رمان خان هوس باز پارت ۱۷

دسته‌بندی:
4 دیدگاه

 

 

گلناز

دیگه نمیتونستم طاقت بیارم عملا با هم رابطه دارن حتی اگه یک در هزار شک داشتم حالا با شنیدن این حرف شکم به یقین تبدیل شده بود.. سرتو بزار رو پام.. وای خدایا باورم نمیشد.. فقط خدا حالمو میدونه.. بلند شدم و از پنجره نیم نگاهی کردم

افراخان:اگه تو نبودی چه جوری آروم میشدم؟ هر دفعه میام پیشت میگم خدایا شکرت که دارمش.. شکرت که آوردمش اینجا..

+ افرا جان.. منم دوست دارم تو این دنیا تو تنها کسمی.. تو اون دوره ی سختی نجاتم دادی.. حالا فقط تو رو دارم.. تو هم برام بسی.. هیچ وقت از اینکه تو رو دارم پشیمون نشدم فقط..

افراخان: فقط چی؟

+فقط نمیدونی چه قدر نگران زندگیتم.. با گلناز زندگیتو جفت و جور کن افرا… اینجوری نکن باهاش گناه داره..

افراخان: هیس.. نمیخوام در موردش حرف بزنم..

صدای یه بوسه اومد.. انگار که لپش یا صورتشو بوسیده باشه… دیگه طاقت نیاوردم دوون دوون از اونجا دور شدم.. یه نفس دوویدم چند بار به شاخه ها گیر کردم اما اصلا واینستادم…

تو تاریکی اصلا چیزی نمیدیدم..
به زور راهمو از بین درختا تشخیص میدادم و در حالی که نفسم یخ زده بود میدویدم..

اشکام تو صورتم یخ میزد یاد قیافه ی افرا میوفتادم وقتایی که خشن میشد.. داد میزد.. یاد روز ازدواجمون.. یاد اولین کتکی که ازش خوردم.. یاد موهام که چیده شد.. یاد اولین رابطه ای که با خشونت داشتیم.. رسما بهم تجاوز کرده بود.. به منی که یه بچه بودم.. یه دختر بچه ی بی دفاع… و حالا تو دل جنگل با معشوقش..

یه دفعه پام گرفت به یه شاخه و پرت شدم رو زمین.. از درد دل و قلبم و از درد لبم صدای گریه هام بیشتر شد..

حالا با خیال راحت زار میزدم میدونستم از افراخان و معشوقش کلی فاصله دارم.. تازه اونا الان سرشون گرم بود.. اه.. لعنتی حتی فکرشم عذاب بود..

 

گلناز

اونقدر اونجا نشستم و گریه کردم که هوا گرگ و میش شد.. حالا یه کم چشمم راهو میدید.. از تنهایی نمیترسیدم..تنها زیاد جنگل اومده بودم.. یه کم مسیرو ادامه دادم تا بلاخره به رودخونه رسیدم.. همونجایی که چند وقت پیش با افراخان خوشجال و خندون بودیم.. همونجا که بذر امید تو دلم کاشته شده بود.. لعنت بهش.. تو اب رودخونه صورتمو شستم و پاهامو گذاشتم بین سنگا.. یه کم دلم آروم شد.. دیگه هوا داشت روشن میشد… مسیرو دوون دوون طی کردم که تا مردم بیدار نشدن برسم خونه..
وقتی رسیدم از خونه صدایی نمیومد مطمئن شدم همه خوابن و آروم رفتم بالا…
لباسمو عوض کردم دلم میخواست بخوابم.. اندازه ی کل باقی مونده ی عمرم بخوابم..
وقتی چشمم اتفاقی به خودم تو آینه افتاد زبونم بند اومد..
جیغ خفه ای کشیدم و به صورتم دقیق شدم زیر چشمام از حجم گریه کاملا کبود شده بود و صورتم از برخورد با شاخه ها زخمی و خراش خورده بود و گوشه ی لبم وقتی افتاده بودم زمین پاره شده بود.. هر کی منو میدید فکر میکرد حسابی کتک خوردم..
به صورتم پماد زدمو و پیش خودم گفتم اگه بپرسن میگم دیشب که خواستم برم پایین به تمنا سر بزنم از پله ها افتادم بعدم خودمو کشوندم بالا و خوابیدم چون تنم کوفته شده بود.. امله خانوم و نازگل که احتمالا فکر میکردن من کتک خوردم و حرفی نمیزدن و وانمود میکردن باور کردن اما افراخان.. ممکن بود باور نکنه.. تو همین فکرا بودم که خواب پلکامو سنگین کرد…

صبح با صدای آمله خانوم از خواب بیدار شدم.. لحافو کشیده بودم سرم خیلی خوابم میومد اما آمله خانوم دست بردار نبود و هی میگفت

افراخان گفتن سر میز صبحونه تشریف بیارید صبونه بخوریید فکر کنم آقا دلشون برای زنشون غش میره…بدون شما لب به چایی هم نزدن..

لحافو از سرم کشیدم کنار که آمله خانوم دو دستی تو سرش زد و گفت

یا امام غریب.. صورتتون چیشده ه ه ه گلناز خانوم..

در حالی که سعی داشتم آمله خانومو ساکت کنم تا همه رو خبر نکنه گفتم

هیسسس.. هیسس.. هیچی نیستتت

آمله خانوم تو سر و صورتش میزد و جیغ جیغ میکرد.. یه دفعه افراخان تو قاب در ظاهر شد …

 

یه هفته گذشته بود تو این یه هفته به نازگل گفته بودم نیاد.. بهونه کرده بودم که من و افراخان قهریم و اگه بیای اینجا اوقاتت تلخ میشه.. نازگل انگار بهش برخورده بود اما دیگه به هیچ کس اعتماد نداشتم.. اما نه.. معلومه که به خواهرم اعتماد داشتم این افراخان بود که اون شب خواسته نازگل و اذیت کنه و اون بچه هم ترسیده و هیچی بهم نگفته.. از این دیو سفت هر چی بگی برمیاد..

خوب فکرامو کرده بودم.. مصمم مصمم بودم که برم… برناممو چیده بودم اول از همه یه سری چیزارو آماده کرده بودم که ببرم یه متنی هم تو ذهنم بود که بنویسم.. اگه چیزی نمیذاشتم می رفت سراغ خواهر و مادرم و اونارو اذیت میکرد.. دلم میخواست بهشون بگم و اونارو هم با خودم ببرم ولی مردد بودم.. هنوز در این مورد تصمیم نگرفته بودم..

از پله ها رفتم بالا و شیر خشکای جدیدی که از شهر برای تمنا خریده بود و تو ساک و بقچه ای که جمع کرده بودم پیچیدم و گذاشتم تو گنجه.. طلاهامم برداشته بودم.. این طلاهارو طی این سالا عید به عید افراخان خریده بود..هیچ وقت حتی یه دونشم دستم ننداخته بودم با اینکه ازشون متنفر بودم اما چاره ای نداشتم.. کلی طلا بود فکر کنم میشد باهاش یه اتاق کوچیک خرید..

خونه رو اگه پولم میرسید بخرم دیگه بقیش کاری نداشت.. با خیاطی روزگار میگذروندم.. میتونستم سبزی هم بیارم خونه پاک کنم.. لباس بشورم.. هرکاری بود میکردم..

باید تصمیم آخرو میگرفتم.. دلشو نداشتم بی نازگل و مامان برم..
افراخان این روزا کاری با کارم نداشت نقطه اشتراکمون فقط تمنا بود.. صدای درو شنیدم فهمیدم اومده خونه تمنا رو بغل کردم و رفتم پایین

گلناز: سلام..
افراخان سری تکون داد

گلناز: میشه بریم خونه مادرم؟

افراخان: بچه رو بده دست آمله برو

گلناز: اخه دل مادرم برای تمنا..

پرید تو حرفم

افراخان: حرفو یه بار میزنن..

با نفرت نگاهی بهش انداختم و بچه رو دادم به امله خانوم روسریمو سفت کردم و راه افتادم.. تو دلم گفتم نگران نباش گلناز… فردا پس فرداس که دیگه ریخت این مردو نبینی…

با دو رفتم سمت خونه مادرم رسیدم مامان جان سر نماز بود رفتم تو و از پشت بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی پاش

مامان: گلناز مادر.. چه بی خبر اومدی

گلناز: میگم برات.. نازگل کجاست..

مامان: خونه همسایه.. رفته آش بپزن.. دعوا کردی؟

گلناز: نه.. دعوا نه..
بلند شدم چفت درو بستم و نشستم رو به روش… با ترس و تعجب نگاهم میکرد

گلناز: مامان این قرآن.. قسم بخور اگه حرفمو بهت بگم.. نه جلومو بگیری نه به کسی بگی

مامان جان: میترسونی منو.. چی شده مادر؟

 

گلناز

مکثی کردم.. آب گلومو به سختی قورت دادم و گفتم

اول قول بده..

مامان: لعنت بر شیطون.. باشه قول میدم

گلناز: به جون تمنا قسم بخور

مامان: گلناز..

گلناز: قسم بخور مامااان

مامان: باشه.. قسم میخورم.. حالا بگو نصف عمرم کردی دختر

بغضمو فرو دادم با اینکه میدونستم بعد از این حرف خیلی میشکنم اما گفتم

میخوام.. میخوام افراخان و ترکش کنم.. میخوام دست بچمو بگیرم و برم.. تا تمنا بزرگ نشده… تا نفهمیده باباش که آدمیه میخوام برم.. میرم شهر.. کار میکنم.. پول در میارم.. شرف دارم جنم دارم

مامان خنده ای کرد و گفت

مامان: شوخی نکننن

جا خورده بودم.. با عصبانیت داد زدم

گلناز: شوخی؟ من با چشم خودم دیدمش.. با یه زن دیگه رابطه داره.. مرتیکه معشوقه داره.. عمرمو.. جوونیمو .. زیباییمو سوزوند.. یه عمر با ترس کنارش بودم دلم خوش بود اگه اخلاق نداره لااقل مرده.. دیدم نه.. نامرده روزگاره… نامرد…

مامان حالا تو چشماش پر از ترس شده بود نگاهم کرد و گفت

مامان: دخترم.. عزیزکم.. بشین.. بشین اینجا پیشم.. درسته افرا خان تنده.. خشن.. اما حالا دعواتونم شده .. دست بلند کرده.. خودش پشیمون میشه.. مگه اینهمه سال برات کم گذاشت ؟ خونه.. لباس.. غذات به راه بود.. الحمد الله اونقدر پول داره که تا نوه هاتم نیاز نباشه کار کنن…

پریدم تو حرفش

گلناز: مامان .. چی داری میگی؟ فقط بخورم و بخوابم زندگیه؟ من عشق میخوام.. احترام.. وفا..

مامان: دختر ما رنگشو ندیدیم… تو هم نبین.. گوشت از قصه پر شده.. من راضی به ازدواجت نبودم.. اما عین من سیاه بخت میشدی.. یه عمری میدویدی پی نون و آخرم گشنه میموندی .. بچه تو به خاطر نداری شوهر میدادی و سر جوونی بیوه میشدی خوب بود..

مامان یه دفعه لب گزید…

جا خوردم..

تکرار کردم

گلناز: بیوه ؟. تو چی داری میگی..

مامان: منظورم اینه که..

دستم و گرفتم به دیوار و بلند شدم.. در خونه رو باز کردم و دوون دوون رفتم سمت خونمون..

درو با وحشت باز کردم افراخان داشت تو حیاط سیگار میکشید رفتم جلو و با بلندترین صدایی که از گلوم در میومد داد زدم

گلناز: بابامو کشتیییییی.. کشتی آره؟ کشتیش قاتل

به سمتش حمله ور شدم و در حالی که از درد و گریه جیغ میکشیدم بهش مشت میکوبیدم افرا خان ترسیده بود وحشت تو چشماش موج میزد.. با صدای بلند گریه میکردم و داد میزدم اما اون لال شده بود.. نمیتونست جلو مشتمو بگیره.. دستمو نگه میداشت جیغ میزدم…

گلناز: ولممممن کن.. ول کن.. کصااافط.. ولم کن.

افراخان: باشه گلناز.. باشه آروم باش.. صبر کن..
آمله خانوم اومد جلو تمنا بغلش بود

آمله: یا جد سید چی شده ه ه

افراخان: برو تو.. بچه رو ببر تو بروووو… واینستا

 

افراخان

از ترس خشکم زده بود و لال شده بودم گلناز انقدر جیغ زده بود نشسته بود رو زمین و بی حال شده بود.. به تمام صورتش چنگ زده بود.. لعنتی اخه کی بهش حرفی زده بود این همه براشون خط و نشون کشیده بودم که دهنشونو ببندن.. آخر لو دادن..
رفتم جلو که بلندش کنم داد زد

بهم دست نزن… دست نزن خدا لعنتت کنه.. همه مارو بیچاره کردی خدا لعنتت کنهههه..

افراخان: بسه.. بسهههه.. گوش کن.. باید گوش کنی.. هیس.. هیس.. گوش کن

بازوشو گرفتم و تکون دادم.. تو چشمام خیره شد.. نفرتو تو صورتش میدیدم..

گلناز: ازت نمیگذرم.. انتقام هممونو میگیرم.. بابام… بابای خوبممم

افراخان: من مقصر نبودم گلناز.. من وقتی پیداشون کردم پدرت مرده بود.. به خاطر قلبش.. قلبش درد گرفته بود مامانت برده بودش دکتر.. دکتر گفت باید مراقب باشه.. بعد چند وقت سکته کرد.. تقصیر هیچکس نیست عمرش به دنیا نبود..

گلناز خنده ی عصبی کرد و گفت

اره.. تقصیر هیچ کس نیست.. بسههه معلومه که قلبش گرفت.. از غصه ی من آب شد.. طاقت نیاورد.. تو .. تو با بی رحمی مجبورشون کردی از دخترشون دور باشن.. ازت متنفرمممم

اینو گفت و بلند شد و رفت تو خونه انگار با داد زدن این که از من متنفره یه جون تازه گرفته بود.. دیگه جیغ نزد.. صاف راه میرفت.. شبیه آدمای پر از کینه که آماده ی انتقامن..

نشستم رو چوب و یه سیگار روشن کردم.. سرم داشت می ترکید.. دیگه بد تر از این نمیشد.. لعنت به من همه چیو به هم ریختم..

یه کم که گذشت رفتم داخل آمله خانوم با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که گلناز بالاست و تمنارو داره میخوابونه..

یه کم که گذشت برو تمنارو بزار تو گهوارش برای گلنازم شربت بهار و آب قند ببر آروم بشه.. برای منم یه چایی بیار..

فکرمو جمع کردم.. باید با گلناز حرف میزدم اینجوری که پیش رفته بود تا اخر عمر از من متنفر میموند.. باید بهش میگفتم من دوسش دارم.. من آرامش میخوام خسته ام… اشتباه کردم تنهام.. دیگه آدم سابق نیستم..

مکثی کردم و تو دلم گفتم چه غلطا.. این حرفارو بهش بزنم که پررو بشه.. نه امکان نداشت.. عوضش میتونستم بهش بگم میخوام جبران کنم اره آروم که بشه اینو بهش میگم.. اره اره.. همین حرف و می زنم…
یه ساعتی گذشته بود که آمله خانوم اومد و با صدای آروم گفت

اقا ،خانوم خیلی ساکت شدن.. دوراز جون انگار سکته کردن.. به رو به روشون خیره میشن…

افراخان

با تردید به سمت اتاق گلناز راه افتادم می ترسیدم اگه دوباره منو ببینه جیغ و داد و شروع کنه..

رفتم و تقه ای به در زدم.. هیچ وقت برای ورود در نمیزدم برعکس چیزی که فکر میکردم صدای گلناز به گوش رسید

بیا تو افراخان.. خوش اومدی

افراخان: گلناز.. بزار حرف بزنیم..

گلناز: آره حرف میزنیم.. بیا.. بیا بشیییین.. نمیبینی چقدر آرومم؟!!! انگار پوست کلفت شدم… عادت کردم به غمی که سایش رو سرم افتاده..

افراخان: حاضر شو بریم..

گلناز: کجا؟

افراخان: اول بریم سر خاک پدرت.. بعد حرف میزنیم..

گلناز: من نمیام… با تو دیگه هیچ جا نمیام..

افراخان: خیل خب با احمد و آمله برو.. تمنارو هم میزاریم خونه مادرت..

گلناز: آره این خوبه… در حالی که من سر قبر پدرم.. که اصلا حتی نمیدونم کی مرده گریه میکنم.. تو خونه رو خالی و مهیا بکنی که معشوقتو بیاری.. خجالت نمیکشی؟

در حالی که چشمام از تعجب گرد شده بود گفتم

افراخان: دیوونه شدی؟ من کی دختر باز بودم که بار دومم باشه؟

گلناز: البته.. البته که نیستی همونقدر که تو مرگ پدرم بی تقصیری دختر باز هم نیستی..

افراخان: کفریم نکن گلناز بلند شو…خودم میبرمت…

گلناز نگاهشو ازم گرفت و بدون اینکه توجهی به حرفم کنه تو سکوت اشکاش جاری شد..

رفتم جلو و بازوشو گرفتم.. محل نداد .. بغلش کردم و سرشو تو سینم گرفتم

افراخان: به خاطر خودت نگفتم.. باور کن نمیخواستم قایم کنم..

گلناز چیزی نمیگفت و حتی خودشو از بغل من رها نمیکرد.. فقط اشک میریخت…

یه کم که گذشت بدون هیچ حرفی بلند شد رو سریشو سرش گذاشت و شال به تن کشید که بریم… اما حتی یک کلمه هم حرف نزد..

ماشینو داده بودم احمد سرویس کرده بود.. تا جایی که پدرش دفن بود خیلی راه بود اشاره کردم و سوار ماشین شدیم…

تو راه حرفی بینمون رد و بدل نشد اما من فکرم درگیر این بود که گلناز از کجا حرف معشوقه رو پیش کشیده بود اما
حتی فکرشم نمیکردم که منو با اون.. نه.. نه از کجا میخواست منو با اون دیده باشه که حالا بگه معشوقه.. عصبانی بوده به چیزی پرونده…
گلناز به بیرون خیره شده بود

افراخان: میخوای چشماتو ببند.. مسیر طولانیه..

حرفی نزد.. انگار تا مجبور نبود نمیخواست حرف بزنه… حرف نزدنش بیشتر ازارم میده تا اینکه داد زده بود حداقل اونجوری میدونستم عصبانیه اما الان انگار بود و نبودم فرقی نداره…

 

گلناز

ماشین ایستاد چشمامو باز کردم یادم نبود که کی چشمامو بسته بودم اما الان فقط یه چیز مهم بود.. اونم این بود که خودمو برسونم سر مزار بابا تا باور کنم.. دلم داشت می ترکید..

افراخان: بیا دنبالم..

یه مسیر کوتاهو طی کردیم سنگ های قبرستون رو یکی یکی نگاه میکردم تا بلاخره رسیدیم زیر یه درخت چنار
افراخان به یه سنگ مشکی خاک گرفته اشاره کرد که تا دیدم دل به باد دادم و داد زدم

بمیرم برات که کسی نیست حتی سنگو تمیز کنه…

افراخان چند قدم دور شد.. نشستم به گریه کردن… شاید یه ساعت دو ساعت گریه کردم و زیر لبی با بابا حرف زدم افراخان هیچ اعتراضی نکرد حتی نگفت پاشو بریم دیره.. من خودم بلند شدم که بریم.. تصمیممو گرفته بودم.. وقتی برگردیم خونه منتظر فرصت میشم تو اولین فرصت میرم..

گلناز: بریم خونه…

افرا خان بدون هیچ حرفی ماشین و روشن کرد و راه افتاد تو مسیر زبونش باز شد و گفت

چیکار کنم باور کنی منم نمیخواستم اینجوری بشه؟

گلناز: دیگه باور کردن و نکردنم چه فرقی داره؟ اینجوری شده.. هیچی دیگه درستش نمیکنه…

افراخان: اما خیلی چیزا هست که بدترش میکنه.. گلناز الان ناراحتی.. میفهمم اینو.. من خودمم پدر از دست دادم.. خیلی درده.. اما از این بدترش نکنیم..

گلناز: من نمیکنم..

افراخان: منم نمیکنم.. خیل خب لا اقل تلاش میکنم که بدترش نکنم.. شاید زیاد موفق نبوده باشم اما دارم تلاش میکنم گلناز کوتاه بیا..

گلناز: گلناز این همه سال کوتاه اومده که وضیتش اینه.. ای خاک بر سر لعنت…

افراخان: درستش کنیم..

دیدم بهترین کار اینه که نرم تر رفتار کنم تا بهم شک نکنه و اذیت آزاری در پیش نگیره….

گلناز: الان تحت فشارم.. بزار حالم بهتر بشه.. الان نمیتونم.. نمیتونم حتی فکر کنم که مشکل از کجاست

افرا خان دستشو گذاشت رو دستم و در حالی که با یک دست فرمونو گرفته بود… دستمو آورد بالا و گذاشت رو لبش
دستمو کشیدم و گفتم

گلناز: ول کن… ادای ادمای احساستیو در نیار…
افراخان زیر لب گفت : ادا اره؟

دیگه چیزی نگفتم تا خونه هر دو زبون به دهن بستیم!..

رسیدیم خونه.. دیدم مامان وسط اتاق نشسته به گریه کردن رفتم سمتش

گلناز: چرا اومدی اینجا؟

مامان: پیر شدم دخترم.. با اون حال که رفتی گفتم حتما سر خودت بلایی آوردی.. دلم هزار راه رفت

گلناز: نگران شدی ؟ نگران نباش..من پیش همون کسی بودم که باهاش همدستی کردی.. همون کسی که به حرفش گوش دادی و مرگ پدرمو باهاش ازم پنهون کردی.. برو خونت مامان.. برو.. دلمو شکستی

مامان: گلناز به خاطر حال خودت بود مادر..

مامان به پهنای صورت اشک میریخت

مامان: بابات راضی نیست اینجوری کنی..

همون آن تصمیمم برای نبردن مامان و گلنار قطعی شد.. این همه سال از من دور بودن این همه راحت به من دروغ گفته بودن.. من تنهاییمو باید تنها به دوش بکشم.. اونا همدیگه رو دارن منم تمنا رو.. همین امشب میرم آره.. مرگ یه بار شیونم یه بار..

بدون اینکه نیم نگاهی به مامان که هنوز داشت بی صدا گریه می کرد و نگاهش دنبال من بود بکنم رفتم بالا.. شنیدم که افراخان داره باهاش حرف میزنه.. دلداریش میداد.. خوبه با همه مهربون بود انگار فقط من اینجا تافته ی جدا بافته بودم..
رفتم تو آشپزخونه تا یک لیوان اّب بخورم دیدم آمله خانوم داره غذا درست میکنه با تحکم گفتم

برو به تمنا سر بزن.. بچه رو ول کردی به امون خدا؟

آمله: بچه خوابیده گلناز خانوم شما بهتری؟ خدا صبرت بده منم خبر نداشتم..

گلناز: چه قدر حرف میزنی؟ کاری که بهت گفتم بکن..

آمله خانوم که انگار بهش برخورده بود پشت چشمی نازک کرد و رفت..
فهمیدم که ناراحتش کردم واسه همین خواستم از دلش درارم
صداش کردم
آمله خانوم که برگشت قیافه مظلوم به خودم گرفتم و گفتم

ببخشید.. اعصابم داغونه.. خودت که میدونی داغ دیدم.. باورم نمیشه.. دیوونه شدم

آمله خانوم اومد جلو و بغلم کرد..

تا آمله خانوم رفت رفتم سراغ دخترم.. عین بره خواب بود بغلش کردم و خواستم از جلوشون رد بشم برم تو اتاقم با مظلوم نمایی گفتم

ببخشید مامان جان.. دست خودم نبود.. من برم بالا با تمنا بخوابم.. حالم دست خودم نیست

مامان: برو دخترم.. فردا حرف میزنیم.. عیب نداره مادر.. عیب نداره عزیزم من رو سیاهم.. من مقصرم.. بابات…

نذاشتم ادامه بده دلم نمیخواست هیچ کدومشون حتی اسم بابا جان و بیارن

 

رختخوابمو پهن کردم که بخوابم اما میدونستم خواب به چشمام نمیاد تو ذهنم دائم به نقشه ای که کشیده بودم برای فرار فکر میکردم دیگه نمیتونستم تحمل کنم،دیگه نمیتونستم با این مرد هوسباز و دروغگو زندگی کنم باید میرفتم اره میرم… ازین طرف با فهمیدن خبر فوت باباجان حالا بیشتر احساس تنهایی میکردم چقدر امید و ارزو داشتم واسه برگشتنش چه خیالاتی داشتم که باباجانم برمیگرده نوه شو ببینه بغلش کنه باهاش بازی کنه …
فکرم درگیر همه چی بود همه اتفاقات مثل یک فیلم تو ذهنم میچرخیدو مرور میکردم و بی صدا هم گریه میکردم
از روز اولی که خان رو دیدم و تصمیم گرفتم برای نجات خانواده ام زنش بشم ،از عذابی ک تو این عمارت کشیدم با وجود وارش و زخم زبوناش، از کتک خوردن های گاه و بی گاه از خان ، ….

صدای باز شدن در رو که فهمیدم خودم رو زدم به خواب ،حتما افراخان بود
نمیخواستم اصلا متوجه بیداربودنم میشد حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم حتی نمیخواستم دیگه ببینمش..!
از صدای پاهاش متوجه شدم داره میاد سمتم

افراخان اومد جلو و پتو رو کنار زد و بغلم خوابید
دستشو انداخت دور کمرمو منو کشید تو بغلش ،شروع کرد به بوسیدنم و نوازش موهام، لپام از خجالت قرمز شده بود ،حس کردم از خجالت خیس عرق شدم، اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم اونم تو این شرایط روحی که داشتم و حال بدم نمیخواستم باهاش همراهی کنم دوست نداشتم اونشب هم خوابش بشم ولی یه دفعه دستشو آورد پائین و شروع به نوازشم کرد که صدای گریه تمنا بلند شد زودی دست خان و پس زدم و از توی بغلش آمدم بیرون گفتم تمنا داره گریه میکنه ،ولی خیلی خوشحال شده بودم که از دستش راحت شدم
هنوز نمی تونستم خاطره اولین شب بودن با خان و کتکای زیادی که ازش خورده بودم و فراموش کنم
بخصوص موهامو که از ته زده بود .

افرا خان

گلنارو کشیدم تو بغلم و محکم به خودم فشارش دادم ، تو دستای من گلنار مثل یه برگ گل بود، دلم میخواست اونقدر فشارش بدم که بره توی وجودم ولی من خان بودم نباید خودمو برای یه زن کوچیک میکردم ، بین دلم و عقلم مونده بودم ولی اونشب شب دل بود ، دلو انتخاب کردم ، میخواستم اونو هم اروم کنم و از فکر و خیال بیرون بیارمش ،بعد از مدتها با نبود وارش احساس راحتی میکردم گلنازم دیگه باردار نبود که خودشو ازم دریغ کنه دلم برای بوی تنش و بودن با گلناز تنگ شده بود با بوسیدن گلناز هر لحظه هوسم بیشتر میشد اما گلناز باهام همراهی نمیکرد توی چشماش احساس ترس بود .
هر چی بیشتر نوازشش میکردم بیشتر حس میکردم گلناز خودشو جمع میکنه و بیشتر کناره گیری میکنه با صدای گریه تمنا بلافاصله خودشو از توی بغلم رها کرد و دستم و پس زد . و بدون توجه به من رفت

خشم و عصبانیت تمام وجودمو گرفته بود باور نمی کردم گلناز با من افرا خان این کارو بکنه .
با عصبانیت بلند شدم و پیراهنمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم دیگه نمیخواستم ببینمش. رفتم و توی باغ کمی قدم زدن تا آروم بشم خون جلوی چشمامو گرفته بود تا سحر قدم زدم تا کمی آروم بشم
خیلی خسته شده بودم و هوا خیلی سرد بود رفتم داخل عمارت و خوابیدم ولی گلناز رفته بود پیش تمنا

روز بعد

افرا خان

وقتی از خواب بیدار شدم که هوا روشن روشن شده بود و همه اهل خونه مشغول کارهای روزانه بودند، دور و برمو نگاه کرد م، خبری ازگلناز و بچه نبود، هنوز خیلی عصبانی بودم و هوس داشت دیوانم میکرد بلند شدم و خودمو مرتب کرد م و از اتاق زدم بیرون، دو تا اتاق اونطرف تر صدای گلناز و گلنار و بچه میومد، پشت در اتاق مکثی کردم ، خواستم برم داخل اتاق که دیدم گلنار خواهر گلناز داشت لباس عوض میکرد و با دیدن بدن … ………..

 

*خان که هنوز آتیش هوسش فروکش نکرده بود با دیدن بدن بلوری و اندام زیبای گلنار که صورت گلگونش با اون چشمای آبی زیبا و موهای بلند قهوه ئیش که پریشون روی صورتش ریخته بود زیبایی چهره گلنار و چند برابر کرده بود چشماش برقی زد و فوری صدا زد گلنار زود بیا اتاق من کارت دارم، گلناز از توی اتاق گفت : آقا چیکارش داری میخوای من بیام ؟

خان

بیخود ! گفتم گلنار بیاد میخوام بهش بفهمونم اینجا برای بخور بخواب نیومده. میخوام بهش چند مورد و گوشزد کنم

گلنار دست و پاشو گم کرده بود ، یه نگاهی به گلناز انداخت و با تایید خواهرش پاشد و از اتاق زد بیرون، خان افتاد جلو و رفت سمت اتاق اصلی عمارت، در اتاقو باز کرد، رختخوابو نشون گلنار داد و گفت: بیکار نشین رختخوابو جمع میکنی بعدم واس من یه قلیون چاق میکنی با ناشتایی میاری همینجا، اینو گفت و رفت نشست بالای اتاق و زل زد به گلنار

گلنار:
ولی من برای کار دیگه ای اومدم ، چه باید میکردم، خان بود، نمیشد براش دلیل و برهان چید، خان به خواهرم ، زن خودشم رحم نکرده بود، بدون اینکه حرفی بزنم رختخوابو جمع کردم ،زیر چشمی داشتم به خان نگاه میکردم چشمای خان هم داشت بالا و پایین اندامم رو برانداز میکرد.

افراخان

وقتی در اتاقو باز کردم چشمم به بدن بلوری گلنار که افتاد ، تمام اون خشم دیشب جای خودشو به یک انتقام و شیطنت جنسی داد، سریع خواستمش توی اتاقمو به بهانه جمع و جورکردن اتاق سرتاپاشو برانداز میکردم، چشمم اون موهای قهوه ای روشن و صورت کشیده و لپای گل انداخته گلنارو گرفته بود، با خودم گفتم؛ این همون گلنازه ولی تر و تازه تر و جوون تر و جذابتر

گلنار امله را صدا کرد که ناشتایی منو بیاره و خودش زغال گردونو برداشت و زغالای داغ منقلو گذاشت داخلش و مشغول آتیش گردونی شد، همونطور که زغالو میگردوند رفت سمت اتاق گلناز یه سرو گوشی آب بده که با عصبانیت سرمو از اتاقم بیرون کردم و داد زدم: هی دختر ، داشتم زغالگردونیتو میدیدم با اجازه کی رفتی ؟ بعد با اشاره دست بهش فهموندم که برگرد همینجا

هرچی گلنار جلوی چشمم بیشتر کار میکرد تو دل برو تر و جذاب تر به چشم میومد، وسوسه عجیبی به دلم افتاده بود، بیشتر از یک سال بود که گلناز منو سیراب نمی کرد و بهم بی محلی میکرد دیشب برای گلناز بهشت بود ولی خودش نخواست اون منو پس زده بود من خان روستا که همه دخترا دوست داشتن زنم باشن و توی عمارت من زندگی کنن ولی اون …
حالا من این بهشتو به اونی که ارزششو داره هدیه میکنم.

گلنار

ناشتائی از دست امله گرفتم گذاشتم جلوی خان و رفتم سر قلیونو برداشتم زغالا را گذاشتم روش ، حیرون مونده بودم که باید چکار کنم، یکی دوبار اینطرفو اونطرف اتاقو گشتم چیزی نبود

خان : دنبال چی میگردی؟
گفتم: آقا تنباکو کجاست

 

کنار دست خان یع کرسی چوبی بود که روش یه ملافه کشیده شده بود و رختخوابها را روی اون میگذاشتند، خان گوشه ملافه را با دستش بالا کرد و گفت: اینجاست

با ترس و لرز نزدیک خان شدم، کاسه تنباکو زیر کرسی بود و دقیقا باید پشت به خان خم میشدم و کاسه را بر میداشتم ، با استرس چمباتمه زدم و کلاغی دو قدم رفتم جلو تا دستم برسه به کاسه

خان:

خیلی دختر زرنگی بود ، نقشمو خونده بود ولی شهوت جلوی چشمامو گرفته بود، از اینکه نقشم نگرفته بود عصبی بودم ولی از زرنگی گلنار خنده ام گرفت و کاسه را برداشتم و دادم دست گلنار، سعی کردم دستشو لمس کنم ولی خودشو زود عقب کشید.

گلنار:

قلیون که چاق شد، آوردم گذاشتم جلوی خان و گفتم : بفرمایید اینم قلیون ، بعد گوشه لبمو گزیدمو با دلهره گفتم : آقا من ناشیم خدا کنه بد نشده باشه، خان مچ دستمو گرفت و گفت : بشین بکش ببین چطوره.

دستمو که گرفت تمام بدنم گر گرفت ، خجالت میکشیدم ، فکرشم نمیکردم که نقشه ای توی سر خان باشه ، باخودم گفتم بالاخره خانه دیگه همه را رعیت و برده خودش دیده ، با این حرفا خودمو آروم کردمو، منو محکم کشید تا نشستم کنارش ، پکای اولش که دود نداشت ولی بعدش که دود اومد فوت میکرد سمت من ، منم سرفم میگرفت، نامرد به سرفه های من میخندید ، من از خجالت داشتم زمینو نگاه میکردم که دستشو زد زیر چونمو گفت: مگه خان گرگه که نگاش نمیکنی عروسک

اینو که گفت رعشه افتاد به اندامم، آب دهنمو قورت دادمو گفتم : نه بخدا از خجالته، دستشو گذاشت روی پاهام، میخواستم سکته کنم، وحشت کرده بودم، مونده بودم داد بزنم کمک بخوام یا نه، اصلا فایده داره؟ اگر بخواد کاری کنه کسی هست جلوشو بگیره؟ دستش رفت سمت……..

 

گلنار

دستش رفت سمت اندامهای حساس بدنم از شرم داشتم سکته میکردم ، تا حالا نگذاشته بودم دست نامحرم به بدنم بخوره و حالا خان دستش داشت سمت جایی میرفت که تصورشم نمیکردم، شروع کرد به نوازش من و لباشو آورد جلو و شروع به بوسیدنم کرد
شوکه شده بودم هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم

فقط آرزوی مرگمو میکردم
خان از هوس وحشی شده بود .
که یه دفعه به خودم آمدم شروع به التماس و داد و بیداد کردم
خان محکم منو گرفته بود و نمیزاشت حرکتی بکنم
اما یه دفعه تونستم با تقلای زیاد خودم از دستش رها کنم و حین فرار پام به قلیون خورد و پخش زمین شد

خان

از شدت هوس دیوانه شده بودم یه آهوی زیبا توی دستم بود با لمسش دیوانه وار لذت میبردم داشتم به جای خوبش میرسیدم که مثل آهو رم کرد و با پاش کوبید زیر کوزه قلیون ، زغالای داغش پخش زمین شد و تکه ای داغ روی پای برهنه من افتاد و سوخت ، از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم .
دیوانه شده بودم اون از دیشب خواهرت اینم از تو ، فکر میکنی نمیتونم رامت کنم، با عصبانیت بلند شدم و شلاق اسب سواری را برداشتمو شروع کردم به زدن گلنار و اون مظلومانه دستاشو حائل روی سرو صورتش گرفته بود تا ضربه های محکم شلاق به صورتش برخورد نکنه و جیغ میزد.

گلنار مثل یک گلبرگ داشت زیر لگد ها و ضربه های افرا له میشد، با هر ضربه افرا جیغ بلند تر میکشید ، که فریادهای گلنار پخش شد توی عمارت و گلناز خودشو رسوند توی اتاق و محکم زد توی صورت خودش؛
آقا چی شده؟ تو را خدا نزنش امانت مامانو ، گناه داره

گلناز:

وقتی رسیدم توی اتاق دیدم خان داره گلنار و با شلاق و لگد میزنه ، یه شلاق دستش گرفته بود و میزد، التماسشو کردم که نزن ، گفتم خواهرم امانته ، ولی خان اصلا نمی شنید.
در حالی که گریه میکردم فریاد زدم : چرا اونو میزنی بیا منو بزن، افرا خان بدون تامل برگشت سمتم و گفت : کتکای منو یادت رفته دوباره هوس کتک کردی
و شروع کرد با شلاق و لگد منو میزد

حالا این گلناز بود که بازم تن خستش زیر بار کتک رفته بود ، و به شدت شلاق میخورد
جای تک تک ضربات شلاق روی بدن نحیف گلناز مونده بود
همونطور که داشت له میشد داد زد : گلنار فرار کن

گلنار بدون معطلی دوید سمت در و بی معطلی سمت پله ها رفت ، خان از شدت عصبانیت محکم کوبید توی دهن گلناز و دوید پی گلنار، گلنار از شدت درد ضربات لگد و شلاق نمی تونست تند بدود قدم های گلنار در برابر قدم های بلند افرا چیزی نبود

گلنار:

وقتی گلناز داد زد ؛ فرار کن نفهمیدم چجوری دویدم، قبل از رسیدن به در پام رفت روی یکی از زغال ها و چسبید به کف پام فریادی از شدت سوزش کشیدم ولی نمیتونستم بمونم بیخیالش شدم و فقط به فرار فکر میکردم
باید فرار میکردم، به کجا ؟ نمیدونم، یادش بخیر بچه که بودیم با گلناز بازی میکردیم و دنبال هم میدویدیم و فرار میکردیم

دویدم سمت پله ها ، خان بهم رسیده بود و اگر دستشو دراز میکرد منو گرفته بود، بیملاحظه از روی نرده های پله پریدم پائین ، یا مرگ یا فرار و نجات .

زمین خوردنم گروپی صدا کرد، حس کردم تمام بدنم شکسته

باقی مونده نیرومو جمع کردم و بلند شدم فرار کنم که افتادم زمین، دیدم پام پیچ خورده و نمیتونم

گلناز:
چقدر عجیب بود این وحشیگری افرا خان و اون رفتار عاشقانه دیروز، وقتی گلنار فرار کرد ، افرا کوبید توی دهن من و خون بود که می ریخت روی زمین و لباسم غرق خون شد و دوید دنبال گلنار ، فقط خدا خدا میکردم گلنار بتونه فرار بکنه و دست افرا بهش نرسه.

💙
💚💙
💙💚💙
💚💙💚💙

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    3,311 views
4دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
  1. فرزانه :
    20 بهم 97

    پارت بعدی کیه

  2. سایان :
    23 بهم 97

    سلام پس پارت جدید چی شد؟؟؟

    • فعلا فصل دو یکمی زمان میبره دو هفته

x