رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۱۲

 

رمان عروس استاد

عقب زدمش و گفتم:
_همینطوریشم نفسم بند اومده نکن.
گونه شو به گونه م چسبوند و کنار گوشم زمزمه کرد:
_مونده تا نفست و بند بیارم عسلم.
دستش رو روی رون پام گذاشت و بلندم کرد. پاهام و دور کمرش حلقه کردم.
چرخی زد و خودش رو توی آب رها کرد اما منو روی آب نگه داشت.
با خنده شونه هاشو فشار دادم متاسفانه انقدر مهارت داشت که هیچ رقمه کم نمی آورد.
اومد روی آب و نفس بریده گفت
_می خوای خفم کنی؟
مشتی آب به صورتش پاشیدم و گفتم
_بدم نمیاد.
_خیلی گاوی حقت بود اون بابای مفنگیت بفروشتت به این و اون.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_مگه نفروخت؟
سرش و توی گردنم فرو برد و گفت
_بد شد مگه؟هر بار که لش می کنی تو بغلم بهت حال میدم به این فکر کن که ممکن بود زیر یه پیرمرد مردنی باشی. یه زندگی یکنواخت و…

وسط حرفش پریدم:
_تو هم کم اذیتم نمی کنی آرمین،چند بار دستت روم بلند شد؟
_مثل گربه مظلوم نشو یه غلطی کردی که زدمت.
_خوب اون هیچی زن گرفتنت چی بود؟
لبخند کجی زد و گفت
_من که همش ور دل توئم کسی هم بخواد اعتراض کنه اونه نه تو…
_خوب توجیه می کنی،کی بود منو سپرد دست شاهرخ؟اگه اون مرتیکه ی مست نصفه شب بهم…
این بار اون وسط حرفم پرید:
_اون مرتیکه جرئت نداشت انگشتش به تو بخوره بردمت اونجا تا ادب بشی.
خواستم حرف بزنم که گفت
_اگه وز زدنت تموم شد ساکت شو بذار باهم بریم تو ابرا…
بغلم کرد و منو گذاشت لبه ی استخر.دست هاشو دو طرف پاهام گذاشت و خودشو بالا کشید.
نگاهی از نوک پا تا فرق سرم انداخت و گفت
_تا حالا بهت گفته بودم اندامت دا* غ* م می کنه؟
دراز کشید و دستش و دراز کرد.با تردید توی بغلش جا گرفتم و گفتم
_با این همه دختری که باهاشون بودی بازم خوبه که به سمت منم میل داری چون من هیچ جاذبه ای حداقل واسه تو یکی ندارم.

روم خم شد و گفت
_از کجا میدونی با دخترای زیادی بودم؟
با پوزخند گفتم:
_احمق نیستم حین را* ب* طه می تونم تشخیص بدم طرف بار اولشه یا صدم تو خیلی حرفه ای هستی.

با شیطنت گفت:
_منظورت اینه که خوب حال میدم؟
چیزی نگفتم،سرش رو پایین برد و لب هاشو روی شکمم گذاشت و یواش یواش بالا اومد. در همون حال دستش سرکشانه همه جای بدنم رو نوازش می کرد.
ناخودآگاه نفس بلندی کشیدم…خمار کنار گوشم گفت
_امشب کاری باهات می کنم که معنی حرفه ای بودن و بفهمی خوشگلم.

در و بستم و با سری پایین افتاده به سمت خیابون رفتم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای بوق ماشینی از کنارم بلند شد.توی این حال و هوا فقط یک مزاحم و کم داشتم.
قدمامو تند تر کردم که کسی اسمم و صدا زد:
_هانا…
سربرگردوندم و با دیدن مهرداد خشکم زد.
عینکش رو از چشمش در آورد و با اخم گفت
_سوار شو می رسونمت.
صدای آرمین توی گوشم پیچید:
_هر جا که بودی اگه این یارو جلوت سبز شد حتی جواب سلامشم نمیدی وگرنه من میدونم و تو
با تته پته گفتم
_ممنون خودم میرم.
حتی نذاشتم لب باز کنه و با قدم های تند به راه افتادم.تصمیم گرفته بودم دیگه آرمین رو عصبانی نکنم و یه مدت برای خودم آرامش بخرم اما الان…

می شنیدم که داره صدام میزنه.
صدای بسته شدن در ماشینش رو شنیدم و خدا خدا کردم که دنبالم نیاد اما به دقیقه نکشید بازوم اسیر دستش شد و برگردونده شدم.

سریع بازومو از دستش کشیدم و گفتم
_چی می خوای؟
انگار بهش برخورده که اخماش اینطوری درهم رفته.با لحن دستوری گفت:
_سوار شو بهت گفتم
_دلم می خواد پیاده برم می خوای مجبورم کنی؟
با کلافگی نفسش رو فوت کرد و گفت
_مجبورت نمی کنم خواهش می کنم سوار شو باید حرف بزنیم.
نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم
_چه حرفی؟من با تو نمیام…آرمین ممنوع کرده.
با عصبانیت غرید:
_غلط کرده
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_من باید یه سری چیزها رو بهت بگم که…
هنوز حرفش تموم نشده بود تلفنش زنگ خورد.نگاهی بهش انداخت و کلافه قطعش کرد و خواست لب باز کنه که این بار موبایل من زنگ خورد.
از جیبم بیرون آوردمش،با دیدن اسم آرمین هول شده جواب دادم:
_بله؟
صدای عصبی و نفس بریده ش توی گوشی پیچید
_زود از اونجا برو حتی به یک کلمه حرفای اون مرتیکه ی عوضی هم گوش نمیدی خودم میام دنبالت نزدیکم…دِ گاز بده دیگه گاریچی
و بعد صدای بوق بلندی اومد،گوشی از دستم کشیده شد و مهرداد با خشم پشت تلفن گفت

_با تهدید این دختر تا کی می خوای کارتو پیش ببری آرمین؟… داد نزن می دونی که حریفتم کاری نکن اون نون و نمکی که خوردیم و مثل تو از یاد ببرم و از در دشمنی وارد بشم…. هه،اون مجبوره این زندگی و تحمل کنه اما وقتی من نباشم الان هستم خودش باید انتخاب کنه…هر کاری هم کنی چیزی عوض نمیشه تو حق نداشتی انقدر اذیتش کنی…داد نزن پشت فرمون تند هم نیا تصادف می کنی…

تماس و قطع کرد و با صورتی قرمز شده با تحکم گفت
_سوار شو
با لحنی این حرف و زد که جرئت نه آوردن نداشتم اما آخه آرمین چی؟
بین رفتن و نرفتن تردید داشتم که مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید

 

در ماشین و باز کرد و گفت :
_سوار شو.
_آخه…
تقریبا داد زد
_سوار شو بهت میگم
با اخم گفتم
_مگه من زیر دستتم که بهم دستور میدی؟
_اول خواهش کردم هانا تو مگه بهم نگفتی آرمین اذیتت می کنه؟خوب من می خوام نجاتت بدم دختر…سوار شو !

با تردید نگاهش کردم و طی یک تصمیم آنی سوار شدم.ماشین و دور زد و خودش هم سوار شد.
پاشو روی گاز گذاشت و با سرعت راه افتاد…
کمربندم و بستم و گفتم
_نمی خوای بگی دلیل کارای تو و آرمین چیه؟تا دیروز دوست بودین امروز…

وسط حرفم پرید:
_دنبالمونه.
سری برگشتم و با دیدن ماشین آرمین رنگ از رخم پرید.
مهرداد سرعتش رو بیشتر کرد و در همون حال تند تند گفت:
_بابات کجاست؟
متعجب از سؤالش گفتم
_واسه چی می پرسی؟
با کلافگی بوقی زد و گفت
_خواهش می کنم چیزی نپرس هانا بابات کجاست؟
با اخم گفتم
_نمیدونم لاشخور منو همزمان به دو نفر فروخت و در رفت.
نگاهی از آینه به عقب انداخت،آرمین هر لحظه بهمون نزدیک تر میشد.باز هم گاز داد و گفت
_من اون سیصد میلیون رو به آرمین میدم،تقاضای طلاق بده
حیرت زده نگاهش کردم و گفتم
_چرا؟
ماشین آرمین جلوش پیچید و مجبور شد ترمز کنه. برگشت سمتم و گفت
_اگه میخوای از دستش نجات پیدا کنی کاری که گفتم و بکن.
آرمین از ماشینش پیاده شد و با چهره ای کبود شده به این سمت اومد.
مهرداد هم پیاده شد،تا این دو رو مقابل هم دیدم مثل برق پایین پریدم.
همون طوری که حدس می زدم با هم دست به یقه شدن و آرمین غرید:
_بهت گفتم تا من نخوام نمی تونی به زنم نزدیک بشی.
مهرداد با خشونت دست های آرمین رو از یقه ش جدا کرد و گفت
_بهت گفتم حق نداری اذیتش کنی توئه نارفیق چیکار کردی؟کتکش زدی.
با این حرفش داد آرمین بلند شد:
_به تو چه؟ زنمه دلم میخواد بزنمش صدا سگ بده.کی می خواد جلومو بگیره؟ تو ؟

_من جلوتو میگیرم،ببین کی بهت گفتم آرمین اون امپراطوری که برای خودت ساختی و با خاک یکسان می کنم.
آرمین با همون پوزخند معروفش گفت
_زیاد این حرفو شنیدم،از گنده تر از تو هم شنیدم..ولی تو منو خوب میشناسی می دونی اهل بلوف نیستم.یه بار دیگه پا تو کفشم کنی و بخوای دور و بر زن من بپلکی بعدش باید چهار چشمی مواظب باشی زن حاملتو لولو نبره می دونی که چی میگم؟

در آن واحد کبود شدن چهره ی مهرداد و دیدم.با خشم مشت محکمی به آرمین زد و عربده کشید:
_تو گه می خوری به ترانه نزدیک بشی.

 

جیغ خفه ای کشیدم و وسطشون ایستادم و داد زدم:
_زده به سرتون؟چرا به جون هم افتادین؟
آرمین با خشم غرید:
_برو تو ماشین.
_نمیرم،خسته شدم از دستت…هر حرفی داره بذار بزنه.
مهرداد با طعنه گفت
_معلومه که میترسه چرا نمی ذاری خودش انتخاب کنه؟
آرمین خواست حرف بزنه اما انگار جلوی من نتونست.با غیظ بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت ماشینش کشوند و گفت
_اگه همین طور به پر و پام بپیچی رفاقتمونم زیر پا می ذارم و پشیمونت می کنم.
در ماشینش و باز کرد،ناچارا سوار شدم.خودش هم ماشین و دور زد و سوار شد…
تمام عصبانیتشو سر پدال گاز خالی کرد و با سرعت به راه افتاد.بین دو تا دیوونه گیر کرده بودم و نمی دونستم چی کار کنم.
طاقتمو از دست دادم و داد زدم:
_حق با مهرداده تو باید بذاری من به حرفاش گوش کنم نه اینکه سر خود…

وسط حرفم پرید:
_اون میخواد طلاقت بدم ولی من آرزوشو به دلش می ذارم.
یک تای ابروم بالا پرید:
_این وسط من مهم نیستم؟
برگشت و طولانی نگاهم کرد،با لحن عجیبی پرسید:
_تو طلاق می خوای؟
برخلاف خواسته ی دلم گفتم
_آره،طلاق می خوام.
نگاهش رنگ تأسف گرفت اما هیچی نگفت فقط سرعتش رو بیشتر کرد .. از حرفم پشیمون شدم،حس می کردم آرمین زیادی در مقابلم کوتاه میاد.
هنوز یادم نرفته با وجودی که ستاره رو دوست داشت چطور سیگارش رو کف دستش خاموش کرد.
اگه هم کتکم زد به خاطر لجبازی های خودم بود.
غرورم اجازه نداد حرفی بزنم… ماشینو جلوی خونه پارک کرد و گفت:
_برو پایین امروز نمیخواد بیای دانشگاه.
دو دل گفتم
_من…
نذاشت حرفمو بزنم و سرد گفت
_پیاده شو
چند لحظه ای نگاهش کردم ولی در نهایت پیاده شدم. به محض بستن در صدای جیغ لاستیک هاش بلند شد… آهی کشیدم و به مسیر رفتنش خیره موندم

* * * * *

با سر و صدایی که از پایین شنیدم از خواب بیدار شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم… یازده شب بود،لابد آرمین اومده…
پتو رو روی سرم کشیدم و غریدم:
_یه شبم که من زود خوابیدم باید حتما بیدارم کنن.
با اینکه صدای ستاره رو می شنیدم اما خیالم راحت بود اون پایین اتفاقی نمیوفته.
آرمین طبق قولی که بهم داده بود به ستاره نزدیک نمیشد حتی با وجود لباس های بازی که اون می پوشید
می دونستم دیر یا زود سر و کله ش پیدا میشه…
چشمامو بستم و کم کم داشت دوباره خوابم میبرد که در اتاق به شدت باز شد

با عصبانیت سر جام نشستم و تا خواستم چهار تا فحش بدم با دیدن سر و وضع آرمین مات موندم.

ژولیده و بهم ریخته با چشم هایی قرمز و یقه ای پاره…روی پهلوی پیراهنش رد خون بود.

با ترس از جا پریدم و گفتم
_چی شده؟
درو بست و تلو تلو خوران به سمتم اومد و با صدایی کشیده گفت
_تـــو کی هستی هان؟کی… هستی که مــن… مــــن آرمین تهرانی به خاطرت بجنگم و ضرر کنم؟؟

دستم و روی پهلوش گذاشتم که صورتش در هم رفت.
هلم داد که چند قدمی رفتم عقب…با همون حال خراب و چشم های قرمزش ادامه داد
_من…امشب…به خاطر تو… برای اولین بار باختم. به خاطر تو…من.… به خاطر یه دختر بچه…

هیچی از حرفاش نمی فهمیدم.
بهم نزدیک شد،با ترس قدمی به عقب برداشتم که گفت
_از زندگیم گورتو گم کن…به درک که میخوای بری پیش اون دوست پسرت یا می خوای بچسبی به مهرداد فقط از زندگی من گمشو بیرون.

اشک تو چشمم جمع شد،به سمت تخت رفت و خودش و روی تخت انداخت.معلوم بود انقدر خورده که مسته مسته
بغض کرده خواستم از اتاق برم که با دیدن سر و وضعش دلم نیومد.
به سمتش رفتم و کنارش نشستم،یکی یکی دکمه هاشو باز کردم.با خماری زمزمه کرد:
_یه دختر…هیچ وقت ار…ارزشش… رو نداره.ازت…ازت متنفرم
اشکم سرازیر شد اما با این وجود بلوزش رو از تنش در اوردم پهلوش زخم شده بود.
یه جعبه ی کمک های اولیه توی کمد داشتیم،دلم بد از حرفاش شکسته بود اما نمی تونستم این طوری ولش کنم.
زخم پهلوشو پانسمان کردم.کنار ابروش هم خونی بود…ضد عفونیش کردم و در آخر بلوز رو از تنش در آوردم و ملافه رو روش کشیدم.

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم. نمی دونم چی باعث شده بود این رفتار و باهام بکنه اما می دونم با وجود مستی راست گفته.
ازم متنفره.
چمدونم و برداشتم و تمام لباس هایی که مال خودم بود و توش چپوندم.خودم یک قرون پول نداشتم اما کارت های بانکی و گوشی موبایلی که برام خریده بود و روی میز گذاشتم و اشکامو پاک کردم
مگه همینو نمی خواستم ؟ این هم موقعیت.
با چمدون از پله ها پایین رفتم.ستاره با دیدن چمدونم چشم هاش برقی زد اما خودش رو بی تفاوت نشون داد.
با طعنه گفت:
_داری میری ؟
حتی جوابشم ندادم اما اون انگار دست بردار نبود که باز گفت
_بهت گفته بودم یه روز تو هم دور انداخته میشی راستشو بخوای با اون همه ادعا فکر می کردم تاریخ انقضات بیشتر باشه

 

دهنمو باز کردم تا چهار تا لیچار بارش کنم اما منصرف شدم،هرگز نمی خواستم جلوی ستاره اشکم در بیاد.

از خونه بیرون زدم،نیمه شب بود اما اهمیتی نداشت،انقدر به غرورم برخورده بود که نمی خواستم یک دقیقه ی دیگه اینجا بمونم.

در حیاط رو محکم به هم کوبیدم و تازه فهمیدم چقدر بی کسم.حالا باید کجا می رفتم؟
با ترس نگاهی به کوچه ی تاریک انداختم و به راه افتادم.

انگار امشب رو باید توی پارک سر کنم،فردا چی؟
دیگه نتونستم مقاومت کنم و اشکم سرازیر شدم.با قدم های سست و بی حال می رفتم که کسی اسمم و صدا زد.

برگشتم و با دیدن مهرداد مات موندم،لبخند کوتاهی زد و گفت
_ سوار شو

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
_شما اینجا چی کار می کنین؟
_حدس می زدم ممکنه از اون خونه بیای بیرون،سوار شو
سری به طرفین تکون دادم
_نمیخوام،شما برید.
نفسش رو فوت کرد و گفت
_می دونی که نمی ذارم تنها تو خیابون بمونی پس سوار شو
_آخه.…
با تحکم گفت
_هانا… سوار شو
با دو دلی سوار شدم که گفت
_خوبی؟اون که بلایی سرت نیاورد؟
خودم و به در چسبوندم…فکر می کردم آدم خوبیه ولی معلومه اینم یکی هست عوضی تر از آرمین اونقدر عوضی که بی توجه به زنش دنبال من راه افتاده.

با اخم گفتم
_منو برسونید دم یه مسافر خونه.
خیره نگاهم کرد اما چیزی نگفت ماشین و به راه انداخت
سرم و به شیشه چسبوندم و در کمال بدبختی تصویر آرمین جلوی چشمم اومد.
نکنه باز از مستی زیاد سردردش شدید بشه؟یا زخمش عفونت کنه؟اصلا اگه ستاره بره پیشش و…

حس کردم قلبم برای لحظه ای از کار افتاد…کاش امشب همون جا می موندم…
صدای زنگ موبایل مهرداد بلند شد،جواب داد و گفت:
_جانم عزیزم؟
صورتم با انزجار جمع شد…بیچاره ترانه.
با حرف بعدی که زد رسما مات موندم:
_هانا باهامه تا ده دقیقه ی دیگه می رسم

یعنی زنش انقدر لارجه که براش مهم نیست شوهرش دوازده شب با یه دختره؟
_باشه عزیزم نگران نباش
تماس و قطع کرد و با لبخند گفت
_ترانه منتظرمونه

🍁🍁🍁🍁

admin

خداوندا تقدیر دوستان را درسال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند سال نو برای همه ی دوستان مبارک

3 دیدگاه

  1. خیلی خیلی از خوندت این رمان لذت می برم! واقعا خسته نباشید! به نظرم این قضیه که نسبت به میلاد هم حس های مثبتی داره هانا و اینجوری نیست که یهو کورکورانه عاشق آرمین بشه خیلی جالب و واقعیه! همینطور این که خیلی وقت ها از رامین متنفره و متوجه این هست که داره باهاش بد برخورد میکنه و این رفتار ها رو احساسش نسبت به رامین تاثیر منفی میذاره خیلی خوبه به نظرم! من واقعا به نظرم رمان خلاقانه و خیلی خیلی جالبی شده! عالی میشه اگر یکم تند تر قسمت های جدید رو بزارین:)))) البته نه اینکه فشاری روتون باشه اصلا! کاملا هرجور راحتین!
    خیلی ممنون!

  2. خدا شانس بده استادای مارو با یه من عسل نمیشه خورد استادای این رمان همه عاشق سینه چاکن
    با اینکه نویسنده توهم زده اما خوب توهمش قشنگه
    لایک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن