا شده سمیر

با تعجب گفتم : عمو داری گریه میکنی ؟؟؟

هق هقاش اجازه نمیداندن درست حرف بزنه

عمو – مادر شیدم پیدا شده ؛ یاسم پیدا شده
سوگندم …

سوگند من ؛ پیدا شده ؛ خدا اونو بهم برگردون
باورت میشه سمیر ؟؟

– آروم باش عمو ؛ همه چی حل میشه
مطمعنم

عمو – دیگه از هیچی نمیترسم ؛ دیگ نمیخوام مهرداد بیست سال قبل باشم

پیش همه جار میزنم ؛ سوگند عشق منه
یاس دختر منه
دیگ کسی نیست شیده ی منو اذیت کنه

لبخندی زدمو گفتم : خوبه

عمو – بریم خونه ؛ باید به شیده بگم یاسو بفرسه خونه
خوب ببینمش

– باشه

ماشینو روشن کردمو سمت خونه عمو اینا راه افتادم
به جاده نگاه میکردم

به حرفای یاس فکر میکردم

– نبودنت ترسناکه …

یاس چی سرش میاد ؟؟؟

یاسی که بازیچه منو عمو شده ؛ تا نقشمونو پیش ببریم
چطور بهش بگم همش نقشه بود

چیکار کنم ازم متنفر شه

 

(شیده)

از جام بلند شدم نگاهی به ساعت کرد
اوه کی ظهر شده

سمت آشپز خونه رفتم ؛ نه مهران نه مسیر
هیچکدوم خونه نبودن

برا خودم چایی ریختمو رو صندلی نشستم ؛ چنگی به موهای نامرتبم زدمو بی حوصله سرمو رو میز گذاشتم

آخ که چقدر دوش لازمم
هوووف

صدا در خونه اومد ؛ از جام بلند شدم
از آشپز خونه بیرون رفتم

– سلام

سمیر – سلام

موبایلشو رو میز گذاشتو گفت: مهران کو

– نمیدونم ؛ الان بیدار شدم نیست

سمیر – یه چایی برام بریز

– باشه

رو مبل لم دادو چشماشو بست ؛ صدا زنگ موبایلش بلند شد

سمت موبایلش رفتم ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردمو گفتم : یاسه

سمیر – بزار رو میز بمونه

– چرا ؟؟ جواب نمیدی

بدون اینکه جوابو بده ؛ دستشو گذاشت دو چشماش

شونه ای بالا زدمو سمت آشپز خونه رفتم . فنجونو ورداشتمو براش چایی ریختم

یه کیکم کنار فنجون گذاشتمو سمتش رفتم

– بفرمایید ، پاشو

دستشواز رو چشماش ورداشتو
رو مبل نشست

سمیر – آخیش

– چته ؟؟

سمیر- هیچی

دوباره صدا زنگ گوشی بلند شد ..

نگاهی به سمیر کردمو گفتم : چیه باهاش قهری؟؟

 

(شیده)

سمیر – نه

– الکی نگو ؛ پس چرا جواب نمیدی
مهرانم که باهام قهر میکنه جواب زنگمو نمیده

سمیر – عه اون قهرم میکنه

– مگه چشه ؟؟ مگه خودت بهتری

لبخندی زدو گفت : خیلی خوب حالا
چرا بهت بر میخوره

– سمیر یاس شاید به ما نخوره وضع مالیش
ولی خیلی خوبه
فکر نکنم بتونی مثلشو پیدا کنی ؛ قدرشو بدون
راحت از دستش نده …

سمیر – اگه دوستش نداشته باشم چی ؟؟؟

– یعنی چی ؟؟ دوستش نداری؟؟

سمیر – فکر نمیکنم

– اون چی ؟؟

سمیر – من که از تو دلش خبر ندارم

– آها ؛ نمیدونم بلاخره دوست ندارم دوباره شکست بخوری
مواظب خودت باش

دستی به موهام زدو گفت : چشم

– من برم خونه ؛ دیر شده

سمیر – آره عموهم کارت داشت
ماشین داری؟؟

– آره ؛ خداحافظ

سمیر – خداحافظ مهمون ناخواسته

با صدا خندیدمو گفتم : خیلی بیشعوری
کیفمو ورداشتمو از خونه بیرون زدم

سوار ماشین شدم ؛ موزیک و پلی کردم صداشو بردم بالا
سر خوش همراه با آهنگ میخوندمو سمت خونه راه افتادم

***

جلو خونه از ماشین پیاده شدم ؛ با دیدن خونه دپرس شدم حوصله تنها جایی رو که نداشتم

درو باز کردمو وارد حیاط شدم
مامانو شیما داشتن سوار ماشین میشدن که از خونه برن بیرون

شیما – سلام خوبی

مامان – درو باز کن شیده

– کجا میرین

شیما – شمال

ابروهامو بالا زدمو گفتم آها

درم خودتون باز کنید ؛ بدو سمت پله ها رفتم

مامان – شیده خیلی بی ادبی

بدون اینک نگاش کنم وارد حال شدم ؛ بغضمو بافشار قورت دادمو سمت اتاقم رفتم

کیفو پرت کردم رو تخت نگاهی تو آیینه به خودم کردم

– چیه چه مرگته ؛ مگه بار اولشونه ؟؟
چرا عادت نمیکنی ..
چرا نمیفهمی که اصلا وجود نداری
یه موجود پوچ اضافی

بفهم اینو شیده …

اشک از رو چشمام سر خورد ؛ با پشت دست پاکشون کردم

رو تخت افتادم ؛ پاهامو تو شکمم جمع کردم
چشمامو روهم بستم

بابا – خوابی شیده ؟؟

سمتش برگشتمو گفتم : سلام

بابا – کی اومدی ؟؟

– الان

بابا- چته ؟؟ چرا بغض کردی

– هیچی

کنارم رو تخت نشست ؛ دستی به موهام کشیدو گفت : تموم میشه این روزا مطمعنم

– الان بیست ساله که زندگیم همینه

بابا – میتونی به اون ماساژور بگی بیاد
خیلی تنم کوفتس

– یاس؟؟

بابا – آره

لبخندی زدمو گفتم : آره ؛ زنگ میزنم بهش

بابا – منتظرم

سرمو به صورت تاییدتکون دادم …

 

موبایلمو ورداشتمو بهش زنگ زدم
بعد از چند بوق..

یاس- سلام عزیزم

– سلام ؛ خوبی ؟؟

یاس – مرسی ؛ جانم

– بابام دلش هوای مشتو مالتو کرده ؛ میتونی بیای؟؟

یاس- بله ؛ شما بگی مگه میشه نیام

لبخندی زدمو گفتم : پس منتظرتم

یاس – باشه تا یه ساعت دیگه میام

– خداحافظ

یاس- میبینمت

تماسو قطع کردمو موبایلو رو تخت پرت کردم
از اینکه یاس میومد اینجا سرحال شده بودم

سمت آشپز خونه رفتمو گفتم: بابا قهوه میخوری

همراه باهام وارد اَشپز خونه شدو گفت : آره چرا که نه

بابا – زنگ زدی به یاس؟؟!!

– آره ؛ گفته میاد

نکاهی بهم کردو گفت : بشین بابا

رو صندلی نشستمو گفتم : چیزی شده؟؟

بابا – شیده ؟؟

– جانم

بابا- میدونم تنهام میزاری ؛ میدونم این خونه برات بدتر از زندون بود ولی تموم میشه
بهت قول میدم

– بابا منظورتو نمیفهمم

دستشو رو دستم گذاشتو گفت : حتی اگه ترکم کنیم بهت حق میدم

– بابا داری گیجم میکنی
از چی حرف میزنی ؟؟؟ شما همه زندگی منی
تنها کسی که منو میبینه
کسی که دوستم داره

اگ شمارو ترک کنم ؛ جاییم مگه هست که برم
من فقط پیش شما آرومم ؛ دیگ از این حرفای نامعلوم نزن

 

مگه اینا اولین بارشونه که باهم میرن مسافرت و منو شمارو اصلا نمیبینن

دیگه برام عادی شده ..

نتونستم جلوبغضمو بگیرم ؛ اشکای لعنتی از چشمام ریخت

مهرداد – عادی نشده

– شده ؛ ولی نبودن مادر ؛ حس نداشتن
حس اینکه هست ولی نیست

اینه که عادی نمیشه ؛ بابا من سر راهیم ؟؟

با صدای غمگین آروم گفت : شیده

– بسه بابا دیگه راجبشون حرف نزنیم

صدا زنگ در بلند شد ..‌

– یاس اومده

از جام بلند شدم سمت آیفون رفتم ..

– بیا تو ؛ درو باز کردم

جلو در حال منتظر شدم بیاد ؛ با قدمای بلند سمتم میومد

یاس – سلام

– سلام ؛ بیاتو

وارد حال شد ؛ بابا از آشپزخونه اومد بیرون
نگاهی به یاس کرد وگفت : خوش اومدی

یاس – سلام

بابا سمت اتاقش راه افتاد ؛ یاس لبهاشو به گوشام نزدیک کردو گفت : بابات خیلی مهربونه ها

– چطور؟؟

یاس- حالا بد برات تعریف میکنم

– باشه

دوتایی وارد اتاق شدیم …. بابا روتخت دراز کشید
یاس سمتش رفتم کنارش رو تخت نشست

شروع کرد به ماساژ دادن

خم شدم پیراهن بابارو از رو زمین ورداشتم
سمت کمد لباساش رفتم

درشو باز کردم ؛ بزارمش تو کمد
چشمم خورد به یه عکسی که گوشه کمد افتاده بود

اخم ریزی کردمو عکسو ورداشتم ؛ نگاهی به دختر موفر فری تو عکس کردم
چقدر قیافش آشناس

من اینو کجا دیدم ؟؟

-همونطوری که به عکس نگاه میکردم گفتم : بابا این عکس کیه ؟؟

سرشو سمتم برگردون ؛ با دیدن عکس تو دستام
دستپاچه از جاش پریدو سمتم اومدو عکسو از دستم گرفت

مهرداد – پیراهنو تو کمد گذاشتی یا فضولی میکنی

– هردوش

اخم ریزی کردو گفت : اون عکس یه چیز شخصیه

ابروهامو بالا زدمو گفتم : آها

من میرم پایین ؛ یاس کارت تموم شد بیا تو اتاقم

یاس- باشه

از اتاق بیرون زدم ؛ سمت اتاقم رفتم
بابا چقدر مشکوک شده

این زن کیه ؛ همه جا عکسش همراشه
چقدرم قیافش برام آشنا بود

یعنی کجا دیدمش ؛ رو تخت نشستم خیره به گلای قالی اروم با خودم تکرار کردم

یعنی اون کیه ؟؟ من کجا دیدمش …

صدا زنگ گوشی بند افکارمو پاره کرد ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم

مهران بود

لبخندی زدمو جواب دادم ..

– سلام آقا

مهران – سلام خانم ؛ خوبی ؟؟

– خوبم ؛ کجایی؟؟

مهران – هی زن چه خبر داری از دل من ؛ از صبح دارم کار میکنم برا یه لقمه نون حلال

– خوبه بیل نمیزنی

مهران – از اونم بدتر

– بچه پرو

مهران – زنگ زدم حالتو بپرسم ؛ کاری نداری؟؟
راستی یاس اونجاست ؟؟

– آره ؛ تو از کجا میدونی؟؟

مهران – سمیر زنگ زد گفت میاد خونه شما
اونم با کتی

– وا ؛ چرااا

مهران – نمیدونم ؛ شاید خبر نداره یاس اونجاس

– نمیدونم ؛ من یاسوپس میفرستم بره
این سمیر چرا باز با این دختره میگرده

مهران – نمیدونم ؛ منکه سر از کار این در نمیارم

– اره ؛ منم
کی بهت زنگ زده

مهران – نیم ساعت پیش

جیغ خفه ای کشیدمو گفتم : الان میگیییی

مهران – چه میدونستم یاس اونجاس
ولی غلط نکنم سمیر یه منظوری داره

– احتمال زیاد ؛ من برم ببینم کار بابا تموم شده بفرستمش

مهران – باشه فعلا

گوشیو قطع کردمو بدو سمت طبقه بالا رفتم
در اتاق باز بود

آروم آروم نزدیک اناق شدم

صدای بابا روشنیدم

مهرداد – تو لیاقتت همچین کارایی نیست
با شیده صحبت میکنم یه کار برات ردیف کنه تو شرکت
گفتی مادرت افسردگی داره ؟؟

– پوووف الان چه وقت این حرفاس

موهامو پشت گوشم زدمو وارد اتاق شدم

– خسته نباشید ؛ تموم نشده

مهرداد – تازه گرم افتادم

– آخه مهمون دارین …

مهرداد – کیه ؟؟

– سمیر

یاس نگاهی بهم کردو گفت : الان دیگه تمومه

لبخندی زدمو گفتم : مرسی عزیزم

مهرداد – خوب سمیر بیاد
مهم نیست

برادر زادمه ؛ منتطر میشینه تا کارم تموم شه

مبخواستم با مشت بکوبم تو کلش
مثل اینک خیلی بهش خوشمیگذره
دل نداره یاسو بفرسه

نگاهی به یاس کردم ؛ معلوم بود حالش عوض شده
اگ اون دوتاروباهم میدید که ای وای

حالا چه غلطی کنم من ….

 

(یاس)

با شنیدن اسم سمیر تپش قلبم رفت رو هزار

– خوب دیگه تمومه ؛ با اجازتون من برم

مهرداد – تعارف نکن دخترم ؛ اون فقط برادر زدمه

– نه دیگه کارم تموم شده ؛ با اجازتون

وسایلامو پرت کردم تو کیفم ؛ دستی به موهام کشیدمو از جام بلند شدم

شیده – بیا عزیزم اینم هزینت

-نگاهی به پاکت کردم و گفتم : مرسی عزیزم

شیده – بهت زنگ میزنم

گونشو بوسیدمو گفتم : حتما ؛ فعلا

با صدای بلندی گفتم : خداحافظ اقای راد

مهرداد – صبر کن دخترم

نشنیده گرفتم حرفشو از حال بیرون زدم ؛ اینقدرم این حیاطشون بزرگ بود اندازه محلمون
موهامو پشت گوشم زدمو سمت در خروجی راه افتادم

چشمم افتاد به دختر پسری که سمتم میومدن ؛ آب دهنمو قورت دادمو سرمو بلند کردم
سمیر همراه اون دختر

واای قلبم … نگاهی بهم کردنو زیر لب باهم چیزی گفتنو

دختره لباشو به لبای سمیر نزدیک کرد
پاهام بی حس شد

قلبم دیگه نزد … مسخ شدم زل زدم بهشون
چونم بی اختیار لرزید

به بوسیدنشون نگاه کردم …

 

کتی نگاه پیروز مندانه ای بهم کردو لبخندی زد
بغضمو با فشار قورت دادم

سرمو زیر گرفتم ؛ از کنارشون رد شدم
اشک از رو چشمام سر خورد

از خونه بیرون زدم .. سمت ایستگاه تاکسی رفتم
لحظه بوسیدنشونو هر لحظه با خودم مرور میکردم

بیعرفت … بیمعرفت چحوری دلت اومد اینکارو بکنی
تو که گفته بودی من مهمم
گفتی دوستم داری …

چرا اینکارو کردی با من آخه نامرد
سمیر .. سمیر من لبای یکی دیگرو بوسید

آخ خدااا

چنگی به دلم زدم که شاید آروم بگیرم
سوار تاکسی شدم

سرمو چسبوندم به شیشه ماشین ؛ حالمو درک نمیکردم
نمیدونستم ؛ آرومم یا داغونم

***

از تاکسی پیاده شدم ؛ کلیدو از تو کیفم دراوردم و وارد خونه شدم

– مامان ؛ خاااله
نیستین ؟؟؟؟

مثل اینکه خونه نبودن ؛ سمت اتاقم رفتم
جلو آیینه ایستادم ؛ دکمه های مانتومو باز میکردم
یاد بوسیدنشون .. اشک از چشمام سر خورد

چطوری دلت اومد اینکارو کنییی

لعنتیییی با مشت به میز کوبیدمو داد زدم: لعنتییی
چطوری دلت اومد بری
آخه مگه چیکار کردمم ؛ لا مصب بدون تو نمیتونم
چرا اینکارو کردی
بدون تو نمیتونممم

با صدای بلند هق زدم ؛ بی جون رو زمین نشستم

حالا بدون تو چطور زندگی کنم ؛ چرا اومدی تو زندگیم دورغگووو

دایی – یاس ؛ یاس
خوبی؟؟!!!
چیشدهه داییی

– دایی

دایی – جونم ؛ چت شده یاس ؛ چرا داد میزدی
ببینمت

– دایی منو کشت امروز ؛ چطور ممکنه یه آدمو اینقدر دوست داشته باشی

دایی- جون دلم ؛ آروم باش دورت بگردم

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن