رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو پارت ۴۳

 

– آره یه شیش هفت ساله ی فضول که با خبرچینی هاش اونم فقط به خاطر اینکه منو رو دوشت بشونی و ببری تا وسط دریا یا کنار ساحل برام خونه شنی بسازی بهت باج می داد

نگاهش کردم.حسرت یک دوران طی شده ی تقریبا پانزده ساله هنوز درون چشمانش بود.چشمانش هنوز هم به زیبایی پانزده سال پیش بود. کمی خسته تر و فرونشسته تر اما هنوز پر از ردپایی پر از عشق، پر از ناکامی…
گفتم:

– تو اون موقع ها خاطر خواه بودی. یادمه به خاطر اون جریانات عشقی که داشتی مرتب با خانواده جنگ داشتی. ببینم بالا خره به عشقت رسیدی؟اسمش چی بود ؟ آهان یادم اومد!فرزانه بود درسته اسمش فرزانه بود. هنوز تو یادم مونده وقتی با چوب روی ماسه های کنار ساحل اسمشو می نوشتی.

آهی کشید و به سمتی دیگر نگاه کرد،انگار سعی می کرد غم چشمانش را از من پنهان کند ولی این کار را نکرد چون خیلی زود گفت:

– به هم رسیدیم، اما خیلی زود از هم جدا شدیم.این وسط فقط یه دختر بی گناه یادگار عشق بی فرجاممون شد.فریما دخترمه، الان دیگه نزدیک دوازده سالشه، با مادرش خارک از کشور زندگی می کنه.

آهی کشیدم وگفتم:

– جواب نمی ده کیوان…همیشه عشق جواب نمی ده، همیشه یه جا تو قشنگ ترین لحظه ی زندگی همچین زمینت می زنه که …‌‌

گریه کردم، دلش برایم به درد آمده بود با من راحت بود. شاید خیال می کرد هنوز هم‌ همان ‌ماهی کوچولوی پانزده سال پیشم. بغلم کرد .آغوشش سرد بود درست شبیه آغوش سرو!خجالت نکشیدم از اینکه آنگونه بی پروا در میان آغوشی که شبیه آغوش سرو بود فرو روم، شاید چون مدت ها بود که دنبال یک آغوش بودم، در به در بازوان سخت مردانه ای که سرم را گرفته و بر روی سینه گذاشته و به من اجازه ی گریستن ، فرصت حرف زدن ، نالیدن دهد .گریستم وگفتم :

– دلم براش تنگ شده کیوان، خیلی دلتنگشم!

با اینکه حال خودش نیز بهتر از من نبود سعی کرد مرا کمی از دنیای تلخ کامی هایم خارج کند. لبش را کنار گوشم آورد وگفت:

– یادته ماهی یه زمونی که عشق داغونم می کرد و اون وقت تو تنها فقط یه بچه بودی وقتی اون شب کنار ساحل حال ناآروممو دیدی و خواستی کمکم کنی با همون لحن پاک ومعصومانه و شیرین بچگانه بهم چی گفتی ؟ اومدی خودتو تو بغلم به زور جا دادی وگفتی کیوان برا عروست گریه می کنی ؟ تو رو خدا گریه نکن ببین اگه اون بخواد زنت نشه خودم می شم.نگاه کن مامانم می گه زود بزرگ می شم موهامم بلند میشه اونوقت ابروهامو طلایی می کنم مثل مامانم ، تازه رُج هم می مالم خوشگل می شم تازه…

مشتی وسط سینه اش کوبیدم و به سرعت از او فاصله گرفتم. با خودم گفتم وای خدایا کاش آن قسمت آخرش را تا ابد فراموش کرده باشد! می میرم از خجالت اگر یادش مانده باشد که گفته بودم :

– تازه وقتی بزرگ بشم از اينامم در میاد یه عالمه!به خدا دروغ نمی گم کیوان مامانم گفته.
***

ماموری که رفته بود به سرعت بازگشت . چشمانم در قاب چهره ی آفتاب سوخته اش میخکوب بود. اهل جنوب بود و از لهجه ی شیرینش کاملا مشخص بود.یک لحظه احساس کردم دلم در میان دهانم است و اگر دهان باز می کردم از دهانم بیرون می پرد! مرد جنوبی در حالی که کاغذی را به سرهنگ می داد گفت:

– جناب سرهنگ طی این تاریخی که روی مشخصات درج شده این آقا با هیچ کدوم از خطوط هوايي اینجا به هیج مقصدی پرواز نداشته .

دلی که در دهان داشتم را قورت دادم و راه نفسم باز شد. نفسی کشیدم كه کیوان نگاهش را از روی برگه ی میان دستش برداشت و گفت:

– می بینی ماهی؟ سرو تو از این فرودگاه به هیچ نقطه ای از کشور سفر نداشته. این گزارش از وضعیت پرواز های داخلی اونقدر کامله که صراحتا بیان کرده نه تنها از شهر تهران که از هیچ شهر دیگه اي تو ایران هیچ پروازی به نام این شخص ثبت نشده مگه….

با نگرانی گفتم:

– مگه چي ؟

– مگه اینکه پرواز خارجی داشته باشه که در اون صورت اون مربوط میشه به بخش پلیس امنیت فرودگاه امام.

– اتفاقا یکی از دوستان همین امروز صبح رفته اونجا.

– چقدر نفوذ داره؟

– خودشو نمی دونم اما یک کاراگاه استخدام کرده فکر کنم…..

– به هر حال اگه بخوای از اونجا هم یه استعلامی می گیرم.

– من خیلی اذیتت کردم کیوان به خدا شرمنده می شم.

دستش را به نشانه ی هیس روی لبش گذاشت و گفت:

– فقط یه شماره بهم بده.هم برای این که در اسرع وقت باهات تماس بگیرم خبرشو بدم هم اینکه می دونم مامانم خیلی دلش می خواد بعد از سال ها با بهجت خانوم صحبت کنه واسه ی رفع کدورت های قدیمی. در ضمن به خانواده سلام برسون خیلی زیاد.هم به بهجت خانوم و هم آقا پرویز.

آهی کشیدم وگفتم که پرویز دیگر نیست، که پرویز رفت، خیلی زود رفت!

نیم ساعت بعد بهادر نیز شتابان آمده بود. آن هم هنگامی که از کیوان خداحافظی می کردم. از دور ما را دیده بود و حالا هم خسته وعصبانی طوری اخم هایش را ریخته بود که حتی با یک من عسل نمی شد خوردش!ساکت بود خیلی ساکت .
طوری که کمتر می شد بهادر را در آن حالت دید.یک مرد ناآرام عصبی گیج وکلافه! به سمت پارکینگ فرودگاه راه افتاده بودیم. بدون توجه می رفت و اصلا نگاهم نمی کرد. از پشت سرش گفتم:

– بهادر چی شد رفتی فرودگاه؟

همانطور که می رفت بدون اینکه بایستد یا باز گردد و یا حتی نگاهم کند در حالی که در حرکت بود گفت:

– رفتم.

– خوب چی شد ؟

جواب نداد. از پشت گوشه ی لباسش را کشیدم وگفتم:

– پرسیدم چی شد ؟ چرا جوابمو نمی دی؟

بازگشت و تقریبا تمام خشم و نفرتش را یکباره بر سرم خالی کرد وگفت:

– جوابشو برو از همون جناب سرهنگت که امروز یهو از دل آسمون برات نازل شده بپرس!
فرشته ای که تا این حد قابل اعتماده كه سه سوته مدرکی رو که می خوای پیدا می کنه می ده دستت، انقدر مهربونه که وقت خداحافظی اونجور بغلت می کنه و دستتو می گیره…‌‌

دانستم، دلیل تمام خشمش را دانستم و گفتم:

– بهادر ، اون یه جورایی جای پدرمه!
بیشتر از پونزده شانزده سال با من تفاوت سنی داره!

– آره پدری که از قضا خیلی خوش تیپ وجنتلمن و جذاب تشریف داره!تازه این جناب جای پدر خیلی هم هات و پر از احساس نشون می ده!

– بهادر ، می فهمی چی می گی ؟

– می فهمم چی می گم. بر عکس این تویی که نمی فهمي. هیچی نمی فهمی! شایدم خوب می فهمی، فقط دوست داری خودتو به نفهمی بزنی…کاری که یه عمره کردی!

عصبانی شدم وگفتم:

– ساکت شو بهادر! من ازت فقط سرو رو خواستم گفتم کمکم کن اگه برات تا این حد مشکل بود اگه….

– بسه ماهی بسه مدام سرو سرو سرو!
می دونم شوهرته ، بابای بچه اته، دوستش داری اما اینو دیگه قبول کن سرو نیست! اون رفته! لااقل تا یه مدتی نیست. پس دیگه لطفا انقدر سر خود عمل نکن و نیفت دنبال سرو. لااقل تا وقتی که من هستم بی خیالش شو و بسپار به من.

بغض کردم وگفتم:

– پس یعنی رفته ؟ آره رفت ؟ پس دیگه همه چی تموم شده!

– نخیر نرفته ، هیچ کجا نرفته ، اون هنوز اینجاست ایرانه.

– تو مطمئنی بهادر؟
مطمئنی که سرو هنوز ایرانه ؟

– مطمئنم.

– چطور انقدر مطمئنی؟ از کجا تا این‌حد مطمئن شدی؟ اینا جواب درست وحسابی نمی دن تا مدرکی نباشه برگه ای حکمی چیزی محال جوابتو بدن .

نگاه غلیظی به سمتم انداخت وگفت:

– تو چطوری انقدر مطمئن شدی ؟ شاید امروز واسه منم یه فرشته از غیب ظاهر شد و یه خرده بغلم کرد ، نازم کرد شایدم احتمالا اون وسط مساطا یه گوشه ای کناری …

پوزخندی زدم وگفتم:

– هان پس حسودیت شد بهادر ؟ تو هنوز هم به من حسادت داری؟

بر افروخته شد در حالی که صدایش را کمی بالا می برد گفت:

– واسه چی باید حسودیم بشه هان؟ واسه چی ؟ مگه بین‌ ما چه چیزی چه حسی وجود داره که به خاطرش رگ‌گردنم سیخ شه؟ زنمی؟ عشقمی؟چه میدونم رفیقمی ؟ نیستی ماهی نیستی! تو واسه من هیچی نیستی جز یه امانتی ، امانت عزیزی که تا وقتی برگرده باید عین دو تا چشمم ازتون محافظت کنم چون بهش قول دادم.

یک لحظه ساکت شد. پرسیدم:

– بهش قول دادی ؟ چه قولی؟ کی؟ مگه تو سرو رو قبل از رفتن دیده بودی ؟

– نه‌ندیدم. هیچ وقت ندیدمش !

– پس از چه قولی حرف می زنی؟ اونوقت که خود سرو بود دیگه چه حاجتی به محافظت و مراقبت تو بود؟

سکوت کرد.حرف های بهادر گاهی عجیب بوی شک می دادند! نمی دانم چرا ناخواسته‌ دچار نوعی وهم و بدگمانی می شدم. در ماشین را باز کرد و با اشاره گفت سوار شوم.تردید کردم و گفتم :

– نه بهادر محاله سوار شم. تو یه چیزایی می دونی چرا دروغ می گی؟ چرا پنهون می کنی؟ چرا باعث می شی گاهی بهت شک کنم و دچار سوء ظن شم؟ بهادر تو رو خدا بهم بگو سرو کجاست؟ چه بلایی سرش اومد ؟ اون الان کجاست ؟

نگاهم‌ کرد. نگاهش آنقدر شفاف بود که برای یک لحظه از آنچه که گفته بودم شرم کردم. روشنی چشمانش فریاد خاموشی از یک عشق بدون فرجام بود. دلم برای چشم هایش سوخت. خدایا دیر زمانی بود که به به چشمانش خیره نشده بودم! با همان غم میان چشم هایش محزون شده نگاهم کرد وگفت:

– تو چی می خوای بگی ماهی؟
اینکه انقدر پست وبی شرف شدم که سرو رو از تو بدزدم؟خیال می کنی چون یه مرتبه به خودم اومدم دیدم زنم ، عشقم ، تموم زندگیم مال يكي ديگه شد اونی که بعد رفتنش حتی دیگه نتونستم درست نفس بکشم، که مُرده بودم ، داغون شدم ، نابود شدم دنیا یه جایی یه مرتبه جلوی روم متوقف شد من که به راحتی همه چیزمو به روزگار لامروتم باخته بودم، به همون راحتی وجدان و مردونگیمم رفته؟
می تونم انقدر نامرد باشم که برای داشتنت یه بار دیگه داشتن تو به زندگی تو ، مردی که عاشقشی اونی که پدر بچه ی توی شکمته نامردی کنم،خیانت کنم ؟
تو ماهی تو….

فریاد کشیدم:

– وای بهادر …خون …تو رو خد ا ساکت شو خون….

مسیر ی سرخ رنگ از رد خونی غلیظ از بینی اش روانه و تا مرز لب هایش به سرعت پیش می رفت. دستش را روی بینی اش گذاشت و به سرعت میان دستانش نگاهی انداخت. کف دستانش انباشته از خون بود! از میان جعبه ی دستمال داخل ماشین یک مشت دستمال بیرون کشیدم و جلو رفتم و دستمال ها را روی بینی اش گذاشتم. دستم را روی پیشانی اش گذاشتم و کمی سرش را به سمت عقب و بالا متمایل کردم .درون چشمانش نگاه کردم،دلم برای چشمان زرد عسلی اش تنگ شده بود !آنقدر نزدیکش بودم که به وضوح هُرم گرمایی را که از درونش می خواست را احساس می کردم.بی اختیار دستم بر روی گیسوانش رفت برای تسکین دردش نوازشش کردم به سرعت توده ی دستمال های میان دستم را از میان دستم قاپید و سرش را از میان دستانم بیرون کشید و به سمت دیگری پناه برد.انگار از من فرار می کرد! بطری آب درون کیفم را در آوردم، آن را گشودم و گفتم:

– بیا بهادر بیا دست وصورتت رو بشور.

جلو آمد و بطری را از دستم گرفت. گوشه ای رفت و خودش مشغول شستشو شد. اندکی بعد که خون ریزی اش تمام شده بود پرسیدم:

– از کی این طوری شد؟

– یه مدتی می شه اما فقط گهگاهی. امروز این دومین باره که این اتفاق افتاد.
نگرانش شدم و با نگرانی گفتم:

– مواظب خودت باش بهادر تو رو خدا!دکتر رفتی ؟

جوابی نداد.یک بار دیگر به ماشین اشاره گرد وگفت:

– سوار شو مسیر طولانیه دیر می شه.

بی صدا سوار شدم.وقتی تا آن حد سکوت درمیانمان طولانی شد یک درد کشنده بر من مستولی شده وبه شدت مرا آزرد.آن روز برای دومین بار آن ترانه ی لعنتی سوهان جانم شده بود.یک بار صبح در ماشین راننده، یک بار هم همین حالا در ماشین بهادر…

“آخرش دنیای نامرد دست ما
دوتارو از همدیگه وا کرد
مثل خوابی بودی انگار
یکی اومد منو از خوابت بیدار کرد”

سرم را روی شیشه گذاشتم؛تنم را نیز به سمت در روانه کرده و طوری که او هرگز نبیند سعی می کردم اشکم را مهار کنم. همانطور که فقط می راند وبه روبه رو نگاه می کرد پرسید:

– دلت تنگ شده براش؟

– دارم می میرم بهادر! خیال می کنم سالهاست که گمش کردم. طوری وحشت زده می شم که با خودم می گم نکنه یه وقت فراموشش کنم! نکنه یادم بره صداش چه طور بود ، چه جوری صدام می کرد. نکنه دنیا ی من تا آخر همین شکلی بمونه!به خدا می میرم بهادر… من بدون اون می میرم!

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و به آرامی گفت:

– نمی میری ، اونم در حالی که خودت به بودن خودت، به زنده موندنت نفس کشیدنت شک می کنی. یه جوری مردی اما هنوز شبیه زنده هایی راه می ری می خندی گریه می کنی ، می خوابی یه آدم مرده با تمام این خصایل واقعا دیدنیه! منو تماشا کن ماهی…خوب نگام‌کن…من هم یه زمونی گفته بودم بدون اون نمی تونم ، می میرم ، اما ماهی…

 

چشم به دهانش دوختم در حالی که یک طور خاصی عجیب شده بود چقدر محتاج شنیدن امّای او بودم!
گفت:

– وقتی از ماشین پیاده شدی، وقتی رفتی ازت خواهش می کنم دیگه به دیدنم نیا. هیج وقت هم نخواه پیشت بیام. تا مادامی که سرو برگرده نمی خوام ببینمت. هر کاری داشتی فقط کافیه پیام بدی.به خاطر تو و اون بچه تموم زندگیمو می دم. اما از من نخواه با هم روبه رو شیم.‌ بهت قول دادم سرو رو برات میارم‌.
می دونی ماهی؟ من گاهی وقت ها از خودم می ترسم .من امروز از خودم ترسیدم وقتی تو رو با اون یارو دیدم! از خودم بدم میاد اگه یه لحظه فکر کنم تنها یکی از هزاران حسی که بهت داشتم بر گشته. باشه ازم دور بمون ماهی خواهش می کنم ازم فاصله بگیر .

نمی دانستم‌ ترانه ای که‌ پخش می شد زبان حال من بود که برای سرو می خواندم یا زبان بهادر بود که در گذشته ها خوانده بود واثرات آن هنوز هم تا امروزها ادامه داشت …

“آخرش دنیای نامرد منو………”

 

وقتی چشم گشودم هنوز در میان بستر بودم. مامان زودتر از من بیدار شده وهمانطور که کنارم نشسته بود مهربان نگاهم‌می کرد. گوشه ی چشمم را به سختی گشودم و اولین چیزی که دیدم لبخند پر مهرش بود. یادم آمد شبی که در کنار مادر گذشته بود تا چه اندازه برای دل پر دردم تسکین بخش بوده. هنوز درست وحسابی به خودم نیامده بودم که اشتیاقش را برای شنیدن ماجرای کیوان وخانواده اش را یک بار دیگر بروز داد و با حالتی خاص پرسید:

– یادمه اونوقت ها خونشون دروازه شمرون بود .کیوان نگفت هنوز هم همون جا هستن یا نه؟

– نه‌مامان‌نپرسیدم ، نگفت ، فقط گفت انسی خانم خودش باهات تماس می گیره.

آهی کشید وگفت:

– هیییی جوونیییی!یادم نمی ره چه سال های خوبی بود اون وقت ها…
کل تابستون ، ویلای لب ساحل!خدایی جناب سرهنگ اینا خوب همسایه ای بودن!
اون زمونا ما اکثر تابستون ها رو با هم می گذروندیم.

بر گشت و یک نیشگون ریز از پهلويم گرفت و با خنده گفت:

– خدا لعنتت کنه دختر تو باعث تموم اون جنگ ودعواها شدی.

آمنه داخل شد.سینی صبحانه در دستش بود. خنده ی مامان را که می دید، انگار خدا دنیا را به او بخشیده!خودش نیز خندید و کنجکاوانه پرسید:

– خدا به خیر کنه!
موضوع کدوم جنگ ودعوایی رو می گید ؟

مامان یک بار دیگر بلند خندید وگفت:

– جریان هفده ، هیجده سال پیشه.اون موقعی که تو رامسر یه ویلا داشتیم. تو نميومدي با ما شمال واسه همين درست حسابي يادت نيست. موضوع همون همسایه ی ویلای بغلی، خونواده ی جناب سرهنگ پارسا رو می گم. خدا بیامرزه پرویز رو، با جناب سرهنگ هیچ وقت آبشون تو یه جوی نمی رفت.اما من و انسیه شده بودیم عین دو تا خواهر !انسی تموم دردهاشو فقط به من می گفت.یادمه اون وقت ها پسر کوچیکش کیوان خاطر خواه شده بود. سرهنگ واسه خاطر اینکه فکر دختره رو از تو مخ پسره بکنه بندازه بیرون می خواست کیوان رو یه سفر اجباری پیش برادر بزرگش کامران که آمریکا بود بفرسته.تقریبا ترتیب همه کارها رو هم داده بودن. قبل از سفر جناب سرهنگ رفته بوده واسه دختر بیچاره کلی خط ونشون کشیده بود و دختره هم از ترس آبروش بی خیال کیوان شده بود .بنده ی خدا انسی وقتی تموم این حرف ها رو بهم می زد غافل از این بودیم که یه موش کوچولو که مرتب اون وسط مسطا می چرخید عین کل اخبارو می برده به پسره می رسونده.خدا نصیب نکنه!… یه شب دیدیم قائله ای به پا شده! پسره می خواست بره خودشو بندازه وسط دریا! سرهنگ بیچاره کارد می زدی خونش در نمی اومد، انسی هم مرتب اشک می ریخت و کیوان رو آروم می کرد.خلاصه تموم نقشه هاشون یه شبه به باد رفت. بعدشم انسی منو متهم به خبرچینی کرد و گفت تموم این چیزها رو کسی خبر نداشته الا تو بهجت، هر چی قسم و آیه خوردم که به خدا کار من نبوده آخرش باور نکرد که نکرد همون شد یه بهونه واسه ی قهر و قطع رابطه…بعدشم که دیگه پرویز برداشت اون ویلا رو مفت مفت ردش کرد رفت.

آمنه در حالی که‌ اخم شیرینی کرد ه بود و در همان‌حال لبخند می زد گفت:

– پاشو ننه پاشو یه مشت آب تو روت بزن بیا بشین این یه لیوان شیرو تا سرد نشده بخور .

بعد دستش رو روی شکمم گذاشت وگفت:

– ای الهی آمنه ننه تصدقش ، دورش بگردم پسر پسرم قند عسلم نقل ترم.

کمی خجالت کشیدم.مامان هم از حرف های آمنه سر ذوق آمده و خندید.برخاستم و یک راست به سمت گوشی تلفن به راه افتادم.گوشی را برداشتم و در حالی که مشعول شماره گیری بودم مامان با تعجب پرسید :

– باز دنبال کی می گردی اول صبحی ؟

قبل از اینکه جوابش را بدهم تماس برقرار شده بود.گفتم با بابا میرزا کار دارم.میرزا فوری جواب داد. با لرزش خفیفی از نگرانی که هنوز در کلامش موج‌می زدسراغ سرو را گرفتم آهی کشید و نا امیدانه گفت:

– بی خبرم بابا شرمندتم دخترم بی خبرم…

***
و امروز دقیقا دویست و شانزده روز تمام‌ است که هر صبحم را با تماس با میرزا و شنیدن بی خبری او…
برای دویست و شانزدهمین بار پر پر زدم ، قطع کردم.
برای دویست وشانزدهمین بار دستم را روی شکم که حالا دیگر تقریبا به اندازه ی یک توپ والیبال شده بود کشیدم و برای دویست وشانزدهمین بار گریستم و گفتم:

– بر می گرده پسرم ، بهت قول میدم بابا یه روزی بالاخره بر می گرده.

مدتی بود که قدم در هفت ماهگی گذاشته بودم. هر وقت به تصویر خود درون آینه می نگریستم می دیدم که چقدر با قبل ترها تفاوت پیدا کرده ام. مامان می گوید:

– دیگه کاملا شبیه خانم ها شدی. یه مامان واقعی.

آمنه می گفت :

_یه ذره هم باد نیاوردی خوشگل شدی. مامانت وقتی تو رو باردار بود دماغش شده بود اندازه ی یه گلابی پر از باد بود و کک و مک همه می گفتن بچه دختره چون این دختران که خوشگلی ماماناشونو می دزدن اما تو اصلا زشت نشدی نه نه یه ذره هم‌باد نداری مطمئنم بچه پسره.

وقتی برای اولین بارتصویر پسرم را دیدم دکتر خندید و گفت:

 

– مبارکه یه پسر کاملا سالم وسرحال وقد بلند!

صفت قد بلند را که شنیدم دلم هوری پایین ریخت بی اختیار گفتم :

– بچم به باباش رفته .آخه می دونید خانم دکتر؟
باباش همم قد بلنده ، خیلی بلند .

یادم می آيد آن شب اندازه ی کل این هفت ماه لعنتی را گریه کرده بودم. دلم برای خودم می سوخت برای تمام لحظه هایی که درد می کشیدم وقتی احتیاج داشتم سرو باشد که نوازشم کند ،کمرم را که مدام درد دارد را به معجزه ی دست هایش تسکین دهد، شانه های خسته وتکیده ام را بمالد ،در دشوارترین لحظه های زندگی نبود؛ فقط یاد او ، عشق او بود که می توانستم ساعت ها را با همان حال پشت در اتاق دکتر در انتظار بمانم و آنچنان چشم بر دهان دکتر بدوزم که فقط بشنوم که بگوید:

– خانم خوشبختانه قلب کودک شما هیچ موردی نداره. هیچ اثری از مشکل یا بیماری خاصی نیست .

آن وقت از شدت شوقم دیوانه وار بخندم وگریه کنم هزار بار بگویم :

– سرو ، می بینی؟ بچه ی ما سالمه!

آن روزها تمام دل خوشی و سرگرمی مامان شده بود همان آشتی و مصاحبت با انسیه خانم. چند ماهی هم بود که دیگر از کمیسر خبری نداشتم. آخرین باری که دیدمش همان روزی بود که انسیه خانم ما را به منزلشان دعوت کرده بود با اینکه حال خوشی نداشتم به خاطر اصرار بی حد مامان وآمنه همراهشان رفتم.وقتی از صحبت های طولانی ویک ریز وکسل کننده ی آن سه زن به ستوه آمده بودم انگار کیوان حالم را خوب فهمیده بود.هنوز هم خیال می کرد بچه ام، چون بدون کوچکترین شرمی دستم را گرفت و گفت:

– ماهی دوست داری اتاق آکواریومی منو ببینی؟

برای رها شدن از آن فضای خسته کننده دیدن اتاق آکواریومی کیوان بهترین پیشنهاد بود. بلافاصله دعوتش را پذیرفتم و همراه هم به سمت اتاقش راه افتادیم. این مرد علاقه ی وافری به ماهی ها داشت. دور تا دور اتاق را با دیزاین خاصی طوری با دیوارهای شیسه ای که درونشان پر از ماهی های الوان ونادر آراسته بود که در نوع خود بی نظیر بود. با دیدن ان حجم از زیبایی انگار عنان اختیارم را از کف دادم آن روز به خواست مامان آرایش ملایمى هم داشتم چون مرتب می گفت:

– ماهی امروز رنگت پریده چشم هاتم دو دو می زنه ابروهاتم که دیگه کم‌ از پاچه ی بز نیست خوب نیست بعد از سال ها انسی خانم با این وضعیت ببینتت .

مجبورم کرد کمی بر چهره ام دست ببرم موچین برداشتم با هر تار مویی که می کشیدم یک قطره اشک پاشیدم آمنه نگاهم کرد و گفت:

– اوووفففف ماهی توکه طاقت درد یه ابرو رو نداری فردا روز چه طوری می خوای بزای؟

دلم‌می خواست می گفتم:

– ننه درد من ، اشک های پنهان و پیدای من به خاطر دردی نیست که می کشم به خاطر سوز جگرمه به خدا دارم آتیش می گیرم اصلا کاش می شد می مردم وقتی سرو نیست دیگه چه فرقی داره…..‌

کیوان کنارم ایستاد و من ماهی ها را تماشا می کردم و او طور عجیبی تماشایم می کرد. یک لحظه از آن‌همه تنهایی آن همه نزدیکی از چشمان آبی کیوان که دیگر هیج شباهتی به نگاه های سالیان دور را نداشت ترسیدم.نمی دانم چرا یک‌ مرتبه یاد حرف های بهادر افتادم و با جمله ي كيوان به خود آمدم:

– خوشگل شدی ماهی. انگار هر بار که‌می بینمت از دفعه ی قبلش خوشگلتر می شی.

سعی کردم‌موضوع صحبتش را عوض کنم. خودم را به نشنیدن زده وگفتم:

– ای وای عمو کیوان این ماهی طلایی ها رو نگاه کن خیلی قشنگن!

– نه به قشنگی تو‌، من تو کل این‌کائنات فقط یه ماهی قشنگ می بینم اونم نمی دونم چه طور از توی آب پریده بیرون و نفس می کشه .در ضمن اون عمو کیوان‌ شما جا موند تو همون گذشته من دیگه عموی تونیستم ، نمی تونم باشم وقتی…..

با خشم وقتي كه جلو آمد گفتم:

– کیوان من‌متاهلم!
یه زن شوهر دار لطفا حدتونو رعایت کنید.

– تا کی خیال داری منتظرش بمونی؟

از سوالی که پرسید ترسیدم.من من کنان گفتم:

– تا هر وقت ، اگه لازم‌باشه تا آخر عمر.

– اگه هیچ وقت نیاد چی ؟

– میاد ، اون هنوز اینجاست یعنی که نرفته یعنی که هست، بر می گرده به خدا که یه روز بر می گرده چون سرو مرد رفتن نیست.

پوز خندی زد وگفت:

– کی اینو بهت گفته؟

با اطمینان گفتم:

– بهادر ، بهادر گفت.

– دروغ گفته ماهی، این بهادر رو نمی شناسم نمی دونم چه نسبتی باهات داره یا چه انگیزه ای واسه ی دروغی که گفته داره چون درست یه روز قبل از اینکه استعلام بگیرم درست همون روزی که دیدمت سرو از ایران به مقصد آلمان خارج شده بوده طبق بررسی ها تنها سفر کرده و مهم تر اینکه هرگز هیج کسی برای پیدا کردنش به فرودگاه مراجعه نکرده.این یعنی اینکه بهادر خان هر کسی که هست یه دروغگوئه یه دروغگوی بزرگ که تنها یه انگیزه ای واسه ی این دروغش می تونه داشته باشه اینکه ذهن ها رواز نقطه ای که به اون سمت معطوفه منحرف کنه.

 

بیشتر از آن طاقت نیاوردم وقتی پاهایم دیگر قدرتی برای تحمل بدنم را نداشتند. یک قدم نزدیک تر شد سعی می کرد در آغوشش پناهم دهد آغوشی که دیگر دوستش نداشتم نمی خواستمش از او بیزار بودم ومی گریختم.
نگاهش پر از عشق آمیخته با التماس شده بود .در آن حالت گفت:

– بهم گوش کن‌ ماهی. از وقتی دیدمت دلم که سال ها بود مرده بود ، قلبم که انگار دیگه وجود نداشت احساسی که رفته بود سال ها بود که رفته بود و تنها از من یه مرد تنها که زندگیش انقدر خلاصه شده بود توکارش که تو کوتاه ترین مدت طول خدمتش به خاطر نشان های لیاقت و خدمت های ارزندش حکم ترفیعش خیلی زودتر از اونی که باید رسیده بود چون سال ها بود که عشقو تو خودم کشته بودم.زندگیم فقط کار بود وکار اما نمی دونم چه طور شد یه مرتبه چی شد که به دیدنت با بودنت …
بیا ماهی بیا یه قدم به سمتم بردار باور کن که اون دیگه‌نیست ، رفته دیگه نیست.

تمام‌خشمم را در نگاهم که پر از اشک بود خلاصه کردم در یک کلام گفتم:

– کیوان ، من باردارم، بچه ی مردی رو که عاشقشم كه هنوزم با همون‌ قدرت گذشته دیوانه وار می پرستمش رو توى شکم دارم.کیوان من‌ مادرم مادر فرزندی که تا آخر عمرم‌منتظر اومدن پدرش می مونم.

حرفی نزد همانطور که پشتش به من بود ودیگر چهره اش را نمی دیدم داشت رقص ماهی ها را تماشا می کرد.ماهی بازی هم‌ دیگر تمام‌شده بود دستم را به سمت دستگیره ی در روانه کردم به سرعت از اتاق خارج شدم پشت سرم را هم نگاه نکردم. دیگر هیچ‌ وقت هم کیوان را ندیدم. دیوانه وار به سمتی که مادر انجا بود در حرکت بودم مدام با خودم تکرار می کردم :

 

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن