رمان پناهم باش پارت ۲۲

دسته‌بندی:
2 دیدگاه

رمان پناهم باش

 

 

دوباره بهش نگاه كردم. دستهام ناخودآگاه مشت شد.احساس مى كردم يكم ديگه فشارش بدم، گوشي رو خرد ميكنم.

__ اين شماره اميره؟!

مكثى كرد و بعد آروم گفت: بله!

__شماره ى تو رو داشت؟!

باز هم مكث كرد: وقتى زنگ زد حتما داشت!

دوباره وارد كانتكت شدم و مدت مكالمه اشون رو چك كردم. پنج دقيقه!!! يعنى چى بهم مى گفتند؟!

من به شماره خيره بودم و رويسا به من!… چى بايد مى گفتم؟!… هر چى مى گفتم اون رو مى ترسوندم. پس سكوت كردم. اول بايد با خودم كنار ميومدم. اول بايد خودمو آروم مى كردم.

شماره رو به نام داداش امير سيو كردم و گوشي رو روى ميز گذاشتم و گفتم: دستهات رو بشور و بيا!

تا اون بره و بياد وقت داشتم خودم رو آروم كنم!…رفت و برگشتش همزمان با اوردن غذا به سر ميز شد. لبخندى روى لبهاش نشست و به ميز غذا خيره شد.

بشقابش رو به سمتش گرفتم و با علاقه شروع به خوردن غذاش كرد. بدىن اينكه متوجه يشه گوشي رو از روى ميز گرفتم و تو جيبم گذاشتم و بعد شروع به خوردن غذام كردم.

ميلم به غذا نمى رفت ولى باهاش همراهى كردم كه متوجه ناراحتى ام نشه!…

غذاش رو كامل خورد و در حاليكه لبخند پت و پهنى مى زد بهم نگاه كرد: مرسي!

__ نوش جونت!… بگم از اون دسر خوشمزه ها بيارن؟!

__ نههههه!… خيلي غذا خوردم…

لبخندى زدم و از جام بلند شدم: پس بريم؟!

از جاش بلند شد و گفت:بريم…

و دستهاش رو دور بازوى من حلقه كرد و به همراه من راه افتاد.

سوار ماشين شديم و حركت كردم كه يك مرتبه هيع بلندى كرد. چون متوجه ى منظورش بودم اصلا جا نخوردم: جونم عزيزم؟!

با ترس گفت: گوشيم؟؟؟

از جيبم دراوردم و نشونش دادم اما دلم نيومد به دستش بدم. دخترك بيچاره هم دستش رو روى قلبش گذاشت و آهى كشيد و گفت: ترسيدم!

گوشي رو دوباره توى جيبم قرار دادم و گفتم: حالا كجا بريم؟!

__ ديدن مادر!

اونو اصلا از ياد بردم. لبخندى روى لبهام نشست وگفتم: بريم!

به سمت بيمارستان حركت كردم. نيم ساعت بعد تو بيمارستان بوديم. رامين رو هم تو راهرو ديديم: به رويسا خانومممم!… احوال خانوم؟!

رويسا با خجالت سر به زير انداخت: سلام! مرسى!…

لبخندى زدم و دستهامو دورش حلقه كردم كه رامين به من نگاه كرد و گفت: روبراهى؟!

__ شكر!

سرى تكون داد و در اتاق مادر رو باز كرد و گفت: رويسا باشه همه چيز مرتبه!

مى دوتستم به عمد اين حركت رو كرده كه ترنم بشنوه!… اون از همه ى ما بيشتر از ترنم متنفر بود!…

با لبخند وارد شديم. مادر سرد از يخ من سعى كرد لبخند بزنه؛ اما اصلا موفق نبود! اما روبسا با لبخندى گرم به سمتش رفت: سلام مادر جون!…

و به سمتش رفت و دستش رو گرفت و بوسيد. مادرم هم طبق رسم و رسوم مزخرف ارباب رعيتى فقط يه نگاه كج بهش انداخت.

بايد به رويسا مى گفتم ديگه اين حركت رو انجام نده!…

مادر رو به رامين كرد و گفت: جواب آزمايشها چى شد؟!

رامين در حاليكه پرونده ى مادر رو زيرو رو مى كرد، گفت: طول مى كشه تا بياد اما نترسيد ما شمارو مرخص ميكنيم هروقت كه جوابها حاضر شد بهتون اطلاع مى ديم.

مادر سرى به عنوان تاييد فرود اورد: خوبه! اينجا دارم ديوونه ميشم… ترنم بيچاره رو هم اسير كردم… اگه اون نبود…

مادرم شمشيرو از رو بسته بود! حالا خوب بود كه رويسا انتخاب خودش بود.

رامين حرفش رو قطع كرد: خاله شما الان بيشتر از هروقتى به سكوت و ارامش احتياج دارين اگه به من بود حضور خانوم رو اصلا اجازه نمى دادم.

از اين كنش و واكنش مادر و رامين خنده ام گرفته بود. بحث رو با گفتن اينكه حالا كه قراره مرخص بشه ديگه جاى اين حرفها نيست تمومش كردم.

مادر رو به رامين كرد و گفت: كى مرخصم؟!

__ انشاءالله فردا پس فردا…

رو به رويسا كرد و گفت: پس دخترم تو امشب رو اينجا بمون!

و رويسا خيلى راحت گفت: چشم

اما من ابروهامو در هم كردم و گفتم: مادر ترنم اينجا هست ديگه احتياجى به رويسا ندارى…

مادر به من نگاه كرد: ترنم با تو به خونه مياد!

سكوت كردم. نميدونم چرا نگاهم به سمت نگاه خيره و وا رفته ى رويسا چرخيد. بيچاره هنگ كرده بود.

هيچ كس حرفى نمى زد.چيزى براى گفتن نبود. اما نمى تونستم اين اجازه رو بدم. مى دونستم رويسا رو ديوانه مى كنم. پس گلويى صاف كردم و گفتم: مادر!… رويسا يكم حال نداره!… اگ ترنم مى تونه كه امشب رو هم بمونه اما اگه نميتونه من جفتشونو به خونه مى رسونم خودم ميام و ميمونم!

مادر ابروهاش رو در هم كرد: اينجا يه تخت اصافه هست من هم كه كارى ندارم فقط دلم مى خواست عروسم يه شب پيشم بمونه!

رويسا به حرف اومد: ميمونم!…

خيره به مادر نگاه كردم كه رامين به حرف اومد: اوين جان نگران رويسايى تو هم اينجا با رويسا بمون من خانوم رو به خونه مى رسونم!

پوفففففف!…خدا امواتت رو بيامرزه!… داشتم مى مردم!…اگه رويسا اينجا مى موند و من با ترنم به خونه مى رفتم فردا شب بايد رويسارو اينجا بسترى ميكردم….

مادرم رو ترش كرد و گفت:وا دو نفر ادم اينجا بمونن كه چى؟!… رويسا هست بسه!… اوين جان شما برو خونه استراحت كن!

اما من سرى به عنوان نفى تكون دادم و گفتم: ميمونم!

و مادر كلافه بهم خيره شد.

خوشبختانه رامين موفق شد ترنم رو برسونه و من كنار رويسا و مادر موندم. مادر حسابى رو ترش كرده بود اما اصلا مهم نبود! نميتونستم در حق رويسا همچين ظلمى رو بكنم!…

به رويسا نگاه كردم كه معذب كنار تخت مادر نشسته بود.

__ رويسا… عزيزم بيا روى تخت دراز بكش!

رويسا سرى تكون داد و از جاش بلند شد. لامپ رو خاموش كردم و به مادر گفتم: چيزى احتياج ندارى؟!

__ نه مادر! خوب رويسا همين جا مى موند تو مى رفتى…

__ ماماننن!… من پيش زنم راحتم شما مشكل دارى؟!

مادر نگاه عاقل اندر سفيهى بهم انداخت و دراز كشيد.

لبخندى به رويسا زدم و كنارش دراز كشيدم . به خاطر اينكه از حال و هواى بيمارستان درش بيارم زير گوشش زمزمه كردم: امشب باهم قرار داشتيما…

زير نور كمرنگ شبخواب ديدم كه لبخندى زد و لب به دندون گرفت. منم خنديدم و دستمو دور كمرش حلقه كردم.

حس گرهام داشتند يكى يكى زنده مى شدند. كمرم رو به كمرش چسبوندم و دستهامو دور سينه هاش حلقه كردم و اون رو به خودم فشردم.

معلوم بود كه خسته است چون خيلي زود خوابش برد. اما من طبق معمول بى خوابى به سرم زده بود مخصوصا كه جام هم عوض شده بود.

مدت زيادى گذشت و چون خوابم نبرد، از جام بلند شدم و پشت پنجره ايستادم.

__ چرا نخوابيدى؟!

بدون اينكه به سمتش برگردم گفتم: جام عوض شده خوابم نميبره!

__ بيا اينجا!

به سمتش برگشتم. دقايقى نگاهش كردم و بعد به طرفش رفتم و كنار تختش نشستم. مدتى رو مكث كرد . انگار داشت با خودش كلنجار مى رفت و بعد از مدتى گفت: طلاقش نده!

به سمت رويسا برگشتم. خواب خواب بود.

__ چرا؟!

__ بزار فقط اسمت تو شناسنامه اش باشه!

__ چرا؟!

__ اون به همينم راضيه!

__ نه مادر اين همه سال هم اشتباه كردم در نياوردم…

__ مادر اون كه كارى به كارت نداره… ميگه اسمش تو شناسنامه ام باشه كه ديگه كسي اصرار به ازدواجم نداشته باشه!

پوزخندى زدم: عيش و نوشش تموم شد؟!

__ اشتباه كرده خودش هم ميگه كه اشتباه كرده! تو اينبارو كوتاه بيا!

__ تنها اين بارو كوتاه نميام!

__ اويننن!… تو هنوزم…

حرفشو قطع كردم: پشيزى برام ارزش نداره! مى گى چيكار كنم؟!

ابروهاشو در هم كرد.

__ دارى خودتو گول مى زنى!

__ شما همچين فكر كن!

__ اون مى تووه كمكت كنه در مان…

از جام بلند شدم و كفرى گفتم: مى خوام صد سال سياه نكنه!… به خاطر اون به اين مرض افتادم اما اگه بگن تنها درمان زندگى من اونه بخاطر بيمارى ام هم به سمتش نمى رم… مادر اينو خوب تو گوشت فرو كن اگه نجات بشريت به رابطه ى ما دوتا بستگى داشت خودم كمر به كشتن اين نسل مى بستم!…. پس سعى نكنين اونو دوباره وارد زندگى من كنين!…

و با عصبانيت اتاق رو ترك كردم….

از اتاق بيرون رفتم و به سمت حياط رفتم. چرا مادرم انقدر خودخواه بود؟!… همون سالها به خاطر خودش ترنم رو تو دامن من انداخت!… تا بعدها كسي باشه كه اونو تحمل كنه!… الان كه همه چيز تموم شده منظورش چيه؟!… فكر كرده من و رويسا تنهاش مى زاريم؟!… از محالاته!… اون باز هم به خاطر خود خواهى خودش به خاطر اينكه رويسا يك دختر رعيتى فقير بود، اون رو وارد زندگيمون كرد كه باز هم كسي باشه كه تو تنهايى هاى اخر عمرش بتونه اون رو تحمل كنه!…

هر بار زد و من هر بار به سازش رقصيدم اما اين مورد رو نمي تونم و اجازه نميدم.

دستى روى شونه ام نشست.

__ تو سرما نشستى!

__ سردم نيست… چرا برگشتى؟!

__ اومدم اغفالت كنم… نگفتى چرا اينجا نشستى!…

و خودش كنارم نشست و به دهن من خيره شد. نفس عميقى كشيدم و بعد لحطاتى به يكباره گفتم:مامان ميگه ترنم رو طلاق نده…

__ مادرت غـ… لا اله الا الله!… مادرت يچيزش ميشه ها… نكنه دلش شوهر مى خواد؟!

نگاهش هم نكردم. مرتيكه احمق عادت به مسخره بازى داشت. براى من عادى بود.

__ به بيماريش هم ربطى نداره… نميدونم منظورش چيه؟

__ ترنم برادر زاده اشه!

__ بله كاملا در جريان رابطه اشون هستم كسي كه باعث شد تو بيمار بشي هم جسمى و هم روحى…

آهى كشيدم: تمومش ميكنم…

آروم گفت: تكليف رابطه ى خودتو و رويسا رو هم معلوم كن!…

نگاهش كردم. اونم نگاهم كرد و گفت: سعى كن زودتر يك وارث بيارى!

__ چرا؟!

__ واقعا نمى فهمى يا خودت رو به خريت زدى؟!

__ نميفهمم

__ مادرت رويسا رو به عروس بودن قبول نداره اگه ترنم زودتر ميومد و زودتر مى رسيد الان رويسايى در كار نبود… روبسا اومد كه تو فقط سلامتى تو به دست بيارى… مطمئن باش خيلي راحت با يه اشاره هم مى تونند حذفش كنند!… زودتر ميخت رو بكوبون! نزار اون دختر بازيچه ى دست مادرت بشه كه حيفه!…

__ رامين منو اينجورى شناختى؟!… بى ثبات؟! بى تعهد؟!…

رامين تو چشمهام نگاه كرد: تو مكر و حيله ى زنانه رو نمى شناسى… بخوان خدات ميكنن و روى آسمونا پروازت مى دن نخوان زمينت مى زنن و زير يه خروار خاك جات مى دن!…

نگاهم خيره روى لبهاش بود. من اين اجازه رو نمى دادم. رامين خودش هم مى دونست. ولى مگه من همون اوين عاشق ده سال پيش نبودم كه اجازه دادم ترنم بعد اونهمه عاشقى از پيشم بره؟!…

سرى به عنوان تاييد تكون دادم: امروز دكتر خيلي اميدوارمون كرد…

__ خوبه!… زودتر اين رابطه ى لعنتى رو رسمى اش كن…

از اينكه داشت راجع به رابطه امون حرف مى زد خوشم نميومد اما حق با اون بود. بايد تموم سعى ام رو مى كردم تا رويسارو مال خودم كنم اينطورى از عقده ها و سرخوردگى هاى خودمم كم مى شد. وقتى رويسا جسمى و ذهنى مال من باشه ديگه از حضور كسي اينطور عصبى نمى شدم!

پيجش كردند و رامين هم از جاش بلند شد و به سمت سالن بيمارستان رفت. اما من سرجام نشستم و حرفهاى دكترو پيش خودم تكرار كردم. بايد زودتر به نتيجه مى رسيدم.

صبح دم بود كه گوشيمو روشن كردم و به ترنم پى ام دادم: سلام ترنم براى طلاق توافقى حاضرى؟

و ارسال كردم. مى دونستم تا ظهر طول مى كشه جوابش بياد. پس گوشي رو تو جيبم گذاشتم و به سمت سالن رفتم كه صداى دينگ دينگ تلفنم توجهم رو جلب كرد.

ترنم تا اين وقت روز بيدار بود؟! زودى گرشي رو باز كردم.

__ نه!

شوكه شدم. نه؟؟؟؟؟؟ يعنى چه؟؟؟؟؟؟

زودى نوشتم : يعنى چى؟!

__ من براى طلاق توافقى راضى نيستم. مى خواى خودت طلاقم بده!

دندونهام رو روى هم فشردم و زمزمه كردم: زنيكه!…

و تندى نوشتم: اوك در اولين فرصت اقدام ميكنم.

و وارد سالن شدمو به سمت اتاق رامين رفتم. نبود. روى مبل نشستم تا بياد. يك ربع طول كشيد تا اومد.

__ اينجايى؟ رفتم تو حياط دنبالت مى گشتم!

__ زنيكه ميگه من طلاق نميگيرم خودت طلاقم بده!

پوزخندى زد: حق و حقوقش رو مى خواد!

__ كدوم حق؟!… ولى اگه به اونه تا قرون اخرش پسش مى دم…

__ باهاش حرف بزن! تو اولين فرصت! ببين چه مرگشه و چى مى خواد…

__ همين كارو ميكنم… شماره ى محسن رو دارى؟!…

__ آره خودم باهاش هماهنگ ميكنم با هم ميريم پيشش!

__ خوبه… منم با اون پتياره قرار ميزارم باهاش صحبت ميكنم

__ خوبه… حالا بيا بريم صبحونه بخوريم…

__ كوفت رو بخورم كه اين همه سال تكليفمو معلوم نكردم…

__ دوستش داشتى…

مكث كردم. بهش نگاه كردم: نه!

__ داشتى!… منتظرش بودى!… قبل اومدن رويسا هم منتظرش بودى!… با ورود رويسا ترنم محو شد ، كمرنگ شد، از يادت رفت…

باز هم مكث كردم. لعنت به من!…

__ اوين!… نترس!… تو از ده سال پيش ازش متنفرى فقط كسي نبود كمكت كنه از ياد ببريش!… الان هم نگرانى ات بيمورده تو اونو دوست ندارى و خيلي راحت اونو از زندگى ات حذف مى كنى!… من اينو مطمئنم!

سرى به عنوان تاييد تكون دادم و از جام بلند شدم. بايد زودتر تكليفش رو معلوم مى كردم. نمى خواستم زندگى ام تحت الشعاع اون قرار بگيره و از هم بپاشه!… رويسا لياقت يك زندگى راحت رو داشت و من به خودم قول داده بودم اونو خوشبخت كنم!

بالاخره مادر مرخص شد و با هم به خونه رفتيم.

وقتى وارد شديم ترنم جلوى در ايستاده بودو انتظار مارو مى كشيد. اصلا بهش نگاه نكردم. دست مادر رو گرفتم و به سمت سالن رفتيم. به سالن كه رسيديم مادر دست منو ول كرد و به سمت ترنم دراز كرد. بى تفاوت به اين حركتش دست رويسا رو گرفتم و با هم وارد سالن شديم و به اتاقمون رفتيم.

__ يه دوش بگيريم؟

سرى به عنوان تاييد تكون داد و من در حمام رو باز كردم و وارد شدم و وان رو پر آب كردم و شروع به دراوردن لباسم كردم كه رويسا وارد شد.

لبخندى به روش زدم. الان وقتش بود كارهايى كه دكتر گفته بود رو انجام بديم.

به سمتش رفتم و روبروش ايستادم. عروسك خجالتى من سرش روپايين انداخته بود و از شرم لپهاش گل انداخته بود. لبخندى زدم و دستم رو رو يقه ى پيراهنش گذاشتم: در نميارى؟!

لبش رو به دندون گرفت و با سر تاييد كرد.خم شدم و دكمه ى پيراهنش رو يكى يكى باز كردم. رويسا لحظه به لحظه سرخ تر مى شد.

صداش كردم: رويسا؟!

سرش رو بلند كرد و نگاهم كرد. كوتاه!.. فقط چند لحطه!… بعد دوباره سرشو پايين انداخت.

دوباره صداش كردم: رويسا؟!

و وقتى با خجالت سرشو بالا آورد بلافاصله لبهاش رو اسير لبهاى خودم كردم و پيراهن رو از تنش دراوردم و تن لختش رو تو بغلم گرفتم و چشمهام رو بستم.

دستهام روى تنش به حركت دراومد و يه چيرايى تو تنم اتفاق افتاد.

فورى چشمهامو وا كردم و به رويسا نگاه كردم. نمى خواستم حسگرهام دوباره بخوابند. با ديدن رويسا تو اون لحظه مى خواستم همه اشون رو بيدار كنم.

لباس زير مشكيش تو چشمم اومد و با لبخند دست بردم و قزنش رو از پشت باز كردم و يك بندش رو كشيدم.

حالا ديگه چيزى تو تنش نبود و اونم سعى مى كرد با چسبوندن خودش به من عريانى تنش رو بپوشونه و اصلا هم موفق نبود.

بازوهاش رو گرفتم و روبروى خودم قرار دادم.

__ رويسا… از چى خجالت مى كشي؟!… من شوهرتم… حالام سرتو بلند كن و به من نگاه كن!…

سرشو كه بلند كرد لبهام رو روى پيشونى اش گذاشتم و بوسه اى عميق روش نشوندم…

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    982 views
2دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
  1. سارا :
    20 آذر 97

    لطفا زودتر پارت ها رو بزارین تا شما پارتهای بعدی و بزارین ما داستان و فراموش میکنیم

    • admin :
      20 آذر 97

      هر وقت پارت میاد من میزارم