رمان خان هوس باز

رمان خان هوس باز پارت ۱۶

 

 

گلناز

لباسمو که عوض کردم رو به مامان گفتم

راستی مامان…افراخان میگه برای بچه پرستار بگیریم.‌..

مامان:آخه چرا؟کم دردسر کشیدی ؟تازه شر این زن ارباب وارش کم شده حالا میخوای یه زن دیگه بیاری تو خونه که چی که پرستار بچه باشه؟ آخه این بچه پرستار میخواد دختر ؟بچم عین گل میمونه اصلا اذیت نداره…

میدونم مامان…تو خیال کردی من خوشم میاد؟اما تو که میدونی افراخان چقدر لجبازه تازه راضی کردم که شما یه خانوم خوب معرفی کنی وگرنه خودش یه نفرو پیدا میکرد دیگه هم نمی شد رو حرفش حرفی زد…

مامان:اوف…تازه زندگیت آروم شده …باور کن هر زنی رو بیاریم دردسر میشه …دخترای روستا از خداشونه بیان تو خونه ی خان خودشونو جا کنن..خطرناکه…زندگی به هم زنن…

گلناز:تقصیر من که نبود…این آمله خانوم نتونست جلوی زبونشو بگیره گفت کارم زیاده به بچه نمیرسم…

مامان:به خدا عمرم سر این ماجراها نصف میشه…بابات که رفت…

جا خوردم و گفتم

منظورت چیه،؟!!

مامان:منظورم اینه بابات اینجا نیست …همه کاراتون رو دوش منه…غصه هاتون…چ میدونم مادر حالا منم هرچی میگم میگی یعنی چی…بزار برم‌ پایین…برم فکر کنم ببینم کیو میتونم پیدا کنم که براتون شر نشه..! تو هم به بچه برس..شیرشو بده جاشو عوض کردم…

مامان رفت …در حالی که تمنا رو از جاش بلند میکردم به دخترم خیره شدم…لب هاش گلی شده بود..کم کم داشت رو میومد و خوشگل و خوشگل تر میشد..

دلم نمیومد کسی جز من بهش رسیدگی کنه…نمیخواستم به کسی جز مادرش عادت کنه اما امان از افراخان …شایدم واسه ی راحتی من اینو گفته…نه نه…به فکر بچه بوده…وگرنه خودش میدونه هر زنی چشم دیدن زن دیگه رو تو خونش نداره…حالا چه پرستار باشه چه آشپز…وقتی میاد تو خونه زندگی آدم انگار که هوو!!…اه تمنا رو که سیر شده بود تو گهواره خوابوندم و رفتم پایین…

گلناز:مامان…چی شد …کسی به نظرت اومد!؟

مامان:یه اقدس خانوم بود …دخترش اسمش نارین بود فکر کنم …اون هست …یه مدت پرستار بچه ی خانزاده ی ده بالا بود…دختر کار بلدیه..

مامان با اشاره بهم فهموند که دختره قشنگ نیست و بر و رویی نداره…اما به هرحال دختر جوون بود …بازم ته دلم راضی نمی شد…

صدای افراخان منو به خودم اورد

افراخان:همین خوبه …صبح احمدو میفرستم دنبالش آدرسشو به احمد بدین…

مامان:خان شما اینجا بودین!!! چشم ادرسو میدم…

گلنار از توی آشپزخونه اومد..به همراه امله خانوم بساط شام رو آوردن و چیدن…دمق بودم با لب و لوچه ی آویزون

که یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید…رو به افراخان کردم و گفتم

افراخان …پرستار بهتر از نارین سراغ دارم…

افراخان :خب بگو دیگه پس چرا معطلی…میفرستیم دنبال اون

با سر اشاره ای به گلنار کردم و گفتم

اگه خودش و شما راضی باشین قابل اعتماد تر از خواهر کوچیکم سراغ ندارم….

 

گلناز

مستأصل به مامان نگاه کردم تا ببینم نظر اون در این مورد چیه، تو چهره مامان میشد تردید و ترس شدید رو دید…احتمالا ترسش از این بود که افراخان قبول کنه اونوقت گلنار پیش من می موند…از صبح تا غروب شایدم دائم و مامان جانم تنها میموند…با این فکر خودمم از حرفم پشیمون شده بودم اما دیگه گفته بودمش و راه برگشتی نبود…به گلنار نگاه کردم تا نظرشو متوجه بشم اما چهرش کاملا بی تفاوت بود….

افراخان چند ثانیه ای مکث کرد انگار داشت حرفمو سبک سنگین میکرد بعد گفت:

افراخان: این کارا زنونس…من کاری ندارم …اگه خودش میخواد حرفی نیست ..اگه هم نمیخواد بگو بفرستم دنبال نارین اما تا فردا شب میخوام این ماجرا تموم شده باشه و تکلیف مشخص باشه …نمیشه که بچه هی این دست و اون دست بچرخه…آشپزخونه که نباید بچه نگهداره…

گلناز:چشم …تا فردا معلوم میکنیم..

چشم رو گفتم که ‌سر به زیر و مطیع بوده باشم که اگه گلنار موند افراخان غرولندی نکنه..
ظاهرا هم تیرم به هدف خورده بود چون بعد از شنیدن این چشم زیر چشمی نگاهم کرد و لبخندی کمرنگ از رضایت روی لبش نشسته بود….

بعد از شام مامان از افراخان تشکر کرد و گفت

اگه بشه به احمد بگین مارو تا خونه ببره ..آخه زود تاریک میشه…شنیدم که یه سری فراری هم تو جنگل مامن گرفتن…خطرناکه امن نیست نمیشه تنها بریم…

افراخان:حالا که دیر شده…دیگه شبو اینجا بمونین …در مورد اون فراری ها هم دنبالشونن…نگران نباشین امروز و فرداست که بگیرنشون…سرکردشونو گرفتن منتقلش کردن شهر..بقیشونم میگرن ..

مامان:نمونیم بهتره…آخه…

افراخان: بمونین..این خونه اندازه ده برابر شما هم جا داره برین تو یه اتاق و شب باشین..من میرم تو اتاق خودم…گلناز تو هم تمنا رو بردار بیا…

افراخان رفت …منم به اطاعت وسایلمو جمع کردم و در حالی که تمنا رو تو بغلم گرفته بودم …داشتم از پله ها میرفتم که مامان گوشه دامنمو گرفت و گفت

دخترررررر…اخ دخترم چه کردی…

گلناز :بد کردم ؟ببخشید از دهنم پرید من اصلا حواسم به این چیزا نبود…حواسم نبود غصه میخوری تنها میمونی!!
خب عیبش چیه فردا به خان میگم نشد…‌اره همینو میگیم…میگیم گلنار نشده بریم دنبال نارین…همون ک خودت معرفی کردی…

مامان با چهره ش نگران بود خواستم مسیرمو ادامه بدم و با تمنا بریم تو اتاق پیش خان که صدای گلنار منو سر جای خودم میخکوب کرد….

 

گلناز

برگشتم به سمت گلنار و با ترس گفتم

خواهری میدونم سرخود حرف زدم…خودم درستش میکنم نگران نباش…

گلنار: نه اتفاقا میخواستم بگم من می مونم … پرستار بچه من میشم… خالشم.. پولشو هم لازم داریم.. خرج خونه در میاد …

گلناز: نه چه حرفیه.. خرج خونتون تا باباجان برگرده با منه…خودم با خان حرف زدم قبلا.. نگران نباش …پیشنهادم بد بود ،مامان تنها میشه…

گلنار: نه.. گفتم که خودم دلم میخواد…

نگاه مرددی به مامان کردم

گلناز: اما مامان تنها میشه!..

مامان: نه من که تنها میمونم عیبی نداره…نگران چی هستی…اگه خودش دلش میخواد بهتر…سرش گرم میشه…

گلناز: پس بزار با افراخان حرف بزنم…برات یکی ازین خونه های نزدیک ترو بگیره…
حداقل شام و ناهارو ما برات بفرستیم.. کنار خودمون باشی..

مامان: نه بابا …حالا گلنار شب نمونه ، سرشب برگرده پیش من ، تا چند هفته ببینین اصلا از پسش برمیاد..میتونه ..اگه خودش خواست و خسته نشد اون موقع برای من یه فکری میکنیم.

گلناز: باشه.. مامان راست میگه..چند روزی امتحان میکنیم ..سرشب هم با احمد می‌فرستمت بری خونه..

گلنار:باشه من راضی ام..

شب بخیری گفتم و رفتم تو اتاق تمنارو گذاشتم تو گهواره دیدم خان نفس بلندی کشید و گفت:

چیشد؟گلنار پرستار میشه ؟

گلناز: فکر کردم خوابی..والا قرار شد امتحانی روزا مراقب بچه باشه تا ببینیم چطور میشه!

افراخان:اصلا بچه داری بلده؟..

گلناز: زبر و زرنگه ..همه چی رو زود یاد میگیره …کاری نداره که خاله ی بچه م هست خیالمون راحته که هر موقع بچه پیشش باشه رو چشماش نگهش میداره..گلنار عاشق بچه هاست …من می شناسمش..

افراخان: باشه..به حرف تو گوش میکنم ..یه بار که گوش کردم اینجوری یخ زدم و لابد سرما هم خوردم خدا دومی رو به خیر کنه …

مکثی کرد و گفت:
بیا اینجا ببینم ..مریضم کردی بیا ببین تب دارم ؟

رفتم جلو و دستمو گذاشتم روی پیشونیش..

نه خدارو شکر …خوب استراحت کنی مریض نمیشی خان!

افراخان که به چشمام خیره شده بود مچ دستمو تو دستش گرفت و گفت:

اگه مریض شدم چی؟!…

گلناز: من مراقبت میکنم …میگم آمله خانوم هم سوپ بزاره با قلم تازه…زود خوب میشین…

افراخان همینجور که به چشمام خیره شده بود مچ دستمو فشاری داد و منو کشید سمت خودش…

افراخان:اگه بازم خوب نشدم چی؟

بعد دست دیگه شو کرد زیر روسری و موهامو گرفت تو دستاش و گفت:

نگفتم روسری نزار؟

گلناز:عادته دیگه…

روسری و با یه حرکت پرت کرد کنار و منو تو بغل خودش کشید….

 

افراخان

دلم براش تنگ شده بود حالا دیگه وقتش بود نه وارش بود نه حامله …دلم میخواست سرمو بزارم رو شونش و از گوشش تا موهاشو عمیق بو بکشم ..اما روسریو انداخته بودم کنار معذب شده بود تو بغلم خودشو جمع کرده بود انگار که بخواد فرار کنه …بهم یکم برخورد…

چیشده …شوهرتو یادت رفته غریبی میکنی؟

گلناز من منی کرد و گفت:..

نه…اما بچه بیدار میشه…بده الان برم بخوابم پیشش …بیدار میشه میترسه…

معلوم بود داره بهونه میاره،…دلم شکست ..همه ی ذوقی که داشتم فروکش کرد…انگار همه ی آتیشم یهو خاکستر شد ..همونطور که تو بغلم نگهش داشته بودم تو چشماش خیره شدم.. نگاهشو ازم میدزدید…دوسم نداشت..اره من چقدر خر بودم که نفهمیدم هنوزم که هنوزه دوسم نداره… به من حسی نداره…اره خب .. کی میتونه این همه سال و یه شبه فراموش کنه.. دستاشو ول کردم بدون هیچ حرفی رفت کنار تمنا دراز کشید و خوابش برد.
شایدم خودشو زد به خواب.. منم پشتمو کرده بودم … خودمو زدم به خواب و تا صبح نخوابیدم.. انگار یه چیزی تو دلم خالی شده بود .‌. پس منو نمیخواست..! چه فکرا که نکرده بودم یاد خنده هاش تو رودخونه می افتادم .. یاد لپ های یخ زده و قرمزش از سرما..

نفهمیدم کی خوابم برد چشامو که باز کردم نه گلناز بود نه تمنا…رفتم پایین و سراغشونو گرفتم ظاهرا رفته بود تو اتاق گلنار و مادرش تا گلنار اولین روز نگهداری از تمنا رو شروع کنه…

آمله خانوم از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

سلام آقا صبح بخیر…الان صبحانه رو میچینم…

سلامی کردم و رفتم دست و رومو شستم وقتی برگشتم کل میز رو چیده بود

افراخان: مگه بقیه صبحانه نخورن؟

آمله خانوم: نه آقا به گلناز خانوم گفتم صبحونه بیارم براشون چون بچه شیر میدن گرسنه نمونن..اما گفتم منتظر شما بمونم…

تو دلم گفتم …آره خب ..عذاب وجدان بی محلی هایی که به من میده رو باید یه جوری جبران کنه.. یا شایدم دلش برام سوخته وانمود کنه من مترسک سر جالیز تو این خونه ام و ازم میترسه و بهم احترام میزاره…

نشستم پشت میز آمله خانوم بقیه رو صدا کرد گلنار اومد تمنا بغلش بود پشت سرش هم گلناز اومد تمنا رو با سرخوشی نگاه کردم اما به گلناز زیر لب جواب سلام دادم.. در عوض رو به گلنار گفتم

مادرت چرا نیومد سر میز؟

گلنار: رفت سر زمین پشتی…همون که دادین به ما‌..از شما خداحافظی کرد باید صبح زود میرفت راه آبو باز میکرد…

سری تکون دادم و سکوت حکم فرما شد منم چند دقیقه بعد صبحونه خورده و نخورده از خونه زدم بیرون که به زمینا سرکشی کنم… بیشتر ازین نمیتونستم نگاه های مثلا مظلوم گلنازو تحمل کنم بعد از کار دیشبش دلم بدجوری شکسته بود… غرورم جریحه دار شده بود برای یه مرد هیچی سنگین تر ازین نیست که زنش پسش بزنه…

 

گلناز

افراخان از خونه رفت بیرون ..از خونه که رفت دلم هری ریخت..انگار دلم براش تنگ شد… میدونستم ناراحته .. کج خلقه.. مقصر هم بودم، شکسته بودمش …چی برای مرد سنگین تر از این که زنش نخوادش اما چه میکردم… دست خودم نبود افسارم دست دلم بود… دلم هم هی دل دل میکرد. هم میخواستش.. هم میترسید..

بچه رو از بغل گلنار گرفتم و بوسه ای به لپ های گلگونش گرفتم..

گلناز:مامان قشنگمم.. مامان گلم… تمنا جان جانم ..گلنار شبیه منه یا افراخان؟

گلنار لبخند محوی زد و گفت:
خب بچه شبیه پدر و مادرش میشه دیگه آبجی..
شکل هردوتونه… الانم خیلیی کوچیکه معلوم نمیکنه که ..

لبخندی زدم و تمنا رو دوباره دادم بغلش…

گلنار: آبجی میتونی مراقبش باشی؟ سرم داره میترکه..بد خواب شدم دیشب..

گلنار:معلومه ک میتونم ..برای همین اینجام دیگه آبجی..انگار یادت رفته . برو بخواب .. خیالت راحت

گلناز: آمله خانوم.. بیا.. من سرم درد میکنه ..میرم بخوابم صدام نکن.. اگه افراخان برای ناهار اومد فقط بیدارم کن . اگه نیومد نمیخواد صدام کنی..

آمله:چشم خانوم…راستی از وارش خانوم خبری نشد ؟

بی حوصله سری تکون دادم و زیر لب گفتم نمیدونم بعدم رفتم بالا و درو بستم .. دراز کشیدم و به محض اینکه چشمامو بستم خوابم برد.. تاثیر بی خوابی دیشب بود..

افراخان

بی خود از این زمین به اون زمین میرفتم و سر رعیت جماعت غر میزدم..احمد مضطرب پشت سرم میومد .. آخرش به خودش جرات داد و پرسید

طوری شده آقا؟

افراخان: طوری شده ؟!! اره طوری شده …من موندم در مسجد..

احمد: این چه حرفیه آقا…دور از جونتون..

افراخان: دیگه چه دور از جونی سرم اومده.. دور از جون نداره که از قدیم همین بوده…مرد دوزنه در مسجد میخوابه.. اینم حکایت منه…

احمد: آقا من نمیخوام دخالت کنما..ولی گلناز خانوم حق داره اگه یکم بی محلی کنه حق داره…

با خشم غریدیم

چه حقی داره ؟! هان ؟چه حقی؟!!

فقط چون زنن و ضعیفه هرکی رسید بگه زنا حق دارن…

احمد : خب آقا اینجوری ها هم نیست.. یادتون نمیاد چقدر اوایل اذیتش کردین..خب دختر بچه بوده الان چیزی نگذشته که ..دختره مادر شده … درد کشیده تازه اقا نمیدونه که پدرشو…

افراخان : نباید بدونه … اگه بفهمه ول میکنه میره..میفهمی ؟ حالا حالاها نباید بفهمه. ..

گلناز

از خواب که بلند شدم آفتاب غروب کرده بود باورم نمیشد انقدر خوابیده باشم رفتم پایین اما آمله خانوم گفت افراخان نیومده.. با من قهر کرده بود.. تمنا عین یه عروسک تو دستای گلنار بود

گلناز: خوب با هم جور شدین!

گلنار: اره ابجی.. ببین چه قدر نازه انگار میخنده ها

گلناز: هنوز خیلی کوچولوإ تازه بزرگ که بشه شیرین میشه..

صدای افراخان از بیرون در اومد جست زدم و پریدم جلوی آینه به خودم رسیدم و فوری سرخاب و سفیداب مالیدم.. پیراهن گلدار مشکیمو پوشیدم و رفتم پایین..

گلناز: خوش اومدی.. خسته نباشی…

حتی یه نیم نگاهم بهم نکرد… از کنارم رد و شد و زیر لب گفت

ممنون..

یخ شدم…. انگار تمام ذوقم کور شد..

افراخان: من خسته ام آمله خانوم شام نمیخورم برای بقیه بکش..

اینو گفت و رفت توی اتاقش..

شام تو سکوت خورده شد.. قرار بود گلنار تو اتاق پایین همراه تمنا و نزدیک آمله خانوم بخوابه گهواره تمنا رو هم برده بودیم اونجا قرار شد اگه کارم داشت صدام کنه.. در اتاقمو باز کردم افراخان گوشه دیوار پشت به من خوابیده دراز کشیدم و چشمامو بستم.. هی این پهلو اون پهلو کردم اما چون خیلی خوابیده بودم خوابم نمیبرد..

دو سه ساعت گذشته بود سر جام ثابت بودم اما هنوزم خوابم نمیبرد.. یه دفعه دیدم افراخان تکون خورد تو دلم ذوق کردم فکر کردم شاید بخواد بیاد کنار من .. اما گوشمو تیز کردم صدای جیر جیر در اتاق بلند شد.. رفته بود آب بخوره.. ؟!!

منتظر شدم.. ده دقیقه یه ربعی گذشت نگاه کردم دیدم نیومده رفتم بیرون و از بالای پله ها پایینو نگاه کردم.. دیدم در ورودی خونه بازه.. یعنی رفته بود سیگار بکشه؟!!

پاورچین پاورچین رفتم پایین نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.. نمیتونستم فضولی نکنم…صدای پچ پچ افرا خان به گوش میرسید…

افراخان:بسه.. بسه.. چند دفعه یواشکی گفتی الان دیگه کارت به جایی رسیده علنا میای دنبال من؟ بسه دختر بیشتر از این خرابش نکن.. تا همین الانم نمیشه درستش کرد …
نفسم تو سینه حبس شده بود… داشت با یه دختر حرف میزد…اونم این وقت شب.. اخه کی بود که انقدر بی پرده و راحت حرف میزد.. سعی کردم گوشمو تیز کنم..

اما چون در باز بود صدا خوب شنیده نمیشد…یه لحظه نور چراغی که دست افراخان بود صورت دخترو روشن کرد.. دستم و گذاشتم روی قلبم و بی صدا گفتم

نه…

 

توانایی تکون خوردن نداشتم سرمو دزدیدم که منو نبینن تو دلم هی میگفتم.. نه.. نه اشتباه دیدی.. دوباره دختره شروع به حرف زدن کرد

+ولی تو خودت برام چشم و ابرو میای. خودت هر دیقه میری میای منو زیر چشمی نگاه میکنی.. به بهونه ی بچه خوب نزدیکم میشی.. حالا چرا حاشا میکنی جز ما کسی اینجا نیست..

افراخان صداشو کمی بلند کرده بود و خفه داد زد

دختر دیوونم نکن.. من کی نگات کردم.. شر به پا نکن.. برو بخواب انگار نه انگار

+شر دیگه به پا شده حالا باید شر رو خوابوند… پس بهتره بهم بگین چرا قبول نمیکنین

افراخان: تو یه الف بچه برای من تعیین و تکلیف میکنی؟

+باشه.. چیزی نگین.. منم الان میرم به مامانم همه چیو میگم.. اون وقت معلوم میشه..

افراخان: وایسا ببینم تو تاریکی کجا داری میری… گلنار… گلنار وایسا…

صدای دویدن دختر و دور شدن افراخان رسید.. و سکوت.. یه سکوت خفه کننده همونجا دم در وا رفتم و روی زمین نشستم.. حتی نمیتونستم جمله هارو تحلیل کنم.. افراخان به خواهرم… به گلنار نظر داشت؟ نه.. نه حتما اون اشتباه میکنه.. اره بابا دیوونه شده… چهره گلنار و تو ذهنم تجسم کردم خاطرات خوب کودکی رو مرور کردم وقتی من یه دختر بچه بودم و گلنار تازه هفت هشت سالش بود.. قبل اینکه افراخان منو بیاره تو این زندون… با گلنار دست تو دست بازی میکردیم.. بابا همیشه میگفت یه گلناز دارم و یه نازگل.. به گلنار میگفت نازگل.. میگفت عین خواهرتی اما همه میگفتن گلنار وقتی بزرگ بشه خیلی خوشگل تر از من میشه. به خاطر فرم چشماش.. مظلومیت چهرش.. حق هم داشتن.. الان واقعا عین یه گل نازه.. قلبم درد گرفته بود یه حسی عین خالی شدن ته دلم داشتم..

بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم طبقه ی بالا نمیخواستم فکر کنم الان افراخان رفته دنبال گلنار.. نمیخواستم باور کنم معشوقه ی جدیدی که انتخاب کرده خواهر منه.. اصلا… اصلا شاید اشتباه دیده بودم.. اره اره.. اشتباه دیدم الان برمیگردم میرم پایین تو اتاق تمنا .. گلنارم اونجاست.. خوابیده.. تخت خوابیده.. رفتم پایین و در اتاق و باز کردم… جای گلنار خالی بود… قلبم ریخت خودمو به رخت خواب رسوندم و چشمامو بستم.. فقط میخواستم بخوابیم.. بهت زده بودم امکان نداشت باور کنم..

صبح که چشمامو باز کردم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم دیشب یه خواب بد دیدم.. اره خواب بود.. با این فکر رفتم پایین گلنار سر میز نشسته بود..

گلناز: صبح به خیر.. افراخان کجاست؟

گلنار: صبح به خیر ابجی جون.. افراخان با آمله خانوم رفتن شهر.. تا غروبم نمیان… آمله خانوم میخواست بره دیدن کس و کارش.. اون طرف شهر.. افراخانم بردش.. تمنا هم خوابه نگران نباش.. بیا بشین سفره برای تو پهنه.. صبحونه بخور..
نشستم و در حالی که زیر چشمی نگاهش میکردم گفتم

گلناز: دیشب خوب خوابیدی؟

گلنار: آره.. خوب بود.. تخت خوابیدم تا صبح

مکثی کردم و گفتم

یادته بابا بهت میگفت نازگل؟ میگفت یه نازگل دارم یه گلناز.. میخواست عین هم باشیم با هم باشیم ..

نازگل: مگه میشه یادم بره.. بابا عاشقمون بود.

گلناز: چرا میگی بود؟

نازگل: منظورم اینه اون موقع ها بیشتر عاشقمون بود..

گلناز: نه دیوونه.. بزار برگرده ببین چه قدررر دلش تنگ بوده… به جای بابا من بهت میگم ناز گل خوبه؟

نازگل لبخندی زد و گفت

خوبه..

گلنار: نازگل.. جان خواهرت.. یه سوال ازت میپرسم راستشو بگو..
رنگ نازگل پرید…

 

گلناز

نازگل: آبجی من خیلی خستم اگه اجازه بدی برم یه کم بخوابم تمنا دیشب نذاشت بخوابم تا خودش خوابیده منم یه چرتی بزنم

ابرومو دادم بالا و گفتم

تو که گفتی تمام شبو خیلی خوب خوابیدی..

نازگل: نخواستم .. نخواستم ناراحتت کنم .. گفتم شاید فکر کنی اذیت شدم…

مشکوک نگاهش کردم و گفتم

گلناز: تو خواهر قشنگ من نیستی؟

نازگل: معلومه که هستم آبجی..

گلناز: پس راستشو بهم بگو.. تو چشمم نگاه کن و بگو دیشب نصفه شب کجا بودی؟

نازگل: آبجی اگه بگم ناراحت میشی..

گلناز: قول میدم ناراحت نشم.. تو فقط بهم بگو.. بهم اعتماد کن..

نازگل من و منی کرد تو دلم گفتم بگو.. تا خودم خون افراخانو بریزم…

نازگل: راستش آبجی من .. من دیشب حالم بد شده بود.. اومدم بالا در زدم که بگم باید برگردم خونه و حالم بده.. ولی تو غرق خواب بودی… افراخان درو باز کرد..
سکوت کرد بهش خیره شدم میدونستم دروغ میگه .. دیشب افراخان خودش از اتاق اومده بود بیرون.. خونم به جوش اومده بود..

گلناز: خب بعدش؟

نازگل: بعدش.. بعدش رفتیم بیرون یه هوایی به سرم بخوره.. حالت تهوع گرفته بودم… خونه سنگینم کرده بود..

گلناز: که اینطور باشه عزیزم

این جمله رو خیلی عادی گفتم انگار که باور کرده باشم..

نازگل: تو از کجا فهمیدی آبجی؟

گلناز: نصفه شب دیدم افراخان نیست.. گفتم شاید تو هم بیدار بوده باشی دیده باشی کجا رفته.. که پی تو اومده بوده دیگه.. باشه… میتونی بری بخوابی.. گفتی سرت درد میکنه..

نازگل رفت… با خشم مسیر رفتنشو نگاه کردم.. این دختر چرا دروغ میگفت؟ شایدم ترسیده بود.. از اینکه چیزی بگه و من دعواش کنم یا باور نکنم.. البته مطمئنم همش زیر سر افراخانه.. وگرنه خواهر بیچاره ی من اصلا تو این باغ ها نیست.. اره خب.. من بهش محل نمیدم.. منو تو کوچیکی بدبخت کرد حالا نوبت خواهرمه.. باید مچشو میگرفتم اره یه نقشه ی حسابی میکشیدم.. همین امشب مچشو میگیرم.. بعدشم دست خواهرمو میگیرم و از اینجا میرم…

رفتم تو اتاق و نشستم به فکر کردن.. صدای پله رو شنیدم تمنا بیدار شده بود.. عیبی نداشت.. دیگه نقشه خودمو کشیده بودم میدونستم میخوام چیکار کنم..

در باز شد و نازگل در حالی که تمنا بغلش بود با چهره ای که معلوم بود از حرفای صبح ترسیده و خجالت کشیده اومد تو و تمنا رو داد بغلم که شیرش بدم..

چند ساعت بعد تقریبا وسط شب بود افراخان و امله خانوم اومدن.. تمنا خواب بود و ناز گل پیشش بود… به خواست من امشب هم مونده بود منم کمی قبل وانمود کردم قرص سردرد خوردم و خوابیدم.. صدای رفت و آمدو میشنیدم.. در باز شد.. حتما افراخان بود..مثل همیشه بی توجه به اینکه من خوابم چراغو روشن کرد از صداها متوجه شده بودم که داره لباسشو عوض میکنه یه ربع بعد هم دراز کشید.. تو دل خودم گفتم حالا باید شروع کنی غلتی زدم و جوری که مثلا غرق خوابم دامنمو دادم بالا.. پاهای خوش تراشمو تو معرض دیدش قرار دادم.. امیدوار بودم ببینه .. اگه دلش میخواست سراغ من نمیومد.. چون تازه دلشو شکسته بودم و بهش بی محلی کرده بودم.. میرفت سراغ نازگل.. لابد میرفت که اذیتش کنه منم مچشو میگرفتم و بی ابروش میکردم…عوضی…جمله ی نازگل که دیشب شنیده بودم تو سرم میچرخید.. به بهانه ی بچه میای خودتو به من می چسبونی دیگه چرا حاشا میکنی….
هیچ صدایی نمیومد کم کم داشتم نا امید میشدم گفتم لابد ندیده و خوابه اما… صدای قژ قژ تخته ها بلند شد اومد بالای سرم ایستاد…

گلناز

سعی کردم نفسمو عادی جلوه بدم و عمیق نفس بکشم تا فکر کنه خوابم نشست بالای سرم و دستشو کرد تو موهام اصلا تکون هم نخوردم

افراخان: بیداری..

وای.. توقع اینو نداشتم… فکر کردم میره سراغ نازگل.. نکنه در مورد همه چی اشتباه فکر کرده باشم..

افراخان: بیداری ولی خودتو زدی بخواب ؟که چی؟ خیال میکنی ناز داری؟ نازت خریدار نداره دختر.. یادت رفته؟ از اولم خریدار نداشت..

دلم هری ریخت.. عمدا داشت این حرفارو میزد میخواست کوچیکم کنه..

افراخان: خیال میکنی کاری داره برام ؟

دستشو کشید روی رون پام که از زیر دامن اومده بود بیرون و فشار داد.. از درد چشمامو به هم فشار دادم

خنده ی مسخره ای کرد و گفت

اره خب بایدم دم در بیاری.. با دست پس بزنی با پا پیش بکشی.. خودم بهت رو دادم.. تو روت خندیدم هوا برت داشت..

فشارشو رو پام بیشتر کرد..

افراخان: ولی دیگه نمیخوام.. اره دختر این بازیارو در نیار.. دیگه نمیخوام محلت بدم….
پامو ول کرد و دامنمو آورد پایین من هم چنان چشمامو باز نکرده بودم.. رفت سمت در بعد از اینکه رفت بیرون در به هم کوبیده شد.. قطره اشک گوشه ی چشممو پاک کردم و رفتم سمت پنجره.. چند دقیقه بعد دیدمش که تو حیاط رو به مسیر جنگل ایستاد و سیگارشو روشن کرد.. تو دلم گفتم خاک بر سرت گلناز.. فقط خودتو کوچیک کردی.. پیش خواهرتم که نرفت.. گند زدی گند…

یک ساعتی بود که از بالا نگاهش میکردم.. با قد بلند مردونش تو حیاط قدم رو میرفت .. از تو تاریکی یه نفر اومد سمتش.. چشمامو ریز کردم که ببینم کیه .. احمد بود.. با یه سری وسیله و چیز میز.. تو یه سبد بزرگ … با هم مشغول حرف زدن شدن بعدم به سمت جنگل راه افتادن..
رفتم پایین در .. جرات پیدا کرده بودم .. همونجور با اون لباس کم تو اون سرما رفتم بیرون… باهاشون خیلی فاصله داشتم منو نمیدیدن اما چون فانوس دستشون بود و راه میرفتن گمشون نمیکردم.. نیم ساعتی بدون هیچ حرفی رفتن.. منم پشت سرشون .. ترس ورم داشته بود.. واسه چی دنبالشون اومده بودم.. تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم.. تنم از سرما گز گز میکرد نمیتونستم برگردم.. من که چراغ یا فانوس نداشتم.. اگه مسیرو بر میگشتم احتمال زیاد گم میشدم… ترس حسابی ورم داشته بود که یه دفعه متوجه شدم اونا ایستادن.. پشت یه درخت قایم شدم با دستم دهنمو نگه داشته بودم که صدام در نیاد… در کمال تعجب جلوی در یه کلبه بودن. در کلبه باز شد افراخان چراغو اورد بالا و گفت

فکر نمیکردم این وقت شب بیدار باشی…

نمیتونستم ببینم مخاطبش کیه گریم گرفته بود.. نفسم بالا نمیومد هم از ترس و هم از شدت خشم و ترس.. نصفه شب اومده بود خونه یه زن دیگه؟ دیشب نازگل حالا هم این زن ناشناس.. اره معلومه که زن بود وگرنه این موقع شب با این همه خستگی واسه چی باید بیاد اینجا به احمد یه چیزایی گفت که من نشنیدم وسایلو ازش گرفت و فرستادش بره.. خودمو خیلی آروم کشیدم عقب تر که احمد موقع رد شدن منو نبینه.. مونده بودم چیکار کنم.. دست احمد فانوس بود اگه پشت سرش میرفتم به مسیر خونه نزدیک میشدم و از جنگل میرفتم بیرون و قبل اینکه کسی بفهمه بر میگشتم سر جام… ولی اگه میرفتم نمیفهمیدم تو اون کلبه چه خبره.. انگار داخلش چراغ روشن کرده بودن چون از پنجره ها نور زد بیرون…
بین دوراهی مونده بودم که چیکار کنم احمدم کم کم داشت دور میشد…

گلناز

بدجوری بین دو راهی مونده بودم.. انقدر دست دست کردم که احمد دور شد.. روشنی فانوسش لا به لای برگ درختا گم شد.. شایدم عمدا معطل کرده بودم.. نمیدونم .. اما حالا فقط یه راه پیش روم بود.. این که برم جلو و از پنجره توی اون کلبه ی لعنتی رو نگاه کنم…
نفسم تو سینه حبس بود و از ترس و سرما می لرزیدم خدا میدونست که اگه خان منو اینجا ببینه چه بلایی سرم میاره..
رفتم جلو خیلی آروم از لبه ی پنجره داخلو نگاه کردم پرده های کلفت پنجره رو پوشونده بودن ولی یه سایه هایی دیده میشد.. در این حد که هاله ای از خان دیده میشد که چیزی شبیه ظرف میوه آورد جلوی یه نفر که نشسته بود گذاشت.. نور از رو به رو میزد معلوم بود داخل شومینه هیزمی روشنه… تو دلم میگفتم… شاید مرده… شاید دوستشونه.. که صدای ظریف زنونه ای بند دلمو پاره کرد…

+آخه تو چرا اینجوری میکنی افرا؟ چرا به من سر نمیزنی… منو انداختی وسط جنگل.. دور از مردم.. من نمیفهمم حالا که همه چیز روبه راه شده چرا باید اینجا زندونی باشه؟

افراخان: بسه.. کلافم نکن.. امشب به اندازه ی کافی اعصابم خراب هست.. تو دیگه شروع نکن ماجرای همیشگیو تکرار نکن.. خودت میدونی هر کاری میکنم به خاطر تو إ.. اینجوری بهتره.. تازه تو که همیشه دوست داشتی..

+دوس داشتم؟ اره جنگلو دوست داشتم اما نه اینکه وسط جنگل زندونی باشم..

افراخان: بسه.. تو رو قرآن ول کن.. ول کن خسته ام..

+خیییل خب.. باشه من ول کردم.. تو چته آخه افرا..

من با نفس حبس شده و در حالی که انگار یه چنگال تیز به قلبم چنگ مینداخت فقط به مکالماتشون گوش میدادم.. افرا؟ چه قدر صمیمی.. خوبه.. دارم با هووی جدیدم آشنا میشم.. خاک بر سرت گلناز.. تو همونی که چند روز پیش دلت غش رفته بود که آخ افراخان دیگه مرد مهربون من شد.. به خودم نهیب زدم.. نه.. دیگه خر نمیشم.. خوب شد بهش رو ندادم.. خوب شد کنارش نخوابیدم.. اصلا حقش بود که غرورش له بشه.. اخ تمنا.. تمنا.. بیچاره دخترکم که همچین پدری داره.. در حالی که به سختی بغضمو نگه داشته بودم زیر پنجره نشستم.. دیگه احتیاجی به دید زدن نبود فقط شنیدن صداشون کافی بود تا بدونم چه خبره.. تازه ته دلم ترسیده بودم تا چند دقیقه دیگه چیزایی ببینم که نتونم هضمشون کنم.. گوشمو تیز کردم و شنیدم که…

افراخان: چیزیم نیست.. فقط حوصله کل کل ندارم.. سیب میخوری؟

اخ.. سیب براش پوست میکنه؟ خدایا این زن دیگه چه قدرررر سوگلی بود که براش میوه هم پوست میکند.. تا حالا یه لیوان آب دست من نداده بود…

+نه.. نمیخورم.. سیب چیه وقتی تو اینجوری پریشونی من چیزی از گلوم پایین میره؟

چند دقیقه ای سکوت شد .. بعد دوباره اون زن به حرف اومد و گفت

+با زنت دعوات شده؟

افراخان: دعوا؟ نه.. چه دعوایی.. مگه ما اصلا کاری به کار هم داریم که دعوامون بشه..

صدای ترک خوردن قلبم و با این حرفش شنیدم.. اشکم جاری شد.. یعنی تا این حد براش بی ارزش بودم؟؟ جلوی دهنمو گرفتم که صدام در نیاد..

+چرا با خودت اینجوری میکنی افرا؟ وارشو دیوونه کردی.. حالا نوبت گلنازه؟

افراخان: وارشو من دیوونه نکردم.. وارش بچش نمیشد.. خودش دیوونه شد..

+خیل خب وارش خودش دیوونه شد اصلا تو راست میگی.. مشکلت با گلناز چیه.. حالا که وارش نیست… تمنا اومده که الهی قربونش برم.. شبیهته؟

هه.. چه هووی مهربونی.. اره خب بایدم اینجوری بگه.. چند وقت دیگه لابد میخواد این خانومو بیاره و بچمو ازم بگیره بعدم منو بندازه ور دل وارش تو دیوونه خونه.. از این فکر مو به تنم سیخ شد..

افراخان: آره.. شبیه منه.. اما خب مثل مادرش سفیدو لپ گلیه.. چشم و لباشم شبیه اونه

زن خنده ی دلبرانه ای کرد و گفت

+پس فقط بینیش به تو کشیده.. بیار ببینمش دیگه.. دلم آب شد..

افراخان: میارم همین روزا.. باید شرایطش باشه.

تو دلم گفتم که غلطا… خونم از این حرف به جوش اومده بود.. اما کیه که جرات داشته باشه حرفی بزنه…

+هنوزم گلنازو میزنیش؟ نکنه امشب بازم زدیش؟

از تمام جزئیات هم که خبر داشت لابد میومد براش تعریف میکرد منو میزنه که کوچیک و تحقیرم کنه..

افرا: گفتم که نه… تو هم انقدر کشش نده..

+ خیل خب بیا… بیا مثل قدیم سرتو بزار رو پام.. اصلا نمیخواد امشب حرف بزنیم…

💚
💙💚
💚💙💚
💙💚💙💚

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن