رمان عروس استاد پارت ۶

دسته‌بندی:
یک دیدگاه

 

از اتاق بیرون رفت و منو هاج و واج با خودم تنها گذاشت…
خدایا عجب غلطی کردم،کاش می ذاشتم هر کاری می خواد بکنه اصلا به من چه؟
حالا خودم باید… نه نه نمیرم،چرا باید برم؟ من کی تسلیمش شدم که بار دومم باشه ..
اما اگه منو بفرسته خونه ی اون پیر خرفت چی؟ اگه بهش بسپره در و پنجره رو ها رو چفت و بست کنن تا نتونم فرار کنم چی؟
اگه اون پیرمرد نصف شب…

لرز بدی به جونم افتاد،من به سختی با رابطم با آرمین کنار اومدم،تحمل ندارم هر شب زیر دست یکی باشم….

اشک تو چشمام جمع شد اما مثل همیشه گریه نکردم.من مثل بقیه ی دخترا ضعیف نبودم… من قوی بودم… از جام بلند شدم و از توی کمدم لباس خواب قرمزی بیرون آوردم…
تلافی همه ی اینا رو سرت در میارم آرمین تهرانی…
روزی می رسه که التماسم و می کنی…
لباس و پوشیدم… دستم به سمت رژ قرمزم رفت اما یادم افتاد آرمین از آرایش بدش میاد .
فقط کمی عطر زدم و از اتاقم بیرون رفتم،یه روزی می رسه که من می تازونم،منم که اشکش و در میارم…
یه روز می رسه که جامون عوض میشه…

جلوی در اتاقش ایستادم… نفس عمیقی کشیدم قوی باش هانا،مثل همیشه…
در رو باز کردم،دیدمش که روی تختش ولو شده و لیوان خالی از مشروب توی دستشه…
به سمتش رفتم و لیوان و از دستش گرفتم…
چشمهاشو باز کرد و بهم خیره شد،خرامان خرامان به سمت بطریش رفتم و لیوانش رو پر کردم،در ظاهر دلبری می کردم اما چشمام پر از نفرت بود…

با لیوان پر کنارش برگشتم.خودم رو به سمتش خم کردم…
دکمه های پیراهنش باز بود،لیوان رو بالا بردم و نصفی از محتویاتش رو روی سینه ی برهنه ش ریختم.

نفسش حبس شد اما چیزی نگفت..فقط خمار و تب دار نگاهم کرد.
لبخندی با عشوه به چشمای مستش زدم و سرم رو خم کردم

 

فهمیدم با کاری که کردم نفسش حبس شد .. امشب می خواستم طور دیگه ای دیوونش کنم،اصلا از این به بعد باید دیوونه میشد،دیوونه ی من…

نصف دیگه ی دکمه هاش رو باز کردم،انگشتم رو از زیر چونه ش تا روی شکمش نوازش وار کشیدم…
حتی نمی تونست نفس بکشه… توی دلم بهش پوزخند زدم…
با چشمای مخمور نگاهم می کرد.سرم رو جلو بردم و آهسته بوسیدمش… همون طوری که خودش دوست داشت… کوتاه و مختصر.
بس طاقت از جاش بلند شد،بلوزش رو کامل از تنش در آورد و کمربندش رو باز کرد.
به سمتم خم شد و چنگی به رون پام زد که ناخواسته آهم بلند شد…
سرش رو کنار گوشم آورد و با لحن پر از هوسی گفت
_می خوای منو دیوونه کنی اما منم عقلو از سرت می پرونم خانم کوچولو .
اینو گفت و پیراهنم رو از تنم بیرون آورد.

* * * * *
حوله ای دور کمرش پیچید و بلند شد. به سمت بطری مشروبش رفت… لیوانش رو پر کرد و یک نفس سر کشید. سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و با فندک روشنش کرد .
دوباره خودش رو روی تخت انداخت و ناله ای کرد .
پشتم رو بهش کردم… دو دقیقه ای گذشت که گفت
_چته؟صدات در نمیاد ؟
جوابی ندادم… اما اون سکوتم رو پای چیز دیگه ای گذاشت
_کاری نکردم که خسته بشی،اما اگه می خوای ناز کنی باید بگم به جایی نمی رسی..
پوزخندی زدم،که باز گفت
_ حرکاتت ناشیانه ست باید خیلی چیزا یادت بدم .
نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم
_چیو می خوای یادم بدی؟هرزگی؟
_نه،یادت میدم چطوری شوهرتو تمکین کنی،ولی اگه لذتی که امشب دادی و هر شب بدی سر دو هفته راهت می ندازم .

اشکم در اومد…از این ناراحت بودم مردی لمسم می کرد که دستش به کلی زن دیگه خورده بود و به قول خودش ماهر شده بود…

چشمامو بستم که دستی دور شکم برهنه م حلقه شد… خواستم خودم و عقب بکشم که اجازه نداد و کنار گوشم گفت
_هیش عادت دارم یکی بغل دستم باشه…پس بی حرف بخواب .
وجودم از نفرت پر شد،خدا لعنتت کنه آرمین تهرانی

وارد کلاس شدم و با چشم دنبال میلاد گشتم.میز آخر دیدمش و به سمتش رفتم… داشت جزوه شو مرور می کرد .

کنارش نشستم،سرش رو به سمتم برگردوند و با دیدنم گفت
_سلام خانم،اعصابت آروم شد؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_نه،داغون داغونم.آخر از آرمین می میرم…
متاسف گفت
_چند روزه دنبالشم،به یه سرنخ هایی رسیدم اما به کارم نیومد.
چشمامو ریز کردم و گفتم
_چه سر نخی؟
_دنبالش رفتم که رسیدم به یه انبار قدیمی چند تا مرد با اسلحه هم اونجا بودن…انگار داشتن یه جوون و شکنجه می کردن ازشون عکس گرفتم و به دوستم که پلیسه نشون دادم اما گفت این عکسا برای متهم کردن آرمین کمه نهایتا پاش و به کلانتری باز کنه.

با تاسف به این فکر کردم که حدسم درست بوده،آرمین خلافکاره .

دستم مشت شد و گفتم
_ منم کمکت می کنم…از این به بعد شیش دنگ حواسم بهش هست هر سرنخی ازش گیر آوردم بهت میگم.
سری تکون داد. همزمان در کلاس باز شد و استاد اون ساعتمون وارد شد…. دیگه حرفی نزدم و سکوت کردم.
* * * * *

جلوی در اتاق آرمین ایستادم،امروز و فردا بود که سنگسارم کنن بس به این اتاق رفت و آمد داشتم…
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
آرمین در حالی که روبه روش کلی برگه بود شیش دنگ حواسش رو به اونا داده بود…
صداش زدم…بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_هوم؟
لعنتی حالا که من می خواستم از در دوستی وارد بشم اون آدم نبود
با من و من گفتم
_ اومدم بپرسم حالت چطوره،آخه دیشب زیاد خوردی گفتم باز سردرد نشده باشی
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_ من حالم اوکیه.
لعنتی،عین آدم حرف نمیزد… شاید من می خواستم آتش بس اعلام کنم تو نباید انقدر آدم باشی که اینو بفهمی؟

باز هم فکر کردم… ولی آدمی نبودم که بخوام سر صحبت با کسی باز کنم برای همین گفتم
_آهان،باشه.
خواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد،از خدا خواسته برگشتم..از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد،روبه روم ایستاد و گفت
_ حرفی داری رک بهم بزن،باور نمی کنم حال من واسه تو مهم باشه.
یاد حرف میلاد افتادم…بهم گفت نباید مشکوکش کنم،زرنگ تر از این حرفا بود .
اخم کردم و گفتم
_راست میگی اصلا منو سننه که نگران تو باشم؟
برگشتم که بازوم و گرفت.خواست حرفی بزنه که چند تقه به در خورد و در باز شد .
سرم و برگردوندم و با دیدن شخص مقابلم نفسم رفت.
ستاره بود که نگاهش رو بین من و آرمین چرخوند و گفت
_ببخشید مزاحم شدم می تونم بیام تو؟؟
به آرمین نگاه کردم،با اخم سر تکون داد…ستاره داخل اومد و در رو بست.رو به آرمین گفت
_نمیخواستم بیام اینجا ولی موبایلتو جواب ندادی.

اخمام در هم رفت،چقدر بی شرم بود که جلوی من می گفت به آرمین زنگ می زنه…
دوباره به آرمین نگاه کردم با همون اخمش گفت
_شاید حال نکردم تلفن جواب بدم،باید بفهمی حوصله ندارم.وقتی حوصله ندارم قطعا حوصله ی دیدنتم ندارم.حالا هر حرفی می خوای بزنی بزن زود برو…

ستاره بدون اینکه به روی خودش بیاره به من نگاه کرد انگار داشت با نگاهش می گفت تنهامون بذار.
آرمین هم فهمید و گفت
_حالیته که زنمه مگه نه؟
ته دلم قند آب کردن که با پوزخند روی لب ستاره از بین رفت… انگار داشت می گفت زنته که اون شب منو بوسیدی

قدمی بهمون نزدیک شد و رو به آرمین گفت
_مطمئن شدم اونی که باعث بهم خوردن مراسم منو نامزدم شد تو بودی.
قدمی نزدیکتر شد،نگاهی به من انداخت و گفت
_ لازم به تظاهر نیست،سه تامون می دونیم تو کیو دوست داری.
آرمین خواست حرف بزنه که با عصبانیت گفتم
_خوب؟این همه راه کوبیدی اومدی اینجا اینو بگی؟
ستاره با همون پوزخندش گفت
_حالا که نامزدی من به هم خورده مال تو هم باید بهم بخوره.
با اعتماد به نفس ادامه داد:
_من حاضرم زنت بشم.

چشمام گرد شد،باورم نمیشد این بشر انقدر پروعه چنین حرفی بزنه.نگاهمو به آرمین انداختم،منتظر بودم عصبانی بشه یا حداقل پوزخند بزنه اما نگاهش قفل روی ستاره بود…
بدجوری ازش عصبانی شدم،با همه ی قدرت مند بودنش در مقابل ستاره ضعف داشت… حرفی نزدم چون خودش هم ساکت بود.

تازه بهتر،اونو می گرفت و دست از سر من برمیداشت.واقعا همین و می خواستم؟
از این سکوتشون اعصابم بهم ریخت،خواستم برم که آرمین بازوم و گرفت و به سمت خودش کشید .
تقریبا توی بغلش پرت شدم،رو به ستاره با خونسردی گفت
_برو بیرون.
ستاره با همون اعتماد ب نفسش گفت
_نمیرم،مگه منو دوست نداری؟مگه باعث نشدی نامزدیم بهم بخوره مگه اون شب تو باغ…

صدای آرمین خفه ش کرد
_نکنه باز هوس کردی با سیگارم بسوزونمت؟
این بار ستاره درمونده گفت
_آرمین این کارو نکن،ببین من برگشتم که دوباره ار نو بسازیم باهم.

آرمین خونسردانه دست توی جیبش کرد و سیگاری کنج لبش گذاشت.
آتیشش زد و رو به ستاره گفت
_اینی که تو بغلمه کیه؟زنمه.زن جدید نمی خوام بزن به چاک.
ستاره با عصبانیت گفت
_تو اینو دوست نداری.
_تو رو هم دوست ندارم…بخوای بهت ثابت کنم امتحانش مجانیه.
ستاره نگاهی خصمانه به من و آرمین انداخت و دیگه چیزی نگفت و بیرون رفت .
به سمتش برگشتم،پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو توی صورتم بیرون داد…اخمام و در هم کشیدم که گفت
_می خوامش.
یه تای ابروم بالا رفت ولی چیزی نگفتم… پک عمیق تری به سیگارش زد و گفت
_ستاره رو میگم.
اخمام در هم رفت.خواستم از بغلش بیرون بیام که محکم تر به کمرم چنگ زد و خمار گفت
_تو رو هم میخوام،ازت خوشم اومده.
می دونستم منظورش به دیشبه… نگاهش رو روی تنم انداخت و گفت
_مثلا اون وقتی که خودتو روم لش کردی…زیادی بغلی هستی.

نفسم برید.چقدر جذاب بود…مخصوصا صداش و اون چشم های قرمز و تب دارش.
کنار گوشم گفت
_قبول کن منم خوب بهت حال دادم،چشمات باز نمی شد.
لبم و گزیدم خواستم پس بکشم که دستش رو روی رون پام گذاشت و گفت
_فکر کنم نقطه ضعفته مگه نه؟
نفسم بالا نمیومد،خدایا آرمین قصد داشت دیوونم کنه.
دود سیگارش رو دوباره توی صورتم فوت کرد و با لبخند جذابی روی لبش گفت
_اگه همیشه این طوری باشی،خوب می تونیم به هم حال بدیم.
نگاهش رو به لب هام دوخت… خواست سرش و جلو بیاره که شتاب زده به عقب رفتم .
نفس بریده نگاهش کردم و در حالی که قدمام نامیزون بود از اتاق بیرون رفتم…
میلاد رو دیدم که با فاصله ایستاده و زیر زیرکی حواسش به اینجاست،اگه الان از چشمام می فهمید چی شده.
سریع سرم رو پایین انداختم… قرار بود به آرمین نزدیک بشم برای پیدا کردن مدرک اما نه انقدر نزدیک…
به سمتش رفتم…نگاهی بهم انداخت و گفت
_چی شد؟
با تته پته گفتم
_هیچی من برم کلاسم دیر شد.
_مگه با تهرانی نداریم؟ خوب اونم که هنوز در نیومده.بگو ببینم به جایی رسیدی؟
در حالی که گیج می زدم گفتم
_چی؟ هان… نه…
مشکوکانه نگاهم کرد… برای فرار از دستش گفتم
_من برم سر کلاس.
نذاشتم حرفی بزنه و به سمت کلاسم رفتم و این بار روی صندلی آخر نشستم تا از دید آرمین پنهون بمونم .نمی خواستم پی به حالم ببره
ده دقیقه ای نگذشته بود که اول میلاد و بعد آرمین وارد شد…
نگاهم روی آرمین ثابت موند،هیچ شباهتی به اون مرد چند دقیقه قبل با سیگار کنج لبش و دکمه های نیمه باز نداشت
با جدیت کیفش رو روی میز گذاشت و مشغول تدریس شد…
به جای درس مدام حواسم پرت می شد،تازه داشتم به این نتیجه می رسیدم که آرمین چقدر خوشتیپه… حتی خوش تیپ ترین استاد این دانشگاه…باید خوشحال می بودم که هر شب توی تختشم؟شاید خیلی ها آرزوش رو داشتن…
امانه،شاید دلم می خواست احساسی بهم داشته باشه اما اینکه از روی هوس و برای فراموش کردن عشقش به ستاره هر شب توی تختش باهام مهربون باشه رو نمی خواستم

انگار خیلی ناجور بهش خیره شدم که نگاهش رو برای لحظه ای به من انداخت.
دست و پامو گم کردم و رومو برگردوندم…
با اینکه یه لحظه نگام کرد اما از همون نگاه لحظه ایش داغ شدم…
سرم پایین بود که صداش اومد:
_خانم مجد حواستون به منه؟
هول زده گفتم
_هان؟
_گفتم حواستون به درسه؟
با همون دستپاچگی گفتم
_آره…
_پس تشریف بیارید همین درس و کنفرانس بدید.
چپ چپ نگاهش کردم اما ناچارا بلند شدم و به سمتش رفتم…خداروشکر که آدم درس خونی بودم و این درس رو قبلا خودم خونده بودم

روی تخت خلاصه ای از درس اون روز رو توضیح میدم که حضورش رو پشت سرم احساس می کنم.
با صدایی که فقط من می شنیدم گفت
_دیگه از این مانتو ها نمی پوشی.
مات موندم.به سمتش برگشتم که با اخم سر تکون داد و گفت
_برو بشین
سر جام برگشتم و تاپایان کلاس سعی کردم حواسم رو به درس بدم.
کلاس که تموم شد میلاد به سمتم اومد و کنارم نشست.
هنوز آرمین بیرون نرفته بود… میلاد نگاهی بهم انداخت و گفت
_یه طوری شدی هانا…
دستشو روی دستم گذاشت و گفت
_یخ زدی.
چشمام به طرز خودکار به سمت آرمین رفت و نگاهش توی نگاهم قفل شد.
داشت به ما نگاه می کرد… در ظاهر به خونسردی ولی در واقع می فهمیدم با اون چشماش داره تهدیدم می کنه
خواستم دستمو از زیر دست میلاد بکشم که اجازه نداد دستمو محکم تر فشار داد و گفت
_ثابت کن دوستش نداری
خدایا یعنی انقدر تابلو رفتار کردم؟
نگاه آرمین هر لحظه سنگین تر میشد اما میلاد هم دستمو محکم گرفته بود.
بین دو راهی بدی مونده بودم،همه از کلاس بیرون رفته بودن که آرمین با لحن بدی گفت
_یادم نمیاد اجازه داده باشم کسی دستش به زن من بخوره،الان می کشی کنار یا نشونت بدم با دستی که به زن من بخوره چی کار می کنم؟

مات موندم،میلاد با ناباوری گفت
_زنت؟
_آره زنم،نیاز به شناسنامه هست؟بکش دستتو.
میلاد دستش رو برداشت و با سرزنش گفت
_راست میگه؟
سرم و پایین انداختم که آرمین گفت
_به نظرت ازت می ترسم که بخوام بهت دروغ بگم؟بزن به چاک خوشتیپ اعصاب درستی ندارم عواقبش بد می‌شه.
میلاد بی توجه به حرف اون رو به من گفت
_راست میگه؟
نالیدم
_به خدا مجبورم کرد .
نگاه تند و تیز آرمین روم افتاد .
میلاد با عصبانیت از جاش بلند شد،نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_برات متاسفم.
حرفش و زد و به تندی از کلاس بیرون رفت.
با عصبانیت از جام بلند شدم و رو به آرمین گفتم
_خیلی بیشعوری چرا گفتی؟
با خونسردی در کلاس رو بست و به سمتم اومد .
دستمو گرفت و به پشتش نگاه کرد،با پشت دستش دستمو لمس کرد و گفت
_دست قشنگی داری،اگه اشتباه نکنم همین دستت تو دستش بود ؟
از لحنش ترسیدم… خونسرد بود اما در عین حال ترسناک انگار با نگاهش داشت تهدیدم می کرد .
به چشمام نگاه کرد و ادامه داد
_می دونی من با آدمایی که خیانت می کنن چیکار می کنم؟
ناخن هامو لمس کرد و خیره به چشمام گفت
_مثلا اگه این ناخنات از گوشتش جدا بشه چطوره؟ هوم؟
رسما لال شدم…
سرش و جلو آورد،لب هامو کوتاه بوسید و کنار گوشم گفت
_من اگه عاشق یه نفرم باشم ببینم پاش از گلیمش درازتر شد اون پاشو بی هیچ رحمی خورد می کنم.
حواست به خودت باشه کوچولو… همون طوری که بلدم حال بدم همون طوری هم می تونم حال بگیرم.
حرفش و زد و دستم رو ول کرد،به سمت در کلاس رفت که همزمان در باز شد و استاد آریافر با چهره ای در هم رفته توی درگاه در ایستاد.
تا حالا قیافشو این طوری ندیده بودم…
اون از خبر خواستگاریش که مثل بمب ترکید اون هم از غیبت طولانیش که پخش شده بود ازدواج کرده.
اما الان با این قیافه ی داغون،یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟

رو به آرمین با صدای گرفته ای گفت
_باید حرف بزنیم.
انگار آرمین هم فهمید یه جای کار می لنگه که پرسید:
_چی شده مهرداد؟ این چه حالیه؟
استاد نگاهی به من انداخت که یعنی جلوی این نمی تونم بگم.آرمین هم سری تکون داد و گفت
_بریم اتاقم.
بعد از این حرف هر دو از کلاس خارج شدن…
کنجکاو بودم ببینم چی حال استاد رو انقدر خراب کرده. حالا انگار چی می شد اگه جلوی من حرف می زدن؟
با کلافگی نفسم و فوت کردم و بیخیال آرمین از کلاس بیرون رفتم
* * * * * * *
کلید انداختم و در رو باز کردم،خواستم درو ببندم که چشمم به پاکت توی حیاط افتاد..
برش داشتم و نگاهش کردم،هیچ اسمی نداشت.احتمالا مال آرمین بود…
رفتم داخل و کفش هامو درآوردم…خواستم پاکت رو بذارم روی میز اما حس کنجکاویم اجازه نداد .
فوقش باهام دعوا می کرد دیگه.
نشستم روی صندلی و پاکت رو باز کردم،چند تا عکس بود… برش داشتم و با دیدن عکس اول نفسم حبس شد.یه عکس دو نفره از آرمین و ستاره….
نگاهم روی آرمین ثابت موند،داشت می خندید.چقدر موقع خندیدن جذاب بود.
حس حسادتی به دلم چنگ زد،تا حالا کنار من نخندیده بود اما توی این عکس کنار ستاره داشت از ته دل می خندید.
عکس و ورق زدم،توی عکس بعدی آرمین بود در حالی که ستاره رو توی بغلش گرفته بود هر دو روی مبل لم داده بودن .
عکسا رو ورق زدم همه عکس های آرمین و ستاره بود اما آخه کی این عکسا رو فرستاده بود .
پشت آخرین عکس نوشته بود:هنوزم منو دوست داری.
داشتم با دقت می خوندمش که دستی عکس رو ازم گرفت.
ترسیده برگشتم و آرمین و روبه روی خودم دیدم.
با اخم عکس رو ازم گرفت و نگاهش کرد،منتظر داد و بیدادش بودم اما بدون اینکه نگاه از عکس برداره سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و آتیش زد…
با صدای دو رگه ای گفت
_نیم ساعت دیگه بیا اتاقم…
واینستاد تا جوابشو بدم و با همون عکس رفت طبقه ی بالا…
لابد می خواست مست کنه و منم توی مستی بهش سرویس بدم تا یاد ستاره از سرش بیرون بپره.
اشک تو چشمم جمع شد… نشستم روی صندلی و با حرص تمام عکساشونو پاره کردم

بلند شدم و به اتاقم رفتم،داشتم آتیش می گرفتم… حوله مو برداشتم و خودم و توی حموم انداختم.
آب سرد رو باز کردم و رفتم زیر دوش…
نفسم بند اومد اما از زیر دوش بیرون نیومدم…این چه حالی بود که داشتم؟چرا دلم می خواست ستاره رو بکشم؟ میلاد باهام قهر بود اما بهش فکر نمی کردم،به جاش به آرمین فکر کردم…چرا ستاره رو فراموش نمیکنه؟
بس نبود هر چقدر به خاطرش مست کرد و سیگار کشید؟
دروغ که نمی تونستم به خودم بگم،به ستاره حسودیم میشد.
نمی دونم چقدر زیر دوش آب یخ بودم که دیگه داشت لرزم می گرفت… شیر آب رو بستم و حوله رو دور خودم پیچیدم.
در حموم رو باز کردم که چشم تو چشم آرمین شدم،اخمام در هم رفت خواستم حرفی بزنم که دستشو روی قفسه ی سینم گذاشت و به عقب هلم داد .
به دیوار چسبیدم،خودش رو بهم چسبوند و گره ی حوله م رو باز کرد
خواستم بگم چیکار می کنی که شیر آب رو باز کرد و آب سرد روی هر دومون ریخت.
نفسم بند اومد،با لبخند محوی بهم نگاه کرد و گفت
_من مست نکردم ولی تو انگار خمار شدی.
نمی تونستم حرفی بزنم،خواستم عقب بکشم که به کمرم چنگ انداخت و کنار گوشم گفت
_سرکشی می کنی اما زود ا*ر*ض*ا میشی،هاتی.
باورم نمیشد انقدر راحت این حرفا رو بزنه…
خواستم عقب بکشم که اجازه نداد و گفت
_اما من به هر شکلی راضی نمیشم.مخصوصا توی حموم بهم حال نمیده.
با پشت دست از روی گردنم تا پایین نوازش کرد و گفت
__از اینکه با تمام سرکشیات جلوی من رام میشی خوشم میاد.به اوج می برمت اما حواست باشه به اون بالا ها عادت نکنی،من همیشه هم انقدر مهربون نیستم
لبخند کجی زد… خم شد و کوتاه لب هامو بوسید و از حموم بیرون رفت.
شیر آب و بستم… باورم نمیشد این منم که انقدر بی دست و پا جلوش ایستادم…
دستامو مشت کردم،من نشونت میدم.بار آخر بود،این بار آخر بود که باهام بازی کردی.دفعه ی بعد من بازی میدم

با اعصابی داغون از حموم بیرون اومدم،دلم می خواست انقدر داد بزنم تا کر بشم.
هزار و یک فحش به خودم دادم،چرا جلوش اینقدر ضعیف جلوه کردی که اون حرفا رو بزنه؟
دست از این حس خرکیت بر میداری هانا.
آرمین آدم بدیه،عاشق نمیشه،تو رو فقط واسه ی خاطر نیازش می خواد.تازه بدون شک خلافکاره…
دل بستن به همچین آدمی حماقت محضه.

با همون حوله خودم و روی تخت پرت کردم و چشمامو بستم،به محض بستن چشمام قیافه ی آرمین جلوی دیدم اومد.
مثل برق نشستم و چشمامو باز کردم… خدایا این چه بلایی بود که داشت سرم میومد؟
* * * * * * * *
شیرینی دستمو خوردم و از دور به آرمین خیره شدم،استادآریافر به مناسبت ازدواجش کل دانشگاه رو شیرینی داده بود.
اون طور که می دونستم آرمین برای عروسیش دعوت بود،اما زیاد راجع بهش نگفت منم زیادی کنجکاوی نکردم.
آرمین در حال صحبت با استاد آریا فر و نامزدش ترانه بود.مغموم نگاهشون کردم.چی میشد اگه آرمین هم یه خورده آدم می بود؟ مثلا همین استاد آریافر هر بار با عشق به ترانه خیره میشد و با مهربونی چیزی بهش می گفت برعکس آرمین که یه لبخند آدمیزادی هم بلد نبود… البته برای من.
چشمش به من افتاد و با ابرو اشاره کرد به اونجا برم…سری تکون دادم و به سمتشون رفتم. به استاد و ترانه سلام کردم که جوابم رو با خوشرویی دادن.
آرمین گفت
_هفته ی دیگه آخر ترم میریم مسافرت.
یک تای ابروم بالا پرید و گفتم
_کجا میریم؟
به جای آرمین ترانه جواب داد
_شمال.راستش منو مهرداد فکر کردیم خوب میشه اگه شما هم بیاین.
نگاهی به آرمین انداختم که سر تکون داد.شونه بالا انداختم و گفتم
_برای من فرقی نمی‌کنه.
استاد گفت
_پس اوکیه برای آخر هفته هماهنگ می کنم که حرکت کنیم.
آرمین گفت
_باشه داداشم.منتظرم!
ازمون خداحافظی کردن و رفتن…
آرمین نفسش رو فوت کرد و گفت
_بین این همه داف چرا باید پیشنهاد بشه با تو یکی برم سیزده به در؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_از خداتم باشه.

پوزخندی زد و نگاه پر تمسخری بهم انداخت و به سمت کلاسش رفت.
چشم غره ای به سمتش رفتم و منم به سمت کلاسم رفتم…
سر کلاس که نشستم همزمان استادآریا فر هم اومد داخل…یک تای ابروم بالا پرید،این ساعت که با این نداشتیم .
در کمال خونسردی سر میز رفت و مشغول تدریس شد…حواسم کلا از درس پرت شد و نگاهش کردم.نمی دونم چرا انقدر حس خوبی بهش داشتم،یه حسی بهم می گفت آدم خوبیه،از اون گذشته چهرش دلنشین بود ناخودآگاه آدم و جذب می کرد.
بی اختیار محوش شدم.اون قدری که سنگینی نگاهم اذیتش کرد،با اخم گفت
_حواستون به درسه خانم مجد؟
تکونی خوردم و گیج سر تکون دادم،نگاه تندی بهم انداخت ولی بعد مشغول تدریس شد.
این بار سعی کردم حواسم رو به درس بدم و انگار که موفق شدم.
* * * * * *
_بلند شو هانا روی سگم و بالا نیار .
با کلافگی پتو رو از سرم کنار زدم و گفتم
_خوابم میاد….حالا یه ساعت دیر تر برید،می میرید؟
_همه رو یک ساعت معطل خانم کنم؟
نالیدم:
_آرمین به خدا خوابم میاد ولم کن.
صدایی ازش نیومد،دوباره داشت خوابم میبرد که با خالی شدن لیوان آب سرد روی صورتم مثل برق نشستم و نفسم بند اومد.
نگاهی به آرمین که پیروزمندانه نگاهم می کرد انداختم.
با عصبانیت غریدم:
_مریضی؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت
_یک ربع دیگه پایین نبودی با پارچ آب میام بالا سرت.
حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت… با حرص بالش رو به سمتش پرت کردم که به در بسته خورد .
دیگه خوابم نمی برد برای همین بلند شدم و با بی حوصلگی دستشویی رفتم و دست صورتم رو شستم.
چمدونم رو دیشب حاضر کردم،مانتوی سفید نازکم رو همراه با شلوار و شال مشکی پوشیدم
کتونی قرمزم رو با کیف قرمز دستیم رو از توی کمد بیرون آوردم و نگاهی به آینه انداختم.
صورتم زیادی بی روح بود،با اینکه جنگ اعصاب با آرمین داشتم اما نمی تونستمم با این قیافه برم بیرون برای همین با خیال راحت آرایش مو کردم و بعد از برداشتن کیف و چمدونم از اتاق بیرون رفتم

همزمان با من آرمین هم از اتاقش بیرون اومد،نگاهم برای چند لحظه روش مات موند.
خیلی خوشتیپ شده بود مخصوصا اینکه همیشه تیپ رسمی می زد و این بار نیمه اسپورت پوشیده بود.
به خاطر قولی که به خودم دادم خیلی زود نگاهم رو ازش گرفتم و با اخم رو برگردوندم،خواستم به سمت پله ها برم که صدای خشنش اومد
_تا اون آت آشغالا رو از صورتت پاک نکردی حق بیرون رفتن نداری.

پوزخندی روی لبم نشست… به سمت اتاقم رفتم و گفتم
_چه بهتر،نمیام.
لحظه ای که داشتم از کنارش رد میشدم بازوم و گرفت… ناچارا با سری بالا گرفته جلوش ایستادم.
لبخند محوی روی لبش نشست،انگار با همون لبخند داشت بهم هشدار میداد .
انقدر طولانی نگاهم کرد که دست و پامو گم کردم و خواستم حرفی بزنم که زودتر از من گفت
_اگه فکر کردی الان با بوسیدن اون ژر رو از روی لبت پاک می کنم کور خوندی،من هیچ وقت زنی و که این آت آشغالا روی لبش باشه نمی بوسم.

دستش و بالا آورد و با پشت دست تمام رنگ رو از روی لبم پاک کرد و پیروزمندانه گفت
_حالا بریم.
تا خواستم چیزی بگم مچ دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند.…
خون خونمو می خورد،از این که نمی تونستم تلافی کنم از خودم بدم میومد.
توی سرم دنبال نقشه بودم که یاد یه فیلم افتادم…
چراغی توی سرم روشن شد،از خونه که بیرون رفتیم دستم و ول کرد…
از پله ها پایین رفتم،عمدا روی پله ی آخر طوری وانمود کردم که پام پیچ خورده.
همزمان جیغی کشیدم که شتاب زده برگشت و دستش و دور کمرم حلقه کرد.
با ترس ساختی دستم رو دور گردنش انداختم و نگاهش کردم… عمیق به صورتم زل زد،قیافه ی مظلومانه ای به خودم گرفتم و نگاهش کردم.
به خاطر شر بودنم هر وقت قیافه ی مظلومی به خودم می گرفتم خیلی جواب میداد.
الان هم آرمین بی هیچ حرفی بهم خیره شده بود و جز به جز به صورتم نگاه می کرد.
لبخند محوی زدم و سرم رو جلو بردم،چشماش حالت خماری پیدا کردن،می دونستم بوسیدن رو زیاد دوست نداره برای همین سرم رو توی گردنش فرو بردم.
از بوس عطر مارکش برای یه لحظه هوش از سرم پرید اما با چند بار پلک زدن به خودم اومدم.
بوسه ی آرومی روی رگ گردنش زدم… به وضوح تکون خوردنش رو حس کردم.
سرم رو عقب بردم و نگاهی به چشمای تب دارش انداختم .
صاف ایستادم،پوزخندی زدم و گفتم
_ خوشم میاد با این اخلاقت منم که به اوج می برمت،فقط حواست باشه به اون بالا ها عادت نکنی استاد تهرانی چون همیشه از این خبرا نیست.

نگاه به قیافه ی مات بردش انداختم و با پوزخند ازش فاصله گرفتم

🍁🍁🍁

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    1,524 views
1دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
  1. آوين فلاح :
    12 آذر 97

    رمان زيبايي است البته اگه پارت ها رو تند تند بزارين مرسي