رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۱۴

 

رمان عروس استاد

نفسش که به گوشم خورد تنم منقبض شد.
یک قدم کوتاه نزدیک شد و تنش رو کامل به تنم چسبوند.
دستام بالا اومد و روی سینش نشست…بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_نکن…
_الان یعنی قهری؟
لعنتی… کنار گوشم حرف نزن لعنت به تو هانا که خودت و میبازی… نامحسوس نفسی کشیدم عطر چند میلیونیش با عطر تنش ترکیبی شده بود که هوش و از سرم می‌پروند.
شالم و در آورد و با همون صدای لعنتیش گفت
_برو پایین یه چیزی بخور بعد بیا بالا امروز صبح وقتی دیدم نیستی داغون شدم امشب باید آرومم کنی

پوزخندی زدم و گفتم
_پس من چی؟
صورتش و به صورتم کشید و زمزمه کرد
_از دلت در میارم خوشگلم…
_با مهربونی توی تخت خواب؟
_نه…با هر چی تو بگی.
سرم و عقب کشیدم!آرمین بود که می‌گفت هر چی تو بگی؟
یک تای آبروم بالا پرید… با لبخندی مرموز گفت
_زود برگرد منتظرتم.
چند لحظه نگاهش کردم و در نهایت از اتاق بیرون رفتم…چشمام میسوخت مطمئنم کل صورتم ورم کرده اصلا نمیدونم آرمین چه جونوریه که به این حال خرابم رحم نمیکنه
صدای گریه ی ستاره رو از اتاقش شنیدم. سری با تاسف تکون دادم اون چه گناهی داشت؟
حالا اون عاشق بود اما من…
سری به طرفین تکون دادم و در یخچال و باز کردم… سرسری برای خودم غذایی آماده کردم و خوردم… تو زندگیم گشنگی نکشیده بودم که اون هم به لطف آرمین کشیدم

لباس و جلوی صورتم گرفتم و با طعنه گفتم
_من اینو نمیپوشم
در حالی که لیوان مشروبش دستش بود گفت
_بدتر از اون لباسی نیست که اون شب پوشیدی و اومدی بین یه عالمه مرد مست
_خیلی پرویی آرمین.
لیوانش رو یک نفس سر کشید و گفت
_چرا س*ک*س*ی من؟اگه نمیپوشی اصراری نیست من بلدم چطوری باهات حال کنم.
چند لحظه با با حرص چشمامو بستم. به سمت کمد رفتم و تیشرت و شلواری برداشتم و با لباس هام عوض کردم.
با فاصله ازش زیر پتو خزیدم و چشمامو بستم.
لحظه ای نگذشت که گرمای تنش رو درست پشت سرم احساس کردم.
لبم و محکم بین دندون هام فشردم.دستش روی پهلوم نشست و نوازش گرانه سر خورد پایین…
در حالی که دستش روی رون پام بود کنار گوشم با لحنی خاص گفت
_نقطه ضعفت بود؟؟
هیچی نگفتم،فقط لبم و محکم تر گاز گرفتم… سرش توی گردنم فرو رفت و خمار گفت
_عطر تنت مستم میکنه می دونستی؟
خودتو ناز هانا… خودتو به این مرد نباز
بازوم و گرفت و برم گردوند خم شد روم… چند ثانیه ای نگاهم کرد و در نهایت وحشیانه لبم رو بوسید.
تیشرت نازک تنم رو با خشونت از وسط پاره کرد
لبش رو جدا کرد و نفس بریده گفت
_به خاطر فرار دیشبت،به خاطر اینکه یک شبو خونه ی اون سر کردی… به خاطر هشداری که بهت دادم و گوش نکردی…فکر نکن آرمین چیزی و میبخشه.
امشب مثل سگ سرویس میدی هانا خبری از ناز و نوازش نیست.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و خواستم بلند بشم که جلوی دهنم رو گرفت و فشار داد با این کار به تخت میخ شدم و هیچ غلطی نتونستم بکنم

* * * * *
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
به سختی از روی تخت بلند شدم…نیم نگاهی به آرمین انداختم که غرق خواب بود
مانتو و شالم رو برداشتم و پاورچین از اتاق بیرون رفتم.
دولا راه میرفتم و تمام تنم کبود بود اما باید تحمل میکردم همین کبودی ها برام برگ برنده بود تا ازش جدا بشم.
خونریزی داشتم و چشمام سیاهی میرفت. حتی فکر دیشب هم لرز به تنم مینداخت.
رابطه ی دیشب هیچ لذتی نداشت نه برای من نه برای آرمین… حالا دیگه مطمئن بودم اون یک روانی به تمام معناست.
به آهستگی در رو باز کردم و بیرون رفتم.با موبایلم به تاکسی زنگ زدم و همونجا منتظر موندم تا برسه…خدا ازت نگذره آرمین که تو این سن مثل پیرزن های عصا به دست شدم
* * * * * *

دستم و فشرد و با لبخند مهربونی گفت
_بهترین کار و کردی.
معذب دستم و عقب کشیدم و گفتم
_آرمین دست از سرم برنمیداره.تلافی شکایتم و سرم در میاره
با اطمینان گفت
_اونش با من. دمش و قیچی کردم دست و پا بسته مونده
نگاهش کردم و گفتم
_تو واقعا برادر منی؟
سری تکون داد و گفت
_از وقتی وکیل از وصیت بابام گفت دنبالت گشتم راستش و بخوای حس میکردم به کمکم احتیاج داری.
بهش خیره شدم…واقعا احساس خوبی بهش داشتم دیروز بعد از شکایتم یک راست سراغ مهرداد اومدم و به طرز معجزه آسایی آرمین دنبالم نیومد.
ترانه و مهرداد بی نهایت رفتار خوبی باهام داشتن … اون طوری که مهرداد گفت بابای خودم یه خلافکار درجه یک بوده انگار ناف من رو از همون اول با خلافکارا و مست ها نوشته بودن این وسط شانس داشتم که مهرداد و پیدا کردم.

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت
_من هیچی از ثروت پدرم نخواستم و نمیخوام تمام اونها متعلق به توعه فردا می تونیم همه چیز و به نامت بزنیم برات یه وکیل خوب هم گرفتم که توی یک هفته کارهای طلاقت رو پیش ببره تو این یک هفته لزومی نداره بیای دانشگاه. راجع به آرمین هم نگران نباش طلاقت میده…
لبخند محوی زدم.جدایی از آرمین… هم خوشحال کننده بود و هم…
حتی نمی خواستم برای خودم اعتراف کنم که دلم براش تنگ میشه.
ترانه با سینی قهوه از آشپزخونه بیرون اومد و لبخند به لب گفت
_خواهر برادری خوب با هم خلوت کردین.
به وضوح برق نگاه مهرداد و دیدم. بلند شد و سینی و از دستش گرفت و بوسه ای به پیشونیش زد به حالشون غبطه خوردم چقدر زندگی شیرینی داشتن

ترانه کنار من نشست و با لبخند گفت
_ناهار که نخوردی حداقل قهوه بخور.
سری تکون دادم و گفتم
_چیزی از گلوم پایین نمیره همش میترسم آرمین دیوونگی کنه بلایی سر مهرداد بیاره یا اصلا نذاره طلاق بگیرم…

با خونسردی گفت
_تو مهرداد و دست کم گرفتی وقتی میگه با من یعنی اتفاقی نمیفته دیدی که شکایتم کردی اما شوهرت نیومد سراغت از این به بعدشم بسپر به مهرداد برات وکیل خوبی گرفته هفته ی بعد توی یک جلسه طلاق میگیرین.
به ظاهر خوشحال شدم اما ته دلم حس بدی داشتم.تصور اینکه آرمین ازم دست کشیده و میخواد با ستاره زندگی جدیدی رو شروع کنه داشت از درون داغونم می‌کرد
مهرداد نگاهی به صورتم کرد و گفت
_اگه منصرف شدی…
فوری گفتم
_نه منصرف نشدم،این مدت آرمین خیلی اذیتم کرد محاله دوباره به اون خونه برگردم اما میام دانشگاه نمیخوام خودم و تو خونه حبس کنم.
سری تکون داد و گفت
_پس ساعت کلاساتو بگو که اکثر وقتها با خودم بری و بیای.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
* * * * *
به محض پا گذاشتن به دانشگاه چشمم به میلاد افتاد. دستش هنوز توی گچ بود و روی صورتش ردهایی از کبودی دیده می‌شد.
چشمش بهم افتاد و خواست به سمتم بیاد که مسیرم رو عوض کردم.
نه میلاد نه آرمین از این به بعد هیچ کدومشون و توی زندگیم نمیخوام.
امروز صبح مهرداد تمام ارث بابام رو به نامم کرد با اینکه میدونستم خلافکار بوده اما اون پول حق من بود. حق روزهایی که با بدبختی گذرونده بودم.
الان منم ثروتمند بودم و میتونستم مثل آرمین باشم اما این وسط یه چیزی کم بود همونم باعث شده بود خوشحال نباشم.
این ساعت با مهرداد داشتم و ساعت آخر با آرمین.
وارد کلاس شدم و با دیدن ترانه که آخر نشسته بود به سمتش رفتم.
کنارش نشستم که گفت
_چطوری؟
کیفم و روی میز گذاشتم و گفتم
_عالی.
خواست حرفی بزنه که کلاس یک دفعه ای ساکت شد هر دو به در کلاس خیره شدیم.
مهرداد وارد شد اما روی صورتش رد کبودی عمیقی بود.ترانه با نگرانی بلند شد و بی توجه به اینکه توی کلاسیم گفت
_مهرداد صورتت چی شده؟

دستش و کشیدم که به خودش بیاد.مهرداد نیم نگاهی به این سمت انداخت و بدون حرف پشت میزش رفت.
همه پچ پچ میکردن که نگاه جدی به جمع انداخت و تقریبا اکثرا خفه خون گرفتن
ترانه با نگرانی گفت
_آخه چی شده.؟ صورتش و ببین.
حق داشت.گونش کبود شده بود… با تردید گفتم
_نمیدونم.
یعنی ممکن بود کار آرمین باشه؟
مهرداد مشغول تدریس شد اما نه من نه ترانه حواسمون به درس نبود.
اون که از نگرانی کل ناخناش رو داغون کرد… من هم از استرس آرمین هیچ تمرکزی نداشتم.
هنوز چهل و پنج دقیقه از کلاس مونده بود که بی طاقت بلند شدم. نیاز به هوا داشتم نمیدونم چرا حالم انقدر بد بود.

مهرداد کلامش و قطع کرد و پرسید
_چیزی شده خانم مجد؟
سری تکون دادم و گفتم
_حالم خوش نیست میشه برم بیرون؟
چند لحظه ای به صورتم نگاه کرد اما سری تکون داد و گفت
_بفرمایید
تشکری کردم و از کلاس بیرون زدم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و خواستم به حیاط برم که کسی اسمم و صدا زد
برگشتم و با دیدن میلاد ملافه نفسمو فوت کردم
بهم نزدیک شد و گفت
_خواهش میکنم به حرفام گوش کن.
_چی میخوای بگی؟ حوصله تو ندارم میلاد.
با اصرار گفت
_به خدا نمیخوام مزاحمت شم ازت توقع هم ندارم من و ببخشی اما فقط گوش کن.
تند گفتم
_میدونم یه ازدواج اجباری داشتی با زنت نمی‌سازی منو دیدی ازم خوشت اومد کم کم همه چی برات جدی شد برای اینکه از دستم ندی نگفتی زن داری می خواستی اونو طلاق بدی باهام ازدواج کنی که باردار شد حرفات همیناست دیگه؟من بخشیدمت نگران نباش.
با دهن باز مونده نگاهم کرد… خواست حرفی بزنه که دستمو بالا آوردم و گفتم
_با اجازت برم حالم خوش نیست
نموندم که حرفی بزنه و از ساختمون دانشگاه بیرون رفتم.
همونجا توی حیاط روی نیمکت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم. حق با مهرداد بود نباید یه مدت میومدم دانشگاه هر چقدر بیشتر بهش نزدیک باشم حالم بدتر میشه.
با اینکه تمام سعی مو کردم که گریه نکنم اما نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم
چرا خوشحال نیستم؟ حالا که پول داشتم یه برادر داشتم می تونستم طلاق بگیرم چرا خوشحال نیستم؟

لعنت به تو آرمین که کل زندگیم رو نابود کردی.نمیدونم چقدر از نشستنم گذشته بود که حضور کسی و کنارم حس کردم.
قلبم از کار افتاد،خودش بود بوی عطر آرمین بود
کنارم نشست… صدای خشک و جدی همیشگیش رو شنیدم
_دلیل اشکات چیه؟ من؟
سرم و بلند کردم و بهش خیره ‌شدم. همون آرمین بود… نه آشفته نه نامرتب…برعکس من که مثل میت ها شده بودم.
به چشمام زل زد و گفت
_من که راضی به طلاقت شدم داری به آرزوت میرسی چرا نمیخندی؟
مات موندم. راضی شده بود؟ برای همین سراغم رو نگرفت
اما من احمق هنوز منتظر بودم بیاد و جلومونو بگیره
با حرص نگاهش کردم و خواستم بلند بشم که دستم و گرفت و با جدیت گفت
_بشین
نگاهی به اطراف انداختم و برای اینکه جلب توجه نشه نشستم

 

admin

خداوندا تقدیر دوستان را درسال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند سال نو برای همه ی دوستان مبارک

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن