رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۲۲

رمان

 

 

 

این سام بود؟دختری با چشم‌های بسته و کاملا برهنه مقابلش زانو زده بود و سام هم موهاش و توی مشتش گرفته بود و داشت می‌کشید.
می‌تونستم بفهمم این عکس قدیمیه،از تیپ سام معلوم بود اما آرمین این عکس و از کجا آورده بود؟
دوباره دستش رو کنار برگه‌م می‌ذاره و نامحسوس خم می‌شه و آروم زمزمه می‌کنه:
_بی دی اس ام،اون عاشق س*ک*س خشنه و دوست داره زنا رو برده ی جنسی خودش کنه.اگه یه سرچ توی اینترنت میزدی متوجه میشدی چون این عکس اوایل محبوبیتش پخش شد. تو با چنین آدمی چی‌کار داری؟
گوشی رو برگردوندم تا عکس و نبینم. من سه روز بود تمام وقتم رو با سام میگذرونم و حالا فهمیدم که اون…
گوشی و توی جیبش گذاشت قدم زنان به سمت آخر کلاس رفت.
سعی کردم به خودم دلداری بدم:اون فقط یه عکسه.حتی اگه واقعی هم باشه به من ربطی نداره. من فقط با سام دوستم دلیل نمیشه که…
حس موذی گری توی دلم گفت
_اگه بلایی سرت می‌آورد و وادارت می کرد که…
حتی فکرشم مو رو به تنم سیخ کرد.
دیگه کلا نتونستم فکری برای سؤال هفت بکنم نه تنها سؤال هفت که کل سؤال های بعد از اونو.
لعنت به تو آرمین چه استادی هستی که گند زدی به تمرکزم.
به هزار بدبختی حواسم و جمع کردم و هر چی تو ذهنم بود و جواب دادم دو سوال آخر رو هنوز جواب نداده بودم که اعلام کرد زمان امتحان تمومه.
پوفی کردم… سه تا سوال و که حل نکردم دو نمره هم قراره ازم کم بشه لابد باید یه صفر گنده بهم بده دیگه.
برگه ها رو تحویل گرفت و به سمت میزش اومد.
همه یکی یکی از کلاس بیرون می‌رفتن اما من از جام جم نخوردم.
بعضی از دخترا به بهانه ی سوال دور آرمین جمع شدن که اونم با یه جمله که پاسخگو نیستم همشونو رد کرد.
کم کم کلاس خالی شد و من موندم و اون.
نگاهی به قیافه ی طلبکارم انداخت و گفت
_چیه؟
_چرا انقدر تو کارام سرک می کشی؟
دستاش و لبه ی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد و گفت
_شاید به خاطر اینکه هنوز بچه ای و نمی تونی تشخیص بدی طرف مقابلت چه آدمیه؟
_شاید من بخوام با یه قاتل زنجیری ازدواج کنم به تو مربوطه؟
_نیست؟
_چرا باشه؟
با چهره ی متفکری گفت
_شاید چون برام مهمی.
_شاید؟هیچ دختری نمیتونه برات مهم باشه تو بی رحمی آرمین هنوز یادم نرفته سیگار و چطور کف دست ستاره سوزوندی اون دوستت داشت.
با نگاه معناداری گفت
_منم تو رو دوست داشتم مگه سیگار و رو سینم خاموش نکردی؟
نفسم از جمله ای که گفت بند اومد. فهمید و با لبخند کجی گفت
_مثل سگ عاشقمی.
_نیستم.
سر تکون داد و گفت
_هستی.
عصبی بلند شدم و داد زدم
_نیستم من عاشقت نیستم.
از اونجایی که در کلاس نیمه باز بود نگاهی به در انداخت تا کسی نشنیده باشه.
دستش و توی جیب شلوارش کرد و محکم و جدی گفت
_از اون پسره فاصله بگیر.
با سر تقی گفتم
_نمیگیرم با اون عکس مسخره چی می‌خواستی بگی؟برام مهم نیست
یک تای ابروش بالا پرید نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت
_نکنه عاشق س‌*ک*س خشن بودی و من نمی‌دونستم؟ چرا با اون پسره؟ چرا با من نه؟

با حرص نگاهش کردم که گفت
_انقدر حرص نخور شب ساعت هشت آماده باش میام دنبالت
دستم و به کمرم زدم و گفتم
_به چه مناسبت؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_سوپرایزه.
خندم گرفت
_تو و سوپرایز؟
کیفش رو برداشت،چشمکی زد و گفت
_حالا شب میبینی.
نموند که اعتراض کنم. خیلی شیک و مجلسی حرفش رو به کرسی نشوند و از کلاس بیرون رفت
* * * * *
_ببینم آرمین فیلم رمانتیک دیدی تازگیا؟ بابا ما کدوم کارمون مثل آدمیزاد بود؟آخه چرا چشمامو بستی الان میوفتم.
صدای خندش اومد
_حالا یه سوپرایز آدمیزادی که داشته باشیم؟
_ببینم صدای آتیش میاد نکنه میخوای منو بسوزونی؟ از تو بعید نیست
_تو راست راستی منو با یه قاتل سریالی اشتباه گرفتی. میخوام چشماتو باز کنم آماده ای؟
سر تکون دادم. چشمام و باز کردم و با دیدن صحنه ی روبه رو خشکم زد.
با لبخند کجی گفت
_نظرت چیه؟
مات به چادر و هیزم های در حال سوختن نگاه کردم و گفتم
_سوپرایزت این بود؟ وسط ناکجا آباد واسم چادر زدی؟
_خوشت نیومد؟
_منو مسخره کردی آرمین؟
اخماش و در هم کشید و گفت
_آدم باش از من همینش بر میاد میخواستم اینجا رو با شمع و گل برات تزئین کنم اما می دونم تو از این قرتی بازیا خوشت نمیاد.
از حرص نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم.
تصور هر چیزی و میکردم الا این.
گفتم
_خوب الان اومدیم اینجا چیکار کنیم؟
مچ دستم رو گرفت و به سمت چادر بزرگ برد.
زیپش رو باز کرد و گفت
_برو تو.
کفش هام و از پام درآوردم و وارد شدم. با دیدن صحنه ی مقابلم لحظه ای نفسم بند اومد.
یه کرسی وسط چادر گذاشته شده بود و روش انواع اقسام خوردنی ها بود.
یه سماور و قوری قشنگ هم اونجا بود.
اشک توی چشمام حلقه زد.من عاشق زندگی های قدیمی،این پشتی ها و این لیوان های قاجاری بودم. اما آرمین اینو از کجا می دونست؟
برگشتم تا چیزی بگم که توی آغوش گرمی فرو رفتم.
چه خوب که بدون جنگ و دعوا و وحشی بازی الان توی بغلش بودم.
سرم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_ممنون.
_واسه چی؟
_واسه ی اینجا میدونی من که بچه بودم تو خونمون کرسی داشتیم خیلی دلم تنگ شده بود.
_زود شل نشو سوپرایزهای امشب هنوز تموم نشده.

چپ چپ نگاهش کردم. مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.
نگاهم روی خوراکی های خوشمزه ثابت مونده بود.
از انار و هندوانه گرفته تا دلمه و آش.
خندم گرفت…باورم نمیشد اینا کار آرمین باشه برای همین گفتم
_اینا رو ترانه یادت داده؟
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_از کجا فهمیدی؟
_چون این اواخر من راجع به اینا با ترانه حرف زده بودم از اون گذشته اون خیلی طرفدار بهم رسیدن عاشقاست.
نگاه خیرش رو که دیدم تازه متوجه ی حرفم شدم.
به پشتی تکیه داد و گفت
_که عاشقی…
خواستم بشینم که گفت
_اون‌جا نه.
آغوشش و باز کرد و گفت
_بیا اینجا.
از لجش همون جا نشستم و گفتم
_چه نسبتی باهات دارم که بیام ور دلت بشینم؟
پاهاش و زیر کرسی برد و از کنار منقل ردش کرد و روی پاهام دراز کرد و جواب داد
_زنمی.حالا لوس نکن خودتو بیا اینجا. هوس کردم مثل قدیما لش کنی روم موهای مزاحمتم بره تو دماغم پدرم و در بیاره.
خندم گرفت.پاهاش و کنار زدم که از رو نرفت و دوباره گذاشتشون رو پاهام و زل زد بهم.
نگاهم و دزدیدم اما وقتی دیدم قصد برداشتن نگاهش و نداره گفتم
_میشه این طوری زل نزنی بهم؟
_به کی زل بزنم؟ متاسفانه هیچ دافی از این ورا عبور نمی‌کنه وگرنه حتما مسیر نگاهم و عوض می کردم.
با حرص گفتم
_تو آدم نمی‌شی.
_نمیای بغلم؟
قاطع گفتم
_نمیام.
نگاهی به غذاها انداختم و گفتم
_داداشم خبر داره ترانه برای ما ضیافت تدارک دیده؟
با خونسردی جواب داد
_به نظرت اگه خبر داشت می‌ذاشت ما عین آدم دو کلوم حرف بزنیم؟
معنادار نگاهش کردم. صاف نشست و گفت
_نمی‌خوای دست از کارات برداری؟
_کدوم کارا؟
خودش و به سمتم کشید که گفتم
_ببین اگه می‌خوای بازم…
وسط حرفم پرید
_کاریت ندارم اون جعبه رو دیدی؟
به مسیری که اشاره کرد نگاه‌کردم. یه صندوقچه ی کوچیک بود. پرسیدم:
_چی هست اون؟
_بازش کن.
با تردید دستم و به سمت جعبه بردم و بازش کردم.
صدای موزیک آرومی توی فضا پیچید اما من نگاهم روی مجسمه های کوچیکی که می‌چرخیدن خیره موند.
پسری که جلوی یه دختر زانو زده بود و حلقه ای جلوش گرفته بود.
به آرمین نگاه کردم و گفتم
_دارط ازم خواستگاری می کنی؟
دست به سمت سفره برد و جعبه ی کوچیکی برداشت.
بازش کرد…حلقه ی ساده و تک نگینی رو جلوم گرفت و گفت
_باهام ازدواج کن.

انتظارش رو داشتم اما نمی‌دونم چرا این طوری ماتم برد.
نگاهم رو به حلقه دوختم و ناخودآگاه گفتم
_تو دلم و میشکنی.
قاطع جواب داد
_نمی‌شکنم البته تا وقتی پا رو دمم نذاری.
زهرخند زدم و گفتم
_عصبیت کنم لابد میخوای تحویل یکی مثل شاهرخ بدی منو.
به صورتش نگاه کردم و گفتم
_تو بی رحمی حتی نسبت به کسی که دوستش داری.خیانت میکنی. همیشه خودت اولویت داری. کارهایی میکنی که من ازت میترسم. نمیتونم آرمین نمی تونم باهات ازدواج کنم.
در جعبه رو بستم و خواستم بلند بشم که دستش و روی رون پام گذاشت و مانع شد.
_داری وادارم میکنی مجبورت کنم چون محاله من چیزی و بخوام و به دستش نیارم.
_چه جوری؟ چه جوری میخوای مجبورم کنی؟
با لبخند محوی گفت
_فعلا فکر اون راهش و نکن.
دستش و بالا آورد. شالم و از سرم در آورد و گیره ی موهام و باز کرد.
دستش رو لای موهام فرو برد و زمزمه کرد
_دلت برای شبامون تنگ نشده؟
خودش و بیشتر سمتم کشید و بدون هیچ فاصله ای بهم چسبید.
انگار هیپنوتیزمم کرد که نتونستم از جام تکون بخورم.
سرش رو توی گردنم فرو برد و به زمزمه هاش ادامه داد
_می‌دونی عادت ندارم تختم خالی باشه؟از وقتی طلاقت دادم هیچ رابطه ای نداشتم. خواستم ولی چشمای پدرسگت نذاشت.
دستش که به سمت دکمه ی پالتوم رفت با ترس گفتم
_نه… نکن.
با صدای خماری گفت
_حالیته داغ کردم؟واسه خاطر تو؟
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نمیشه آرمین خواهش میکنم.
_تو چشمات میخونم تو هم دلتنگی.
سکوت کردم.ادامه داد
_ببینمت.
نگاهش کردم. سرش رو جلو آورد و گوشه ی لبم رو بوسید و گفت
_هلم بده عقب… جیغ و داد راه بنداز… فرار کن یه کاری کن باور کنم دوستم نداری باور کنم دلت برام تنگ نشده.
هیچ حرکتی نتونستم بکنم. رباط نبودم… احساس داشتم.
با چشم های تب دارش منتظر بهم نگاه کرد.
عقلم پاره سنگ برداشت. سرم رو جلو بردم و این بار من بوسیدمش و مهر تایید روی خواسته ش زدم.
هلم داد که روی چند تا بالش اون جا پرت شدم.
به سمتم خم شد و این بار هیچ مهلتی برای فکر کردن به جفتمون نداد.

🍁🍁🍁
@romanman_ir

 

رمان های بیشتر در وبسایت رمان من

http://roman-man.ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

20 دیدگاه

  1. وااااااااای خدا خیلی قشنگه اصن معرکس هرچی بگم کم گفتم فقــــــــطــــــــ آخــــــــــــــــــــه چـــــــــــــــــرا چرا واقعن انق کم تورو خدا زیادش کن

  2. ميشه ان دفعه رو يه كم زودتر پارت و بديد بيرون به كجاتون بر ميخوره آخه ؟ پارت چه روزي آماده ميشه ؟؟

  3. تا این رمان تموم شه همه از حرص خوردن به دیار باقی میشتابیم . آخه چرا با احساسات پاک و لطیف ما بازی می‌کنی آدمین جان ؟ عزیزم به این نویسنده بگو یکم زیاد بنویسه من با این سن کمم رمان که می‌نویسم روزی ده صفحه بیشتر میشه آخه چرا انقد کممممممممممم ؟

  4. آدمین عزیزم خیلی ممنون واقعا قشنگ بود خسته نباشی هم شما هم ترنم عزیز نویسنده. فقط نوروخدا چرا انقد کم؟ آخه ی هفته صبر کردیم ما بعد انقد کم؟ توروخدا حالا ک انقد باس انتظار بکشیم بیشترش کن لابد. مرسی از زحماتتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن