رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت ۲۳

صداش كردم: رويسا؟!…

سرش رو بلند كرد و با همون نگاه خجالتى اش با نفس حبس شده اش زمزمه كرد: جان؟!

با شنيدن اين حرفش از خود بيخود شدم و لبهاش رو به دهن گرفتم و درحاليكه اون رو به خودم مى فشردم، شروع به بوسيدنش كردم و دستهام ناخودآگاه روى تنش به حركت اومد انگارى مى خواست اون رو تو خودش حل كنه!…

با اينكه دستهاش روى سينه هام مشت شد ، ولى احساس كردم داره باهام همراهى مى كنه… ديگه نتونستم جلوى خودم رو بگيرم… جامونو عوض كردم و اون توى وان خوابوندم و خودم روش خيمه زدم.

احساس مى كردم تو منم يه تغييراتى اتفاق افتاده كه داره حالم رو بهتر ميكنه!

لبهام رو از روى چونه اش سر دادم و تا روى سينه هاش كشيدم… پوست تنش انقدر نرم و سفيد بود كه حتى نگاه كردن بهش هم هيجان منو دوچندان مى كرد. برجسته شدن سينه هاش هم نشون از تحريك شدن اون مى داد. لبهامو روى اون سينه هاى گرد و سفيد گذاشتم و گاز ريزى ازش گرفتم كه آه كوتاهى كشيد…

زير لب جوووون كشدارى زمزمه كردم و نگاهش كردم كه لبهاش رو به دندون گرفته بود و در حاليكه نفس نفس مى زد به من نگاه مى كرد.

دوباره برگشتم، بوسه اى روى لبهاش گذاشتم و لبهام رو از روى لبهاش به سمت گوشش سر دادم. لاله ى گوشش رو به دهن گرفتم و زير گوشش آه عميقى كشيدم و كاملا متوجه اين شدم كه نفسهاش سنگين شده!

از گوشش به سمت چونه اش رفتم و همونطور كه نگاهش مى كردم باز پايين و پايين تر رفتم و اون لحطه به لحظه شرمگين تر مى شد و صورتش سرختر از لحظه ى پيش …

وقتى روى دلش قرار گرفتم، از خجالت توى چشمهام هم نگاه نمى كرد… اما من مى خواستم !… مى خواستم نگاهم كنه!… مى خواستم نوش اين شهد شيرين به دلم بچسبه!…

با انگشت سبابه ام چونه اش رو به سمت خودم گرفتم… سرش رو بلند كرد و با شرم بهم نگاه كرد…

لبخندى زدم و بوسه اى روى دلش نشوندم و باز پايين رفتم.

گوشه ى لبش رو باز به دندون گرفت. يه بوسه ى ديگه و…

هردومون نفس نفس مى زديم…

از جنگ نابرابرى برگشته بوديم كه نايى برامون نگذاشته و رمق جفتمون رو ازمون گرفته بود. بدون اينكه نتيجه اى گرفته باشيم و اين مزيد بر علت شده بود كه خستگى من يكى دوبرابر بشه!… اما لبخند روى لبهاى رويسا اين اجازه رو بهم نمى داد طعم شكست رو بچشم و منو به تجربه ى بار ديگه اى تشويق مى كرد…

لبخندش منو هم به لبخند وا مى داشت. دستشو گرفتم و اون رو به آغوش كشيدم و بلندش كردم و با هم زير دوش قرار گرفتيم.

حوله رو كه به دورش پيچيدم بوسه اى روى پيشونى اش كاشتم و زمزمه كردم: برو استراحت كن تا بيام…

وقتى از حمام خارج شد، خودم زير دوش قرار گرفتم و صورتم رو تو دستهام گرفتم و مكثى كردم.

فشار زيادى بهم اومده بود كه باعث سردردم شده بود. اما نمى دونم چرا احساس رضايت مى كردم. با اينكه نتونسته بودم توانايى خودم رو كامل به دست بيارم اما احساس مى كردم كمى موفق بودم. كاملا متوجه تغييراتى كه توم به وجود اومده بود شده بودم و از اين حس و حال احساس رضايت مى كردم.

سردردم وحشتناك شده بود . دوش كوتاهى گرفتم و حوله رو به دور خودم پيچيدم و از حمام بيرون اومدم.

رويسا با همون حوله پشت به من روى تخت نشسته بود و خم شده بود. به سمتش رفتم. با نزديك شدن بهش، براى لحظه اى مات و مبهوت موندم.

گوشى اى كه توى جيب من بود؛ الان توى دست اون بود و اون با لبخند روش خم شده بود.

انقدرى محو گوشي شده بود كه اصلا متوجه من هم نشده بود. بالاى سرش ايستادم و به گوشي تو دستش خيره شدم.

داشت چيزى رو تايپ مى كرد. چشمهام رو ريز كردم.

__ منم دوسـ…(نفسم قطع شد)… تت…(گوشهام كر شد)… دارم…(چشمهام سياه شد)…

سعى كردم، چشمهام رو وا كنم و با دقت به اسم بالاى صفحه نگاه كنم…

امير……….

دوباره با دقت بيشترى نگاه كردم، پيامك بالايى اش نوشته بود: دوستت دارم قشنگى!!!!!….

احساس كردم همون جا شكستم و فرو ريختم. رويسا انگار تازه متوجه من شد. سرش رو كه بلند كرد و من رو ديد، هول و دستپاچه از جاش بلند شد…..

دستم رو به ديوار گرفتم تا نيفتم. رويسا دستم رو گرفت و هول و دستپاچه گفت: اوين؟؟؟؟

دستم رو از تو دستش دراوردم و روى تخت نشستم. مكان و زمان از دستم در رفته بود و انگار فقط روى هوا معلق بودم!…

چرا اون رو نكشتم؟!… چرا تو گوشش نمى زدم؟!… اصلا چرا حرف نمى زدم؟!… چرا سكوت كرده بودم؟!…

كنارم نشست و نگران گفت: حالت خوبه؟!

بدون اينكه نگاهش كنم سرى به عنوان تاييد تكون دادم و اون نگران ادامه داد: مامان رو صدا كنم؟!…

دستى به عنوان نفى بالا اوردم و همونجا دراز كشيدم. قلب لعنتى باز شروع به تير كشيدن كرد. دستمو روش گذاشتم و چنگ زدم.

دوباره خودش رو به سمت من كشيد: اوين مطمئنى حالت خوبه؟!…

رومو ازش برگردوندم و آروم زمزمه كردم: مى خوام استراحت كنم…

اما نفسهام بالا نميومد. درك كردن حالم اصلا امكان پذير نيست. از درون گر گرفته بودم و از بيرون يخ كرده بودم و تنم انگار تو اين انبساط و انجماد كش اومده بود . نمى تونستم تكون بخورم. بزور نفس مى كشيدم. قلبم تير نمى كشيد اما انقدر بد خودش رو به در و ديوار مى كوبيد كه ترسم گرفته بود. احساس مى كردم از كوبيدن اون تموم تنم تكون مى خوره! از درد به خودم مچاله شدم. چشمهام تاز مى ديد و جايى رو نمى تونستم ببينم!

سرم رو كه بلند كردم چشمهاى گريون رويسا جلوى چشمم اومد اما رومو برگردوندم و ديگه چيزى رو متوجه نشدم.

وقتى چشم باز كردم تو بيمارستان بودن و ترنم و رويسا كنار هم ايستاده بودند. دوتا از چندش ترين موجودات زندگي ام…

ناخودآگاه ايروهام در هم شد و رومو برگردوندم: مى تونم تنها بمونم؟!

نگاه متعجب و خشك شده ى ترنم رو روى خودم احساس مى كردم اما مهم نبود. مهم اين دل لامروت بود كه خرد شده بود، له شده بود و هيچ كس پاسخگوش نبود!

خدايا اين چه امتحانيه!… بد دارم تاوان پس مى دم اما تاوان كدوم گناه ناكرده؟!…

لحظاتى گذشت تا بالاخره ترنم قدم گرد كرد و به سمت در رفت ، اما رويسا همچنان كنار تخت ايستاده بود و از سنگينى نگاهش متوجه مى شدم كه نگاهم مى كرد.

طاقت نگاه كردن تو چشمهاش رو نداشتم. اصلا نمى دونستم بايد چه عكس العملى نشون بدم!نمى دونستم بايد به روى خودم بيارم يا نه!… اما بالاخره صدام كرد.

__ اوين؟؟؟؟

نمى تونستم تو چشمهاش نگاه كنم. آروم جواب دادم: بله؟

به سمت تخت اومد و نزديكتر ايستاد و دوباره صدام كرد: اوين؟؟؟؟

كوتاه نگاهش كردم و همين كه خواستم نگاهم رو بدزدم ، چشمهاش رو به من دوخت. اشك تو چشمهاش موج مى زد و معلوم بود انقدر گريه كرده بود ، چشمهاش يك خط شده بود!…

قلبم در هم فشرده شد و ناخودآگاه ابروهام در هم رفت: گريه كردى؟!

دوباره لب ورچيد و قبل از اينكه حرفى بزنه اشكهاش روى گونه هاش چكيد و يك مرتبه خودش رو به آغوشم پرت كرد.

به طور غير ارادى بينى ام رو تو موهاش فرو بردم و عميق بو كشيدم. لعنتى!… من عاشق عطر موهاش بودم!… چطور تو اين مدت كم عاشقش شده بودم؟!…

سرش رو روى سينه ام گذاشته بود و گريه مى كرد. تك به تك سلول بدنم داشت فرياد مى زد ازش توضيح بخواه اما غرور لعنتى اين اجازه رو نمى داد.

شونه هاش رو گرفتم و بلندش كردم: رويسا؟!

بلند شد اما صورتش رو بلند نكرد. دلم براش صعف رفت. ناخودآگاه دوباره صداش كردم: رويسا؟!

كوتاه بهم نگاه كرد اما همون نگاه كار خودشو كرد. دوباره ايمونمو باختم و بازوهاشو گرفتم و اونو به آغوش كشيدم و محكم به خودم فشردم.

لعنتى!… من نمى تونستم ازش دل بكنم! روى موهاش رو بوسيدم و اروم زمزمه كردم: خوبى؟!

سرشو بلند كرد و تو چشمهام خيره شد: زود خوب شو!

لبخند تلخى روى لبهام نشست: من خوبم!.. بادمجون بم آفت نداره!…

ابروهاشو در هم كرد و مشتى به شونه ام زد و دوباره سرشو روى شونه ام گذاشت.

آخخخخ كه من ديوونه ى اين دختر بودم. روى موهاشو بوسيدم و اونو به خودم چسبوندم كه يك مرتبه اون صحنه ها پيش چشمهام جون گرفت و دستهام ناخودآگاه ول شد.

متوجه شد. سرشو بلند كرد و گنگ بهم نگاه كرد. دستپاچه لبخند زدم: پاشو برو يه آبى به صورتت بزن!

و از جا بلندش كردم و به سمت دستشويى هولش دادم. آروم و سر به زير به سمت دستشويى مى رفت كه صداى زنگ تلفنش بلند شد. ناخودآگاه نگاهم به دنبال صدا بلند شد. كنار تختم بود. نگاهم روى صفحه اش نشست!

امير……..

ناخودآگاه به اون نگاه كردم كه نگاه اونم روى تلفن نشست.

نفسم حبس شد. بى اراده دست دراز كردم و گوشي تلفن رو برداشتم و دوباره نگاه كردم.

دستم مشت شد. دلم مى خواست گوشي رو تو ديوار بكوبونم و جفتشون رو بكشم اما فقط دكمه ى جواب رو زدم و گوشي رو دم گوشم گذاشتم.

چند دقيقه گذشت تا يكى به حرف اومد: الو؟!… آبجى!… چرا جواب نمى دى؟!… آبجى قشنگى!…

مكث كردم.

__ الو؟!… مامانننننن… آبجى جواب نمى ده!..

و بعد صداى مادر پيچيد: چرا؟!… باز اشتباه شماره گرفتى ذليل مرده؟!…

و مثل اينكه گوشي رو از دست بچه گرفت: نه شماره كه درسته!… الو رويسا؟!… مادر؟!…

به زور دهن وا كردم: سلام مادر…

__ اع سلام اوين جان خوبى ؟!…مادر خوشى ؟!سلامتى؟!… ما كه از نگرانى مرديم!… خوبى پسرم؟!… يه استراحتى به خودت بده…

__ مرسي مادر شما خوبى؟!… (خودمو كشتم تا گفتم) همه خوبن؟!… آقا امير خوبه؟!…

__ سلامت باشي مادر… همه خوبن اميرم خوبه منتها بعد شب مهمونى ديگه اونو نديديم!… گويا به شهر رفته!…

سكوتى محض حكم فرما شد.

__ الو؟!… الو مادر؟!… صدا مى اد؟!…

به شماره نگاه كردم: بله… مادرصدات مى اد.

و بعد با نفسي حبس شده گفتم: پس چرا اين شماره به اسم امير سيوه؟!

__ آهان… اينو مى گى؟!… خوب شماره امير بود اما وقتى براى رويسا گوشي خريد خطش رو با گوشي به من داد كه با رويسا در تماس باشم اما اين ذليل مرده كه نميزاره يسره گوشي دستشه و داره با آبجيش اسپس بازى مى كنه!

از اصطلاحش خنده ام گرفت. انقدر ذوق كرده بودم كه بلند خنديدم. انگار خدا يه جون تازه بهم داد. يهو همه جا افتابى شد. يه خوشى قشنگ روى دلم نشست و گفتم: اشكال نداره مادر بزار راحت باشه… بالاخره اونم چشمش همين يه دونه خواهرو ميبينه!

__ آره مادر اما خط و گوشي مردمه روم نميشه!

__ اشكالى نداره هزينه اش رو معلوم مى كنيم هرچى شد مى ديم! بزارين بچه راحت باشه….

__ چشم مادر… چشم… خودت خوبى؟!…

__ منم خوبم… بهترم مى شم… من خداحافظى مى كنم گوشي رو به رويسا مى دم!

گوشي رو به سمت رويسا گرفتم كه تازه از دستشويى دراومده بود.

صورتش هنوز خيس بود. با لذت بهش خيره شدم. زن من!… همسر پاك و معصوم من!…

خيالم انقدرى راحت شد كه بى اراده دراز كشيدم و با تموم دل خوشي چشمهامو بستم! انگار بارى رو از روى دوش من برداشته بودند!

حرفهام كه با مادر تموم شد به اوين نگاه كردم. چشمهاش رو بسته بود اما لبخندش هنوز روى لبهاش بود.

كنارش نشستم و دستش رو گرفتم كه فورى چشمهاشو باز كرد و دستمو گرفت و منو به سمت خودش كشيد و سرمو روى سينه هام گذاشت.

__ رويسام؟؟؟؟

بدون اينكه سرمو از روى سينه هاش بردارم زمزمه كردم: هوم؟

__ مى دونى چقدر دوستت دارم؟!

اينبار سرمو بلند كردم و نگاهش كردم. لبخندى روى لبهام نشست و گفتم:اوهوم!

و دوباره سرمو روى سينه اش گذاشتم كه اونم دستهاشو دورم حلقه كرد و در حاليكه منو به خودش مى فشرد گفت: رويسا حتى نمى تونم بدون تو زندگى مو تصور كنم…

و با خودم فكر كردم چرا زودتر از اين ازش توضيح نخواستم. ديشب مى تونست شب خوبى براى جفتمون باشه!… با ترس و غرور بيجا خرابش كردم و رويسا بدون تقصير شريك جرمم شده بود!

تقه اى به در خورد و به دنبال اون رامين و ترنم با هم وارد شدند. رويسا فورى از جاش بلند شد و با خجالت كنار تحتم ايستاد.

__ سلام جناب آقاى غشي!

ابروهامو در هم كردم. اين بشر نمى خواست آدم بشه!

__ سلام!

پرونده رو گرفت و شروع به خوندن و نوشتن كرد و همزمان با خودش حرف مى زد.

__ نام اوين نام خانوادگى پورمخبر علت بيمارى نامعلوم اما غشى…

جعبه ى دستمال كاغذى رو برداشتم و به سمتش پرت كردم. سرش رو بلند كرد و ابروهاشو در هم كرد: ياد بگير حرف بزنى مشكلت رو حل كنى!

و بعد به سمت من اومد و معاينه ام كرد و گفت: مرخصت مى كنم اما خيلي زود مياى ميريم پيش متخصص قلب!

من فقط در سكوت بهش خيره شدم.

__ جواب مادرم اومد؟!

__ آره!

__ خوب؟!

__ خوبه! ولى بايد با دكتر متخصص هم هماهنگ بشه!

__ كى بريم؟!

__ فعلا خوب شو اون عجله اى نيست ميريم!

و بعد رو به ترنم كرد و گفت: شما با من بيا كارهاى ترخيصش رو انجام بده!

و رو به رويسا گفت: هواست بهش باشه!

و رويسا فقط سرى به عنوان تاييد تكون داد. كسي متوجه رفتار برزخى رامين نمى شد اما من مى دونستم بخاطر منه كه اينطور عصبيه! اون خوب مى دونست وقتى فكرى بهم فشار مياره از درون منفجر مى شم و مي تركم اما به روى خودم هم نميارم و آثارش هم همينطورى بيرون مى زنه!…

اون بهتر از هركسي دركم مى كرد.

admin

خداوندا تقدیر دوستان را درسال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند سال نو برای همه ی دوستان مبارک

4 دیدگاه

  1. سلام ترو خدا پارت بزارید من دارم دیونه میشم .
    شما کانال هم دارید که رمان ها زود تر توش باشه ؟
    لطفا جواب بدید.

  2. سلام ترو خدا پارت بزارید من دیشب نخوابیدم انقدر رمانت قشنگه کانالی دارید که رمان ها آماده باشه. جواب بدید لطفا

  3. سلام ترو خدا پارت بزارید من دیشب نخوابیدم وقتی پارت ۲۳خواندم انقدر خوب بود ترو خدا پارت بزارید و اینکه میشه اگه کانال دارید که زود تر تو اون جا میزارید پارت ایدی شو بدید.لطفا جواب بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن