رمان عروس استاد پارت ۱۰

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم،ماشینش که از در حیاط بیرون رفت فوری پرده رو انداختم و برای میلاد پیام فرستادم:
رفت،تو کجایی؟ طولی نکشید که زنگ زد،فوری جواب دادم که گفت دیدمش،یه کم بگذره در و بزن بیام تو ببینم خدمتکاری چیزی که ندارین؟اون دختره هووت چی؟

کسی نیست من تنهام اونم از دیشب نیست فکر کنم خونه ی باباشه. اوکی یک ربع دیگه در و بزن بیام بالا.
باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم،استرس داشتم…امشب شب مهمونی بود و مطمئن نبودم که بتونم از پسش بر بیام،اگه منو می شناخت چی؟؟

این افکار و پس زدم،بالاخره بعد یک ربع میلاد اس زد که در و باز کنم.دکمه ی آیفون و زدم و در و باز کردم.میلاد همراه با یه زن جوون داخل اومد.
با دیدن صورتم گفت
اگه پشیمون شدی… پریدم وسط حرفش و گفتم نه اصلا معرفی نمی کنی؟
سری تکون داد و گفت
_این خانم گریموره ترسیدم نتونی خوب تغییر چهره بدی بشناستت.
فکر خوبی کرده بود،به اون دختر سلام کردم و همراه هم به طبقه ی بالا رفتیم،میلاد فیلم اون شب و نشونش داد و ازش خواست منو شبیه به همون دختری کنه که کنار آرمین ایستاده.
ته دلم پوزخند زدم.من هزار تا حرف بار اون کردم و حالا می خواستم هم تیپ خودش بشم.

روی صندلی نشستم و دختره هم کارش رو شروع کرد،معلوم بود خیلی حرفه ای اینو از وسایل و همین طور دقتش فهمیدم .
برام تعریف کرد که گریمور بازیگرا بوده و سر یه تهمت ممنوع کار شده و از اون موقع شخصی کار می کنه.

تمام مدت اون کار می کرد و حرف میزد منم توی دلم حرص میخوردم،استرس یه لحظه هم دست از سرم برنمی داشت.
بالاخره بعد از یک ساعت کارش تموم شد و با رضایت نگاهی به صورتم انداخت.
میلاد با دهنی باز مونده گفت
_این الان هاناست؟
بلند شدم و با دیدن خودم توی آینه خشکم زد.شبیه به بدکاره ها شده بودم و حالم از خودم بهم میخورد.
کلاه گیس از موهای شرابی کوتاهی روی سرم گذاشته بود و چشم هام رو هم با لنز آبی پوشونده بود.
آرایشم انقدر غلیظ بود که یک لحظه خودمم خودم رو نشناختم.دیگه مطمئن شدم آرمین محاله ممکنه بویی ببره که کی هستم.

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم و رو به میلادی که هنوز مات برده بود گفتم لباسمو آوردی؟
فقط سری تکون داد.
خندیدم و گفتم
_من آمادم.

میلاد با دهنی باز مونده گفت
_اگه خودم تو اتاق نبودم می گفتم یکی دیگه رو جای هانا گذاشتی ولی خدایی تو کارت استادی محاله بشناستش.

دختره که بین حرفاش خودش رو پریسا معرفی کرده بود سری تکون داد و گفت
مخلصم. نگاهی به ساعت انداختم و گفتم زیاد وقت نداریم میلاد،لباسامو بده آماده بشم.
سری تکون داد و پلاستیک کنارش و به سمتم گرفت.
پریسا تند تند وسایلش و جمع کرد و گفت
_اگه کسی از کارتون بو برد هرگز اسم منو نیارید.
تشکر کردم و اون هم بعد از جمع کردن وسایلش همراه میلاد از اتاق بیرون رفت. لباس هایی که آورده بود رو پوشیدم و روبه روی آینه ایستادم.

نیم تنه ی چرم مشکی که با بند تا پایین شکم میومد همراه با شورتی تا یک وجب بالای زانوم.
تنها شانسی که آوردم این بود که میلاد برام چکمه های چرم بلندی خریده بود که لختی پاهام رو تا حدودی می پوشوند.
دستکش های چرم رو برداشتم و تند تند حاضر شدم و پایین رفتم.
میلاد با دیدنم اخمی کرد و گفت
فکر کنم نریم بهتره من تحمل ندارم با این ریخت و قیافه جلوی یه عالمه آدم مست ظاهر بشی درو باز کردم و گفتم نگران نباش به عاقبتش فکر کن که از دست آرمین راحت میشم،ماشین که همراهته؟
آره اما خودت بشین پشت فرمون به خاطر دستم نمی تونم. سری تکون دادم و کفش های سیاه پاشنه ده سانتیم رو پام کردم. سوار ماشین شدیم پام و روی پدال گاز فشردم و با سرعت به سمت آدرسی که میلاد داد راه افتادم. کل راه رو سرسنگین بود و مدام با کلافگی دستش و توی موهاش میبرد. بالاخره بعد از یک ساعت رسیدیم. خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت،برگشتم و با دیدن چهره ی عصبیش مغموم بغلش کردم و گفتم تو همین جا بمون،از پسش برمیام میلاد نگران نباش.
چطور نباشم؟کاش نمی رفتی. ازش فاصله گرفتم و گفتم وقت نداریم،به این فکر کن که دارم آیندم و نجات می دم ممنون که کمکم می کنی.
نذاشتم حرفی بزنه،در و باز کردم و به سمت باغ رفتم.قرار شد با اسم سانیا راد برم داخل یکی از مهمون های امشب که میلاد با زیرکی پیچونده بودتش تا من برم.
جلوی باغ اسمم رو پرسیدن و وقتی گفتم راهم دادن داخل.
تک و توک توی باغ بودن و مهمونی اصلی داخل بود.
وارد که شدم از دیدن صحنه ی روبه روم سرم گیج رفت.
همه جا تاریک بود و نور های کمی روشن و خاموش می شدن موزیک با صدای کرکننده ای پخش می شد و دود همه جا رو برداشته بود.
مانتو و شالم رو تحویل دادم و با چشم به دنبال آرمین گشتم.
از لباس هام معذب بودم و از خودم خجالت می کشیدم.
سعی کردم خودم رو مثل اونا نشون بدم برای همین به سمت بار رفتم،پسری با کلی شیشه ی مشروب پشت سرش ایستاده بود و به هر کس که می خواست نوشیدنی می داد.
دو تا صندلی هم مقابل میزش بود،روی یکیش نشستم که گفت
چی میل دارین بانو ؟ نگاهش کردم و گفتم فعلا زوده واسه مست شدن.
روی میز خم شد و گفت
مستی طولانیش خوبه،بریزم؟ برای این که دست از سرم برداره با لبخند سری تکون دادم و دوباره مشغول کاوویدن اطراف شدم. بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و صدایی از پشت سرم گفت این جنس های بنجل تو برای همون فوکولی های بدمست بریز نه من. هنوز حالیت نشده با خوردن اینا سردرد میشم؟
آب دهنم و قورت دادم و برگشتم،باورم نمیشد آرمین بود

پسره سر خم کرد و لیوان منو جلوم گذاشت و گفت
ببخشید آقا. لیوانی از مایع قرمزی پر کرد و روی میز گذاشت.نمی دونستم باید چیکار کنم…هول شده بودم.صندلی مو چرخوندم و نگاهش کردم اما اون حتی نگاهمم نمی کرد. برای اینکه توجهش رو به خودم جلب کنم رو به پسره گفتم برای منم از همینا که برای آقا ریختی بریز.
بالاخره سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد،حس می کردم هر لحظه ممکنه منو بشناسه اما از نگاهش فهمیدم که نشناخته.
منتظر بودم ازم درخواست کنه اما لیوان مشروبش رو یک نفس سر کشید و رو به پسره گفت
از همین بیار سر میز. پسره چشمی گفت و آرمین بی اعتنا به من رفت. حالا باید چی کار می کردم؟از روی صندلی بلند شدم و گفتم بده من ببرم.
با لبخند دندون نمایی گفت
چشمت گرفتتش؟باهات راه میاد اما اخلاقش سگه. پوزخندی زدم. این خبر نداشت که من مدت هاست با اخلاق سگی آرمین سر کردم. با لبخند گفتم نه فقط به نظرم آشنا اومد،میدی ببرم؟
سری تکون داد
سینی رو که حاوی یک شیشه نوشیدنی و سه جام بود رو برداشتم و به سمت میزشون رفتم.
آرمین با اخم داشت رو به دو مرد دیگه حرف می زد.
بهشون نزدیک شدم که حرفشو قطع کرد و تند به من چشم دوخت.لبخندی یا عشوه به روش زدم .. خم شدم و سینی رو روی میز گذاشتم.یکی از مردا نگاه کثیفی بهم انداخت،دست توی جیبش کرد و دو تا تراول توی یقه م گذاشت و گفت
_منتظرم بمون کارم تموم شد یه حالی بهم بدی.

خونم به جوش اومد،یادم رفت برای چی اونجام.پول و توی صورتش پرت کردم و داد زدم:
با کی می خوای حال کنی عوضی؟فکر کردی من از اوناشم؟ لبمو گزیدم و تازه فهمیدم چه گندی زدم،نگاهم و به آرمین دوختم .. با شک به من نگاه می کرد. خاک تو سرت هانا که عرضه ی هیچ کاری نداری،الان از روی صدات می فهمه تویی. مرد با عصبانیت گفت پس از کدوماشی؟کم مونده رو پیشونیت مهر جند*ه گی بزنی دیگه.
دلم میخواست هر چی از دهنم در میاد و بارش کنم اما به اجبار لبخندی زدم و گفتم
نه عزیزم اون کاره ای که شما میگی نیستم. حالا یه شب باش چیزی نمیشه.
صدای قاطع آرمین اومد:
اون با منه،دنبال یکی دیگه باش. لبخندی زدم و به آرمین نگاه کردم،با ابرو اشاره ای به شیشه ی نوشیدنی کرد،از خدا خواسته خم شدم و لیوانش و پر کردم و به دستش دادم خودمم یک قدم عقب تر وایستادم و سر تا پا گوش شدم. یکی از مردها که جوون تر بود گفت نظرت چیه آرمین قبول می کنی؟
زیر چشمی به آرمین نگاه کردم.سری به علامت منفی تکون داد و لیوانش و سر کشید و گفت
معاملمون نمیشه تو انگار نفهمیدی کار من چیه؟من قاچاق دختر نمی کنم هر چقدرم که پول توش باشه برو سراغ شاهرخ. بابا شاهرخ همه رو دستمالی می کنه بعد می فرسته این جایی که میگم حاضره برای دخترای باکره پول زیادی بده.جون من نه نیار بذار معامله جوش بخوره.
آرمین ته مونده ی لیوانش و سر کشید و گفت
_اگه عین آدم می گفتی کارت اینه منم این همه وقتم هدر نمیشد.

نذاشت اونا حرف بزنن،بلند شد.متفکر به یه نقطه زل زدم.آرمین که چیزی و امضا نکرد تا من برگه رو بردارم یعنی امشب هم هیچی به هیچی.
داشتم فکر می کردم کم کم برم که روبه روم ایستاد.

نگاه سنگینش رو به صورتم دوخت. لبم و گزیدم وقتی با این اخم بهم نگاه می کرد یعنی امکان داشت منو شناخته باشه؟
با همون صدای خشکش گفت
با من بیا. آب دهنمو قورت دادم و گفتم کجا؟
به جای جواب دادن مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت پله های گوشه ی خونه کشید.
چنان مچ دستم رو فشار می داد که حس می کردم هر لحظه ممکنه از همون ناحیه کنده بشه.
از پله ها که بالا رفتیم یک سری اتاق بود چون سر و صداها کم بود از داخل بعضی اتاق ها صداهایی شنیده میشد که من به جای اونا رنگ عوض کردم.

با عصبانیت گفتم
ول کن دستمو. حتی برنگشت تا نگاهم کنه،در یکی از اتاقها رو باز کرد و پرتم کرد داخل.خودشم وارد شد و درو محکم کوبید و قفلش کرد. دیگه مطمئن شدم منو شناخته،خواستم خودم و لو بدم که گفت کی ازت خواسته بچسبی به من و آمار بگیری هان؟
نامحسوس نفس راحتی کشیدم،پس نشناخته.در حالی که سعی می کردم صدام نازک تر از همیشه باشه گفتم
کسی منو نفرستاده وقتی اومدی مشروب بگیری دیدمت،ازت خوشم اومد. آره ارواح عمم.چون اخلاق آرمین دستم بود مجبور بودم از در دلبری وارد بشم ولی اگه پا میداد مو روی سرش نمی ذاشتم. قدمی بهش نزدیک شدم و با لبخند گفتم: گفتم شاید نخوای امشب و بدون همراه بگذرونی.
توی چشماش چیزی بود که من و می ترسوند،لبخند کجی زد و گفت
بدم نمیاد… کلید و از قفل در آورد و به سمت تخت رفت،نشست و گفت: ولی قبلش آرایش تو پاک کن چون من از آرایش بیزارم.
لبخند روی لبم ماسید،کارم ساخته ست.
با خنده ی مصنوعی گفتم
میدونی که زنا روی آرایش صورتشون حساسن عزیزم. سری تکون داد و گفت حق داری،بیا اینجا…
خدایا امشب خودم رو به تو سپردم این دخلم و میاره من مطمئنم.بهش نزدیک شدم،از روی تخت بلند شد و روبه روم ایستاد.نگاهی به سرتاپام انداخت و بی مقدمه سیلی محکمی به گوشم زد،اون قدر محکم که روی زمین پرت شدم و چشمام سیاهی رفت.

با عصبانیتی که تا الان ازش ندیده بودم عربده کشید :
تو گه می خوری با همچین لباسی راه بیوفتی دنبال من،که چی احمق مچ منو بگیری؟بلند شو… اشک توی چشمم جمع شد. بلند تر فریاد زد بلند شو بهت میگم.
نتونستم مخالفت کنم و بلند شدم،کلاه گیس و از سرم کشید،موهای سیاه خودم دورم ریخت.
پوزخندی زد و گفت
_هیچی کم از هرزه هایی که شبی صد تومن سرویس میدن نداری،با این وضع با دو تراول میشه خریدت حالیته؟زن منو!

توی صورتش براق شدم و گفتم
حرف دهنتو بفهم،اصلا می دونی چیه؟ازت متنفرم برای خلاصی از دستت این لباس و تیپ و قیافه که سهله حاضرم به کل مردای شهر سرویس بدم تا… موهام و محکم توی مشتش گرفت و با صورت کبود شده از خشم گفت اون دهن سگ مصبتو ببند تا گل نگرفتمش،خداشاهده هانا زندگی تو جهنم می کنم.نشستی علیه من با اون دوست پسر احمقت نقشه کشیدی که دست منو رو کنی؟منو چی فرض کردی؟

_فرض نکردم ولی مطمئنم تو یه آدم روان پریش قاتل قاچاقچی هستی…فقط نمیفهمم این وسط چرا نمیذاری من برم؟من که بهت گفتم پولتو جور می کنم و میدم تو که اصلا دردت پول نیست انقدر داری که اون سیصد میلیون هیچ جای ثروتتو نمی گیره پس چرا دست از سر من برنمیداری آرمین چرا…

حرفم این بار با نشستن لبهای گرمی روی لبهام قطع شد .. با چشم های گرد شده به آرمین که با اخم چشمهاشو بسته بود نگاه کردم.
اون هیچ وقت لب های رژ زده رو نمی بوسید،خودش بارها گفته بود اما الان…
دستامو روی سینه ش گذاشتم و محکم به عقب هلش دادم،اون که نه اما خودم چند قدمی به عقب رفتم و با صورتی قرمز نگاهش کردم.

پوزخندی زد و گفت
مزه ی اون لعنتی طعم لبای خودتم به گند کشیده…بیا اینجا ! همچنان با اخم نگاهش می کردم.مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت در ته اتاق برد بازش کرد و گفت پنج دقیقه وقت داری اون آشغالا رو از صورتت پاک کنی.
با سرکشی گفتم
نمی خوام. عصبی تر گفت اون روی سگمو بالا نیار نذار خودم وارد عمل بشم پنج دقیقه ای پاکش میکنی…همشو!
تو حق نداری به من دستور بدی. نفسی عمیق کشید و بالاخره صبرش سر اومد کتش رو کنار زد و من با دیدن اسلحه ی دور کمرش رنگ از رخم پرید. به چشمام نگاه کرد و محکم گفت پنج دقیقه ی دیگه بدون اون آشغالا از صورتت میای بیرون
جرئت نکردم حرفی بزنم و وارد دستشویی شدم و در و بستم.
اون اسلحه داشت…اونقدر هم سنگدل بود که با یه گلوله خلاصم کنه.
اشک از چشمم سرازیر شد. خودم و توی آینه نگاه کردم و دلم به حال خودم سوخت،گوشه ی لبم پاره شده بود…دستت بشکنه یک روز تلافی همه رو سرت در میارم.
با صابونی که اونجا بود صورتم و شستم و به هزار بدبختی با دستمال کاغذی پاکشون کردم و وقتی کمرنگ شدن از اتاق بیرون رفتم.
آرمین روی تخت نشسته بود و با حرکاتی عصبانی داشت چیزی رو توی گوشیش تایپ میکرد
به سمتش رفتم و با صدای آرومی گفتم
یه روزی انتقام تمام اینا رو ازت میگیرم میدونی که؟ سرش به سمتم چرخید و با پوزخند گفت خیلی وقته داری انتقام میگیری و حالیت نی

🍁🍁🍁

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    9,753 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید