رمان آخرین سرو پارت ۳۱

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

دو فرشته ، یکی سپید پوش و دیگری با جامه ی بلند و سیاهش بر روی شانه هایم سالیانی بود که جا خوش کرده بودند.
درست به خاطر دارم ؛نه ساله بودم ،مامان برای جشن تکلیف مدرسه برایم یک چادر سفید قشنگ دوخت. بعد به آمنه سپرد ؛او هم دور تا دورش را با نوار توری آراست .چند شکوفه ی صورتی هم روی چادرم دوخته بود .چادر را که سر کردم مامان آن‌چنان ذوق زده شده بود که محکم بغلم کرد در حالی که قربان صدقه ام می رفت رو به بابا کرد و گفت :

– تو رو خدا پرویز نگاش کن!
الهی قربونش بشم!…
بچم شبیه فرشته های آسمونی شده!

دستانم را باز کردم ؛چادرم وقتی که می خندیدم و وسط باغچه چند بار دور خودم می چرخیدم شبیه چتر زیبایی می شد. بابا آن روز نگاهش یك طور خاصی بود ؛می خندید و می گفت :

– خدا بیامرزه ننمو…دخترم وقتی چادر نماز سرش می کنه خیلی شبیه ننم می شه.

آمنه در حالی که منقل و اسفند دستش بود آمد و یک مشت اسفند وسط آتش ریخت . اسفندها ترق وتروقی کردند .یک رگه دود غلیظ را با فوتش به سمتم روانه کرد .مامان آمد دستم را گرفت و روی پله نشستیم .دست هایش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

– دخترم تو دیگه تکلیف شدی. از این به بعد دوتا فرشته تا ابد با تو هستن.
اولی که سفید پوشه و روی شونه ی راستت جا داره. وظیفه ی اون فرشته اینه که کارهای خوب تو رو ببینه و ثبت کنه.
دومین فرشته سیاه پوشیده و روی شونه ی سمت چپته. اونم وظیفه داره کارهای بد تو رو یاد داشت کنه.
‌ از این به بعد باید مراقب باشی تا روزی که….

نگداشتم حرفش تمام شود ،دستم را روی شانه ی سمت چپم گذاشتم و وحشت زده گفتم:

– بگو بره مامان ،بگو بره!
من اون فرشته ی سیاه پوش رو نمی خوام…دوستش ندارم!

امروز دوباره دیدمش!
بعد از گذشت آن همه سال هنوز از او می ترسیدم.
در نزدیکترین حد فاصل خودم گرمی نفس هايش را کنار گوشم حس کردم. بدون اینکه باز گردم ونگاهش کنم حتی برق چشم هایش را نیز می دیدم!
داشت می خندید…
فاتحانه می خندید!
دانستم فرشته ی سیاهپوش بر دوش چپ سوارم، از دیشب تا حالا کلی کاسب بوده!…
با دروغی که به سرو گفته بودم،با پنهان کردن آنچه که حق او بود مسلما بار گناه و عذاب خودم رابیشتر کرده بودم؛ آنقدر که حتی قدرت رویارویی با او را نداشتم. احساس می کردم دلم برایش یک ذره شده ولی از رویارویی با او به شدت می هراسیدم.
یاد حرف آمنه افتادم.خودش گفته بود:

“یکی دو روز بیشتر طول نمی کشه خیلی زود میام می برمت ”

بر دلم امید می دادم

“امشب حتما میان دنبالم.
مامان مگه بیشتر از این طاقت میاره؟!
میاد و كلي نازمو‌ می کشه.
امشب دیگه ‌میاد منو با خودش می بره”

آهی کشیدم و با خودم گفتم:

– مگه مامانم یادش رفته اکبر چه نامردیه؟!
مگه اشک های خاله مهنازو ندیده بود وقتی گریه می کرد و می گفت به خدا اکبر یه حیوونه؟!
پس چرا مامانم راضی شد؟
چرا ندونست که داره با دست خودش منو توي قفس شیر می فرسته؟

خورشید دیگر تا وسط آسمان‌پیش روی کرده بود. با انوار طلایی و نیمه گرمش که بر جانم می افشاند بر وجودم گرمی و آرامش می بخشید و در آن گرمای شور انگیز، آن آرامش موقت، جای سرو عجب خالی بود!
یاد حرف های دیشبش افتادم. از یاد آوری تک تک جملاتی را که دیشب بینمان رد وبدل شده بود یک بار دیگر دلم لرزید و لبم را گاز گرفتم؛ دستم را روی صورتم گذاشته و از شرم یاد آوری آن ها مثل دیوانه ها سرم را تکان دادم. بعد بلند شدم، دنبال یک مسیر تازه بودم ،مسیری که مرا از نقطه ای که در آن بودم بردارد و به امن ترین گوشه ی دنیا وصل کند.
راه افتادم.بی هدف می رفتم که سرو زنگ زد.قبل از اینکه جوابش را بدهم کمی تامل کردم .داشتم فکر می کردم به دروغ دیگری که باید می ساختم و ماهرانه می پرداختمش!…
فکر کردم ،آن روز قدرت رویارویی با او را نداشتم.باید فرار می کردم و از او دور می شدم.آنقدر دور که هرگز مجبور نشوم حقایق را از او کتمان کنم…
که می دانستم اگر چشمانش را ببینم دیگر هیچ قدرت زمینی و فرازمینی هم قادر نخواهند بود که مانع از ابراز حقیقت شوند.
دست بردار نبود ،چند مرتبه پی در پی زنگ زد، تا جایی که بالاخره مجبور به پاسخ گویی شدم.
تا تماس بر قرار شد قبل از سلام گفت:

– آماده باش ، عاشق دیوونه ات می خواد بیاد بدزدتت.

خندیدم وگفتم:

– عاشق دیوونه ام اول یاد بگیره سلام بده!

– سلام مال وقتیه که دزدیده باشمت ، فعلا آماده باش. دیگه طاقت ندارم می خوام بدزدمت!

– آماده نیستم سرو ، دیر گفتی!…
یعنی امروز اصلا خونه نیستم…
آمادگی دزدیده شدنم ندارم…
می شه بذاري واسه ی بعد؟!..

نگران شد.آهنگ کلامش دوباره جدی و شبیه سرو رسمی و بد اخلاق خودم شد.
با نگرانی پرسید:

– ماهی خونه نیستی ؟

– نه عزیزم راستش مستانه یه کم مریضه ، مامانشم سر کاره اونو به من سپرده باید مراقبش باشم.
کل روز رو باید بشینم توي خونه ازش پرستاری کنم.
قول دادم!
به مامانش قول دادم مراقبش باشم.

عزیزم کمی ناراحت شد و گفت:

– طفلی بچه!
ناراحت شدم…
حالا کمکی از من بر میاد اگه لازمه بیام….. راستی تو الان کجایی ؟

– نه‌ نه سرو از لطفت ممنونم….
راستش اومده بودم از داروخانه یه دارو بگیرم.بچه دیشب تا حالا یه جوری سرفه می کنه آدم دلش ریش می شه !
الانم دیگه دارم بر می گردم خونه .
به خدا دلم واست یه ذره شده سرو ،ای کاش می شد ببینمت!
اما چه می شه کرد…
فعلا اوضاع اینجوریه دیگه!

– نه عزیزم خودتو ناراحت نکن.
فعلا به بچه برس اون مهم تره…
فقط…

– فقط چی؟

– شب وقتی خوابش برد بازم با هم حرف بزنیم ؟

– حرف می زنیم ، حرف می زنیم بهت قول می دم.
یه وقت نگیری بخوابی ها!
بیدار باش.منتظرم باش بهت زنگ می زنم.

– پس منتطرت می مونم ماهی .

سکوت کرد؛ لحظه ای بعد دوباره سکوتش را شکست وگفت:

– خداحافظ ماهی.
به خدا خیلی دوستت دارم .

بلافاصله قطع کرد. هنوز صدایش در گوشم بود. گوشی را نزدیک لبم بردم ؛چرا گوشی را می بوسیدم!
نمی دانم!…
احساس سنگینی روی شانه ی سمت چپ آزارم‌ می داد.انگار هر لحظه که می گذشت بار گناهانم سنگین تر می شد.
زیر لب گفتم:

– خدایا منو ببخش!
سرو منو ببخش!

گربه ی زرد و لاغری حدود چند ساعت است که میهمانم شده است. تنهایی میان پارک را در حالی طی می کنم که تک وتنها روی نیمکت چوبی نشسته ساندویچی را که اصلا میلي برای خوردنش نیست را تکه تکه کرده و به میهمان ناخوانده ام می بخشم. وقتی که تنها باشی ،حتی یک گربه ی چرک و زشت خیابانی هم می تواند خاصیت این را داشته باشد که یک مرتبه کل زندگی ات را دگرگون کند.
امروز این گربه چه یار وهمدم خوبی برای دقایق تنهایی هام شده بود!
وقتی که خوب خورد و سیر شد آمد و کنار پاهایم‌نشست.دماغ سیاه وکوچکش را روی نوک‌کفشم می مالید ؛بعد شروع کرد دور پاهایم چرخیدن…
اگر متلک های چندش آور پسرکی که مرتبا در آن حوالی پرسه می زد نبود شاید تا ساعت ها، حتی تا زمان بازگشت خاله مهناز همان جا با گربه ی زشتِ لاغر و زردم عشق بازی می کردم.
بیشتر از آن تاب نیاوردم، گربه را ترک‌کرده و به سرعت وارد خیابان شدم. وارد فروشگاهی شدم و کمی خوراكي براي ساعت های تنهایی آخر شبم با مستانه خریدم.کیسه ی خرید هایم را برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم. کم کم به زمان باز گشتن خاله نزدیک می شد.
از همان راهی که آمده بودم با پای پیاده به سمت خانه راه افتادم. هر چه نزدیک تر می شدم موج نگرانی ها و وحشت از اکبر آقا در وجودم بیداد می کرد.
هرگز دلم نمی خواست که آنجا باشم، اما چاره اي نبود، جز آنجا جای دیگری نداشتم!
سهیلا گفته بود:

” به محض اینکه اومدم میام می برمت پیش خودم. ”

پاهایم به شدت درد می کرد و سوزش شدیدی در معده ام احساس می کردم. وقتی رسیدم و ماشین خاله را دیدم خوشحال شدم و اندکی از میزان استرس هایم کاسته شد.
زنگ را نواختم و لحظه ای بعد در میان اتاق مستانه بودم.
خودم را گوشه تخت کوچکش مچاله کرده و پاهای ورم کرده ام را می مالیدم. مستانه شادمان از سر وکولم بالا می رفت و شکلات چوبی که دستش بود را به زور داخل دهانم می کرد و اصرار داشت بخورم.
خسته بودم و به خوابی که نمی دانستم تا صبح فردا میهمان چشمانم خواهد بود یا نه فکر می کردم.خاله مهناز طبق معمول همیشه در آشپزخانه مشغول بود.
ساعتی بعد اکبر آقا هم آمد و غم دنیا بود که با خودش آورده بود!
به بهانه ی اینکه مستانه را از آغوشم بگیرد جلو آمده بود وقتی او را از آغوشم جدا می کرد بی شرمانه دستانش با بدنم تماس پیدا کرد…لبخند کریه و منفوری زد.
خیلی زود از او فاصله گرفتم و به بهانه ی کمک کردن به خاله وارد آشپز خانه شدم‌.‌ خاله داشت کتلت درست می کرد. کنارش رفتم .خودش بیشتر از کتلت های داخل ماهی تابه بوی کتلت می داد!
یک دانه از کتلت های سرخ شده را برداشت و دستم داد. اصرار کرد بخورم ، خوردم.
یاد کتلت های مامانم افتادم و بغض غریبی راه گلویم را احاطه کرد.خاله نگاهم کرد، انگار دردم را می دانست که با صدای نسبتا آرامی، طوری که اکبر آقا نشنود گفت:

– خاله دلت برا مامانت تنگ شده ؟

آهی کشیدم و گفتم:

– خیلی خاله ، به خدا خیلی!
ولی حیف مامانم هیچ وقت اینو نمی فهمه… اینو باور نمی کنه چون که هنوزم که هنوزه عشقی که به بابام داره انقدر زیاده که ‌حتی بچه ی خودشم نمی بینه!
باور می کنی خاله؟!
مامانم هنوزم که هنوزه به مُرده ی عشقش هم حساسه!
بعد از بیست و خورده ای سال به زنی که تو گذشته ی مردش بوده و سال هاست دیگه مرده و وجود نداره حسادت می کنه!

خنده اش گرفت وگفت:

– خدا بگم‌ چیکارت نکنه دختر، خوب مامانت اینجوریه دیگه!
ولی بهی مهربونه،بهت قول می دم خیلی زود یادش می ره که دختر یکی یک دونش چه جوری عاشق پسر هووش شده.

سرخ شدم و با خجالت گفتم:

– میدونی خاله؟
پس بهت گفته؟!

دوباره خندید وگفت:

– آره بهم گفت .
اما قبل از اونی که اون بهم ،بگه خودت بهم گفته بودی!
چشم هات بهم گفته بودن!
زیادم سخت نیست…وقتی تو چشای یه دختر عاشق نگاه کنی، اونوقت خیلی راحت می شنوی که چشاش فریاد می؛زنن من عاشقم… آهای اهالی شهر ماهی عاشق شده!

خنده ام گرفت.دستم را روی دهانش گذاشتم و ملتمسانه گفتم:

– خاله هیس تورو خدا!
الان اکبر آقا می شنوه…

دوباره خندیدیم آن شب کمی زودتر از شب قبل شام خوردیم. بعد اکبر آقا بلند شد و چند فیلم ایرانی قدیمی را از آرشیو عهد بوقش در آورد و در آن حال گفت:

– یالله انتخاب کن دختر ، بهروز، فردین ، ناصر، ایرج…..

ایرج قادری را دوست داشتم. شبیه بابا بود. عجیب من را یاد بابا می انداخت!
موهای صاف و بلندش…
قد بلند و سبیل های مردانه اش…
حتی حالت چشم ها و لوطی بازی و حرف زدنش …
آن شب دلم می خواست ایرج را داشته باشم. ایرج را به بهانه ی بابايم می خواستم .گفتم:

– ایرج.

خندید در حالی که یک فیلم را از میان سایر فیلم ها جدا می کرد گفت:

– اینهاش ، پیداش کردم ، خودشه کوچه مردها…

فیلم را گذاشت.خاله بیشتر از ده ها بار خمیازه می کشید.مستانه آرام و قرار نداشت .خسته بودم و به شدت خوابم می آمد،خدا خدا ‌می کردم هر چه زودتر فیلم تمام شود. نگاه کردم و دیدم اکبر آقا در حالی که بیشتر از یک کیلو تخمه آفتاب گردان را خورده و پوستش را به هر طرف پخش کرده بود، حالا دیگر بیشتر از نصف انگشتش را درون سوراخ بینی کرده و با چنان تلاشي انگشتش را در میان حفره ی گشاد بینی اش می چرخاند و در آن حال چشمانش را خمار کرده و حتی لحظه ای را برای دید زدن از دست نمیداد، کم مانده بود بالا بیاورم!
از اینکه آن طور در تیررس آن نگاه های شیطانی و منزجر کننده بودم رنج می بردم.خاله مهناز همانطور که دستش را روی میز و زیر چانه اش گذاشته بود داشت چرت می زد. گهگاهی هم که فیلم به جاهای حساسش می رسید یک تکانی می خورد و چشمانش را باز می کرد و دوباره می بست. ناگهان اکبر آقا از جا بلند شد و درون آشپزخانه شد،دقایقی بعد با چند لیوان شکلات داغ آمد بوی شکلات که در فضا پیچید، خاله مهناز یک باره چشمانش را گشود ،نگاهی به لیوان ها کرد وگفت:

– ایییی خدا خیرت بده اکبر نمی دونی چقدر هوس کرده بودم.

اکبر آقا به سرعت بلند شد. یک لیوان را در مقابل خودش گذاشت و یکی دیگر از لیوان ها را برداشت و دست خاله داد.
لیوان سوم را به دستم داد و مرتب اصرار می کرد بخورم. یاد انگشتانش که تا همین چند دقیقه ی پیش در بینی اش بود افتادم و حالم بد شد. به شدت امتناع کردم که خاله با اصرار گفت:

– بخور خاله جون می چسبه.
اکبر زحمت کشیده، به خدا نخوری ناراحت میشه ها!

لیوان را برداشتم وگفتم:

-پس اگه اجازه بدید من برم بخوابم آخه خیلی خوابم میاد. اینم تو اتاقم می خورم.

مستانه فریاد کشید :

– منم می خوام…منم می خوام…

خاله گفت:

– شبه.
باشه فردا بخور امشب زیاده روی کردی ممکنه خدایی نکرده جاتو خیس کنی .

در حالی که قهر کرده بود دنبالم راه افتاد و گفت:

– پس من می خوام پیش ماهی جونم بخوابم.

کسی حریفش نبود.دستش را گرفتم و به اتفاق خداحافظی کرده و وارد اتاق خواب شدیم.

لیوان را روی میز گذاشتم و مشغول پوشیدن لباس راحتی ام بودم که متوجه شدم هیچ صدایی از سمت مستانه به گوش نمی رسد؛ نگران شدم ،سرم را که از میان یقه ی پیراهنم بیرون آوردم سريع نگاهی به او انداختم.
وروجک بی صدا یک گوشه نشسته بود لیوان شکلات داغ را برداشته وهمه ی آن را تا انتها خورده بود!
با نگرانی گفتم:

– مستانه چیکار کردی؟
مگه مامانت نگفت اجازه نداری شب مایعات بخوری؟

یک مرتبه یک دنیا عذاب و نگرانی را درون چشمان معصومش دیدم. انگار که دست به کار خلافی زده باشد دچار ترس شده، لب هایش را جمع کرده و ملتمسانه در حالی که بغض کرده بود گفت:

– خاله غلط کردم!
شیطون گولم زد… به مامانم نگو قول می دم دیگه از این کارا نکنم.

دلم برایش ضعف رفت ،طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم. بعد از اینکه چند بوسه ی محکم از لپ های گوشت آلودش برداشتم گفتم:

-باشه خاله این بار می بخشمت به مامانتم نمی گم، اما پاشو زود برو جیشتو کن تا یه وقت وقتی خوابی سیل نیاد!

طفلی آنقدر خوشحال شده بود که بدون معطلی بلند شد و به سمت دستشویی رفت. خاله برای آخرین بار به اتاق آمد و بعد از شب بخیر گویی در حالی که مست خواب بود تلو تلو خوران به اتاقش رفت.
در میان اتاق بودم که صدایش را شنیدم؛ آهسته و عصبانی به اکبر می گفت:

– یه امشبم دندون سر جیگرت مي ذاشتي… اگه اون کوفتی رو نمی خوردی نمی مردی که!

اکبر آقا جواب داد:

– جون مهناز یکی دو پیک بیشتر نمی زنم. تو برو بگیر بخواب منم‌ زود میام.

احساس دلشوره ی عجیبی داشتم.مستانه در آغوشم زودتر از دیشب به خواب رفته بود .آخرین نگاهم را روانه ی دری که قفل کرده و میزی که دوباره تا جلوی در پیش کشیده بودم کردم و اندکی دلم قرص شد. در فضای نیمه تاریک اتاق یک بار دیگر نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم ،پیام سرو بی اختیار دل وچشمانم را بی تاب می کرد؛ حریصانه چند بار متن پیامش را مرور کردم، نوشته بود:

– امشب دیگه بی تاب بی تابم…
اگه پاهامو بگیری تا نتونم بیام با دست هام پرواز می کنم و میام کنارت!
اگه دست هامم بگیری،مثل مار می خزم و میام پیشت!
به خدا بد دلتنگتم‌ ماهی…بد!

با خواندن پیامش دچار دلشوره شدم و برای جلوگیری از حركت احتمالی اش فورا به او زنگ زدم.
جوابم را داد ،صدایش شبیه طفلی غریب و دردمند شده بود.

– دیگه طاقت ندارم ماهی بیا امشب یه بار دیگه بچگی کنیم!
می خوام ببینمت، اصلا عشقمی می خوام بدزدمت!

سعی کردم آرامش کنم،برای اینکه یک بار دیگر هوس آمدن به عمارت به سرش نزند گفتم:

– امشب نه ، امشب کلی مهمون داریم عمارت پره آدمه !
تازه آمنه هم امشب توي اتاق من خوابیده… من امشب حتی نمی تونم باهات حرف بزنم!

چشمم به سایه ی پاهایی که دوباره پشت در بودند افتاد،سیاهی سایه ی پاهای آن مرد به شدت مرا می ترساند.بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم…دستم روی دهانم بو وچشمانم از شدت ترس از حدقه بیرون زده بود که با نگرانی پرسید :

– چی شد ماهی ؟ اتفاقی افتاده؟!

سایه ی پاها یک مرتبه غیب شد.کمی احساس راحتی کردم، نفسم آزاد شد و گفتم:

– نه نه سوسک بود…فقط یه سوسک کوچولو.

پرسید:

– ماهی مطمئنی حالت خوبه؟
آخه تو امشب یه طور دیگه ای شدی!

– نه بابا ، من خوب خوبم!
مثلا چطوری شدم؟!
آهان!…چونکه آمنه اینجا خوابیده اینطوریه…
الانم بهتره قطع کنم سرو می ترسم بیدار شه!

– نه ماهی تو رو خدا قطع نکن بذار لااقل صداتو داشته باشم!

– نه نمی تونم…
به خدا فردا میام پیشت، قول می دم.
صبح اول وقت تا چشاتو باز کنی منو می بینی.

– پس بهم قول بده.

– قول می دم سرو ؛به جون تو قول می دم.

– حالام‌ منو ببوس اونقدر محکم که فشارشو حس کنم!
بعد دوباره بگو دوستت دارم بذار….‌‌‌..

نگذاشتم حرفش تمام شود ،دوباره چشمانم روی سایه ی پاهایی که مدام پشت در اتاق در حرکت بودند خیره مانده بود.فقط گفتم:

– می بوسمت سرو…
می بوسمت…
دوستت دارم عشقم دوستت دارم!
خداحافظ سرو…خداحافظ.

تماس را قطع کردم و بعد بلافاصله گوشی را خاموش کردم در آن حال وحشت زده گوشی را روی قلبم گذاشته و می فشردمش و می گفتم:

– منو ببخش سرو…
منو ببخش!

چند لحظه ای بود که سایه همانطور پشت در میخکوب شده و دیگر حرکتی نداشت… صدای نفس های عمیقی از پشت در به گوشم می رسید و سپس حرکت دستگیره ی در را دیدم وحشت زده چند بار با صدای بلند گفتم:

– خاله، خاله شمائید؟؟….
شما پشت درید؟

می خواستم تا به واسطه ی صدای بلندم خاله مهناز را متوجه کنم که صدای اکبر آقا را از پشت در شنیدم…

انگار لب هایش را به در چسبانده بود و با صدایی آهسته که آثار رخوت و مستی به وضوح در آن نمایان بود می گفت:

– هییسسسس دختر بیخود سرو صدا نکن!
خاله مهنازت مثل خرس به یه خواب عمیق فرو رفته حالا حالا ها هم قرار نیست بیدار شه!
تاثیر داروئیه که خورده البته تو هم الان باید مثل اون بیهوش می شدی نمی دونم چرا هنوز بیداری و پاي تلفن!
یه خورده از اون احساسات قشنگتو که دوشبه داری مفت مفت خرج اون الدنگ می کنی رو صرف عمو اکبرت کن!…
آخخخخخخ دختر دخت…
دیوونم کردی دو شبه!
بیا این درو باز کن…

دو دستی محکم دهانم را گرفته و می لرزیدم.
وحشت زده به سمت مستانه پریدم؛ با چند تکان ‌محکم می خواستم از خواب بیدارش کنم که دستم در میان گرمایی از رطوبتی که در بسترش جاری شده بود فرو رفت…
وای خدای…من مستانه خودش را خیس کرده بود!
یک بار دیگر محکم تکانش دادم که یکباره در حالت نیمه بیهوشی شروع به بالا آوردن کرد.
وحشت زده فریاد زدم:

-مستانه!
مستانه!!

طفلك یخ بود! دانستم چیزی مصرف کرده. چشمم به لیوان خالی شکلاتی که اکبر آقا برای من تهیه کرده و قسمت مستانه ی بینوا شده بود افتاد. وحشت زده گفتم:

– مستانه به خدا حالش بده داره میمیره!!

با صدای چندش آوری در حالی که دستگیره را محکم تکان‌می داد، گویی داشت آن را از جایش می کند گفت:

– این اکبر بیچاره است که داره می میره! یالله دختر بیا این درو باز کن قول می دم بدت نیاد.زیاد اذیتت نمی کنم!

فریاد کشیدم:

– خفه شو…گمشو!
به خدا الان داد می کشم آبروتو می برم!

با صدای بلند تری شروع به فریاد کردم:

– خاله ، خاله!

کمی خشن شد و گفت:

– اگه همین الان صداتو قطع نکنی می رم نفت می ریزم رو خاله ات آتیشش می زنم!!

– غلط کردی!
به خدا الان زنگ میزنم ۱۱۰ هر چی پلیسه تو تهرون می کشونم‌ اینجا.

قبل ازاینکه جوابم را بدهد بوی تندی به مشامم خورد…
کمی دقیق شدم و عمیق بو کشیدم.
بوی نفت بود!!
بعد از آن ردی روان از نفتی را که از زیر در جاری و تا وسط اتاق پیش روی می کرد را دیدم.وحشت زده نالیدم و التماس کردم و گفتم:

– تو رو خدا اکبر آقا به بچه ی خودت رحم کن‌!
به خدا بچه داره می میره بسکه بالا آورده…

کمی لحنش را جدی کرد وگفت:

– می بینی با کسی شوخی ندارم. فقط کافیه صدای آژیر پلیس رو بشنوم یا ببینم کس دیگه ای رو اینجا کشوندی به کسی رحم ‌نمی کنم.فقط یه کبریت می کشم و خلاص!

سرم را میان دستان لرزانم گرفته و می فشردم…
یک گوشه مچاله…
از یک سو از دیدن بدن بی جان مستانه و از سویی از عجز و ناتوانی خودم رنج می بردم…
هیچ گونه ناله و التماسی در دل سیاهش راه نمی برد جز اینکه حریص تر و وحشیانه تر از قبل دلشت دستگیره را به قصد کندن از جا در می آورد.
مستاصل و ناامید نمی دانستم چه کنم…
از چه کسی می توانستم کمک بخواهم؟
نمی دانم به خاطر دروغ هایی بود که به سرو گفته بودم یا به دلیل حس بی اعتمادی به جسم بیمارش بود…
سهیلا هم که اصلا تهران نبود!
خدایا در دل این نیمه شب هولناک چه کسی را داشتم؟!
چه کسی بود که‌ می توانست دست های محتاجم را بگیرد؟!
از چه کسی می توانستم طلب یاری کنم؟!
نا خواسته در میان سیلی از اندوه و ناامیدی که ویرانم می کردند ،در مقابل هجوم وحشیانه ی مردی مست، نمی دانم چه طور شد که نوری در قلبم تابید…
چرا بعد از این همه مدت بهادر تنها کسی بود که احساس کردم می توانم به او تکیه کنم؟!
چرا صدایش مدام در گوشم طنین می انداخت وقتی گفته بود:

“یه بار دیگه بهم اعتماد کن…
منتطرتم ماهی. ”

بدون فکر و بدون اراده گوشی را برداشتم و با دستانی که به شدت می لرزید و در میان صدای ضربه هایی که بر در بسته نواخته می شد شماره ی بهادر را گرفتم.
نمی دانم با دیدن شماره ی من دچار چه حالتی شده بود که‌مثل دیوانه های جنون زده فوری گوشی را برداشت.
صدایش در وجودم جاری شد، انگار یک لحظه فراموش کرده بودم که او دیگر مرد من نیست!…
فقط در میان سیلابی از اشک نالیدم وگفتم:

– بهادر ، بهادر…

مثل دیوانه ها فریاد کشید:

– تو چته ماهی ، چی شده ماهی؟؟

هق هق کنان گفتم:

– بیا منو از اینجا ببر بهادر!
من میترسم…کمکم کن!!

اکبر از پشت در فریاد کشید:

– با کی حرف می زنی؟
باز کن این درو تا نشکوندمش!

بهادر با شنیدن صدای مردی بیگانه آنقدر جنون‌زده شده بود که مثل دیوانه ها فریاد کشید:

– اون‌مرد کیه ماهی؟؟
تو رو خدا بهم بگو تو‌کجایی؟!

– خونه ی خاله‌ مهنازم، توی اتاقم…
در قفله…
اکبر آقا می خواد به زور وارد اتاق بشه! کمکم‌ کن‌ بهادر تو روخدا بیا منو با خودت ببر…
من می ترسم بهادر!
می ترسم!

در حالی که خودش نا آرام تر از من بود ولی سعی می کرد آرامم کند. با مهربانی گفت:

– باشه باشه…
عزیزم اصلا نترس اون در رو هم باز نکن!
گوشی رو هم‌قطع نکن ماهی…
ارتباطتو با من قطع نکن…
دارم میام…
عزیزم نترس… اصلا نترس!

به سرعت راه افتاد.به خاطر اینکه اکبر آقا متوجه ی تماسم با خارج ‌نشده باشد دیگر کمتر حرف می زدم؛ او هم‌بیشتر به در فشار می آورد.
ناله و تهدید اثری نداشت …
ناگزیر از راه دیگری وارد شدم بلند شدم رفتم پشت در از همانجا سعی کردم کمی آرامش کنم…
به علت مستی زیاد مغزش درست کار نمی کرد؛ گفتم:

– اکبر آقا، عمو اکبر…
ببین آخه اینطور می کنی من می ترسم!

مردک هرزه لذت می برد و می گفت:

– نترس ، نترس!
بهت قول می دم اذیتت نکنم.فقط می خوام ‌باهات حرف بزنم و یه کم با هم خوش بگذرونیم!
دو شبه دل این اکبر بیچاره رو زدی پاک پوکوندی!

صدای بهادر را از داخل گوشی که به گوشم‌ چسبانده بودم می شنیدم که فریاد کشید:

– باهاش حرف نزن!
ماهی با اون آشغال حرف نزن!

چاره ای نبود؛ تا رسیدن بهادر باید یک‌طور سرش را گرم‌ می کردم.
چه خوب بود که بهادر خانه ی خاله مهناز را خوب بلد بود.
یادم آمد پارسال عید قربان که همراه بهادر گوشت قربانی برای خاله آورده بودیم بهادر آنجا را خوب می شناخت.

این بار صدایش شبیه ناله های چندش آوری شده بود…
در حالی که کاملا به در بسته چسبیده و صداها و الفاظ زشت و منزجر کننده ای را از خود خارج می کرد یک‌بار دیگر به سمت پنجره رفتم و به تاریکی مطلق خیابان نگاه کردم. اشکم سرازیر شد و گفتم:

– بهادر…
بهادر کجایی؟!

دوباره یک‌نگاه به مستانه انداختم. طفلی در دریایی از ادرار واستفراغ غوطه می زد!
دلم برایش می سوخت.
یادم آمد خاله مهناز بیچاره به خاطر اینکه دوازده سال صاحب بچه نشده بود چقدر غصه خورد…
مرارت و سختی و عذاب کشیده بود تا بالاخره بعد از دوازده سال عاقبت خدا مستانه را به آنها ارزانی کرده بود.
حیف از مستانه!
حیف از موجودی که پدرش اکبر بود!
ناگهان نوری در تاریکی شب درخشیدن گرفت…نوری که بر قلب وحشت زده ام شوقی از امید می بخشید.
نور اتومبیل بهادر بود!
به سرعت پنجره را گشودم و بیشتر دقت کردم‌، اشتباه نکرده بودم…خودش بود!
به سرعت ماشین را همان جا وسط کوچه رها کرد. بی صدا دست هایم را در هوا تکان‌ می دادم.
خیلی زود مرا دید و فورا و به چالاکی از روی تیر چراغ برق بالا رفت.
خودش را به بالای دیوار رساند و از آنجا داخل حیاط پرید.
در آن فاصله فقط فرصت کردم شالم را روی سرم انداخته و ساکم را که گوشه ی اتاق بود را برداشته و موبایلم را درون ساکم بیاندازم.
برای آخرین بار در حالی که به شدت می گریستم صورت مستانه را بوسیدم. همانطور پشت در ایستاده وگوشم را تیز کردم. اکبر آقا که هر لحظه مست تر و دیوانه تر می شد با الفاظ رکیک تری شروع به بد مستی کرده بود. که ناگهان با صدای مهیب فرو پاشیدن شی اي قلبم فرو ریخت و پس از آن صدای بهادر و نزاع وگلاویز شدنش با اکبر را شنیدم. به سرعت میز را از پشت در برداشته و آن را پرت کردم و در را گشودم.
اکبر آقا و بهادر درگیر شده بودند که ناگهان اکبر شیشه ی مشروبی را که روی میز بود را برداشت محکم به میز کوبید… بطری خرد شد و قسمت بالایی بطری که در میان مشتش بسيار تیز وبرنده بود را به سمت بهادر گرفت و به او حمله ور شد!
اما آنقدر مست بود که با یک ضربه ی مشت بهادر نقش زمین شد و فقط قسمتی از دست بهادر بر اثر تماس با تیزی شیشه خراش برداشته وخون از آن قسمت جاری شد.
ترسیدم…خواستم فریاد برنم که به سرعت کنارم‌ آمد،طوری رفتار کرد که‌ مطمئن باشم حالش خوب است و اتفاقی نيفتاده است .اکبر آقا گوشه ای نقش بر زمین شده و از حال رفته بود.
بهادر دستم را گرفت در حالی که بازویش را دورم حلقه می کرد من را به سرعت از آنجا خارج کرد.
در حالی که وحشت زده می گریستم گفتم:

– دستت ، دستت داره خون میاد!

انگار هرگز متوجه ی رفتارش نبود… پیشانیم را بوسید وگفت:

– من خوبم ماهی ، خوبم!
نیگاه کن فقط یه خراش سطحیه…
تو خوب باش.
نترس…من پیشتم… از هیچی نترس. ببین!تموم شد!

با گریه گفتم:

– مستانه…خاله مهنازم…
اون مردک داشت اونارو می کشت!
نکنه مرده باشن؟!
نکنه اکبر آقارو کشته باشی؟!

در حالی که در ماشین را باز می کرد گفت:

– نگران نشو ، اون سگ هفت تا جوون داره طوریش نمی شه.

بعد گوشی اش را برداشت و بلافاصله شماره ی اورژانس و سپس پلیس را هم زمان گرفت و آدرس دقیق محل را داد.
در خانه کاملا باز بود.نگاهی به دستش کردم؛ قطرات خون از دستش می چکید.دلم برایش به درد آمد و در حالی که به تلخی می گریستم قسمت رویی لباسم را در آوردم و دور دستانش پیچیدم،اوهم بلافاصله سویی شرتش را در آورد و روی دوشم انداخت. دقایقی بعد اورژانس و ماشین پلیس هم زمان رسیدند .
در باز بود و بلافاصله داخل شدند.
بهادر با لبخند نگاهم كرد.

– خوب دیگه خیالت راحت باشه به خیر گذشت.
دیگه هیچ‌ اتفاق بدی نمی افته.

و بعد به سرعت ماشین را روشن کرده و به راه افتاد.

بدون اینکه بپرسد مقصد کجاست و کجا باید برویم به سمت باغچه همايون راه افتاد. از وقتی سوار ماشینش شده بودم بی اختیار می گریستم. یادآوری لحظات سخت و جانکاهی که بر من بيچاره گذشته بود نه تنها در آن چند ساعت، که در آن روزها به شدت آزارم می داد. ناخواسته بازگشته بودم به روزهایی که بی دغدغه، درست شبیه همین لحظه که در کنار او بدون خیال ، بدون ترس از فرداهایی که هرگز نمی دانستم چه بودند و چگونه آمده بودند و می رفتند دستم در میان دستش بود و در التهاب موسیقی عاشقانه ای که بهترین لحظات زندگیمان را احساسی می کرد گم می شدم ؛بهادر حرف می زد و من سرا پا جان بودم فقط برای گوش دادن برای شنیدن عاشقانه هایی که از دهانش بر می خاست و تا عمق قلبم رسوخ می کرد. گاهی یک‌ مرتبه هر دو شروع به خواندن می کردیم ، آنقدر دیوانگی می کردیم که شاید اگر با فحش و ناسزای راننده عصبی ماشين كناري به خود نمی آمدیم همانطور دیوانه وار تا آخر دنیا تخته گاز رفته بودیم!…
امروز اما در حالی کنار او نشسته بودم که می ترسیدم از اینکه باز گردم یک بار دیگر عمیق به مردی که روزگاری عشقم بود ، مرد آرزوهای بر باد رفته ام بود نگاه کنم. فقط آنقدر فهمیدم که دلم برایش تنگ شده بود.برای چندمین بار سرش را به سمتم‌ چرخاند و با نگاهی مهربان که بی دریغ ارزانیم می کرد نگران و دلواپس برای چشمانم که حتی یک لحظه دست از گریستن نمی کشید، خیره شد، دوباره آهی کشیده وگفت:

– نکن‌ماهی ، با خودت این کارو نکن! دیدی بالاخره تموم شد…
نیگاه کن داری بر می گردی خونه، الان می برمت پیش مامانت دوباره آروم می گیری.
حرف هایش بیشتر عذابم ‌می داد؛ نمی دانست که اگر آن همه بلا سرم آمده بود فقط به خاطر قهر مادرم بود…
نمی دانست که با حکم او بود که مجبور شدم به آن جهنم لعنتی پا بگذارم…
تلخ تر گریستم. یک وقت نگاهم به دست زخمی اش که دیگر سرخی خون از بستر پارچه بیرون تراوش کرده بود افتاد، این مرا بیشتر می ترساند و به وحشت می انداخت. بی اختیار دستم را روی دست زخمی اش گذاشتم و با نگرانی گفتم:

– بهادر دستت هنوز خونریزی داره تو رو خدا بیا بریم بیمارستان من می ترسم.

کمی سرش را به سمتم بر گرداند ، مهربان مثل همیشه از گوشه ی چشمان بادامی روشنش نگاهم کرد، چقدر شبیه گذشته ها شده بود!
با لبخند بی روحی که بر لب داشت نگاهم کرد و پرسید:

– هنوزم نگرانم می شی ماهی ؟

سکوت کردم، شرم مانع از آن می شد که به او بگویم:

“آری بهادر ، همیشه!
حتی تا آخر دنیا دائم نگرانت خواهم بود… نگران از اینکه آیا بهادرم خوشبخت خواهد شد؟
آیا می تواند همان بهادر گذشته باشد؟
به اینکه آیا بهادر من را فراموش کرده؟
خدا می داند که در تک تک لحظات زندگیم، قبل از اینکه به خودم، به سرنوشتم و به خوشبختی فکر کنم اول به تو فکر کردم.”

انگار تمام حرف های نگفته ی دلم را که دیر زمانی بود در کنج دل دردمندم تلنبار شده و بدجوری خاک گرفته بود را می شنید، چون یک مرتبه دستش را به سمت صورتم آورد، همان دستی را که زخمی بود و بوی زُهم خون تازه می داد و رگه هایی از خون خشک شده در میان انگشتانش نشسته و آنها را رنگ زده بود …
پشت انگشت نشانه اش را چند بار به نرمی روی گونه ام که تر بود و پر از اشک کشید؛ اثر نوازش های انگشتانی داغ برای لحظه ای از خود بیخودم کرد…
چشمانم بسته شد و داشتم فراموش می کردم…
غرق می شدم در دنیایی که دیگر مال من نبود!…
که دنیای مردگان بود!…
چشمانم رابستم آنقدر درد داشتم،آنقدر غم داشتم که بی شک محتاج دستانی برای نوازش جسم و روح درد کشیده ام بودم. ناگاه با گرمی نفسی که روی گونه ام پاشیده می شد چشمانم با وحشت خاصی گشوده گشت.صورتش در نزدیک ترین حد فاصل از صورتم بود، چشمانش مثل همیشه بود…فتنه انگیز و براق!
تنم لرزید…
چونان موجود برق گرفته ای لرزیدم و از آن خواب خرگوشی موقت بیدار شدم.
به تندی صورتم را عقب کشیدم و خودم را از او دور کردم.
آه خدایا مرا ببخش!
این نه نوازش های دستان سرو است نه گرمی نفس های او و نه این مرد هرگز می تواند سرو من باشد!
متوجه ی امتناعم شد و به سرعت خودش را عقب کشید.
برای فراموش شدن بهت آن لحظه مثل احمق ها شروع به حرف زدن کرد،حرف های بی سروتهی که آخر آن به آن جایی ختم‌ می شد که گفت:

-دیگه تموم شد ماهی نگاه کن‌،داریم می ریم خونه…
برمی گردی پیش مامانت…

آهی کشیدم و گفتم:

– بهادر اگه بدونی اون کسی که باعث این قهر و عذاب بود،اونی که برای اینکه تنبیهم کنه و باهام بجنگه راهی جز رفتن و چاره ای جز پناه بردن به غریبه ها ی نامرد رو واسم نذاشت کسی جز مامانم نیست !

به سرعت توقف کرد. آنچنان پدال ترمز را محکم فشرد که ماشین با یک تکان شدید یکباره ایستاد. با تعجب به سمتم چرخید وگفت:

– چی؟!

دوباره گریه ام گرفت.مثل طفل بی پناهی که در اوج نا امیدی برای آرام کردن دل بی قرارش دنبال پناهی باشد،بهادر تمامی پناهم شده بود.
هیچ وقت طاقت دیدن گریه ام را نداشت. همیشه می گفت:

“تو که گریه می کنی دلم می خواد سرمو بکوبم توي شیشه ”
آن شب هم همانطور شده بود؛ در حالی که صدایش می لرزید و بسیار ناآرام بود با صدای نسبتا بلندی گفت:

– آخه چرا؟!
ماهی تو رو خدا بهم بگو اینجا چه خبره؟

تمام قدرتم را جمع کردم؛ برایم راحت نبود در مقابل بهادر بنشینم و از عشقم به دیگری بگویم، اما ناچار بودم!
در حالی که دیوانه وار تر از قبل می گریستم گفتم:

– اون از سرو بدش میاد ، یه جور عجیبی ازش نفرت داره،همش خیال می کنه که اگه با سرو باشم… اگه اون توی زندگیمون باشه… بدبختی و سیاه روزی همین جور یقه مون رو می گیره و زندگیمونو تباه می کنه!
برام شرط گذاشته…بهادر تصورش رو بکن!اون حتی از من می گذره فقط به جرم اینکه سرو…..

بیشتر از آن نتوانستم ادامه دهم. او که تا ان لحظه کاملا آرام بود و با تعجب فقط گوش می کرد ،یک بار دیگر متعجبانه گفت:

– عجب!
از بهجت خانوم بعیده …
آخه چه دلیلی داره که اینطور فکر می کنه؟!
به خدا که سرو جوون موجه و قابل اعتمادیه… اون به کجا رسیده!
اصلا از سرو چی می دونه که انقدر راحت می تونه قضاوتش کنه؟

آب بینی ام را بالا کشیدم و شانه هایم را هم به علامت ندانستن بالا انداختم. در حالی که یک بار دیگه آماده حرکت می شد گفت:

– توغصه نخورماهی، من درستش می کنم. بهت قول می دم باهاش حرف می زنم. مطمئنش می کنم که سرو هرگز اونی نیست که بشه راجع به اون حتی فکر باطلی کرد.
من به سرو ایمان دارم… ایمان.

دلم می خواست به پایش می افتادم و در برابر مردانگی و گذشتی که خدا به او بخشیده بود زانو می زدم و هزار مرتبه خدا را شکر می کردم به خاطر خلقت او، به خاطر بودن او.
چند دقیقه ی بعد در میان کوچه بودیم.به سروهایم نگاه کردم ،انگار سال ها بود که از آن ها دور و جدا بودم .چه قدر دلم برایشان ،برای بوی برگ های همیشه سبزشان تنگ شده بود!
بهادر پیاده شد. من همچنان مردد بودم؛ تردید داشتم از اینکه پذیرفته نشوم. خسته بودم از جنگ کردن، از اینکه مجبور باشم به خاطر اثبات عظمت روح سرو مرتب رو در روی مادرم قرار گیرم.
بهادر چند قدم به سمت جلو برداشت، برگشت و نگاهم کرد وقتی دید هنوز در جایم نشسته و بهت زده میخکوبم، دانست تردید دارم .برای اینکه کمی از بار التهاباتم بکاهد ،با لبخندی که بر لب داشت دوباره به سمتم برگشت ،خودش در ماشین را باز کرد و دستم را گرفت و کمک کرد از ماشین پیاده شوم.
هنوز یکی دو قدم بیشتر نرفته بودم که بر اثر ضعف و استرس، پاهایم شروع به لرزیدن کردند و در جایم ایستادم. دیگر حتی قدرت حرکت نداشتم!
کمی کمکم کرد…این بار ضعف به حدی بود که داشتم زمین می خوردم،محکم مرا گرفت و دستش را دور کمرم حلقه کرد. دهانش را به سمت گوشم آورد و با اطمینان گفت:

– نترس ماهی من پیشتم .
بهت قول دادم تورو به سرو می رسونم.

با شنیدن آن کلمات و جملات سحرانگیز آنقدر اطمینانم به او زیاد شد که بیشتر به او چسبیدم.خواستم بعد از خدا او تکیه گاهم باشد. نزدیک سرو آخر رسیدیم و فقط چند قدم با دری که هیج وقت قرار نبود تا ابد به رویم گشوده شود فاصله داشتم .نگاهم را به سمت سروی که همیشه بوی سرو من را می داد روانه کردم. در تیرگی و سیاهی مطلق آن شب شوم و لعنتی، در زیر بلندای سروی که هر لحظه روبه سقوط می رفت، در میان باوری که هرگز تصورش را هم نمی کردم که جزئی از واقعت زندگی باشد ، که فقط یک خیال است، یک باور غلط ،و توهم بیهوده ی من بیچاره است، سرو را دیدم!…
هنوز در میان آغوش بهادر بودم و سرو تماشایم‌ می کرد…
دیگر حتی آغوش بهادر که تکیه گاهم بود هم نتوانست جلوی سقوطم را بگیرد!
نقش بر زمین شدم،انگار تا قعر زمین سقوط کرده و فرو رفته بودم ؛حال او هم‌ بهتر از من نبود…
بر سروی که زیرش ایستاده بود تکیه زده و کیسه ای که در دستش بود بر روی زمین و درست در مقابل پایش واژگون شده بود. حرفی نزد…فقط تماشا می کرد!
از همان جایی که نشسته بودم غریبانه سرم را به نشانه ی نه تکان دادم…
چطور توقع داشتم به همین سادگی نه مرا باور کند!
من که با دروغ ،دو شبانه روزِ تمام او را فریب داده بودم، دروغ گفته بودم ،و درست در دقیقه ی آخر… در نیمه شبی که قرار بود خانه پر از میهمان و آمنه کنارم خوابیده باشد ،در خلوت کوچه بودم و در آغوش بهادر!
به زحمت خودش را از تنه ی درختی که بر اوتکیه زده بود جدا کرد.آنقدر ناتوان بود که انگار بین او و سطح درخت مومی بود که جدایی از درخت را آنقدر برایش توانفرسا میکرد!
باورم شد که در تنش رمقی نیست،به زور پاهایش را می کشید. بیچاره بهادر در جا خشکش زده بود.
فقط آنقدر توانست که بگوید:

– سرو ، نه رفیق، اشتباه نکن!

دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد؛ بهادر ساکت شد. کوچه آنقدر خلوت و بی صدا شده بود که از خلوت بی اندازه اش ترسیدم .نالیدم و با ناله ام خلوت تلخ کوچه را پایان دادم. به سمت سر کوچه به راه افتاد .قدش خمیده شده بود ، شانه هایش می لرزید و به سختی گام بر می داشت.
آه نه خداوندگارم! انگار دستش روی قلبش بود!
خودم را جلوی پای بهادر انداختم…ناله کردم… التماس کردم…اشک ها پاشیدم و گفتم:

– نه بهادر ، جلوشو بگیر!
نذار بره…
تو رو خدا نذاربره!!

بهادر به سرعت پیش دوید خیلی زود به اورسید شانه اش را گرفت و در یک
حرکت به سمت خود برگرداندش صورتش خیس و اشک آلود بود!گفت:

– بهادر ، رفیقم بودی!
برادرم بودی!

بهادر فریاد کشید:

– هنوز هم هستم…تا ابد هم خواهم بود! اما سرو مواظب باش مبادا حرفی بزنی ، مبادا خطا یی کنی که بعدها به خاطر گفتنش هزار بار پشیمون بشی!

مثل بچه ها گریه و با گوشه ی آستینش اشک هایش را پاک می کرد.دلم می خواست فریاد می زدم.

– تو رو خدا سرو دیگه بسه…
گریه نکن!
قسم‌خورده بودم نذارم هیچ وقت دیگه ، هیچ نامرد دیگه تا آخرین نفسی که دارم اشکتو در بیاره…

اما امشب، این خودم بودم!
خود منفورم که اینگونه دلش را شکستم! نگاهی به سمتم انداخت وگفت:

– بهم دروغ گفت…
اینجا چه خبر بود که من نباید می دونستم؟ بهادر اون خونه خالیه!
می گن دوشبه که اونجا خالیه!
معنی این کارهارو نمی فهمم…نمی تونم هضم کنم!

بهادر در حالی که دستش را می گرفت گفت:

– بیا من برات توضيح می دم.
به خدا همه ی واقعیت هارو برات می گم. بهت می گم‌که تو این دوشب ماهی کجا بود و چی به سرش اومد و چه طوری شد که الان با منه.
به خدا رفیق از روی خوشی نیست که من اینجام…نیگا کن!…

دست زخمی و پر از خونش را در مقابل چشمان سرو بالا گرفت وگفت:

– به نظرت این می تونه شبیه دست یه آدمی باشه که دوشبه تو خوشی بوده؟
یا نه…یه نیگا به اون دختر معصومی که کف آسفالت افتاده داره جون می ده بنداز!
به نظرت این آدمیه که از سر خوشی تا این وقت شب توي خیابونه؟!
اگه می بینی من ‌اینجام،گه می بینی که با اونم ،فقط به خاطر کمک به اون بوده ولاغیر………

عمیق نگاهم کرد و عمیق بغض سر خورده اش را شکست…صدای گریه اش را در گوش باد رها کرد و چنان فریاد کشید که در یک لحظه مردم وقتی گفت:

– خوب همین دیگه!
همین!
چرا من نیستم؟!
چرا من نباید می بودم ؟!
دیدی ماهی؟باورت شد لایق تکیه گاه بودن نبودم؟!
باورم نداشتی…ترحم کردی؟!
من که خودم گفتم برو ! گفتم شاید نتونم هیچ وقت مثل یه مرد…..

این بار بهادر محکم تر از او فریاد کشید… فریاد بهادر را تا عمر دارم فراموش نمی کنم!حرف هایش را تا عمر دارم در صندوقچه ی قلبم مهر وموم خواهم کرد وتا ابد مانند گنجینه ای دست نیافتنی و مقدس محافظت خواهم کرد.
در حالی که صدایش از شدت خشم می لرزید می گفت:

– دِ نه سرو صبر کن!!
یه طرفه به قاضی نرو، اینطور ناجونمردانه ماهی رو محکوم نکن مرد!
مگه ماهی خواست توي بدترین شرایط عمرش من کنارش باشم؟
مگه به اون بود که‌ منو انتخاب کنه که به تو بی اعتماد باشه؟
مگه الان که من اینجام خواست ماهی بود؟
نه سرو بی انصافی نکنماهی روحشم خبر نداشت که من واسه کمکش می رم…
اون فقط به سهیلا گفته بود، من از سهیلا شنیدم.اون بود که بهم زنگ زد و گفت جون ماهی تو خطره.
می دونی چرا به من زنگ زد؟
چون شماره ی منو داشت؛ چون می دونست آدرس اونجایی که ‌ماهی توش گیر افتاده بود رو من فقط می دونم؛ چون اون گفت که باید ماهی رو برگردونم خونه ی خودش…
که هر چند این یکی رو دیر گفت،ظاهرا اونم‌ خبر نداشته این خونه خالیه.

همانطور که کف زمین چسبیده وکم کم تجزیه می شدم با شنیدن دروغ هایی که بهادر می گفت در دنیای بهت و ناباوری ام حتی غم رفتن سرو را فراموش کردم!
با خودم گفتم:

– خدایا این بهادر است؟ این خود اوست که انقدر راحت ،که انقدر قشنگ و دلواپس قشنگ‌ترین دروغ های دنیا را می بافد؟ بهادری که اصلا دروغ بلد نبود!
اویی که به خاطر حفظ زندگی خودش هرگز دروغ نگفت!…
اما امشب فقط به این خاطر که از جدایی سرو از من ، از رفتن او و از نابودی من جلوگیری کند دروغ می گفت…
آه خدایا مگر می شود!مگر ممکن‌است! بهادر و دروغ؟! نه نه این ممکن‌نیست حتم دارم اینها هم جزئی از توهمات مغز گنگ من است!

دروغ های تو بهادر،آن شب کرور کرور از بار غم های دل بیمار سرو را سبک کرد. شک و سر خوردگی اش را می شست و می برد…وقتی تو مجبور شدی صداقتت را لکه دار کنی تا من‌ بمانم، نمی دانی درست شبیه فرشته ای شده بودی که از عرش بر من‌ درمانده نازل شده بود…
و یا نه…تو آن شب مرا به یاد اسقف پیری انداختی که حقیقت را مردانه زیر پایش گذاشته بود. اسقفی که ژان والژان سرزمین بینوایان دوره ی کودکی ام را به بهای کتمان‌حقیقت از بند اسارت رهانیده بود تا وسیله ای باشد برای پیوند تبهکاری که بعدها تنها امید دخترکی یتیم‌ می شد…
درست به یاد دارم اسقف پیر رو به خطاکاری که بند بند وجودش از شرم ِ عفو شدن می لرزید گفته بود:

“مرد من‌امشب روح تو را خریدم و تسلیم خدا کردم”

بهادر تو آنشب عشق مرا که روبه نابودی بود را با ننگین‌کردن شرفت خریدی و به من بخشیدی!
تا عمر دارم‌ زیر دِین آنهمه محبت و ایثارت خواهم ماند.
بعد به طرفم آمد و در حالی که‌کمک می کرد تا بلند شوم گفت:

– پاشو ماهی بلند شو باهاش برو…

مستاصل و درمانده گفتم:

– کجا؟!

– هر جا که ‌اون بخواد ،هر جا که اون بگه. مگه قرار نیست تا ابد مردت باشه؟!
بلند شو برو پيشش اعتمادشو جلب کن… اگه‌دوستش داری هر کاری که می تونی برای باز پس گرفتنش،برای بر گردوندن غرور پایمال شدش انجام بده .

گفتم:

– بهادر تو…تو…دروغ گفتی ؟
چرا؟

– کار سختی نبود ، فقط کاری رو کردم‌که باید برای نجات زندگی خودمم انجام‌می دادم.
الانم اشتباه نکردم، خوشحالم.نجات زندگی تو‌مثل نجات زندگی خودم می مونه.

گفتم:

– نمی بخشه ، به خدا هرگز نمی بخشه… نگاش کن…حتی دیگه نگاه هم‌ نمی کنه! بهادر یعنی بخشیدن انقدر سخته؟
انقدر محال و ناشدنیه؟
یعنی تاوان بی اعتمادی انقدر سنگین می تونه باشه؟تا اون حد که قابل بخشش نباشه؟

ایستاد و در تاریکی شب یک‌ بار دیگر نگاهم‌ کرد.قطره ی اشکی میان چشمان زردش می درخشید…حرفی زد و چیزی گفت که‌ تا آخر عمر فراموش نمی کنم‌…حتی تا مادامی که در گور باشم حرفش از یادم نخواهد رفت!
دردمندانه آهی کشید و گفت:

– نمی دونم‌ ماهی ، نمی دونم…
باید از تو‌پرسید، تو تونستی ببخشی ؟
تونستی فراموش کنی؟

سکوت کردم دوباره گفت:

– التماس هام ، ناله‌هام، زجه زدن هام ، هیچ وقت نتونست جلوی بخشیده شدنمو در مقابل اونی که دوستش داشتم ،اونی که عاشقش بودم وفقط یه لحظه بهش بی اعتماد شده بودم رو بگیره. بدون اینکه ببخشتم گذاشت و رفت ، زندگیم‌تموم شد…اما ماهی تو زندگیتو بکن

سوییچ ماشینش را ميان دستم گذاشت‌ و در حالی که پیاده با دستی زخمی و دلی زخمی تر می رفت گفت:

– برو ماهی…برو برش گردون قبل از اینکه‌ بذاره بره.

و رفت!

سرو همچنان‌ گوشه اي نشسته بود و سرش را میان دست های نا آرامش گرفته و می فشرد ؛کنارش رفتم ؛غرور بی ارزشترین چیزی بود که باید قربانی عشقم‌ می کردم.سرش را بلند کرد. سایه ی چتر مژگان‌سیاهش که بر اثر رطوبت اشک هایش به یکدیگر چسبیده بود روی بستر چهره اش نقش بسته بود.عمق جراحت قلب زخمی اش در چشمان بی فروغش فریاد درد می کشید. سوییچ ماشین بهادر را به طرفش گرفتم و گفتم:

– می بینی سرو؟خونه ای ندارم،پدر هم‌ندارم، مادر هم ندارم، حتی پول هم‌ ندارم!
یه جورایی حالا دیگه از نظر نداشته هامون با هم‌ برابریم…
اما سرو…من‌ هنوز تو رو دارم! وقتی که تو رو دارم‌ انگار همه ی دنیا رو دارم… منو ‌از خودت نا امید نکن !
ببخشم و بذار تا ابد با تو باشم. منو با خودت ببر سرو .هر جا که باشه فرقی نمی کنه، فقط می خوام با تو‌ باشم!

بلند شد؛خواستم دستش را بگیرم که بی رحمانه دستم‌ را‌ پس زد در حالی که سوییچ را از میان انگشتانم بیرون می کشید با خشم گفت:

– چرا هنوز یه فرقی با هم داریم…اونم‌ اینکه تو دروغ گفتی ماهی.
بهم دروغ گفتی…تو یه دروغ گویی!در حالی که ‌من‌ هیچ وقت این کارو باهات نکردم. من تموم‌حقیقت زندگیمو صادقانه بهت گفتم.

دیگر حتی نایستاد تا دفاع نابه جایم را در مقابل جرمی که مرتکب شده بودم و خطایی که کرده بودم بشنود.به سمت ماشین راه افتاد.رفت و سوار شد. منتظر تعارفش نماندم و به سرعت سوار شدم. خودم را به دست او سپردم و با خودم گفتم برایم فرقی نمی کند ،هر جا که او بخواهد خواهم رفت فقط او باشد!
دكمه ی پخش اتومبیل را فشرد. این کار را نه از سر دلخوشی، بلکه برای پایان دادن به سکوتی که حاکم بود و بی شک او را ‌نیز مثل من دیوانه می کرد انجام داد.
موجی از احساس در فضا پخش شد…همه چیز برای مجازات کردنم دست بر دست یکدیگر داده بودند!برای عذاب دادنم…ویران کردنم!
حتی موسیقی هم شکنجه می شد برای گناهی که کرده بودم…

“توبا قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه ی من چه کردی
چه کردی
ننوشیده از جام‌ چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من چه کردی
چه کردی
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرت شانه ی من ‌چه کردی
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه ی من چه کردی
چه کردی
جهان من از گریه ات خیس باران
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی
چه کردی
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
چه کردی چه کردی”

نگاهش کردم ، سرش را به سمت بیرون بر گرداند تا شاهد گریستنش نباشم.
برای مجازات شدن ،عذاب کمی نبود اینکه شاهد گریستن یک مرد باشی!
برای بخشیده شدن، این‌کمترین کار بود که دستش را بگیرم و در حالی که دیوانه وار می گریستم فقط التماس کردم.

” مرا ببخش سرو!”

دست هایش را از میان دستانم بیرون کشید…ای کاش فقط یک دست روی سرم‌ می کشید…او حتی این‌کار را هم نکرد! دانستم طلب بخشیده شدن از سوی مردی که در سر تاسر عمرش هیچ وقت معنی بخشش را نمی دانست، اینکه یک‌ عمر فقط شرارت و خیانت را دیده و تجربه کرده بود همچین کار آسانی نیست کنار.یه هتل رسیدیم. ماشین را یک گوشه پارک‌ کرد و حتی نگفت پیاده شو…
خودم پیاده شدم…
نگفت دنبالم بیا…
خودم رفتم…
نگفت داخل اتاقم شو…
خودم وارد شدم…
فقط در حالی که یک‌ لباس گرم ‌را از داخل چمدانش بیرون‌می کشید و در حالی که حتی نگاه هم نمی کرد گفت:

– فعلا امشبو اینجا باش.

مشغول پوشیدن لباسش بود. انگار قصد رفتن داشت. با نگرانی گفتم:

– می خوای بری؟

گفت:

– تو ماشین می خوابم.صبح هم‌ می رم ماشینو می برم پس بدم. بیچاره بهادر اونم این وسط الکی الکی قاطی ماجرا شد ، پسر بیچاره زخمی بود خدا کنه اتفاق بدی براش نیفته.

بدون اینکه نگاهم‌کند در را بست و رفت.
کنار تختش نشستم، دلم به درد آمده بود، او حتی بهادر را دید و باورش کرد و دلواپسش شد .اما چرا من را نمی دید؟
چرا هر چقدر به او نزدیک تر شدم، هر چه التماسش کردم، خودم را تا آن اندازه خرد و حقیر کردم، طلب بخشش کردم، هزار بار طلب بخشش کردم باز هم‌ مرا ندید!
کاش می دانست..
ای کاش می فهمید اگر پنهان‌کردم،‌اگر دروغ گفتم ،فقط به این‌ خاطر بود او را از دست ندهم…
وای بر من که پنهان کاری کردم و دروغ گفتم!
ولی باز از دستش می دادم…فقط از سر اجبار، مثل همیشه ،مثل همان‌شبی که هیچ وقت دوستم‌ نداشت، دوباره تختش را به من بخشیده و رفته بود.
در حالی که می گریستم باز به خود و به دل بیچاره ی ساده ام امید دادم گفتم:

” دل شکسته ی من ، دل ناآرومم!
امشب ناراحته، عصبیه تو دلخور نشو به خودت بد راه نده…
دل کوچیکم، دل بدبختم!
فردا صبح یقینا حالش بهتر می شه و دوباره پیشت برمی گرده.حالا می بینی می بخشتت ”

آنقدر خسته بودم که حتی حس تعویض لباس هایم را هم نداشتم. با همان‌حال شوریده و ژولیده روی تختش دراز کشیدم و سرم را روی بالشش گذاشتم. یک نفس عمیق کشیدم…مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد درون بسترش بی تاب می شدم، بال بال می زدم و می رفتم تا مرز نیستی…
تا حد فنا شدن می رفتم…
خوابی عمیق کم‌کم ‌مرا در خود عرق می کرد…
درست نمی دانم چند ساعت خوابیده بودم… وقتی چشمانم را گشودم نگاهی به پنجره انداختم ،آنجایی که هیچ وقت طلوع و غروبی نداشت… اتاقی که حتی یک‌ ساعت هم‌نداشت! انگار فقط و فقط ساخته شده بود برای طی یک دوره حبس و محکومیت طولانی با اعمال شاقه!
بلا فاصله دستم را درون ساکم فرو بردم و پس از مقداری جستجو بالاخره گوشی را یافتم…قبل از اینکه به ساعت نگاه کنم، گزارش چندین پیامی را که دریافت شده و هنوز باز نشده بود را دیدم.بُعد زمان را فراموش کردم و پیام هایی را که از دیشب تا آن لحظه هنوز باز نشده بود را یک به یک گشودم و شروع به خواندن کردم. همه ی آنها از طرف سرو بود…
از او و نگرانی های او…
از او و از اشک ها و آه های او…

– ماهی قشنگم بخوای یا نخوای دارم میام. دیگه طاقت ندارم باید همین امشب صورت قشنگتو ببینم.

– خیال نکن‌اگه پیام هامو نمی خونی باورم می شه خوابی!
خودتو به خواب زدی…یالله آماده شو دارم ‌میام.

– ماهی من الان تو‌ خیابونم…
باورت می شه اینجا یه جیگرکیه که تا این‌موقع نیمه شب هنوز بازه!

– دارم جیگر می گیرم…
راستش هوس کردم دلم‌نیومد تنها تنها بخورم میام با هم بخوریم.می خوام با دست های خودم لقمه بگیرم بذارم توي دهن عشقم ،بعد بشینم تا صبح تماشات کنم تو جیگر بخوری منم جیگرتورو….

– ماهی من الان پایینم…زیر اون سرو آخریه…به خدا منتطرتم. این غذا هم کم کم سرد میشه از دهن می افته دِ یالله یه کاری بکن یه خورده هم تو بچگی کن!
آمنه رو دور بزن بیا پایین منتظرتم.

– ماهی ماهی کجایی پس جرا جواب تلفنمو نمیدی!
چرا پیامهامو نمی خونی؟
چرا چراغ اتاقت خاموشه؟
اصلا چراغ های کل عمارت خاموشه!

– به خدا دارم‌کلافه می شم این یارو رفتگر محلتون‌ می گه الان دوشبه اسباب کشی کردید رفتید!
ماهی تو‌کجایی…پس چرا من بی خبرم؟!

آخرین پیامش را هم‌خواندم .گوشی را کنار لبم برده و بر آخرین دلواپسی هایش بوسه زدم.یاد کیسه ای که در دستش بود افتادم…خدا می داند تا چند ساعت منتظر مانده بود!کیسه ای که در تاریکی شب از میان دستش رها شد و بعد فقط حمله بود… حمله ی گربه های گرسنه ای که دیدم چگونه با دندان های تیزشان کیسه را می دریدند…
آنچه را که متعلق به من بود ربوده و سهم شکم گربه های خیابان شده بود.
ولی افسوس…
افسوس که در دل این دقایق حزن انگیز و تلخ گریه هم دیگر مرحمی بر دل نمی شد. درمانده نگاهی به ساعتم انداختم، نزدیک ظهر بود اما از سرو خبری نبود!
چاره ای جز صبر وانتظار نداشتم…
لحظات سخت و جانکاه انتظار را به شوق پایانش تحمل می کردم .هر چه زمان‌پیش می رفت نا آرام تر می شدم اما از سرو خبری نبود!
شاید باید می پذیرفتم و باور می کردم سرو دیگر باز نخواهد گشت…
باور سختی بود…
بیچاره دلم که اصلا این باور را نمی پذیرفت!
برای رهایی و خلاص شدن از هجوم لحظات ویرانگر آن دقایق که‌ چون پتكي از فولاد مکرر بر سرم فرود می آمد و نیامدنش را مکرر فریاد می کرد از جایم برخاستم و در حالی که می گریستم ‌چند بار با صدای بلند گفتم:

– او خواهد آمد ، خواهد آمد!!

یک بار دیگر کنار چمدانش نشستم. برای گمراه کردن دلی که حرف حساب حالی اش نبود ،که مرتب بهانه نبودنش را می گرفت ،مرتب کردن چمدانش کمترین کار بود.
به سرعت شروع به مرتب کردن چمدانش کردم. لباس های استفاده شده را تفکیک کردم…
چرا بر عکس همیشه آنقدر زود مرتب شد! بعد لباس های چرک را برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم.‌چند تکه هم این طرف وآن طرف پخش بود ،آخرین آن ها هم جوراب هایش بود که در ميان سبد وسایل اصلاحش بود.همه را جمع کردم، بردم داخل حمام…دستشویی را پر از آب کردم و یک بطری مایع دستشویی را هم خالی و شروع به شستن کردم.مثل دیوانه ها فقط چنگ ‌می زدم…کف ها همینطور بالا می آمد و از لبه ی دستشویی سرازیر می شد…
بی توجه فقط می شستم و می شستم و در میان توده ی انبوهی از حجم کف غوطه می زدم باز می شستم و این بار می گریستم. لباسه ا را هم شستم و هر گوشه که می شد پهنشان کردم. بوی عطر مایع دستشویی همه جا را پر کرده بود. نگاهی به ساعت انداختم؛ چند ساعت دیگر هم گذشته بود… کم کم باورم شد که سرو نخواهد آمد…
حداقل تا مادامی که من آنجا بودم نخواهد آمد…

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    497 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید