رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۸

 

 

سمیر – چیکار داری کتی ؟؟

کتی – خونتونم ؛ اومدم ببینمت ؛ نمیخوای بیای؟؟

سمیر – نه

تماسو قطع کرد …

نگاهی بهم کردو گفت : چی میخوری ؟؟

بغض به گلوم چنگ زد ؛ حرف زدن برام سخت بود
با صدای خفه ای گفتم : کی بود؟؟

سمیر – دختر خالم

– آها

سمیر – بد برداشت نکن یاس
دختر خالم دوست بچگیامه ؛ یه مدت طولانیم ایران نبود
حالا چند وقته برگشته ؛ زیاد میاد به دیدنمون

– آها ؛ که اینطور

دستشو بین انگشتام گذاشتو گفت : حالا بخند

– خندم نمیاد

سمیر – حسودی کردی پس

– کی ؟؟؟
من ؟؟!!

سمیر – آره ضایعس

– نه اصلا چرا باید حسودی کنم

سمیر – پس بخند

دندونامو بهش نشون دادمو گفتم : بیا خندیدم

قهقه ای زدو گفت : از دست تو

ماشینو روشن کردو راه افتاد، دلم آشوبی شده بود
چنگی به بند کیفم زدم و به بیرون نگاه کردم

نمیدونم چرا اینقدر حس بدی داشتم
نفس عمیقی کشیدمو بیخیال فکر کردن شدم

سمیر – بستنی میخوریم ؟؟

– تو این هوا ؟؟

سمیر – آره دو نفرم هست ؛ مام که دو نفریم

– آره

سمیر- میخوای بریم عقب ماشین

– واسه چی

سمیر- دو نفرس دیگس

– خیلی پرو ایی

با خنده توقف کردو گفت : بشین همینجا بیرون سرده
من بستنیو میگیرمو برمیگردم

سرمو به صورت تایید تکون دادمو از ماشین پیاده شد
آهی کشیدمو ، اجازه دادم قطره اشک از چشمام سر بخوره
خدا یا من چم شده .. راستی راستی دوستش دارم
باید بهش بگم ،، نباید اجازه بدم از من بگیرنش

 

سمیر – بفرمایید

– مرسیی ؛ میوه ایم که هست

سمیر – بخور نوش جونت

مشغول بستنی خوردن شدم ؛ نگاهی به سمیر کردم
خیره به روبه رو بود

معلوم بود حسابی فکرش مشغوله ؛ اگه دوستت نداشته باشه چی

به دستم نگاه کردم ؛ به لاکی که برام زده بود
قاشق بستینو فرو کردم تو دهنم

همراه با بغضم قورتش دادم ..

***

سرکوچه توقف کردو گفت : بفرمایید

لبخندی زدمو گفتم : مرسی ؛ خداحافظ

سمیر- یاس

– بله

سمیر – ببخشید

– برا چی

سمیر – حس کردم ناراحتی

– نه ؛ به هرحال میبخشم

سمیر – واقعا میبیخشی ؟؟

گنگ نگاش کردمو گفتم : منظورت چیه؟؟

سمیر- هیچی گلم مواظب خودت باش

آروم سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم
با یه تک بوق از کنارم رد شد

سمت خونه رفتم ؛ چونم لرزید بی دلیل اشک ریختم
چرا قلبم اینقدر بی قراره

اون فقط دختر خالشه ؛ چرا اینقدر بیجنبه شدی
آخه من چم شده …

چطور شد اینقدر وابستش شدم

کلیدو از تو کیفم دراوردم و وارد خونه شدم

 

(سمیر)

لبخند مصنوعی زدمو پیاده شد ؛ پامو رو پدال گاز فشردم

با مشت به فرمون کوبیدم ؛ لعنت بهت کتی
لعنت بهت …

لحظه ای صورت غمگینش از جلو چشمم کنار نمیرفت
از رو حرص بیشتر رو پدال گار فشردم

***

وارد خونه شدم ..

مامان – خسته نباشی

حال و حوصله نداشتم ؛ بی حوصله سرمو براش تکون دادم

سمت اتاقم رفتم ؛ وارد شدم

کتی رو تختم لم داده بود … خون جلو چشمامو گرفته بود
سمتش رفتم دستشو کشیدمو با صدای بلند گفتم : مگه تو نمیدونی که نباید بیای تو اتاقم

کتی – قبلا میتونستم

از رو حرص خندیدمو گفتم : قبلا تموم شده

کتی – بس کن سمیر تنبیح بسه
تورو خدا بسه

شیده چی میگه ؟؟ تو با اون ماساژور در ارتباطی
هان ؟؟!!

میخوای برا سوزوندن من هر راهیو انتخاب کنی

– برو بیرون ؛ مگه بهت نگفتم جایی که هستم نباش

کتی – اشتباه منو تکرار نکن سمیر
من نمیتونم بدون تو کسیو دوست داشته باشم
میفهمی ؟؟!!

تمسخر خنده ای کردمو گفتم : الان میخوای ادعا کنی که دوستم داری

کتی – ادعا نیست

– پس بزار آروم باشم

کتی – من تو همو دوست دارم
خودتو گول نزن سمیر

(یاس)

وارد خونه شدم ؛ بی حوصله کفشامو دراوردم
صدای جیغ مامان بلند شد

با ترس سرمو بلند کردم ؛ بدو سمت حال رفتم
خاله دستاشو گرفت و بودو با گریه میگفت : آروم باش سوگند

دوباره صدای جیغ مامان … صدای گریه هاش
اشک از رو گونه هام سر خورد

چرا دوباره افسردگیش شدید شده
اون که خوب شده بود …

سمتش رفتم ؛ بغلش کردم و محکم به خودم فشردمش و گفتم : مامانی آروم باش

آروم باش عزیز دلم ؛ من پیشتم

صدا هق هقاش بلند شد و منو محکم به خودش فشرد

خاله با قرصاش وارد اتاق شد ؛ قرصاشو بهش دادم
آروم دراز کشید

موهاشو ناز کردمو گفتم : بهتری ؟؟

دستاشو بین دستام گذاشتو ؛ سرشو به صورت تایید تکون داد

– خوبه ؛ چته عزیز دلم ، چی ناراحتت کرده ؟؟
به من بگو
با من حرف بزن مامانم

اشک از رو گوشه چشمش سرخوردو آروم لب زد : دلم تنگ شده براش ؛ خیلی تنگ شده

– دوباره یادش افتادی ؟؟
اون مارو ترک کرده و رفته ؛ حتی یبارم سراغمونو نگرفته
چرا اینطوری میکنی براش ؛ چرا این عشق تمومی نداره

خاله – پاشو ببینم ؛ به جا اینک آرومش کنی
داری بدتر میکنی

خواستم بلند شم ؛ محکم دستمو گرفت و گفت : اومدن دنبالت

– چی ؟؟

سوگند – نرو ، بدون تومیترسم

نگران نگاهی به خاله کردم و رو به مامان گفتم : پیشتم قربونت برم
حایی نمیرم یه کم بخواب

سوگند – میخوان تورو از من بگیرن
یبار جیگرگوشمو گرفتن بس نبود

 

با گریه سمت اتاقم رفتم ..

خاله – یاس خوب میشه ..

نذاشتم ادامه حرفشو بزنه ؛ نگاهی بهش کردمو گفتم : خاله میخوام تنها باشم

در اتاقو بستم ؛ رو تخت نشستم اشک از رو گونه هام چکید
دستامو بین صورتم گذاشتم …

*
*
*

فین فین کنان رو تخت دراز کشیدم ؛ موبایلمو ورداشتم
به سمیر زنگ زدم

سمیر – جانم

– سلام

سمیر- چرا صدات گرفته؟؟

– مامان دوباره مثل قبل شده ؛ درست شبیه روزی که برا اولین بار اومد پیشت

سمیر – از کی اینجوری شده؟؟

– از اون شبی که شیده اینجا بود ؛ از فرداش حالش بد شده
امروزم که دوباره هزیون میگفت

سمیر- چی می گفت ؟؟

– نرو از پیشم ؛ یبار جیگر گوشمو ازم گرفتن
نرو میترسم
از این حرفا …

سمیر – که اینطور
فردا بیارش پیشم

– باشه

سمیر- ناراحت نباش خوب؟؟

– نه نیستم ؛ دیگ این بدبختیا برام عادی شده

سمیر- بیام دنبالت ؟؟

– نه میترسم دوباره حالش بد شه
ولی میخوام فردا ببینمت

سمیر – باشه ؛ ساعت چهار میام دنبالت

– باشه ؛ مامانو خالم ظهر میان مطب

سمیر- باشه ؛ حالا بخواب ؛ به هیچیم فکر نکن
فردا آرامش میکنم‌

 

(سمیر)

کش قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم ؛ پردرو کنار زدم

نور آفتاب تو اتاق بتابه

مامان – صبح بخیر پسرم
چه زود بیدار شدی امروز

– سلام ؛ صبح بخیر
باید برم آزمایشگاه

مامان – خیلی خوب ؛ عموتم چند باری زنگ زده خونه
مثل اینکه جواب موبایلتو ندادی

– باهاش قرار دارم ؛ الان زنگ میزنم بهش

مامان – باشه ؛ بعدش بیا صبحونه

-چشم

***

عمو – سلام سمیر کجایی

– سلام خونم ؛ تا نیم ساعت دیگ آزمایشگاه باز میشه
میام دنبالتون

عمو – باشه ؛ فقط جوابشو زود بهمون میدن ؟؟

– آره ؛ دوستمه

عمو – خیلی خوب منتظرم

قطع کردمو سمت آشپز خونه رفتم …

بابا – جواب عموتو دادی؟؟

– سلام ؛ آره

مامان – چه خبر شده ؛ شما سه تا مشکوک شدین
اوله صبحی آزمایشگاه چیکار دارین ؟؟

بابا – نه خانم شما به همه چیز مشکوکی اون چایی مارو بیار ما بریم

مامان پشت چشمی براش نازک کردو چایی هارو رو میز گذاشت

قلبم مثل همیشه نبود ؛ استرس داشتم
حالم خوب نبود

نفس عمیقی کشیدم ، چند قورت از چایی خوردمو از جام بلند شدم

کیفمو ورداشتمو سمت حیاط رفتم

 

بابا – کارت حرف نداشت سمیر
آفرین پسرم

– کدوم کارم ؟؟!!
دروغ گفتنم ؟؟

بابا – اگ اون دختر مهرداد باشه ؛ میدونی چقدر خوشبخت میشه

– از نظر شما شیده خوشبخته ؟؟
اگه خوشبخته چرا هر روز خونه ماست !!

بابا – اون مشکلش پول نیست
پدرش نیست

اون زنیکس …
که اگه مادر واقعیش پیداشه این مشکل حل میشه

– بعید میدونم یاس عمورو ببخشه ؛ و سوگند برگرده پیش عمو
راستش میترسم شیدام عمو رو رها کنه

بابا – تو فقط منفی فکر کن؛ آفرین پسر منفگرم خداحافظ

سری براش تکون دادمو کلافه سوار ماشین شدم و سمت خونه عمو حرکت کردم

***

جلو خونه از ماشین پیاده شدم ، زنگ درو فشردم
در با صدا تیکی باز شد

وارد حیاط شدم ، سمت حال رفتم .صدای دادو بیداد شنیدم

وارد حال شدم

مهلقا – اون عکس کیه ؟؟ حرف بزن مهرداد
خودم دیدم دیشب داشتی گریه میکردی

مهرداد – ساکتشو مهلقا ؛ ساکت

مهلقا – بیست ساله داری بهم خیانت میکنی
فکر میکنی نمیفهمم دوستم نداری

مهرداد – آره دوستت ندارم ؛ چون روانیم کردی
چون دل دخترمو شکوندی
غرورشو له کردی

خشکم زده بود اینا چرا اینجوری میکردن …

 

شیده دستمو کشیدو گفت : بیا تو اتاق

وارد اتاقش شدیم ؛ رو تخت نشستو گفت : تعجب نکن
عادیه

خوبی؟؟

– آره ؛ چشونه؟؟

شیده – نمیدونم ؛ این عکس چیه و کیه
که همیشه سرش دعواس

راستش فکر میکنه بابا یکیو دوست داره
مشخصه مهلقارو دوست نداره

حالا اون زن کیه خدا داند …

– که اینطور

شیده – اول صبحی چرا اومدی اینجا

– با عمو قرار داشتم

شیده – آهان ؛ چیزی میخوری برات بیارم ؟؟

– نه ؛ مرسی
حالا کی دعواشون تموم میشه ؟؟

شیده – الان میرم به بابا میگم اومدی

– باشه

از اتاق بیرون رفت …

*
*
*

عمو – سلام اومدی؟؟

– آره

عمو – بریم

با شیده خداحافظی کردمو با عمو سوار ماشین شدیم
سمت آزمایشگاه حرکت کردیم

– قضیه عکس چیه ؟؟ عکس سوگنده ؟؟

عمو – آره

– دوستش دارین ؟؟

نگاهی بهم کردو گفت : من عاشقش شدم
اون فقط میتونست آرومم کنه ؛ از ته دل دوستم داشته باشه

نمیتونم دوست نداشته باشم ؛ روزی هزار بار میخوام فراموشش کنم ؛ ولی نشد که نشد

– میشه عکسشو ببینم

عکسو از جیب کدش دراوردو داد دستم ..

این سوگنده ؟؟ پس چقدر شکسته شده
فقط موهاش همونجوره

لبخندی زدمو جلو آزمایشگاه پیاده شدیم

 

وارد آزمایشگاه شدیم

سمت امیر رفتم ..

امیر – سلام خوبی؟؟

– سلام ؛ مرسی
آوردم ناخنو

امیر- اقای رستمی راد بیاید ازتون آزمایش بگیرم

امیرو عمو سمت اتاقی رفتن ؛ تو سالن رو صندلی نشستم
سرمو تکیه دادم به دیوار

***

عمو – بریم

– تموم شد؟؟

عمو – آره

– شما بروتو ماشین من میام

عمو – باشه

سمت امیر رفتم و گفتم : امیر داداش کی جوابو بهم میدی؟؟

امیر- فردا صبح

– دمت گرم ؛ فعلا

امیر – قربانت

سمت ماشین رفتم ؛ عمو بیحال دستشو رو پیشونیش گذاشت ؛ دلم به حال زارش سوخت

عمو – یه چیز بهت بگم ؛ نه نمیگی؟؟

-چی؟؟

عمو – میشه یه کاری کنی از دور ببینمش؟؟

– کیو؟؟

عمو – سوگندو

– اخه ؛ اون …

نذاشت حرفمو ادامه بدم و تو چشمام نگاه کرد ؛ قلبم از اون نگاه لرزید
چشماش شده بود کاسه خون
این مرد عمو مهرداد بود همون مردی رو سیاستش کل فامیل قسم میخوردن یه عشق چیکارش کرده بود

عمو – لطفا

– امرور میاد مطب

عمو – افسردگی گرفته ؟؟

سرمو به صورت تایید تکون دادمو گفتم : از روزی که ترکش کردین

عمو – وای وای

 

– باید یه کلاه سرتون بزارین ، ممکنه بشناستتون

عمو – یه طوری حرف میزنی انگار مطمعنی اون سوگنده منه

نگاهی به فرمون کردمو چنگی به موهام زدمو گفتم : آره

عمو – از کجا ؟؟

– اون شبی که شیده رفت خونشون

عمو – خوب

– دوباره مثل چند سال قبلش مریضش شدید شده
یاس فکر میکنه هزیون میگه

گفته یبار جیگر گوشمو ازم گرفتن
حالا میخوان تورو ازم بگیرن

اشکای عمو رو صورتش جاری شد ..

با تعجب گفتم : عمو

دستمال دستش دادمو گفتم : نکنید اینکارو لطفا
درست میشه همه چی

عمو – تورو خدا منو ببر پیشش

– چشم ؛ فقط نمیخوان شمارو بشناسه ؟

عمو – نه نه اصلا

– پس به کلاه و عینک بزرگ لازم داریم

عمو – بریم بگیریم

ماشینو روشن کردم سمت عینک فروشی راه افتادم

***

جلو عینک فروشی توقف کرد ؛ پیاده شدم
وارد مغازه شدم
دست رو بزرگترین عینک گذاشتم

سمت فروشنده رفتم حساب کنم ؛ چشمم افتاد رو کلاه رو میز

– اقا میشه این کلاه رو بهم بفروشین ؟؟

فروشنده – فروشی نیست

– هرچقدر که بخواین بهتون میدم

فروشنده – اینقدر واجبه؟؟

– خیلی

فروشنده – ببرینش مهم نیست

– تشکر

عینکو حساب کردمو سمت ماشین رفتم

 

(سوگند )

بهار- سوگند آماده شدی؟؟

– آره

بهار- ببینمت

– بله

بهار- از کجا معلوم اون دختر شیدی ماست ؟؟ ها
چرا اینطوری میکنی ؟؟
میخوای دوباره شروع کنی؟؟ میخوای بازم غصه بخوری؟؟

دستامو رو لباش گذاشتمو گفتم : اون بوی شیدی منو داشت ؛ من شیدمو میشناسم
اون همون دختر کوچولویه که ازم جداش کردن
مطمعنم

بهار- سر از کار خدا در نمیارم
پاشو بریم

بی جون از جام بلند شدم …

دوتایی از خونه بیرون زدیم سمت مطب راه افتادیم

***

دوتایی وارد مطب شدیم

منشی با دیدنمون از جاش بلند شدو گفت : سلام سوگند جون
بفرمایید داخل

بهار- چه عجب امروز زود نوبتون شده

منشی – سفارش اقای دکتره

لبخندی براش زدمو

وارد اتاق دکتر شدیم …

سمیر- سلام سوگند ؛ چرا غمگینی دوباره

نگام افتاد به مردی که رو به پنجره پشت به ما ایستاده بود

سمیر- سوگند حواست کجاست

نگامو از مرد گرفتم چیزه : اقای دکتر من نمیتونم خوب شم

 

(سوگند)

سمیر- دوباره داری انرژی منفی راه میندازیا
بگو چته

دوباره نگاهی به مردی که پشت به ما ایستاده بود کردمو گفتم : این اقا چرا

نذاشت حرفم تموم شه ؛ سمتمون برگشت
یه کلاه و عینک گنده هم زده بود به چشمش

قلبم لرزید ؛ تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن
خودمو جمع کردمو گفتم : سرده بهار

سنگینی نگاشو حس میکردم
وحشت داشتم سرمو بلند کنم نگاش کنم

یه چیزی مانع اینکار میشد ؛ سرمو بلند نکردم

سمیر – کنارم نشستو گفت : چرا میلرزی ؟؟
خوبی!!

آرومو شمرده شمرده گفتم : میشه بگی این آقا بره
من معذبم

سمیر- میشه اتاقو ترک کنید

بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت ..

سمیر- خوبی ؟؟

– سرده

کتشو دراورد گذاشت رو دوشمو گفتم : الان گرم میشی

بی اراده اشکام ریختو سرمو بلند کردم و گفتم : اون مرد کی بود

بهار- سوگند تو دیوونه شدی؟؟

– نمیدونم ؛ آره دارم دیونه میشم
دارم دیونه میشم

تپش قلبم آروم نمیشد ؛ دستامو مقابل گوشام گذاشتمو
جیغ زدم

بهار- سوگند آروم باش توروخدا
آروم باش

نمیتونستم آروم باش ؛ یه چیزی تو وجودم داشت جونمو میگرفت

رو تخت درازم دادن ؛ نگاهی به بهار کردم با گریه داشت با موبایلش حرف میزد

با درد سوزنی که تو دستم فرو رفت ؛ پلکام هر لحظه سنگینتر میشد

 

(یاس)

-جونم خاله

بهار – یاس بیا مطب ؛ سوگند حالش بد شده

-چیشده خاله ؟؟ مامان چش شده ؟؟

بهار- نمیدونم ؛ خوب بود یهو حالش بد شد

– باشه اومدم

نگاهی به مشتری کردمو گفتم : شرمنده من باید برم

اخمی کردو گفت : هزینشو بهم برگردون پس

دستمو تو کیفم فرو کردم؛ هزینشو رو میز گذاشتم
بزور از جاش بلند شد

– خانم عجله کنید

پشت چشمی برام نازک کردو از اتاق بیرون رفت
بدو لباسمو عوض کردمو از اتاق بیرون رفتم

آنی- چیشده ؟؟ چرا دعوا داشت

– مامان حالش بد شده ؛ من باید برم
خداحافظ

آنی- به من خبر بده

بدون اینک جوابشو بدم ؛ سمت تاکسی راه افتادم
از رو استرس شروع کردم به ناخن جویدن

خدایا چرا باز حالش بد شده ؛ خدایا خسته شدیم
میشه کمکون کنی ؟؟
چیز زیادی ازت نمیخوایم

***

جلو مطب از تاکسی پیاده شدم ؛ بدو طبقه سوم رفتم
وارد مطب شدم

منشی- سلام یاس ؛ بردنش بیمارستان

رو زمین افتادم ؛ با گریه رو به منشی گفتم : مامانم چش شده

یه مرد کنارم نشست ؛ بازوهامو گرفت کمکم کرد از جام بلند شم

نمیدونستم کیه و توچه موقعیتم با گریه داد زدم : چیشده
مامانم چیشده
اون صبح خوب بود …

دستشو پشت گردنم گذاشت ؛ سرمو به سینه هاش چسبوند

 

سمیر- یاس ؟؟

نگاهی به مردی که بغلم کرده بود کردم
چشماش غمگین بود

سمیر- کی اومدی؟؟

– الان ؛ مامانم چیشده سمیر

سمیر – چیزی نیست ؛ بیا تو اتاقم

نگاهی به اون مرد کردو گفت : عمو شمام بهتره بری

چشماش خیلی غمیگن بود ؛ این پدر شیده بود
چرا منو بغل کرد ؟؟؟

چقدر مهربون بغلم کرد ؛ خوشبحال شیده که همیچین پدری داره

نگاشو ازم گرفتو از مطب بیرون رفت

سمیر- خانم امیری بقیه بیمارارو کنسل کن

دستمو گرفت ؛ دوتایی وارد اتاقش شدیم

سمیر- خوب سوگند فقط فشارش افتاده ؛ چرا همچین کردی؟؟

از رو خجالت لبمو گاز گرفتمو سربه زیر شدم

سمیر- تو خونم اینجوری؟؟ تا حالش بد میشه
از اینکارا میکنی ؟؟!!!

فکر کردم زنگ زدن گفتن تو بیمارستان براش اتفاقی افتاده اونکارارو کردی

با ناخنام بازی میکردم ؛ از رو خجالت سرمو بلند نمیکردم

از جاش بلند شد ، کنارم نشست
دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو بلند کرد

– ترسیدم …

سمیر – سوگند حق داره ؛ خوب میشه مطمعنم

– امیدوارم

سمیر – ببینمت

– بله

سمیر- دیگ‌ نبینم اینجوری گریه کنی

سرمو به صورت تایید تکون دادم

سمیر – قراره امروزمون که یادت نرفته

– نه

سمیر- پاشو بریم بیمارستان
سوگندو که فرستادیم خونه میریم

– باشه

 

دوتایی سمت بیمارستان رفتیم

سمیر- خوبی؟؟

– آره ؛ اون آقائه پدر شیده بود؟؟!!

سمیر- آره ؛ چطور ؟؟

– آخه همچین بغلم کرد ؛ انگاری چند ساله که منو میشناسه

لبخندی زدو گفت : آره عمو کلا آدم مهربونیه

– اوهوم ؛ فهمیدم

سمیر- خوب حالا کجا پارک کنم ماشینو

نگاهی به دورو ور کردو گفت : پیاده شو تا کنار اون ماشین پارک کنم

سرمو به صورت تایید تکون دادم و از ماشین پیاده شدم

بعد از پارک کردن ماشین ؛ پیاده شدو سمتم اومد
لبخند مهربونی زدو گفت بریم …

کنارش ایستادم دوتایی وارد بیمارستان شدیم
وجود این مرد برام شده آرامش

انگار میشه به یه مرد تکیه کرد
انگار تموم مردا شبیه هم نیستند

سمت پرستار رفت ؛ سراغ مامانو ازش گرفت

پرستار – انتهای راه رو سمت چپ

دوتایی سمتی که پرستار گفت رفتیم ؛ مامان رو تخت دراز کشیده بود و با خاله حرف میزد

با قدمای بلند سمتش رفتمو دستشو گرفتمو گفتم : مامان ؛ خوبی؟؟!!

سوگند- سلام عزیز دلم

– چیشده ؛ مامان

سوگند- هیچی مامان جان ؛ برات تعریف میکنم

سمیر- شما دیگه مرخصین

سوگند – باشه اقای دکتر ؛ شماروهم حسابی تو زحمت انداختیم

سمیر- نفرمایید

 

مامانو خالرو جلو خونه پیاده کردیم

خاله – میری موسسه یاس؟؟

– آره

سمیر- سر راه میرسونمت

– باشه ؛ دستتون درد نکنه

بعد از پیاده شدن خاله و مامان ؛ راه افتاد

سمیر – چطوری؟؟

– خوبم ؛ الان خوبم

سمیر- بریم خونم ؟؟

– بریم

سمت خونش راه افتاد

سمیر – لاکتو پاک نکردی

با خنده نگاهی به دستم کردمو گفتم : نه ؛ با اینکه چپکیه ولی دوستش دارم

با مشت به بازوم کوبیدو گفت : به این خوبی
قدر آقاتو بدون

– بله بله

دستشو از رو دنده گرفتمو همراه با آهنگ خوندم
حال منو همیشه میفهمیمو
از خودمم بهتر میدونی تو

پیشم بخند که آرومم میکنی
خشکی بشم تو بارونم میکنی

لَی لَی ؛ لَی لَی

با صدا خندید و لپو کشیدو گفت : ای شیطون

جلو خونه توقف کرد ؛ یه دختر جلو در دست بسینه ایستاده بود
نگامون میکرد

با تعجب نگاهی به سمیر کردم

– اون کیه …

اخم ریزی کردو گفت : پیاده شو

سمیر- اینجاچیکار میکنی

+سلام

سمیر – پرسیدم اینجا چیکار میکنی

نگاه تحقیر آمیزی بهم کردو گفت : بخاطر این ؛ اینجوری رفتار میکنی

انگشت اشارشو سمتم گرفتو گفت : ببین دختر جون

سمیر نذاشت ادامه بده ؛ انگشتشو تو مشتش گرفتو گفت : صداتو بیار پایین کتی

کلیدو ازتو جیبش دراوردو گفت : برو تو یاس

بدون هیچ حرفی کلیدو از دستش گرفتم
درو باز کردم وارد حیاط شدم

 

درو بستم ؛ پشت در ایستادم
اشک از رو گونه هام سر خورد

بغض داشت خفم میکرد ؛ این دختر کیه ؟؟
نکنه سمیرم دوستش داشته باشه

نکنه منو جایگزین اون انتخاب کرده باشه
صداشونو نمیشنیدم

نکنه همو ببوسن ؛ تصور بوسیدن سمیر به یه دختر دیگه
دیووونم میکرد

چشمامو بهم فشردمو سرمو کوبیدم به در
چنگی به قلبم زدمو اروم زمزمه کردم : آرام باش لعنتی
آروم بگیر

سمیر – یاس پشت دری؟؟

سمت در برگشتم ؛ بازش کردم
وارد حیاط شد

نگاهی بهم کردو گفت : میدونی اون ..‌

نذاشتم حرفشو کامل بزنه؛ بغلش کردم
دستامو دور گردنش حلقه کردمو سرمو تو گودی گردنش فرو کردم

– دوستت دارم
دوستت دارم سمیر

چندلحظه سکوت کرد …

سمیر- دوستم نداشته باش

– چی!!!!

دستام شل شد ؛ ازش جدا شدم
نگاهی بهش کردم

سمیر – عاشقم نشو

تو سکوت نگاش کردم ؛ بغضمو با فشار قورت دادم

از کنارم رد شد ….

حرفش تو ذهنم اکو میشد

دوستم نداشته باش

چرا ؟؟!!!

چرا الان اینو بهم میگی ….

بی جون درو باز کردم از خونه بیرون زدم
نمیدونستم دارم کجا میرم

خیره به جاده راه میرفتم

دوستم نداشته باش …

ولی من دوستت دارم .. اشک از چشمام سرازیر شد
من دوستت دارم ..
دوستت دارم لعنتی

 

نباید میگفتم ؛ نباید میگفتم دوستت دارم
آخه چرا گفتم …
با سرو صدای چند نفر سرمو بلند کردم

نگاهی به پسرای رو به روم کردم ؛
سمتم میومدن

آب دهنمو قورت دادمو بدون توجه به اونا به راهم ادامه دادم

زیر چشمی به دور ورم نگاه کردم
خدایا من کجام !!!!

لعنتیا داشتن میومدن سمتم
از استرس چنگی به دسته کیفم زدم

یکی ازپسرا رو به روم ایستاد ؛ نگاهی بهش کردم
هیکل گنده ای داشت

لبخند زشتی زدو گفت : اینجا چیکار میکنی خانم

پسر کناریش : ای جوون ؛ عجب ملوسی تو
کی تورو اذیت کرده

اخم ریزی کردمو گفتم : ببند دهنتو

خواستم از کنارش رد شدم ؛ چنگی به بازوم زد
با ترس نگاهی بهش کردمو گفتم :

– ولم کن

+حالا بمون

-جیغ میزنم ؛ تا یه پرس کتک بخوری

+نگاهی به دوروت کن ؛ کسی صداتو نمیشنوه

دستمو کشید ؛ پشت سرش راه افتادم
چنگی به دستاش زدمو گفتم : ولم کن آشغال

محکم هولم داد سمت دیوار ؛ دستشو رو گردنم گذاشتو گفت : یه کم درد داره

– تورو خدا ولم کن

خنده ی زشتی کردو گفت : نوچ

دستشو رو شلوارم گذاشت ؛ جیغ بلندی کشیدمو با گریه داد زدم ولم کن عوضی

پسر- کمتر جیغ جیغ کن

چشماش بین لبامو سی*نه هام در گردش بود
سرشو به لبام نزدیک کرد

از ترس چشمامو بستم
آب دهنمو ریختم رو صورتش ؛ صورتشو کشید عقب با دستاش صورتشو پاک میکرد

 

با پشت دست دستی رو صورتش کشید
بهترین فرصت برا فرار بود

بدو از دستش فرار کردم ؛ با صدای بلندی گفت : رضاااا
باتموم جونم میدویدم

سمت خونه سمیر میرفتم ؛ سرمو به عقب برگردوندم
یکی از پسرا پشتم بود

با صدای بلندی داد زدم ؛ چرا هیشکی این طرفا نیست
خدایااا کجاییی پس

بهت احتیاج دااارمم

رضا- صبر کن ببینم

از پشت چنگی به موهام زد ؛ خواستم فرار کنم
درد بدی تو سرم پیچید

– آخ موهام

یه ماشین کنار پامون توقف کرد

+بپر بالا رضا

با صدای بلندی داد زدم : سمیرررر

رضا- انگاری یه نفر داره میاد این طرف

راننده – بیا بالا رضا ؛ ولکن دختررو

هولم داد سمت دیگ ؛ سوار ماشین شدن
به گاز رفتن

نگاهم به پسری بود که بدو سمتم میومد
انگار دنیارو بهم داده بودن

پسر روبه روم ایستادو گفت : شما بودید جیغ کشیدید؟؟

نگاهی به صورتش کردم ؛ اینکه مهران بود

– آره ؛ اون نامردا میخواستن منو ببرن

مهران – ببرن ؟؟ ببینمت

به صورتم نگاه دقیقی کردو گفت : یاس تویی؟؟!!
دوست شیده !!!

با گریه سرمو به صورت تایید تکون دادم

پشت به ایستادو خم شد

با تعجب گفتم : چیکارمیکنی

مهران – سوارشو

– میتونم راه بیام

مهران – مطمعن ؟

سرمو به صورت تایید تکون دادم

 

دوتایی سمت خونه سمیر رفتیم

سمیرو شیده تکیه به ماشین ایستاده بودن

شیده – مهرا کجا رفتی تو

سمیر دستاشو از تو جیبش دراورد و با تعجب زل زد بهم

مهران – هیچی صدا جیغ یاس و شنیدم
رفتم ببینم چه خبر شده

سمیر – چیشده یاس ؛ چرا سرو وضعت اینجوریه

مهران – چند تا حروم زاده اذیتش میکردن

شیده – یاس تویی ؛ عزیزمم چیشده ؟؟
چرا اینجایی

– چیزی نیست ؛ خداروشکر اقا مهران به موقع رسیدن

مهران – این‌محلتونم ؛ انگار ادم زنده پیدا نمیشه ها

سمیر- خوبی؟؟!!

بدون اینکه نگاش کنم ؛ رو به مهران گفتم : میشه زنگ بزنین یه ماشین بیاد

سمیر- میرسونمت

– لازم نیست

سمیر – لازمه

سرشو به گوشم نزدیک کردو آروم زمزمه کرد : سوارشو تو ماشین صحبت میکنیم

– حرفی ندارم باهات

اخم ریزی کردو گفت : یاس

سرمو برگردوندم …

شیده – من میرسونمت
مهران سویچ

– باعث زحمت میشم ؛ اگه زنگ بزنین …

نذاشت ادامه حرفمو بزنم گفت : سوارشو بریم

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

6 دیدگاه

  1. سلام أدمين جان اگه ممكنه همون كه گفتي رو انجام بده منظورم ١٠ تا پشت سر هم دستت درد نكنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن