رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ پارت ۷

 

 

(سمیر)

بزور مامان چند لقمه خوردم و از جام بلند شدم

بابا – سمیر اون دخترو چیکار میکنی

کلافه چنگی به موهام زدمو گفتم : نمیدونم

بابا – ببین سمیر لطفا کمک کن . این کابوس منو عموت تموم شه
یعنی اگ اون دختر پیدا شه کابوستون تموم میشه ؟؟

بابا – آره

– باشه

سمت اتاقم رفتم ؛ لباسمو پوشیدم نگاهی به موبایلم کردم یاد یاس افتادم

عصبی بودم از خودم از بابا از عمو
از اینایی که منو انداختن جلو نمیدونن دارم چ غلطی میکنم

سمت ماشینم رفتم ؛ سوار شدم
از خونه بیرون زدم

فقط ی ناخنشو میگیرمو تموم
بهش زنگ زدم

بعد از چند بوق ..

یاس- الو

– سلام ؛ خوبی ؟؟!!

یاس- خوبم ؛ صبح بخیر

– دیشب یه کم دیر پیام دادی؛ من خوابم برده بود
حالا که فرصت باهام بودنو بهم دادی
میشه امروز همو ببینم

یعنی الان …

یاس- الان نمیشه

– نمیشه مرخصی بگیرید ؟؟

یاس – آخه …

– نمیشه ؟؟

یاس – میشه

– پس میام موسسه دنبالت

یاس – باشه

قطع کردم …

سمت موسسه راه افتادم … صدا موزیکو بلند کردم
کلافه بودم کلافه تر از همیشه

حتی کلافه تر از روزای که کتیو با اون مرد دیدیم
آهههه
چه روزای بود

واس همینه نمیخوام این دخترو درگیر عشق کنم
عشق …

چیزی که برام وجود نداره ، یه روز عاشقانه کتیو دوست داشتم

چی دیدم ازش، همبستر شدن با یکی دیگه
نفس عمیقی کشیدم

کنار جاده ایستادم ؛ از اون روزا
از خودم متنفرم
از کتی …

از دختری که بهم خیانت کردو بد از سه سال برگشته و نگرانم میشه

 

سرمو رو فرمون گذاشتم ؛ چشمامو بستم
تا به اون روزا فکر نکنم

صدا زنگ موبایلم بلند شد ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم یاس بود

حتما منتظرم مونده

– سلام ؛ نزدیکم

یاس – باشه

بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردمو سمت موسسه حرکت کردم

***

با دیدنش تک بوقی زدم

لبخندی زدو سوار شد ؛ از لپای گل گلیش مشخص بود خجالت میکشه

لبخندی زدمو آروم لپشو کشیدمو گفتم : خوبی

از این حرکتم جا خورده بود ؛ با پشت دست دستی رو گونش کشیدو لبخند مصنوعی زدو گفت : خوبم

– که اینکه بهم فرصت بدی

تک خنده ای کردو گفت : اوهوم پس چی

– خیلیم خوب
نظرت چیه بریم یه ماساژ رایگانم بهم بدی ؟؟
هوم ؟؟

یاس – رایگان نداریم

– حالا این فرصتو بهم بده

با صدا خندیدو گفت : باشه ؛ بریم

لبخندی زدمو سمت خونه حرکت کردم

*
*
*

دوتایی وارد خونه شدیم سمت اتاقم رفتیم
پیراهنمو دراوردمو گفتم : اگه مهران بودنه اینجایی با کله میاد

یاس – همون داداشتون که اون روز ماساژ دادمش

– آره همون

روتخت دراز کشیدم

یاس – حالا لازم نیست رو شکم بخوابی

رو کمر دراز کشیدم، شروع کرد به ماساژ دادن گردنم
نگاهی به لباش کردم

لبای خوش فرم قرمزش رو پوست سفیدش بدجور خود نمایی میکرد

چشمامو بستم

یاس – سمیر

– جانم

 

– قصدت از رفاقت باهام چیه

از جاش بلند شو نگاهی بهم کرد ؛ نزدیک صورتم بود
سربه زیر شدم با انگشتام بازی میکردم

دستشو زیر چونم گذاشتو ؛ سرمو بلند کردو گفت : ازت خوشم اومده

میخوام باهام بمونی

دستاشو مقابل صورتم گذاشت ،لباشو به لبام نزدیک کرد
نفسم تو سینه حبس شد

گرمی و خیسی لبشو رو لبم حس کردم
چشمامو رو هم بستم

خواستم ازش فاصله بگیرم …

حلقه دستاشو محکمتر کرد و لباشو محکمتر به لبام چسبون

بی اراده دستامو دور گردنش حلقه کردم
جری تر شدو می*ک محکمتری زدو

نفس زنان ازم فاصله گرفت ..

سر به زیرشدو پیراهنشو از رو تخت برداشت
با یه حرکت پوشید

سمیر – ببخشید

اینو گفتو با قدمای بلند از اتاق بیرون زد . نفس حبس شدمو با صدا بیرون دادم

– وای خدا این دیگه چی بود

با انگشتام دستی به لبم زدم ؛جلو آیینه ایستادم
موهامو پشت گوشم زدم

نیشمو باز کردمو با ذوق لب پایینمو گاز گرفتم ..
ای بی حیا به جا اینکه خجالت بکشه نیششو باز میکنه

به حرفای خودم خندیدمو رو تخت نشستم

سمیر – بفرمایید قهوه

نگاهی بهش کردمو با لبخند فنجونو از دستش گرفتمو گفتم : مرسی

رو تخت نشستو زل زد به فنجون تو دستش

همچنان نگاش میکردم ..

سمیر – میشه اینطوری نگا نکنی

با صدا خندیدمو گفتم : باشه

نگاهی به ته ریشای خوشگلش کردم .دلم ضعف رفت
سمتش رفتمو گونشو بوسیدم

با تعجب سمتم برگشت

سمیر – شیطون نشو کوچولو

خندیدمو گفتم : چشم

نگاهی به انگشتام کردو گفت : چه ناخنای خوشگلی داری ؟؟

– هوم ؟؟

سمیر – چرا لاکشون نمیزنی ؟؟

نگاهی به انگشتام کردمو گفتم : همینطوری

سمیر – تو کیفت لاک هست ؛ برات بزنم ؟؟؟

– نه . همرام نیست

سمیر – دفعه بد حتما بیار ؛ من خیلی دوست دارم
اینکارو انجام بدم

همیشه برا مامانم میزنم …

– واقعا ؟؟ پس باید خیلی با حوصله باشی

سمیر – آره ، خوب حالا ناهار درست کردن بلدی؟؟

– آره ؛ نمیرو بلدم

سمیر – پاشو بیا تنبل .. نیمرو چیه

دستمو کشیدو دوتایی سمت آشپزخونه رفتیم

سمیر – اسپاگتی بلدی ؟؟

– خرابش نکنم ؟؟

سمیر – کمکت میکنم

– حلهه

سمیر – اووو ، واردیا

– آره ؛ پس چی فکر کردی

سمیر – خوب شروع کن

***

دوتایی رو مبل ولو شدیم

سمیر – وای فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه

– منممم

سمیر – از بوش معلومه عالی شده

بو کشیدمو گفتم : بو نمیاد

سمیر – چرا میاد ؛ با دقت بو بکش

 

دوتایی رو مبل نشستیم‌؛ رو به روی تی وی

سمیر – سوگند چطوره ؟؟

– الان دیگه خیلی بهتره

سمیر – خیلی افسردس ؛ حس میکنم از گذشتس
نظر تو چیه ؟؟

– آره ؛ از گذشتس ؛ چیزی بهتون نگفت ؟؟

سمیر – نه ؛ دوست نداره ؛ راجبش حرف بزنه
تو چیری نمیدونی ؟؟!!

– اون عاشق یه مرد بوده ؛ که رهاش کرده
برا همین افسرده شده

اون منو تنهای تنها بزرگ کرد ؛ حتی پدرو مادرشو هم از دست داده بود
ولی اون مرد تنهاش گذاشت

قطره اشک از چشمام سر خورد

سمیر – اون مرد بابات بود ؟؟

لبخند تلخی زدمو گفتم : بابا ؟؟ اصلا یعنی چی
نمیدونم بابا یعنی چی
جز .. بغض ؛ حسرت ؛ انتظار؛ سکوت ؛ خجالت

بابا از نظر من یعنی اینا .. من از نبودنش درد کشیدم
مردم …

حتی بدتر از مامان …

نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم ؛ اولین بار راجبش حرف زده بودم الحق که روانشناس بودو بلد بود چطور آدمو به حرف بیاره

دستشو سمتم دراز کرد ؛ سرمو رو سینه هاش گذاشتو
موهامو نوازش کردو گفت : آروم باش یاس
آروم …

شاید دلیلی برا رفتنش داشته باشه ..
شاید اونم دلش تنگ باشه ..
شاید ..

– این شاید هیچ دلیلی برا بیست سال حسرتم نیست

نگاه عمیقی بهم کردو ؛ چشماش پر از غم بود
نمیدونم چه غمی تو چشماش بود
ولی عمیق قلبمو لرزوند

متوجه نگام شد ؛ لبخندی زدو گفت ، فکر کنم ناهارمون آماده شده باشه

بدو بیا

دوتایی وارد آشپز خونه شدیم ؛ میزو چیدیم
روبه روی هم نشستیم

– صبر کن گوشیمو بیارم ؛ یه عکس از میز ناهارمون بگیریم

سمیر – باشه

بدو سمت اتاق رفتم ؛ گوشیو گرفتم
از میز ناهار عکس گرفتم

سمیر ماکارونیو تو دهنش گذاشت ؛ یکی از رشته ها بلند بود
سریع کنارش نشستم گذاشتم دهنم

دوتایی کشیدیمش ؛ لبامون بهم نزدیک شد
عکسو گرفتم …

سمیر – چیشد ؟؟

خندیدمو عکسو بهش نشون دادم

– چطور شد

لبخندی زدو لپمو کشیدو گفت : چه شیطونی تو

تک خنده ای کردمو گفتم : بهم نمیاد

سمیر – نه والا

بدون هیچ حرف دیگه ای شروع کردیم به ناهار خوردن

***

ظرفای کثیفو جمع کردمو دوتایی رو مبل نشستیم

سمیر – زود زود یبار دیگه گونمو ببوس

– نوچ نمیخوام

سمیر – عه زووود

قیافمو مظلوم کردمو گفتم : نه دیگه

دستشو رو گونش گذاشتو گفت : عه بیا دیگه

آروم سمتش رفتم ؛ خواستم گونشو ببوسم
با یه حرکت لباشو چسبون به لبام

چشمام از این حرکتش گرد شده بود
ریز ریز خندید …

از خجالت سرخ شدم

– تشنمه

سریع از جام بلند شدم ؛ بدو سمت آشپزخونه رفتم
شیر آبو باز کردم

چند مشت آب به صورتم زدم

نفس عمیقی کشیدم ؛ چنگی به قلبم زدم
انگار این آدمو چند ساله میشناسمش

انگار اولین قرارمون نیست ؛ باهاش احساس غریبگی نمیکنم

حس میکنم دوستش دارم

لبخندی زدمو سمت حال رفتم

 

(سمیر)

– خوبی ؟؟

سرشو به صورت تایید تکون داد

یاس – من دیگه کم کم باید برم

همزمان با این حرفش موبایلم زنگ خورد ؛ نگاهی به صفحه گوشی کردم شیده بود

جواب دادم

– سلام

شیده – سلام ؛ چطوری؟؟

– خوبم

شیده – چرا مطب نیستی؟؟

– چیزی شده ؟؟!!

شیده – نه ، بابا اومده اینجا ، میگه میخواد ببینتت پیدات نمیکنه
به موبایلتم زنگ زده جواب ندادی

– آهان ؛ بگو بمونه شرکت میام تا نیم ساعت دیگه

شیده – باشه ؛ فعلا

گوشیو قطع کردمو نگاهی به چشمای منتظر یاس انداختمو گفتم : بریم ؟؟

یاس – بریم

***

یاسو جلو موسسه پیاده کردمو سمت شرکت حرکت کردم

جلو شرکت توقف کردم ؛ صدایی که از یاس ضبط کرده بودمو از تو جیبم دراوردم

همه جاشو حذف کردم ؛ جز اونجایی که از باباش گفت
وارد شرکت شدم

سمت اتاق عمو رفتم

عمو – سلام سمیر جان

– سلام

عمو – بیا بشین

رو مبل نشستم ؛ رو به روم نشستو گفت : چه خبر
نتونسی کاری کنی

موبایلمو از تو جیبم دراوردم و گفتم : هنوز هیچی معلوم نیست ولی گوش کنید ..

پخشش کردم ..

سمیر – اون مرد بابات بود؟

یاس- بابا ؟؟ یعنی چی اصلا
نمیدونم بابا یعنی چی
جز ، بغض ؛ حسرت ؛ انتظار ؛ سکوت ؛ خجالت

و….

نگاهی به عمو کردم ؛ اشکی که گوشه چشمش چکیدو آروم پاک کردو گفت : این یاس منه مگه نه ؟

– نمیدونم

عمو – اون هیچوقت منو نمیبخشه

(یاس)

موبایلمو از تو جیبم دراوردم و به آنی زنگ زدم

آنی – سلام خانم خانما

– سلام ، کجایی

آنی – موسسه ام ؛ دارم میرم خونه

– بیا دم درم

آنی – اومدم اومدم

***

آنی – سلام خرهه

– سلام ؛ آقای خسروی چیزی نگفت ؟؟ (رئیس موسسه)

آنی – نه گفتم حالت خوب نیست

– خوب کردی

آنی – چه خبر بگو ؛ یا الله

– آنی ، حس خاصی داشتم ؛ یه حسی که هیچوقت تجربش نکرده بودم

آنی – همو بوسیدین ؟؟

نگاهی بهش کردمو سرمو تکون دادم

آنی – جیییغ ؛ عاشقتمممم

محکم بغلم کرد ؛ دوتایی خندیدیم

– وای دیونه مردم نگامون میکنن

آنی – چطوری بود؟؟

– خیلی خوب

آنی – هورااااا ؛ مخشو زدی دیگه

– به گمونم

آنی – مسیرمون دیگ جدا میشه ؛ پیام بده

– باشه برو ؛ خداحافظ

سمت تاکسی راه افتادم ؛ سوار تاکسی شدم
سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین

به امروز فکر کردم ؛ به اتفاقای امروز
چنگی به دلم زدم که شاید آروم بگیره

صدا زنگ موبایلم بلند شد ، نگاهی به شماره کردم
شیده بود

با دیدن شمارش ذوق زده شدم و جواب دادم

– سلام شیده

صدای گرفتش پیچید تو گوشم

شیده – الو مهران

– شیده ؟؟ من یاسم ماساژور

صدا هق هقش پیچید تو گوشم …

با نگرانی گفتم : شیده ، شیده چرا گریه میکنی

شیده – تو کی هستی؟؟

– کجایی؟؟

شیده – دم خونتون .. مهران چرا درو باز نمیکنید

نگاهی به راننده تاکسی کردمو گفتم : آقا میشه دور بزنید

آدرس خونه سمیر اینارو دادم به راننده

****

جلو خونه از ماشین پیاده شدم

شیده پریشون کنار در نشسته بود ؛ بدو سمتش رفتم
صورتش بی رنگو رو بود

– شیده ؟؟ خوبی؟؟!!

نگاهی بهم کردو گفت : اون مادر من نیست مگه نه

– چی؟؟

کمکش کردم بلند شه ؛ سوار تاکسی شد و سمت خونه حرکت کردیم

بی جون سرشو رو شونم ؛ از بوی دهنش میشد حدس زد مشروب خورده

دستی رو موهاش کشیدمو گفتم : آروم باش شیده

موبایلمو از تو کیفم دراوردم به سمیر زنگ زدم

سمیر – جانم ، یاس

– سلام ؛ سمیر شیده حالش خوب نیست
ماجرای تلفنو براش تعریف کردم

دارم میبرمش خونمون

سمیر – خیلی خوب ؛ مثل اینک دوباره با اون زنه مهلقا دعواش شده
ببرش تا نیم ساعت دیگ میام دنبالش

– باشه

 

زنگ درو فشردم ، شیده نگاهی بهم کردو خندیدو گفت : عه یاس تویی

– آره ؛ منم

خاله – مگه کلید نداری تو ؟؟

– سلام

خاله – کیه این ؟؟

– بزار بیام تو ؛ میگم

دست شیدرو گرفتم ؛ دوتایی وارد خونه شدیم
سمت اتاقم بردمش

کمکش کردم رو تخت دراز بکشه ..

مامان – این کیه یاس

– دوستمه

وارد اتاقم شد، نگاهی به شیده کردو گفت : چقدر رنگو روش پریده
کنارش رو تخت نشست و گفت : خوبی مادر

شیده – نه ، قلبم درد میکنه ، درد دارم
تو مادر یاسی ؟؟

مامان دستشو گرفتو آروم نوازش کردو گفت : آره

شیده – میشه بغلتون کنم ؟؟

مامان – سرشو تو بغلش گرفتو گفت : کی تورو به این روز انداخته

صدا هق هقاش بلند شد ؛ بیشترخودشو چسبوند به مامانو گفت : شما چقدر بوی خوبی میدین
مامانم اذیتم میکنه ؛ اون دوستم نداره
ولی من دوستش دارم ؛ من همیشه دلتنگ مامانمم
همیشه دوست دارم بغلش کنم
حس میکنم اگ بغلش کنم آروم میگیرم

ولی امروز …

مامام – امروز چی؟؟

– ولی امروز بهم گفت ازم متنفره ؛ همیشه با رفتاراش بهم نشون میداد که متنفره

ولی امروز به زبون آورد ،، درد دارم
قلبم درد داره

صدای هق هقاش پیچید تو اتاق ؛ خاله دستمو کشیدو دوتایی از اتاق بیرون رفتیم

خاله – این کیه؛ کدوم دوستته

– همونی که گفتم پولداره ؛ ماساژورشون بودم

خاله- اسمش چیه ؟؟

– شیده

خاله- شیده ؟؟؟

– آره

خاله – فامیلیش چیه؟؟

خواستم جوابشو بدم که مامان از اتاق بیرون اومد

(سوگند)

نگاهی به یاس و بهار کردمو گفتم : بهار یه نبات درست کن برا این بچه

دوباره وارد اتاق شدم ؛ چشماش بسته بود
دوباره اون حس نامعلوم اومد سراغم

قلبم بی قرارانه میتپید ؛ اسمش شیدس
یعنی ممکنه شیده ی من باشه

دوباره کنارش نشستم ؛ چشماشو باز کرد
لبخند بی جونی زدو گفت : مزاحمتون شدم

– نه عزیزم ؛ ببخشید فضولی میکنم ولی اسم پدرتون چیه ؟؟

با تعجب نگاهی بهم کردو گفت : چطور مگه ؟؟

– همینطوری

شیده – مهرداد

– چیی

شیده – مهرداد

– م ه ر داد ؟؟

شیده – بله ؛ چیزی شده ؟؟

بغض به گلوم چنگی زد ؛ با فشار قورتش دادمو گفتم : مادرت اذیتت میکنه؟؟

شیده – خیلی ؛ اون فقط خواهرمو دوست داره ؟؟

بی صدا لب زدم ؛ خواهر ؟؟!!

اشک از چشمام چکید …

شیده – چیشده ؟؟ خانم حالتون خوبه ؟؟

– آره ؛ خوبم ؛ به یاس میگم بیاد پیشت

از اتاق بیرون زدم رو به یاس گفتم : یاس برو پیش دوستت

یاس- باشه

دست بهارو کشیدم دوتایی وارد آشپزخونه شدیم
اشک از چشمام سرازیر شد
دستمو حلو دهنم گذاشتم صدا هق هقام بلند نشه

بهار- چیشدههه

– فکر می کنم اون شیدس

بهار – یعنی چی ؟؟ از کجا مطمعنی؟؟

– میگ اسم پدرش مهرداده

بهار – یا امام زمان
یعنی شیده ماست ؟؟

– نمیدونم ؛ نمیدونم

 

بهار – گریه نکن ممکنه شک کنن
آروم باش

– چحوری آروم باشم ؛ مهرداد بدقولی کرده
اون دخترموآزار داده

بهار – وای خدایا ؛ بعد از بیست سال
چجوری بهم رسیدن

ولی شاید این شیده ما نباشه ،، هوم ؟؟!!

– یعنی میخوای بگی من دخترمو نمیشناسم
اون شیده ی منه
من مطمعنم … وقتی دستاشو گرفتم ..

دوباره اشکام از رو گونه هام سر خورد

بهار – حالا باید چیکار کنیم ؟؟ باید یاسو ازش دور کنیم
اگ یاس بفهمه و ترکمون کنه

– وای نه ؛ نباید بفهمه من بدون یاس نمیتونم نفس بکشم

بهار- خیلی خوب الان آروم باش ؛ هنوز هیچی معلوم نیست خوب ؟؟

سرمو به صورت تایید تکون دادم …

***

(یاس)

شیده – یاس

– جانم

شیده – اسمتو سیو کردم ماساژور مهران ؛ چشمام درست نمیدید اشتباهی بهت زنگ زدم

موهاشو پشت گوشش زدمو گفتم : عیبی نداره

شیده – مرسی که اومدی کمکم

– ما باهم دوستیم ؛ لازم به تشکر نیست

دستامو گرفتو آروم نوازش کردو گفت : من تابه حال هیچ دوستی نداشتم
نمیتونستم با هیچکس ارتباط برقرار کنم
ولی تو … انگار باهات راحتم

– خودمم همین حسو دارم

نمیدونم بغض کردم ؛ زل زدم به چشمای خوشرنگش

– میشه بغلت کنم

انگار حسو درک میکردم ؛ دستاشو دور گردنم حلقه کرد
بیشتر به خودم فشردمش

دوستش داشتم ؛ نمیدونم چرا ولی بهم نزدیک بود
خیلی نزدیک …

شیده – چرا نیومدن دنبالم

– مگه بهت بد میگذره

شیده – نه بابا ؛ خیلیم خوبه

مامان – یاس بیا شام

– بشین تا من شامو بیارم

سرشو به صورت تایید تکون داد …

از اتاق بیرون رفتم ؛ سمت آشپز خونه رفتم

مامان – ماکارونی درست کردم ولی هول هولکی شد

– تو کارت حرف نداره عشقم

خاله – با کمک من بود خانم

– شما که هر انگشتتون یه هنره

لبخندی زدمو سینی شامو ورداشتم سمت اتاق رفتم
درو باز کردمو وارد اتاق شدم

– میای پایین یا رو تخت بزارم

شیده – نه میام پایین

گوشی موبایلش زنگ خورد ..

شیده – ببخشید یه لحظه

مشغول صحبت شد ؛ سفرو چیدم

شیده – آدرس خونتونو میگی برا سمیر اس مس کنم

با یاداوری محلمون ؛ بزور لبخندی زدمو گفتم : آره

آدرسو بهش دادم ..

دوتایی مشغول شام خوردن شدیم

شیده- چه مامان خوبی داری
راستش بهت حسودیم شد

– اوهوم اون فرشتس

اشک تو چشماش حلقه زدو ؛ سرشو به صورت تایید تکون داد

– نه نه ؛ خوب ببین ماهم باهم دعوا میافتیم
حتی یه بار از خونه بیرونم کرد

خندیدو گفت : واقعا؟؟

– آره ؛ هی بهم کار کن ؛ ظرف بشور
غذا درست کن
منم همیشه خرابکاری میکردم

با هیجان گفت : خوب

یه شب با خاله دست به یکی کردن منو از خونه بندازن بیرون

با صدا خندیدو گفت : واییی خوب تو چیکار کردی

– آدم شدم

شیده – وای از دست تو

لبخندی زدمو گفتم : خوبه که میخندی

شیده – خوشبحالت ؛ تو عمرم حسرت هیچ چیزو تو دل نداشتم
ولی امشب دلم خواست کاش منم پیش ماها بودم
از شماها بودم

لبخندی زدمو گفتم : هر کسی تو زندگیش یجور سختی داره ، درست میشه

 

خاله – یاس جان ؛ اومدن دنبای شیده

شیده – عه اومد ؟؟
خوب دیگه من میرم …

– کاش شب میموندی

شیده – حتما بازم میام پیشت ،، مرسی بابت پذیرایی گرمت

– خوش اومدی

دوتایی سمت بیرون رفتیم ؛ سمیرو مهران بیرون از ماشین منتظر ایستاده بودن

مهران با دیدن شیده بدو سمتش اومدو گفت : شیده ؟؟
خوبی ؟؟

محکم بغلش کرد ..

لبخندی زدم ؛ معلومه که خیلی دوستش داره

سمیر کنارم ایستادو گفت : خوبی؟؟

سرمو به صورت تایید تکون دادم .‌..

مهران – ببخشید خانم ؛ باعث زحمت شدیم
لطف کردین

– خواهش میکنم ؛ کار نکردم

شیده – راستی یادم رفته بود بهت بگم ؛ بابام خبرتومیگیره باید حتما این روزا بیای

– باشه حتما

سمیر – به سوگند جون سلام برسون

– چشم

سمیر – بریم دیگه

سوار ماشین شدن و با یه تک بوق گازشو گرفتو رفتن
وارد خونه شدم

بهش حسودیم شد ؛ با دوتا پسر خوشتیپو پولدار میگرده کوفتش بشه

با خنده وارد خونه شدم

خاله – میبینم که خیلی سرحالی

– بله سرحالم

سوگند – یاس این دختره کیه ؟؟ چیزی ازش میدونی؟؟

– نه ؛ فقط میدونم خیلی پولدارن

سوگند – نباید باهاش بگردی ؛ رابطتتو باهاش قطع کن

– من که زیاد باهاش رابطه ندارم ؛ ولی خیلی خوبه
راستش حس میکنم خیلی خوبه بهم نزدیکه
یه حس خوبی بهم منتقل میکنه

سوگند – همین که گفتم ؛ دیگ نبینم باهاش در ارتباط باشی

– آخه چرا .‌‌..

اشک از رو گونه هاش سر خوردو گفت : مثل اینکه نمیتونی بفهمی دارم چی میگم

اینو گفتو سمت اتاقش رفت .. گنگ نگاهی به خاله کردم

 

خاله – یه کم عصبیه ؛ به دل نگیر

– چرا عصبی ؟؟

خاله – نمیدونم

– نکنه دوباره مریضش …

نزاشت ادامه حرفمو بزنم ؛ هولم داد سمت اتاقمو گفت : نه بابا فکرای الکی نکن
درست میشه …

– راستی دایی کو ، رفت خونه مامانش اینا؟؟

خاله – آره ؛ ولی قرار بود موقع خواب برگرده

– آها ؛ من میرم بخوابم

خاله – شبخوش خوشگلم

لبخند بی جونی زدمو رو تخت نشستم ؛ رفتارای مامان خیلی عجیب بود

انگار هول شده بود؛ یعنی چی آخه مامان از این اخلاقا نداشت

پوفی کشیدمو ؛ بیخیال رو تخت دارز کشیدم
به امروز فکر کردم به سمیر

کاش منم یه روز بشه ؛ چهار تایی بریم بیرون
منو شیدو مهران و سمیر

آخه چرا هیچی نشده اینقدر دوستش دارم
صدا زنگ پیامم بلند شد

نگاهی به موبایل کردم ، سمیر بود

سمیر – بیداری؟؟

– سلام ؛ آره ؛ رسیدی خونه ؟؟

سمیر – آره ؛ امروز جدا از وقتی که باهم بودیم
بقیش بد بود

– چرا چه اتفاقی افتاده ؟؟

سمیر – عموم حالش بد شده ؛ برده بودمش بیمارستان که تو ماجرای شیده رو گفتی

– الان حالشون چطوره ؟؟

سمیر – خوبن هردو؛ شیدم که موند خونمون

– شیده مشکلش با مادرش جدیه؟؟

سمیر – از وقتی یادم میاد ؛ زن عمو اذیتتش میکرد
دلیل این همه فرق بین دوتا دخترشو نمیفهمم
شیده که اصرار داره اون مادرش نیست

– آخی چه بد

سمیر – آره ؛ خیلی ؛ خوب دیگه برو بخواب

– باشه شب بخیر

سمیر – شب خوش

 

(سمیر)

گوشی کنار تخت انداختم ؛ لبخندی زدم
دستمو گذاشتم زیر سرم

به امروز فکر کردم ؛ به کارای این دختره
بعد از مدتها تونستم با یه دختر بخندم

تونستم چند ساعتو با یه دختر سر کنم
بعد از اون کاری که کتی باهام کرد …

دوباره یاد اون روز کذایی افتادم ؛ اون روز شوم

وارد گل فروشی شدم ؛ مثل همیشه گل رز سفید براش گرفتم
عاشق رز سفید بود …

جلو خونش با شوقو ذوق از ماشین پیاده شدم
زنگ درو فشردم

جواب نمیداد ؛ با کلید وارد خونه شدم
لباساش رو مبل انداخته بود

وارد اتاق خواب شدم ..

لعنتی
لعنت بهم ؛ چطور تونستی با یه مرد غریبه بخوابی
تموم اون یه سال باهم بودنمو باخودم تکرار کردم

لعنت بهت کتی ؛ لعنت بهت …

رو تخت نشستم ؛ کلافه چنگی به موهام زدم
حس خفگی داشتم

از جام بلند شدم ، پنجرو باز کردم
نفس عمیق کشیدم

شیده – سمیر بیداری؟؟

– آره بیاتو

وارد اتاق شد ؛ نگاهی بهش کردمو گفتم : چرا بیداری ؟؟

شیده – خوابم نمیبره

– بیا اینجا ببینم

روتخت نشست کنارش رو تخت نشستمو سرشو رو دوشم گذاشتم و گفتم : خوبی؟؟

شیده – خوب که نه ؛ ولی دیگه عادی شده

 

شیده – یه چیز بگم دعوام نمیکنی

– بگو

شیده – تو با یاس چیزی بینتونه؟؟؟!!

– چطور ؟؟

شیده – امشب از نگاهتون فهمیدم

– عه ؛ چجوری بود

با مشت به بازوم کوبیدو گفت : جون من راستشو بگو

– مهران خوابید ؟؟

شیده – بگووو

– نه

شیده – دروغ میگی

– خوب آره ؛ ازش خوشم اومده

شیده – وااایی چه خوب ..
باید دماغ اون دختر گند دماغو بسوزونم

– کی؟؟

شیده – کتی

– نه ؛ چیزی به کسی نگو

شیده – بهم گفت ازش دوری میکنی ؛ گفته حس میکنه کسی تو زندگیته

– عه ؛ پس کل وقتو راجب من حرف میزنین

خندیدو گفت : تقریبا

شیده – ولی باید چهارتایی بریم بیرون
منم خیلی از این دختره خوشم میاد

– اوهوم

یهو محکم بغلم کردو گفت : خیلی خبر خوبی بود

چشمام از این حرکتش گرد شده بود

آروم دستی به پشتش کشیدمو گفتم : اینقدر خوشحال شدی؟؟

شیده – آره اصلا خوابم گرفت …

مهران – چیشد در آوردی؟؟

با تعحب نگاهی به مهران کردمو گفتم : تو مگه خواب نبودی

شیده – آره باهم دوستن

– دست به یکی کردین ؛ حرف بکشین ازم

شیده – بریم مهران وقت خوابه سمیره

سوگند – یاس نمیخوای بلند شی ؟؟

– صبح شده؟؟

سوگند – آره ؛ پاشو

– مامان ؟؟

سوگند – جانم

-خوبی؟؟

با لخند مهربونش کنارم رو تخت نشستو گفت : ببخشید دیشب سرت داد کشیدم

– قربونت برم … عه مامان داره گریه میکنی؟؟
چیزی شده؟؟

سوگند – میترسم

– از چی

سوگند – از دوری از تو

– من که پیشتم مامان مهربونم

گونشو بوسیدمو گفتم : اینقدر لوسم نکن ؛ میدونی که چقدر دوستت دارم ؛ بدون تو پریشونم
بدون تو لحظه ای نیستم ؛ خوب؟؟

دستاشو بین دستام گذاشتو گفت : خوب

دوتایی سمت آشپز خونه رفتیم ؛ صبحونمو خوردمو
از خونه بیرون زدم

***

وارد موسسه شدم .. آنی مثل همیشه زودتر از من اومده بود

آنی – صبح بخیر خوشگل

– سلام ؛ صبح بخیر

سمت اتاقم رفتم ؛ جلو آیینه ایستادم لباسمو مرتب کردم
صدا زنگ موبایلم بلند شد نگاهی به صفحه گوشی کردم
سمیر بود

جواب دادم ..

– سلام

سمیر – سلام خانم ؛ کجایی؟

– سرکار آقا

سمیر – چهار میام دنبالت

– باشه

سمیر- لاک یادت نره

خندیدمو گفتم : باشه

سمیر – فعلا

– میبینمت

گوشیو قطع کردم ؛ با ذوق تو آیینه به خودم نگاه کردم
نفس عمیقی کشیدم

 

ساعت چهار بود ؛ از گرسنگب دل درد گرفته بودم
کیکو از تو کیفم دراوردم مشغول خوردن شدم

آنی – خسته نباشی

– توام ؛ میری خونه؟؟

آنی – آره ؛ مگه تو نمیای؟؟

– قراره با سمیر برم بیرون

آنی – به به ؛ خوشبگذره ؛ من رفتم فعلا

– خداحافظ

موبایلمو از تو کیفم دراوردم و شماره سمیرو گرفتم ..

سمیر – جانم

– سلام ؛ من کارم تموم شده کجایی

سمیر – نزدیکم

– باشه

گوشیو قطع کردم ؛ جلو آیینه شالمو مرتب کردم
رژلبمو از تو کیفم دراوردم

مالوندم به لبم … نگاهی به صورتم کردم همه چی اوکی بود

از موسسه بیرون زدم ؛ همزمان با من رسید
سمت ماشینش رفتم

سوار شدم ..

– سلام

سمیر – سلام خانم

حرکت کردو از موسسه دور شد …

سمیر – خسته نباشی

– مرسی ؛ توام

سمیر – امروز سوگند بود پیشم

– چطوره وضعش؟؟

سمیر – انگار دوباره داری پیشرفت میکنه افسردگیش

– ای بابا‌

سمیر- بگو ببینم لاکو آوردی؟؟

خندیدمو گفتم : آره

کنار جاده ایستاد..

– چرا ایستادی؟؟

سمیر – ببینم ناخنتو

دستمو سمتش گرفتم ؛ از تو جیبش یه ناخن گیر دراورد
با تعحب نگاش کردمو گفتم : این برا چیه

سمیر – اول باید ردیفش کنم

دستامو سفت کرد ؛ آروم ناخن گیرو بین ناخنم فشرد
افتاد تو دستش

مشت کرد …

سمیر – بقیش اوکیه

 

سمیر – بده لاکتو

لاکو از تو کیفم دراوردم ؛ دادم دستش
ناخن گیرو گذاشت تو جیبش

لبخندی زدو لاکو زد به دستم

سمیر – وای چه خوب زدم

خندیدمو گفتم: مگه اولین بارته؟؟

سمیر – پس چی ؛ فکر کردی من از اینکارا میکنم

– واقعا؟؟ آخه گفتی برا مامانت …

سمیر – آها آها ؛ چیزه …
برا دختر منظورم بود

– نبایدم برا کسی بزنی …
فقط من

سرشو بلند کرد ؛ آروم نگام کرد

– چرا اینجوری نگام میکنی؟؟

سمیر- هیچی
وای خدایا چه خوشگل شده

با مشت به بازوش کوبیدمو گفتم : تو که همش چپکی زدی
کجاش خوب شده

سمیر – به این خوبی – تو دخالت نکن

– باشه

***

سمیر – آخیش بلاخره تموم شد

نگاهی به لاک دستم کردم ؛ همشو چپکی زده بود
خندیدمو گفتم : آفرین کارت عالی بود پسر

سمیر – اختیار دارین ؛ دیگ ما اینجوریم

با صدا خندیدمو گفتم : چه خود شیفته

لپمو کشیدو گفت : زبون درازی نکن

– چشم

لبخند از گوشه لباش جمع شد
نگاش بین لبامو چشمام در گردش بود

دوباره ضربان قلبم رفت رو هزار
کف دستام عرق کرد

هیچکاری نمیتونستم انجام بدم ..
سرشو به لبام نزدیک کرد

نفسمو تو سینه حبس کردم
چشمامو روهم بستم

گرمی لبشو رو لبام حس کردم …

صدا زنگ موبایلش بلند شد ، چشماشو باز کرد
چشمای سبز خوشرنگش قرمز شده بود

آخ که دلم براش غنج رفت

اخم ریزی کردو بدون اینکه نگاه کنه کیه ؛ جواب داد
صدای دختر پیچید تو ماشین

+الوووو ؛ کجایی

حس کردم قلبم ریخت ؛ نگاهی به سمیر کردم
اخم ریزی کردو چشماشو روهم فشرد

 

admin

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم . . .

7 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن