رمان آخرین سرو پارت ۳۰

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

 

اصرار کرد غذا بخورم، ولی آن روز آن قدر دلشوره داشتم که محال بود حتی یک لقمه از گلویم پایین برود!
هر چه به زمان بازگشتم نزدیک تر می شدم آماج دلهره و نگرانی هایم بیشتر فزونی می گرفت.ناچار گفتم:

– عزیزم اگه ناراحت نمی شی من برم دیگه، می دونی صبح که می اومدم طفلی آمنه خیلی اصرار کرد زود بر گردم قراره وسایلو جمع کنیم راستش به مامانم قول دادم…..

دروغ گفتم…باز هم دروغ!
چگونه می گفتم صبح که آمدم مامان گفته بود اگه پايت را از آن در بیرون بگذاري دیگر راه باز گشت نداری!
قبول کرد و فقط در حالی که کمی صدایش حزن انگیز و غم دار می شد پرسید:

– ماهی تو این شرایط، وضعیت شما قراره چطور بشه؟

– می ریم لواسون.قراره از این به بعد اون جا زندگی کنیم. آمنه یه تیکه زمین داشت که بابام براش ساخت. گفت باشه برا زمون پیری و کوری پیرزن بیچاره…
اما اون هیچ رقمه ول کن نیست… به زور خواسته تا با هم بریم اونجا زندگی کنیم!مامانم هم با وجود مخالفتش بالاخره راضی شد.
می بینی سرو؟
دست روزگارو می بینی؟
عمری آمنه خونه زاد ما بود ،از این به بعد ما می شیم خونه زاد اون.

کمی اندوهناک شد؛ گویا از عذاب وجدانی مفرط رنج می برد.با اندوه گفت:

– همش تقصیر من شد ماهی ، نباید اون سند رو قبول می کردم.

جلو رفتم ،دستم را دورش حلقه کردم سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

– تو بهترین کاری رو که می بایست انجام دادی.
تو یه مردی سرو…یه مرد بزرگ!
من بهت افتخار می کنم.
بهم فرصت اینو بده که تا آخر عمرم به اینکه باتوام مفتخر باشم.

بازگشتم…تنهای تنها!…
می ترسیدم از اینکه سرو با من بیاید و باز دوباره مثل دیروز با مامان مواجه شود،که این بار اگر این اتفاق می افتاد یقینا رسوایی بزرگی در پی داشت.
وقتی دید می خواهم تنها باشم دیگر اصراري نکرد. قول داده بود که آن روز به بیمارستانی که مدت ها پیش در آنجا تحت نظر و مداوا بود سری بزند و دوره ی جدید درمانش را از سر گیرد؛ من هم با دلی مملو از آشوب از او جدا شده و در حالی که پاهایم به زور وزنم را تحمل می کرد و مرا به سختی می کشید به سمت خانه روانه شدم.

کوچه ی من ! غریب پر ماجرای من !
رد پای کودکی ام بر خاک تو نقش بسته.آنجایی که تاتی کنان صد بار رفتم ،صدبار زمین خوردم و باز بلند شدم…
باز رفتم…
سرزمینی که حتی گربه های ولگردش با من دوست می شدند و من هرگز از آن ها نمی ترسیدم.
مردمش را دوست داشتم.دوستان کودکی ام ،خاطرات دور طفولیت چه زود آمده و چه زود پر کشیده و رفته بودند!
هنوز در هوایی که از میان شاخ وبرگ های سروها جریان دارد بوی موهای شادی و صدای خنده ی فرشته موج می زند!
شهرام را می بینم که بر دوچرخه ی کورسی قدیمی اش نشسته و هن هن کنان رکاب می زند، یکی در میان سروها را پیچ در پیچ طی می کند و به من که می رسد چشمانش برق می زند، لب هایش می خندد.
پارچه فروش دوره گرد نزدیک عید که می شد بساطش را وسط كوچه پهن می کرد ؛گل های زرد آفتاب گردان میان پارچه در بلندای دست مرد پارچه فروش افراشته می شد و هلهله ی زن های همسایه برای خرید پرده و ملحفه ی ای که در سال نو باید نو می شد کل کوچه را پر می کرد.
وانت حاج اصغر بنا که در شب چهارشنبه سوری پر از بوته بود برای سوزاندن، برای پریدن ،زدودن زردی روحمان و بخشیدن سرخی رویمان از آتشی که به صورت ردیف در وسط کوچه درختی زبانه می کشید.
خدا بیامرزد حاج اصغر را…
وقتی رفت دیگر هیچ کس برای آوردن لبخند و شادی بر لب های اهل محل بوته به کوچه مان نیاورد.
ترشی غوره های درخت موِ پیرزن خسیس همسایه را که عمری دزدیدیم و هیچ لذتی را در طعم شگرف آنی که دزدیده می خوردیم در هیچ حلال دیگری در دنیا نیافتم.
ماجرای عاشقی فاطی دختر آقا بقال با حسن فری…عجب عاشقانه هایی داشتند!
بوی عطر رازقی که از بالای پرچین دیوار همسايه سرک می کشید؛صدای شر شر جوی آبی که از پای سروها می گذشت، که همیشه پر بود و در حرکت ،و دیگر سالیانیست هیچ آبی درون آن ها ندیدیم که سنگ های میان دستان کوچکمان را درونش بیندازیم و هلوپی صدا بدهد و به خاطر اینکه شنیدن اینکه صدای هلوپ سنگ من بلندتر بود شادی کنیم.
چرا امروز حتی آن زالزالک فروشی که پشت دوچرخه اش سینی می بست و می خواند ، آواز سر می داد:

“زال زالكه
زال زالکه
میوه ی باغ ونکه،……”

را به ياد مي آورم؟
عمر همه چیز کوتاه بود، حتی عمر باغچه ی همایون هم دیگر به پایان خود می رسید.قدم هایم آن قدر سریع و بلند شده بود که درازای کوچه در نظرم فقط چند وجب شد،که آن هم انقدر سریع طی شد که در آنی به خود آمدم و دیدم در مقابل در بزرگ باغچه ایستاده و مردد مانده ام.

جرات نداشتم که بر در بکوبم ؛کلیدی هم نداشتم .از وقتی بابا رفته بود کل قفل های خانه را تعویض، محکم تر و ایمن تر كرده بودند.
چرا یادشان رفت کلیدی هم به من بدهند؟
ناچار دستم را پیش بردم و چند بار دكمه ی زنگ را فشردم. صدای خش دار ممتد زنگ در گوش هایم پیچید.نمی دانم چرا اهل خانه این صدا را نمی شنیدند!
دوباره زنگ زدم. عاقبت گفتم شاید میان باغچه اند که صدای زنگ را نمی شنوند. چند بار پی در پی بر در کوفتم و بلند گفتم:

– آمنه… آمنه ….

دودستی میله های قطور و آهنی را چسبیدم و از میان شیار باریک بین آن ها سایه ی آمنه را دیدم که لنگان لنگان پله ها را طی کرده به سمت در می آمد. نفس راحتی کشیدم و لحظه ای بعد بالاخره در گشوده شد دیدن چشمان سرخ و ورم کرده اش قدرت اعتراض را از من بی قرار گرفت. چادر گلدارش را محکم بر سرش چسبانده بود و بر آمدگی جسمی که از زیر چادرش به وضوح پیدا بود توجهم را به خود جلب کرد.
انگار مامور بود ، ماموری که بر خلاف آن چه که میلش بود باید حکمم را به دستم می دا. نگران پرسیدم:

– چیه آمنه؟ بازم خبریه؟

با گوشه ی چادرش قطره ی اشکی را که تا گوشه ی چشمانش سرک کشیده بود را پاک کرد و گفت:

– ننه برو.یه چند روز برو خونه خاله مهنازت همونجا بمون بذار آب ها از آسیاب بیفته .آفتاب به سایه نکشیده خودم خیلی زود میام دنبالت.

هنوز درست و حسابی متوجه ی منظورش نشده بودم که چادرش را گشود و ساکی را که تا چند لحظه ی پیش زیر چادرش پنهان و معمایی شده بود را در آورد و گفت:

– الهی قربونت برم ننه ، به خالت زنگ زدم سفارش کردم ، منتظرته.
فعلا یه چند وقت برو اونجا ان شاءالله حال مامانت که جا اومد…

بغض تلخی راه گلویم را به سختی احاطه کرده بود، طوری که حتی نفس کشیدن و حرف زدن برایم نا ممکن‌ شد.با آخرین قدرت بغض کشنده ام را قورت داده و سركوب کردم؛ اما نمی دانستم با اشک هایی که هر آن میل باریدن داشتند چه می کردم.عاجزانه گفتم:

– بیرونم می کنه، اون دختر خودشو از خونه ی خودش بیرون می کنه!

لبش را گاز گرفت و گفت:

– نه به ارواح پرویز، دیدم حالش اصلا خوب نیست ،من اینطور صلاح دیدم.

– دروغ می گی ننه ، به خدا دروغ می گی!
بگو به جون ماهی…بگو…

نگفت ،نمی توانست بگوید، چون‌ می دانستم که این هرگز خواسته ی او نبوده!
فورا یک مشت اسکناس های کهنه ای را که به صورت مرتب روی هم چیده و یک کش سبز ضخیم دورشان‌پیچیده بود را به طور پنهانی داخل کیفم‌ می کرد که دستش را پس زدم و با نفرت گفتم :

– خیلی خوب حالا که اینطور می خواد میرم!
اما به پولش احتیاجی ندارم.

ملتمسانه دسته پولی را که به سمتش باز می گرداندم را به زور داخل کیفم کرد و گفت:

– به جون‌ماهی مال خودمه، پس انداز خودمه ، اون نمی دونه.

دیگرحرفی نزدم، سرم پایین بود و به ساک‌کوچکی که در کنار پایم روی زمین بود خیره شدم؛ بعد سرم را بلند کردم و آخرین نگاهم را فدای سر تا پای باغچه همایون کردم.
انگار یک ‌حس مبهم‌…
ولی نه!
یک حس قاطع و محکم مدام‌ کنار گوشم فریاد می کرد.

“نگاه کن‌ ماهی!
خوب تماشا کن!
شاید این آخرین باری باشد که باغچه همایون را می بینی…”

اشکم سرید. در کناری پشت در نیمه باز عمارتی که حتی اجازه ی ورود به آن را نداشتم سایه ای سنگین تمام حواس و احساسم را به خود معطوف می کرد؛سایه ای که در پشت در بی صدا تکان می خورد ،طوری که انگار داشت گریه می کرد!
با خودم گفتم خدایا مگر سایه ها هم گریه می کنند!
دلم فریاد زد احمق ساکت شو!
مگر نمی بینی؟ او سایه ی یک‌ مادر است!…
که مادر حتی مرده اش هم در وداع با طفلش گریه می کند!
حس کردم دلم برایش تنگ خواهد شد.حس کردم بعد از دردهایی که کشیدم.غم بی مادری را دیگر در کدام‌ کنج دلم مدفون سازم؟!
با صدایی بلند گفتم…
آنقدر بلند گفتم که خودش نیز بشنود. گفتم:

– از مامانم خداحافظی کن‌ آمنه.
بگو ماهی گفت برام دعا کنه، حلالم کنه.
اما به خدا این حق ماهی نبود آمنه!
ماهی حتی اگه یک‌دقیقه هم‌ بیرون آب باشه می میره!
دنیا براش تاریک می شه. دنیای بدون هوا ماهی رو خفه می کنه…نابودش می کنه!

آمنه های های می گریست. من نیز گریستم‌. نیم خیز شدم و دسته ی ساکی را که هم‌چنان روی زمین بود را در میان مشتم گرفته و فشردم. سرم پایین بود اما سایه اش را دیدم، بعد از آن پاهایش را دیدم، و سر انجام عطر مادرم را احساس کردم، حتی گرمای آغوشش را نیز حس کردم که چه طور یک ‌مرتبه از پشت در دل کنده و حالا دیگر درست در روبه رویم ایستاده.
به آرامی سرم را بلند کردم .غم قشنگی در میان چشمانش بود، آنقدر قشنگ که حتی خشم میان چشمانش هم نمی توانستند آن همه زیبایی را از بین ببرند.
فورا به آمنه اشاره ای کرد، پیرزن خیلی زود فهمید می خواهد که تنها باشیم، بدون معطلی داخل شد و رفت و فقط ما ماندیم…
من و او…

بدون هیچ پیش زمینه ای یک راست رفت سر اصل مطلب.رک و صریح‌ گفت:

– برای آخرین بار بهت می گم‌ ماهی!… حتی بی حرمتی امروز صبحت رو هم بهت می بخشم؛ چشمامو می بندم ؛اصلا فراموش می کنم که پا روي حرفم گذاشتی و رفتی !اما این آخرین باره ماهی… دیگه هیچ وقت محال ممکنه بهت فرصتی بدم که پیشنهادمو قبول کنی.

ملتمسانه نگاهم‌کرد و گفت:

– بر گرد ماهی ، نرو!
پا رو دلت بذار، دلی که تا ناکجا آباد می کشونتت، داغونت می کنه پیرت می کنه جز عمری عذاب هیچی عایدت نمی شه رو از تو سینه ات بکن! بنداز دور!
تورو خدا حذر کن‌ ماهی!…
از این عشق حذر کن!
سرو رو فراموش کن بزار حالا که دیگه داریم‌ از اینجا میریم اونام برن!…
گم شن!…
فراموش شن!…

چرا بیرحم شده ای مامان؟
به خدا این همه بد بودن، این همه بی رحم بودن به تو نمی آید!
پس چرا من را عذاب می دهي؟
چرا خودت را عذاب می دهي؟
اگر تا قیامت هم‌ حرف می زدم او‌ که‌ نمی شنید!
پس حرف های پنهان دلم را تنها در چندجمله ی کوتاه و سوتام سپرده گفتم:

– چرا مامان ؟فقط به من بگو چرا ؟
اگه دلیلت منطقی باشه، اگه جواب چرای من باشه، به خدا که برمی گردم‌.
اما قبلش بهم بگو چرا از سرو بیزاری؟! دلیل این همه نفرتت از سرو چیه؟

با عصبانیت یک قدم به طرفم برداشت و در حالی که لحن صدایش پر از خشم و آمیخته با لرزشی توام بود گفت:

– با سرو مشکلی ندارم .از اون کینه ای ندارم . اما دلیل اینکه نمی خوام بپذیرمش …اینکه نمی تونم تحملش کنم فروغه دختر!
می فهمی؟!
فروغ!

داغ شد!
انگار درون دهانه ی آتشفشانی فعال و انباشته از گدازه های مذاب از پا آویزان شده بودم؛طوری که خون به مغزم نمی رسید.در بهت اسم فروغ که با نفرت بر لبش آورده بود مانده جان ‌می دادم و در همان‌حال جان دادن مرتب در دل فریاد می زدم:

– فروغ ، فروغ ، گفت فروغ…
خدای من!اون فروغ رو از کجا می شناسه ؟! اون در مورد فروغ چی می دونه که به واسطه ی اون تا این حد از سرو منزجره؟

دوباره صدایش را شنیدم که می گفت:

– اون‌پسر شبیه مادرشه ، انگار خود مادرشه!اون‌فروغه که زنده شده و برگشته!!
اون قد بلندش…اون چشم های قشنگ و فتنه انگیزش… موهای سیاه و پیچ در پیچش… اون چهره ی زیبا ، زیبا هزار بار زیبا برام یه کابوسه ماهی یه کابوس کشنده!!
می تونی اینو درک کنی ماهی؟؟

نه نمی توانستم درک کنم!
انگار دچار نوعی فلج مغزی شده بودم. پدرم آنقدر از این موضوع که مادر در مورد فروغ هرگز چیزی نمی داند مطمئن بود که حتی قبل از مرگش از من خواسته بود که مادر هیج گاه جریان فروغ را نداند.
پس او از کجا فروغ را تا این حد خوب می شناخت؟
آنقدر زیاد که حتی از شباهت بی حد با سرو مطمئن بود و آن گونه رنج می برد؟
چرا از فروغ تا آن انداز ه متنفر بود؟
آه خدایا!
در دل مادر بیچاره ام چه می گذشت؟
این سرنوشت شوم دیگر چه اسراري را در خود پنهان کرده بود که من از آن ها
بی خبر بودم؟
روزگار قرار است دیگر چه بازی هایی با من بکند؟
نگاهش کردم…آنقدر خرد و ناتوان دیدمش که بی محابا دلم به حالش آتش گرفت.
دستش را روی دیوار گذاشته بود…
طوری که انگار دیگر توان ایستادن هم نداشت!
دستش را گرفتم و تا زیر سرو آخر همراه خود کشاندمش آهسته در کنار سرو و روی جدول کنار باغچه نشست.
نگاهش کردم؛چشمانش پر از حرف بود ؛حرف هایی که اگر محبور نبود…
اگر برای باز گرداندنم،برای پشیمان شدنم لازم‌ نبود شاید هم‌ چنان باز هم تا آخر عمرش در گوشه ای از دل دردمندش دست نخورده باقی می ماند….

کلاغی که در لابه لای شاخه های سرو لانه کرده بود غار غاری سر داد؛ از اینکه خلوتش را ناگهانی بر هم زده بودیم شاکی بود.مضطرب و نا آرام سرش را از میان انبوه برگ های سرو بیرون کشیده و یکباره میل پریدن کرده بود. چند بار بالای سرمان چرخی زد ،غار غاری کرد و سرانجام خیلی زود خسته شد. برگشت و درون لانه اش خزید و با آن چشمان گرد سیاهش زل زد به میهمانان نا خوانده ای که در پای درخت نشسته و آرامش وخلوتش را بر هم زده و به یغما برده بودند.
مادرم بالاخره چشم از تماشای کلاغ سیاه برداشت و گفت:

– حیوون نا آرومه. فکر کنم تخم گذاشته نگران تخم هاشه.

بعد یه نگاهی به من کرد ،انگار فهمیده بود که من هزار مرتبه ناآرا متر بودم.
بیشتر از آن منتظرم نگذاشت و گفت:

– مادره دیگه ، خدا سگ بیافرینه مادر نیافرینه!
چه میشه کرد حتی اگه سگ هم باشی بازم یه روز مادر می شی…

بعد آهی غلیظ کشید وگفت:

– اییییی بذار ان شاءالله خودت مادر می شی می فهمی چی می گم، وقتی خونه ی بابات اومدم شونزده هفده سال بیشتر نداشتم…
از وقتی خودم رو شناختم جای خالی مادرم شبیه یه سوراخ بزرگ بودتوی قلبم ، مادری که تا یادم میاد بیمار بود و زمین گیر…
روزگار هیچ فرصتی بهش نداده بود تا اونطور که باید برام مادری کنه.
در عوض آمنه شده بود دایه ی مهربون تر از مادرم. اما اون هم هیچ وقت نتونست اون چیزایی رو که فقط یه مادر میتونه از پسش بر بیاد ،چیزهایی رو که فقط یه مادره که می تونه به دخترش یاد بده رو حالیم کنه.
اون ‌چیزی که آمنه تو کل زندگیش بلد بود و یاد گرفته بود فقط این بود، آمنه خوب می تونست به شکم مردها ، و خورده فرمایشاتشون سرویس بده .
یادم داده بود که عمری فقط چشم بگم و ببینم مرد زندگیم به چی راضیه تا همونو انجام بدم…
خوب البته از آمنه بیشتر از این توقعی نبود…اون که توي كل عمرش تجربه ی هیچ مردی رو توي زندگیش نداشت!اونکه از همه ی مردهای عالم فقط سیر کردن شکم مردها رو خوب می شناخت و از یک وجب پایین ترش اصلا تو عمرش چیزی به گوشش نخورده بود و نمی دونست وگرنه از کجا باید می فهمید دعواهای هر نیمه شب ما توی رختخواب سر چیه…
کبودی و ورم روی بدنم به چه دلیله…
سرخی وپف چشم هام که تا صبح میون بسترم اشک می ریختم به چه علته…
راستش منم از اون دسته از زن هایی نبودم که بدونم یا بتونم‌ اون‌چیزی که مردم انتظار داشت…اونی رو که اون می خواست و می طلبید و من هیچی ازش نمیدونستم و از اجرای اون عاجز بودم رو به کسی ابراز کنم و راهنمایی بخوام.
شرم داشتم!
از دار دنیا فقط یه دوست و محرم داشتم اونم خاله مهنازت بود که اون هم یه سر و گردن از خودم گاوتر بود!
درد بی درمون بابات روز به روز بدتر می شد!خصوصا شب هایی که مست و پاتیل می اومد خونه…
عذاب می کشیدم!
از تموم اون شب هایی که اون من رو می خواست، اولش کلی نازم می کرد و قربون صدقم می رفت، از سر تا پامو بوسه بارون می کرد، عشقو تو چشماش می دیدم…
از بوی تند الکلی که از دهنش بیرون می زد تهوع می گرفتم ! می ترسیدم !می دونستم باز امشب این مستی بیش از حدش کار دستم مي ده…
درست همون موقع بود که مثل یه تيكه چوب خشک ثابت و بی حرکت، سرد و بدون احساس می شدم!
برای رفع نیازهاش کاری که نمی تونستم بکنم هیچ…
تازه هر لحظه و هر آن وحشت زده انتطار اون رو می کشیدم…
که الانه که زن خیال هاش از راه برسه و نرم نرمک فرو بره درون جسمم و اون تو خیال اینکه با فروغ بود هزار بار اسمشو تو اوج لذت توي گوشم زمزمه کنه!…
فروغ رو نمی شناختم ؛نمی دونستم کیه ؛اصلا وجود خارجی داشت یا نه!
اما کم‌کم باورم می شد که هیچ فروغی توي دنیای واقعی پرویز وجود نداشته…این ها همه زاییده ی خیال بیمار گونه اش بود…که ناشی از حالت مستی و لایعقلی اون بود…
ناچار لحظاتی رو سخت تو عذاب اینکه فروغم ، تحمل می کردم…
حتی یبار سراغ خال روی گردنم رو گرفت!
می گفت پس خال قشنگ گردنت کجاست؟
ترسیدم!
به شدت از خودم دورش کردم…می خواستم فرار کنم اما با اون دست های قدرتمند مردونه اونقدر فشارم داد که صدای خرد شدن تک تک استخونامو می شنیدم.
گریه می کردم… از درد…از وحشت…
و وقتی که کم می آوردم کتک می خوردم !
صبح که می شد دیگه از فروغ خبری نبود…اون دیگر رفته بود…
و فقط من مونده بودم با یک تن کتک خورده ی رنجور و پرویز من باز می شد همون مرد عاشق پیشه ام!
می افتاد جلوی پاهام زانو می زد،
از نوک‌پا تا سرم رو می بوسید،
معذرت خواهی می کرد ..نه یک بار…بلکه هزار بار نوازشم می کرد!
برای اینکه از دلم در بیاره میرفت کلی برام هدیه و طلا می خرید.حتی گاهی از شدت عذاب وجدانش مثل یک بچه زار زار گریه می کرد و حلالیت می طلبید.

تا وقتی حالش خوب بود،
مادامی که لب به اون زهر ماری نمی زد، یه مرد واقعی بود!
آخر سر بهش گفتم که تو حالت مستی مدام دنبال زنی به نام فروغی…
بهش گفتم تو با این فروغ چه رابطه ی عمیق و جذابی داشتی که جاش مثل یه مهر تو مغزت و تو حساس ترین نقطه ی عطف احساساتت نفوذ کرده ،حک شده و باقی مونده؟
اولش از دستم کلی شاکی شد ،عصبانی در حالی که چشم هاش شبیه دو تا پیاله ی پر از خون بود شروع به داد و هوار و فحش وناسزا کرد!
نمی خواست باور کنه!مرتب به حاشا می زد که یه همچین زنی توي زندگيش وجود نداره!پذیرفتنش براش سخت و دردناک بود…
تا اینکه خدا قسمت کرد یه سفر رفتیم مکه :همون جا بود که توبه کرد و از وقتی هم که از حج بر گشت دیگه لب به مشروب نزد دیگه کابوس فروغ تموم شد. دیگه باورم شده بود که توی دنیای اون هیچ زنی جز من هرگز وجود نداشته .که تونسته باشه اونقدر سخت توي قلب و روح مَردم نفوذ کنه…

قدری ساکت شد. از شدت شرم تنم یخ کرده و رنگم روبه زردی می گذاشت. تلخ نگاهم کرد و در حالی که یک مرتبه باز تن صدایش دردناک تر از قبل شده بود با دستش به سمتم اشاره کرد و گفت:

– ببخش منو مادر ، شرم دارم از گفتن این چیزايي که عمریه مثل خوره افتاده تو جونمو عذابم می ده
اصلا برام راحت نیست که این هارو بگم ولی تو باید همه ی این هارو بدونی.
بدونی که تو ماهی…تو پس از سال ها باز دوباره فروغو بر گردوندی!
اونو باز زنده کردی و برش گردوندی و فرو کردی وسط قلب خوش باور من که سال ها بود دیگه فراموشش شده بود ماجرای شوم فروغ رو …

با تعجب یکه ای خوردم وگفتم :

– من؟!

– آره تو ماهی!
همون شبی که اون تابلو رو از دل انباری بیرون کشیدی آوردی صاف گذاشتی وسط سینه ی دیوار ، همون شبی که بابای خدا بیامرزت با دیدن اون تابلو آنچنان دیوانه شده بود که کارد برداشت و در حالی که صد بار اسم فروغو به زبون می آورد و لعنتش می کرد اون عکس رو هزار تکه کرد…
تازه بعد از اون همه سال دیگه باورم شد که تو گذشته ی بابات فروغی بوده.
با چه حالی با کمک آمنه آرومش کردیم! تکه پاره های تابلو رو هم جمع کردیم و بردیم انداختیم میون حیاط تا دیگه جلوی چشم بابات نباشه.
بعد همگی رفتید تخت گرفتید و آروم خوابیدید غافل از اینکه بهجت بیچاره اون شب رو تا صبح وسط حیاط عمارت نشسته بود زیر نور کم رنگ مهتاب تموم اون تکه‌های پاره رو کنار هم گذاشته و در حالی که محو در زیبایی خیره کننده ی فروغ بود بعد از بیست سال هنوز هم احساس حقارت می کرد و جون می داد!…
وقتی خال سیاه روی گردن فروغ رو همون قدر زیبا که پرویز بارها با لبش دنبالش می گشت و دیوانه وار سراغش رو می گرفت بود رو می دید و زار می زد!….

قطره ی اشکی که حاصل عمری سرخوردگی بود از گوشه ی چشمانش که کم کم رنگ پیری به خود می گرفتند چکید و بر دلم آتش زد.
غرور پایمال شده اش ، دل زخمی و آرزوهای بر باد رفته اش ،اینکه عمری را با مردی سپری کنی که در عین عشقی که بی دریغ نثارش کردی یکباره چشم باز کنی و حس کنی تمام آن لحظاتی را که عاشقانه گذراندي فقط در حد یک سایه بودی…سایه ای محو از تصویر کسی که آنقدر اثر گذار بوده که تمامی معصومیت ،گو مظلومیتت را آنگونه خدشه دار کرده ،همه دست در دست هم داده و از مادرم موجودی تا آن حد قابل ترحم ساخته بود!
بی اختیار دستانش را گرفتم و تا نزدیکی لبم پیش بردم .بر آنها بوسه ای زدم و گفتم:

– باور کن مامان ، به خدا باور کن فروغ تا همیشه و تا ابد در باور پدرم در حد یک سایه ام نبوده!
در عوض اونی که بابا عاشقش بود…
اونی که تا اسمش می اومد چشماش یه جور خاصی برق می زد ، لب هاش می خندید به شوق شنیدن حتی اسم بهجت… فقط تو بودی مامان!
باور کن مامان این حرف خودش بود!
حرفی که حتی در آخرین لحظه ی عمرش هم صادقانه بهش اعتراف کرد… عشق تو بود و بس.

اشک هایش را پاک کرد و لبخندی که انگار کمی عطر امید داشت روی لبش جوانه زد. ولی طولی نکشید که دوباره لبخندش پر کشید و این بار ملتمسانه نگاهی کرد و گفت:

– نرو ماهی ، تو رو خدا نرو!
برگرد!
برای آخرین بار التماست می کنم سرو رو فراموش کن و برگرد.
من می ترسم ماهی! به خدا من از سرو می ترسم !چشم هاش رو که می بینم همش خیال می کنم اونا چشم های فروغن!
زنی که شوهرم رو…عشقم رو از من‌ دزدیده بود.

التماسش مرا یاد تصمیمم می انداخت. تصمیمی که تا پای جان با اطمینان پایش باقی می ماندم .از جایم برخاستم و با کف دست خاک های نشسته بر تنم را تکاندم .دسته های چرمی ساکم را مصمم در میان مشتم فشردم

و گفتم:

– هر چیز بهایی داره مامان.
بهای عشق هم ، خطر کردنه، گاهی رفتنه، بریدنه.
مادرم ای کاش اون زمون که سودای عاشقی داشتی تو هم به خاطر عشقت این خطر رو به جون‌ می خریدی…
ای کاش به دست های خالی بابام قناعت می کردی و به بازوهای مردونش اعتماد داشتی .
قبل از اینکه برای عشقتون قراردادی ثبت بشه ،اونم قرارداد به اون وحشتناکی ،قفل دلتو می شکوندی و به پدر بیچاره م امید و اطمینان می بخشیدی و هرگز این فرصتو بهش نمی دادی که به خاطر داشتن تو تمام داشته های مردونشو ، شرفشو ، آبروشو ، مردونگیشو مفت بفروشه…
که شاید هیچ وقت باغچه همایونی نبود…
در عوض بابام بود ، من بودم ، ما بودیم! سرنوشتمون به کل یه شکل دیگه ای می شد!
دوستت دارم مامان!
سرو رو هم دوست دارم!
اونقدر دوستش دارم‌که ‌نمی تونم به عشقش خیانت کنم.
برام دعا کن مامان…برام دعا کن.

محکم ساک را از روی زمین کندم و به سرعت به سمت سر کوچه راه افتادم. کلاغ بیچاره باز ترسیده و غار غار می کرد .صدای هق هق من و مادر در میان غارغارهای کلاغی شوم گم‌ شد…
رفتم و حتی دیگر برنگشتم تا برای آخرین بار نگاهش کنم. لب هایم را که از شدت بغضي احتمالی به شدت می لرزید را محکم در میان دندان هایم فشردم .صدای فرشته را از پشت سرم شنیدم داشت می گفت :

– ماهی،دیگه نمیایی بازی؟

شادی فریاد کشید:

– آهای ماهی عروسکم رو نگاه کن ، برو عروسکتو بیار خاله بازی.

بر نگشتم.در حالی که می رفتم دستم را بلند کردم و فقط گفتم:

– نه بچه ها من دیگه حوصله ندارم.
خسته شدم از خاله بازی…
دارم می رم برای خون بازی….

ساکم را برای چندمین بار روی دوشم جا به جا کردم. تحمل وزن نه چندان سنگینش برای من خسته و کلافه از کاه کوهی ساخته بود .
دور میدان کوچکی که در حوالی منزل خاله مهناز بود چرخیدم .نگاهی به ساعتم انداختم. خاله مهناز گفته بود که در راه است و به زودی خواهد رسید؛ همچنین اصرار کرد :

-اکبر و مستانه خونه هستن اکبر از اومدنت خبر داره منتظرته.
همین که رسیدی منم می رسم.

تصور حضور اکبر آقا با خودم، آن هم در تنهایی خانه به شدت آزارم می داد.
سال ها پیش از چشمان دریده ی آن مرد، از وحشتی که در هر لحظه از نگاه های معنی دارش و نگاه های هرزه اش وجود داشت به شدت ترسيده بودم!…
هزار بار از آمدن به آن جا پشیمان شدم. پاهایم به شدت خسته شده بود ،با این حال باز می چرخیدم؛ مثل دیوانه ها برای نهمین بار دور میدان می چرخیدم که با صدای بوق اتومبیل خاله مهناز به خود آمدم؛با دیدنش انگار دنیا را به من بخشیده بودند! بی تعارف در ماشین را باز کرده و داخل شدم. خاله کمی خودش را به سمتم کشید و مهربانانه چند بار بوسیدم و در حالی که لحن صدایش به شدت بوی ترحم می داد نگاهم کرد و گفت:

– الهی خالت قربونت شه…
ببین بچه ام شده یه مشت پوست و استخوون!
رنگ هم که به صورت نداری خاله!…
به خدا خوب کردی اومدی پیش ما…راستش مستانه هم این روزا خیلی بهونت رو می گرفت خودم می خواستم یکی از همین روزا بلند شم دست بچه رو بگیرم ور دارم بیام پیشتون؛هم ببینمتون هم یه خورده با بهی جونم درد دل کنیم؛ اون طفلی هم انگار این روزا حالش اصلا تعریفی نداره، سر صبحی که آمنه باهام تماس گرفت ،بعد از کلی درد و دل خواست یه چند روزی پیشم باشی تا مامانت کمی آروم بگیره بلکه از خر شیطون پیاده شه.

ساکت شد و در حالی که دیگر رسیده بودیم و مشغول پارک کردن ماشین بود دوباره گفت:

– ولی از یه لحاظی هم واسه ی من خوب شد.
میدونی این روزا چقدر دلتنگ می شم؟
از خروس خون سحر تا بوق سگ بیرون خونه جون می کنم، غروب هم که میام خونه تازه اول کاره…
بشور ، بپز ، بزار ، بردار، بساب…
اوووووووف دیگه خسته شدم به خدا ماهی!
عوضش امشب می شینیم یه دل سیر با هم حرف می زنیم .

در حالی که خودش پیاده می شد با اشاره به من فهماند که پیاده شوم. به سرعت پیاده شدم. اکبر آقا تا جلوی در به استقبالمان آمده بود .خدا می داند که با آن زبان چرب و نرمش چطور یک ریز متملق و چاپلوسانه اول ساک را از دستم گرفت و بعد با کلی سلام و احوال پرسی و خوش آمد گویی به داخل دعوتم می کرد!
از همان لحظه ی اول که کنارم قرار گرفت ،بوی تند عرق از میان لباس های چرکمُرد و کبره بسته اش آنچنان بر مشامم جاری شد که از شدت تندی آن ، چشمانم سوخت!
یادم آمد که همیشه، از سالیان دور گذشته، چه قدر از اکبر آقا می ترسیدم…
از او و آن چشمان پرده در و بی حیایش…
از بوی تند و مشمئز کننده ی تن آلوده اش ..
از زردی و جرم‌ میان دندان هایش وقتی که می خندید…
و حرکت منفور دستانش هنوز هم به شدت مرا می ترساند!
وقتی که در طفولیتم و به بهانه ی تاب بازی، مزوّرانه مرا روی پاهایش می نشاند ،محکم بغلم‌ می کرد و در حرکت بالا و پایین تاب حرکت دستانش را بر روی پاهای کوچکم‌ و تا زیر دامنم حس می کردم!
با وجود سن کمی که داشتم، با که هیچ وقت معنی هیچ کدام از آن حرکات را نمی دانستم، به شدت رنج می بردم.
از اکبر آقا می ترسیدم، از او بدم می آمد. از تماس برجستگی منفور بدنش که به وضوح احساسش می کردم رنج می بردم و به هر بهانه از او می گریختم.
آن شب هم دقیقا همان حال را داشتم. مردک مرتب با صدای بلند تعریف می کرد و قهقهه سر می داد بیچاره خاله مهناز از وقتی آمده بود داخل آشپز خانه در حال تلاش گ برای درست کردن یک‌ ماکارانی ساده خودش را ان چنان به آب و آتش می زد چند بار گفتم :

– تو رو خدا خاله بیا بشین استراحت کن خسته شدی!
به خدا من گرسنه نیستم!

از همانجا گفت:

– به خدا شرمندتم خاله کاری نمی کنم. فقط یه غذای ساده است دیگه…

اکبر آقا خندید و گفت:

– به خدا هر کی ماکارونی مهنازو نخورده باشه یک هیچ به روزگار باخته…
آخ آخ آخ نمی دونی دختر نمی دونی که چیه این ماکارونی چرب وچیل!!
با لبات بازی می کنه…
اااووووممممم….

چشمانش را خمار کرد و زبانش را دور لب های قیطونی اش چرخاند و همچنان صحنه ای را خلق می کرد که دیگر کم مانده بود همان جا بالا بیاورم!
خاله ی عزیزم تمام سعیش را می کرد که شرمنده ی میهمان ناخوانده اش نباشد.
نگاهش کردم…
چرا تا آن حد دلم برایش سوخت؟
با آن موهای ژولیده و انگار صد سال شانه نخورده اش حالا دیگر داشت سالاد درست می کرد.
این زن گویا اصلا زندگی نمی کرد!
فقط به دنیا آمده بود که از صبح تا شب فقط بدود و کار کند ..نمی دانم کدام قسمت این دنیا قرار بود سهم او باشد که او تمام قد خودش را فدای این روزگار و آدم هایش می کرد!

یاد محرم چند سال پیش افتادم …
همان روزی که همراه آمنه و مامان و خاله مهناز داخل چادر برزنتی که روی داربست ها پهن کرده و تکیه ای ساخته بودند.کل دهه ی محرم را برای عزاداری به تکیه می رفتیم .خاله مهناز حامله بود ،باد کرده بود و بيني اش شده بود اندازه ی یک فلفل دلمه ای!
یادم می آید دیگر آنقدر بچه نبودم که بتوانند در حضورم راحت درد دل کنند…
مثل همیشه وقتی دل پر خاله را دیدم ،وقتی اشک هايش را دیدم ناگفته فهمیده بودم که به شدت دوباره دنبال یك خلوت است که بتواند مثل همیشه براي مامان که حکم خواهرش را داشت درد دل کند . فورا یك مفاتیح برداشتم به بهانه ی خواندن دعا مقداری از آن ها فاصله گرفتم.
خدا مرا ببخشد! چشمم روی زیارت عاشورا میخکوب بود وگوشم به دهان خاله مهناز قفل خورده بود. با گوشم شنیدم که اکبر را نفرین می کرد و اشک می ریخت و می گفت:

– به حق این شب های عزیز خدا لعنتش کنه!
به خدا از دیشب تا حالا انقدر گریه کردم!…انقدر خودمو زدم و با مشت کوبیدم روی شکمم!
از خدا خواستم به حرمت ایام محرم یا من و این بچه ی طفل معصومو بکشه، یا اون بی شرف رو جوونمرگش کنه!
بهی باور می کنی خیر ندیده اونقدر وقیح شده دیگه کارش به اونجایی رسیده که تا چشمو دور میبینه تا خونه رو یه ساعت خالی می بینه…
انگار دست منه که نمی تونم!
انگار از عمد شونه خالی می کنم!
بهش می گم حیوون، دیگه پا به ماهم!.شب تا صبح یه ساعت خواب ندارم!
نه ماه آزگاره که آب هم تو شکمم بند نمی شه!!
به خدا مُردم وقتی دیروز زن همسایه کشیدم کنارو و گفت:

– فقط محض رضای خدا بهت می گم ، شوهرت جوونه ،مواظبش باش!
راستش چند بار وقتی نبودی با زنای ناجور…

– ماهی جونم…بیا خاله غذا حاضره.

مستانه بالاخره از بازی کردن با گوشی ام که تا آن موقع هنوز در دستش بود خسته شد و گوشی را به سمتم گرفت و بالحن شیرین کودکانه اش گفت:

– بیا خاله ، بیا بریم غذا بخوریم.

فقط به خاطر این که زحمت های خاله هدر نرفته باشد سر میز نشستم یادم آمد آن روز حتی ناهار هم نخورده بودم ولی همچنان سیر و بدون اشتها در حالی که چنگالم را درون توده ی ماکارونی ها فرو برده و فقط بازی می کردم باز هم غرق در حوادث تلخ آن روز شده بودم.
سرو چند بار پیام داده بود ولی هنوز فرصتی پیدا نکرده بودم تا آنگونه که او دوست داشت و آنگونه که من می خواستم با یکدیگر صحبت کنیم.
دلم برای مامانم تنگ شده بود، هر چند آن روز بی رحمانه مرا آزرده بود.
حتی در آن ساعات جای خالی آمنه نیز به شدت اذیتم می کرد!
با صدای اکبر آقا که با قاشقش یک تکه ی بزرگ از ته دیگ را وسط بشقابم می گذاشت و در حالی که با دهان پر حرف می زد و محتویات دهانش روی صورت و بشقابم شتک می زد به خود آمدم.
مثلا داشت میهمان نوازی می کرد!
مهناز با چشمان خسته اش نگاهم کرد وگفت :

– بخور خاله به خدا دیگه مریض نمی شی.اکبر هوس هوس از این کارا نمی کنه؛ ببین چقدر دوستت داره.

اکبر هم خندید.برقی از چربی نارنجی رنگ غذا روی لب های باریکش نقش بسته و او را چندش آور تر می نمود.
به سرعت و تند تند چند قاشق از غذایم را خوردم و محتویات درون دهانم را نجویده قورت دادم؛ انگار فقط می خواستم رفع تکلیف کرده باشم. بعد یک لیوان آب را یک جا درون شکمم خالی کردم. دلم کمی درد گرفت و من بی توجه فقط می خواستم هر چه زودتر به گوشه ای پناه ببرم تا در خلوت شبانه ام یک بار دیگر سرو نازنینم میهمان دل خسته و دردمندم شود.
تشنه ی شنیدن صدایش بودم، صدایی که در هرم‌ نفس هایش با یکدیگر پیچیده می شدند و احساسی داغ و پایان ناپدیر هم‌ چاشنی آن می شد و همگی می رفتند که اکسیری شوند که‌ من را در ناکجا آباد ترین لحظه های زندگیم گم و نابود کنند!
خاله گفت:

– خاله جون جاتو آماده کردم ؛می تونی تو اتاق مستانه بخوابی.

مستانه از خوشحالی بالا و پایین پرید و مرتب می گفت:

– آخ جون آخ جون …
امشب پیش خاله ماهی جونم‌ می خوابم!

اکبر آقا فورا اخمی کرد و گفت:

– نه بابا؛خاله ماهی امشب خسته است. شما امشب تو اتاق ما می خوابی.

در حالی که مستانه بغض کرده را در آغوش گرفته بودم گفتم:

– نه خواهش می کنم لطفا مستانه امشب پیش من باشه، واقعا خوشحال می شم با اون باشم.

مستانه خوب بهانه ای بود برای فرار از ترس یک حادثه ی تلخ احتمالی!…
یادم آمد که سهیلا همیشه می گفت:

– آدمی که در حال غرق شدنه اگه حتی یه کاه رو توی آب ببینه اونو وسیله ی نجات خودش می دونه و بی اختیار بهش چنگ می زنه.

مستانه آن شب تار کاهی برای من شد… من در آن شب حزن انگیز و غریب و انباشته از حس دلشوره حتی محتاج نفس های گرم وکودکانه ای بودم که به من اطمینان دهد تنها نیستم!
دو نفری داخل اتاق کوچک مستانه شدیم.تختش آنقدر کوچک بود که خاله مجبور شده بود بسترم‌ را روی زمین پهن کند.

من عاشق خوابیدن روی زمین بودم .آمنه هیچ وقت عادت نکرده بود روی تخت بخوابد؛ اوایل که کوچکتر بودم من را نیز به خوابیدن روی زمین معتاد کرده بود ،ولی بعد ها به هر ترتیبی که بود مامان وادارم کرده بود که باید روی تختم بخوابم.
آن شب هم در حالی که مستانه را محکم بغل کرده بودم و در حالی که چشمان ریز با مزه اش کم کم رو به بسته شدن می رفت هر آن انتظار آن را می کشیدم که بخوابد تا بتوانم با سرو تماس گیرم.
بالاخره خوابید…آرام بازویم را که تا آن موقع زیر سرش بود را از زیر سرش بیرون کشیدم و با پتویی رویش را پوشاندم که ناگهان در فاصله ی شیار باریکی که از قسمت انتهایی در با سطح زمین به وجود آمده بود و نور سرخ رنگ ملایمی از آن قسمت به درون می تابید سایه ی بزرگ دو پای مردانه را دیدم که همانطور ساکن و بی حرکت در پشت در ایستاده بود! ترسیدم…
مطمئن بودم اکبر آقاست که پشت در ایستاده و حتم داشتم از سوراخ کلید درون اتاق را دید می زد!
به سرعت پتو را دور خودم پیچیدم و دوباره نگاه کردم. سایه ی پاها هنوز هم بودند.ترسیدم و با خودم گفتم:

– مردک بی شرم! نکنه از خواب خالم استفاده کنه و وارد اتاق شه!!

از همان جا وحشت زده چند بار با صدایی محکم شروع به صدا کردن خاله شدم ؛با شنیدن صدایم یک مرتبه پاهایش شروع به حرکت کرد و چند قدم از در فاصله گرفت ؛ سپس هول و دستپاچه شنیدم که از پشت در گفت :

– بله بله ماهی خانوم!…چیزی لازم دارید؟ مهناز خوابیده اگه کاری دارید من….

– نه متشکرم اکبر آقا فقط می خواستم بگم خاله فردا صبح قبل از رفتن فراموش نکنه من رو هم بیدار کنه،
کار مهمی دارم باید صبح زود برم.

– إ حالا چه عجله ایه ماهی جون من که هستم!
اکثر روزها من بعد مهناز می رم خودم بیدارت می کنم.

وحشت زده گفتم:

– ممنونم اکبر آقا شما لطف دارید!
فقط اگه ممکنه همین کاریو که گفتم انجام بدید.

دیگر حرفی نزد و رفت.
از فرصت استفاده کردم و به سرعت بلند شدم. کلیدی را که روی در بود را چرخاندم و چند بار متوالی اين كار را تکرار كردم؛ بعد که مطمئن شدم در کاملا قفل شده میز کوچک چوبی کنار اتاق را تا جلوی در کشیدم و صندلی را هم روی آن قرار دادم و در آخر با اطمینان داخل بسترم باز گشتم.
ترسیده بودم…
مستانه ي غرق در خواب را محکم در آغوش کشیدم و نگران همچنان به شیار پایین در چشم دوختم.

سکوتی مبهم بود و تاریکی شبی مخوف و شیار باریک انتهای دری که چشمان وحشت زده ام را به آن دوخته بودم.حتي از صدای نفس کشیدن خودم نیز وحشت داشتم .
مستانه غلتي زد و در آن حال ناله ای کرد .صدای خش خش جاروی رفتگری که در آن ساعت از نیمه شب خیابان را می روبید کمی خوشحالم می کرد از اینکه حس می کردم در دل خلوت و خاموشی آن ساعات ،هنوز هم چشمانی بیدارند و از باور حضور آن ها اندکی از بار ترسم کاسته
و خشنود می شدم .
یک ساعتی می شد که اکبر آقا رفته بود و دیگر خبری از او نبود؛ با این حال هنوز هم حس خوبی نداشتم. گوشی را برداشتم و شماره ی سرو را گرفتم .آنقدر منتظر و بی قرار بود که بلافاصله گوشی را برداشت! شنیدن صدایش در آن دقایق زیباترین حس دنیا را نصیبم می کرد .با سرو بودن و گم‌ شدن در عاشقانه های او ، لذت یک عشق بزرگ‌ را با او تجربه کردن، آنقدر زود دلتنگش شدن و در بند بند اشعاری که می خواند ،رفته رفته دیوانه ام می کرد و بعد از آن همه دیوانگی ،آن همه شوریدگی و التهاب ، یک مرتبه هوس شیطنت می کرد.
آن شب گفت گوشی را روی سینه ات بگذار؛ می خواهم صدای قلبت را بشنوم .کاری را که می خواست انجام دادم و بعد یک مرتبه گوشی را از روی قلبم برداشتم .احساس کردم که می گریست! آهی کشید. دلم به درد آمد و گفتم:

– مگه قلبم چی بهت گفت که انقدر ناراحت شدی ؟

– میدونی ماهی؟صدای قلبتو دوست دارم .آهنگ قلبت یه جور خاصیه. اونطور که ناخواسته دیوونه می شم!
غرق شدن وگم شدن توی این ریتم دل انگیز ناخواسته منو وارد یه دنیای دیگه می کنه اونچنان درونت نفوذ می کنم که آرزو می کنم ای کاش می شد تا ابد یه جایی میون سینه ات ، کنار قلب مهربونت می موندم و آشیونه می ساختم.

– دیوونه!خوب مگه الانش هم غیر از اینه؟
تو خیلی وقته خودتو چپوندی وسط قلبم و در قلبمو پشت سرت چنان محکم قفل کردی که شش دونگ شدی مالک مطلق کل قلبم!
عشق تو، قانونی برای تا ابد توی دلم بودن اعمال کرده که محاله با هیچ حکم تخلیه ای بتونم اندازه ی یه سر سوزن از تو قلبم تکونت بدم…

دوباره گفتم:

– حالا تو سرو ، حالا تو گوشی رو بذار روی قلبت بذار تا منم صدای قلبت رو بشنوم.

با صدایی که مملو از غم بود گفت:

– میدونی ماهی ، آخه این قلب که قلب خودم‌ نیست!
کاش قلب خودم تو سینم بود!…
کاش اونطور که لایق تو باشه می تونستم تو قلبم ازت پذیرایی کنم!…

– هیییسسسس.هیچی نگو سرو.
یادت میاد؟اولین باری که تو تاریکی کوچه، زیر همون سرو آخر ،مثل یابو با کله رفتم وسط سینه ات؟!
همون موقع که برای اولین بار محکم ‌بغلم کردی…من می لرزیدم و تو خیره فقط نگام کردی.
به خدا سرو من همون شب صدای قلبتو شنیدم!
صدای قلبی رو که پر از هیجان شده بود.بازومو گرفتی و با فشاری که بهم وارد کردی صدای قلب خودم رو هم شنیدم…
نمی دونی سرو تو اون خلوت غریب صدای قلب های نا آروممون چه عشقی رو ارزونی تموم لحظه های اون کوچه کرده بودن!
من برای اولین بار وقتی دیدمت قلب خودت تو سینه ات بود و داشت می تپید…
برای اولین بار صدای قلب خودت رو شنیدم… عاشق قلبت شدم…
قلبی رو که بر اثر هر ضربان ناآرومش موجی از شور والتهاب رو ، روونه ی قلب بیچارم کرد !
تو هم با قلب خودت بود که پذيراي عشقم شدی.
آخ سرو! به خدا اگه به جای قلب حتی فقط یه تیکه سنگ تو سینت باشه من حتی اون تکه سنگ رو هم دوست دارم.

– دلم برات تنگ شده ماهی.
این روزا نمی دونم چرا انقدر دلتنگت می شم…
هر کجا و هر زمانی باشه فرقی نمی کنه فقط می خوام با تو باشم. بذار امشب یه بار دیگه بیام پیشت.

نفسم بند آمد و ترسيدم.حس خوبی نداشتم. انگار حس خیانتی مبهم در وجودم نهيب مي زد و مرا از خودم منزجر می کرد.
چرا به سرو نگفتم خانه نیستم؟
چرا از او پنهان کرده بودم که آن شب را در خانه ی خاله مهناز به سر می بردم؟
سکوتم ، اندیشه ی تلخم را بر ملا می کرد.کمی دلواپس شد و پرسید:

– ماهی ، تو خوبی؟

با دستپاچگی گفتم:

– خوبم ، خوبم!
فقط بعضی وقت ها یه حرفایی می زنی که باعث می شه مرغ خیالم یهویی هوایی شه و بپره!

– ای من قربون اون مرغ خیالت بشم! نگرانش نشو عشقم، راه دوری نمی ره بی راهه نمی پره ، هرز نمی ره جَلدِ خودمه…
نگاش کن!رام رامه! رو پشت بوم خونه ی دلم نشسته، الانم پرید و اومد نشست سر شونه ام نوک سرخ و قشنگشو گذاشته کنار لبم….

مستانه در عالم خواب کودکانه اش ناله ای کرد… تیز و پر صدا…
مرغ خیالم ترسید و از روی شانه ی سرو پر کشید ، پرید و رفت…
سرو متعجبانه پرسید:

– ماهی تو تنها نیستی؟

سخت بود… سخت بود دروغ گفتن به او.
پنهان کردن حقایق از او برایم دردناک و کشنده بود. نمی خواستم دروغگو باشم.دست وپایم را گم کرده بودم.ولی مستانه عجب بی موقع ساز رسواییم را نواخته بود!

دوباره پرسید:

– کسی اونجاست؟

– اِ نه!…یعنی آره مستانه…مستانه اینجاست اما خوابه، خیلی وقته که خوابیده طفلی دوست داشت امشب پیش من باشه با هم بخوابیم.

خندید و گفت:

– خوب چرا از اول نگفتی؟

– حواسم نبود ، یادم رفت ، حواس نمی ذاره که این مرغ خیالِ سر به هوای پا بند بریده!
نصفه شبی پا می شه بی خبر یهویی‌ هوس می کنه بشینه سر شونه ی پسر بی حیای مَردم!
سرو نکنه مرغ خیالمو اذیت کنی مبادا بترسونیش یه وقت؟!

خنده ی صدا داری سر داد وگفت:

– نه عشقم خیالت راحت باشه زرنگتر از این حرفا بود اومد فقط یه قلقلک داد . نوک‌ که نداد هیچ ، خوابمم رو هم برداشت دزدید و فرار کرد.الانم نشسته سر دیوار داره به دماغ سوختم‌ می خنده.

– حقت بود ، حقت بود!

– پس حقم‌ بود هان ؟!
حالا این دفعه نشونش می دم!
تقصیر خودم بود وقتی این بار اون نوک سرخ قشنگشو با دندون گرفتم و از بیخ کندم ….

– بِکَن بِکَن سرو ، اصلا تموم پرهاشم بِکَن.بزن بکشش بذار فدای سرت شه، بذار قربونی عشقت شه.

– ماهی ماهی دختر دیوونم نکن…
تو رو خدا امشب دیوونم نکن، این دل همینجوری خراب خرابه تو دیگه….

– دست خودم نیست سرو.دوستت دارم. دوستت دارم.

– بگو …بگو …هزار بار دیگه بگو این دوستت دارمو.تا ابد تکرار کن عشقم.

– دوستت دارم ، دوستت دارم.

– دیونه اتم ، دیوونه…
عشق من، بذار امشب برات بمیرم فردا زنده شم؛ بازم برات بمیرم !
اصلا بذار هزار بار برات بمیرم!
می خوامت ماهی می خوامت…..

قطع کردم.آب دهانم را محکم قورت دادم.
سرخی گونه های ملتهبم ،تالاپ تلوپ قلبم ،لرزشی که در تک تک سلول های بدنم به وجود آمده بود و پوستم که داشت چاک چاک می شد…
گوشی را آنقدر محکم درون مشتم فشردم که انگار تمامی احساسم را از طریق دستانم روانه ی آن می کردم. بعد صاف بردم گوشی را گذاشتم روی قلبم ، قلب بیچاره ام آنچنان می تپید که نا خودآگاه احساس درد وسوزش در آن به وجود می آمد و من، آن درد مفرط، آن سوزش عجیبِ گزنده را، تا سر حد جان دوست داشتم!
برای دقایقی چشمانم رابستم. فقط به او فکر می کردم. به عشقی که با سرعت نور در جریان افتاده بود و قلب بیجاره ی من نمی دانستم چگونه توان تحمل فشار آن حجمه از عشق و احساس را خواهد داشت.
خوابم برد. نمی دانم چگونه شد که خوابم برده بود که با صدای ضربه ی آرامی که بر در نواخته میشد و پس از آن صدای دستگیره ی دری که کسی آن را چند بار تکان می داد سراسیمه از خواب پریدم و وحشت زده فریاد کشیدم:

– کیه ؟ کیه؟

خاله مهناز با دلواپسی گفت:

– منم خاله ، چرا در رو قفل کردی؟!

به سرعت از جا بلند شدم. بی صدا میز و صندلی را که پشت در گذاشته بودم را برداشتم و سر جای خود گذاشتم.مستانه ژولیده وخواب آلود بیدار شده بود. میان بستر نشسته و متعجبانه در حالی که چشمانش را می مالید تماشایم می کرد. برای اینکه بیشتر موجبات شک خاله مهناز را فراهم نکنم به سرعت در را گشودم. کمی متعجب شده بود و در آن حال می گفت:

– الهی بمیرم خاله ، چی شد؟
انگار ترسوندمت…

– نه خاله جون خوب کاری کردی بیدارم کردی.

– وقتی اکبر گفت که خواستی صبح زود بیدار شی گفتم نکنه کار داری یه وقت خواب نمونی.

با لحنی تصنعی گفتم:

– آره خاله اتفاقا کار مهمی دارم باید زود بیدار می شدم.

– پس بیا بشین صبحونتو بخور. اکبر رفته نون تازه بگیره، الانه دیگه پیداش می شه.

به سرعت وارد دستشویی شدم .چند مشت آب روی صورتم پاشیدم و به تصویر خود درون آینه نگاه کردم.خرد ، داغان و رنگ پریده بودم و آثار بی خوابی دیشب کاملا کلافه ام کرده بود. به سرعت مشغول آماده شدن بودم .دستم را که درون ساکم فرو کردم ناگهان تماس شی گرم و نرمی را با دستم احساس کردم و با تعجب از درون ساک بیرون کشیدمش.
وای خدای من!
همان شالی بود که آمنه بافته بود!
همانی که قرار بود متعلق به سرو باشد!
چرا آمنه حس کرده بود آن شال باید همراهم باشد ؟
از کجا می دانست سرو را خواهم دید و شال را به او خواهم داد؟
شال را محکم به سینه ام فشردم و سرم را داخلش فرو بردم. بوسیدمش و گفتم:

– آخ آمنه، آمنه، آمنه!

حتی زودتر از خود خاله از خانه خارج شدم. ترس از تنها بودن و اکبر آقا ، باعث شده بود که در آن ساعت از سپیده ی صبح در میان سوز هوایی که همچنان روبه سرما می رفت تنها و سرگشته آواره ی کوی و برزن باشم .رفتم و زیر سایه بان شیشه ای ایستگاه اتوبوس بر روی نیمکت فلزی سرد نشستم و دست بر سینه کمی خودم را مچاله کردم .به سرعت شروع به تکان دادن خودم کردم تا بلکه اندکی از سوز وسرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود را بکاهم. غیر از خودم چند نفر دیگر هم داخل ایستگاه بودند. اتوبوس که آمد همگی سوارشدند. راننده نگاهی غلیط به سمتم انداخت و وقتی مطمئن شدخیال سوار شدن ندارم زیر لب غر زد و رفت.

اولین‌کاری که کردم این بود گوشی را برداشته و شماره ی سهیلا را گرفتم. خیلی زود جواب داد .صدایش را که شنیدم ،مانند طفل بی پناهی که پس از طی یک دوره ساعات درد آور وکشنده یکباره با دیدن مادرش بغضش شکسته شود بغضم شکست و زیر گریه زدم؛البته سهیلا دیگر کم و بیش به این رفتارهای من عادت کرده بود؛ ولی با این حال باز هم نگران می شد؛ بدون اینکه سوالی بپرسد در حالی که می گریستم گفتم:

– سهیلا دروغ گفتم…
من به سرو دروغ گفتم!
از خودم بدم میاد سهیلا…
سرو بدون ادعا، با وجود اینکه انقدر براش سخت بود اون همه عذاب کشید، ولی تموم حقایق زندگیشو بهم گفت .
ولی من چیکار کردم؟
سهیلا من به اون دروغ گفتم!
نتونستم بگم مامانم از خودش روندم… چطوری بگم به جرم اینکه دوستت دارم و می خوام با تو باشم دیگه منو نمی خواد و از خودش دورم می کنه…
از خونه ی خودم بیرونم می کنه….

سهیلا با حالتی که تقریبا شبیه فریاد بود گفت:

– چی؟ بیرونت کرد؟
تو چی میگی ماهی؟!
تو روخدا گریه نکن .درست تعریف کن ببینم اونجا چه خبره!

اشک هایم را پاک و شروع به تعریف کردن کردم.تمام ماجرا را شمرده وجزء به جزء برایش تعریف کردم. از شرطی که مادر برای بازگشتم گذاشته بود. از ساکی که دستم داده بودند و راهی خانه ی خاله مهناز کرده بودنم. از ترس و وحشت شبی که با اکبر آقا بر من گذشته بود. از حقیقتی که از سرو پنهان کرده بودم .همه را گفتم.
صبورانه گوش کرد.سخت اندوهگین شده بود و موج آن همه نگرانی وتشویش در کلامش ملموس بود. گفت:

– ناراحت نباش عزیزم، خیلی زود میام پیشت . غصه نخور عزیزم تو هرگز تنها نیستی.
اما ماهی پنهون کردن این حقایق از سرو اصلا درست نیست…
سعی کن یه جوری بهش بگی.

– نه نمی تونم!
تو خودت گفتی…
همین دیروز گفتی…یادت رفت؟
گفتی سرو چیزی نفهمه…

– آره یادمه ، خوب یادمه…
اما اون موضوع مال دیروز بود.
امروز کل ماجرا تغيير کرده. اتفاقاتی افتاده که یک جورایی به سرو هم مربوط می شه.
به نظرم این حق اونه ، باید خبر داشته باشه ماهی.
ماهی با سرو صحبت کن. خواهرم بذار اونم در جریان باشه…

فریاد کشیدم:

– نه! نه هرگز!
تو رو خدا از من نخواه سهیلا…
سرو بفهمه می ذاره می ره…
به خدا ول می کنه می ره.
تو اونو نمی شناسی…اونی که فقط به این خاطر که از بابام متنفر نباشم تا می تونست حقایق رو ازم مخفی می کرد ،می تونه جدایی منو از مادرم تحمل کنه ؟
به خدا اگه بدونه به خاطر اونه…اگه بدونه با رفتن اون مادرم می مونه ،انقدر از خود گذشتگی داره که یه بار دیگه خودشو ، عشقشو فدا کنه .
نه سهیلا تو رو خدا سرو هیچ وقت نفهمه. هیچ وقت!

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    532 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید