رمان عروس استاد پارت ۳

دسته‌بندی:
2 دیدگاه

 

از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد .
از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول می زدم.کلاس که تموم شد منتظر موندم تا همه برن،چون معمولا بعد کلاس انقدر دور تهرانی شلوغ میشد که بدبخت مجبور بود به تک تک سوال هایی که دخترا عمدا وبرای جلب توجه می پرسن جواب بده .
عمدا لفتش دادم تا همه برن و ازش تشکر کنم،انگار متوجه شد که کم کم همه رو از خودش دور کرد.
فقط دو سه نفری مونده بودن و ته کلاس حرف می زدن.
به سمتش رفتم و گفتم
_ممنون .
سری تکون داد و جواب داد:
_شاید یکی از مقصرای افت درسیت منم این جبران بود ولی،امشب توی خونه دوباره ازت امتحان می گیرم،همین سوال ها رو انقدر تمرین می کنی تا یاد بگیری .
اگه امشبم ببینم درجا می زنی بدجور کلاهمون تو هم میره.
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_کلاس داری؟
با لبی آویزون شده گفتم
_نه.
_اوکی پس بشین توی همین کلاس تمرین کن دو ساعت بعد با هم می ریم .
نالیدم:
_نمیشه من الان برم؟
جدی جواب داد :
_نه نمیشه،همین جا میشینی تا کلاس من تموم بشه
بعد از گفتن حرفش از کلاس بیرون زد و به من مهلت اعتراض نداد.
ناچارا روی یکی از صندلی ها نشستم و به برگه ای که برام گذاشته بود خیره شدم.کم کم دل به کار دادم و سخت مشغول درس خوندن شدم.
****
با صدای باز شدن در کلاس سرم رو بلند کردم،تهرانی اشاره ای بهم کرد که یعنی بریم .
خسته سری تکون دادم و بلند شدم .

دنبالش رفتم جلوی سوار ماشینش شد و مثل همیشه پاشو روی گاز گذاشت. با قدم های آهسته از دانشگاه بیرون زدم. همون جای همیشگی منتظرم بود .
سوار شدم که گفت
_خوندی؟
خسته سر تکون دادم و گفتم
_دارم از گشنگی می میرم.
نیم نگاهی بهم کرد و ماشینو راه انداخت.
خیلی نگذشته بود که دیدم ماشین رو جلوی یکی از رستوران های نزدیک دانشگاه پارک کرد.در ماشین و باز کرد و جدی گفت
_پیاده شو.
لبخندی زدم و پیاده شدم،همراه هم وارد رستوران شدیم،دنج ترین جا رو انتخاب کردیم،گارسون به سمتمون اومد منو رو به دستمون داد. بعد از انتخاب و رفتن گارسون گفتم
_ممنون .. هم بابت غذا هم اون جوابا.
سری تکون داد،گفت
_ببین هانا،من نمی خوام توی درسات افت کنی،از اون گذشته نمی خوام افسرده باشی .
یه تای ابروم بالا پرید
_یعنی میگی مثل قبل با آتیش سوزوندن کلافت کنم؟
خندید و گفت
_نه،ولی ناراحتم نباش،می دونم سختی زیاد کشیدی اما می خوام که با واقعیت کنار بیای.

لبخندم از بین رفت،تازه منظورش و فهمیدم.با پوزخند گفتم
_منظورت اینه که زودتر به خودم بیام و آماده ی تمکین از استادم بشم نه؟ استادی که بر خلاف بقیه جرئت نداشتم تو کلاسش صدا در بیارم حالا باید تو تخت ازش پذیرایی کنم،آسونه به نظرت؟

انگار از حرفم خوشش نیومد که اخماش در هم رفت و گفت
_من حرفی از تخت خواب زدم؟
_ولی منظورت همین بود.
کلافه نفسش و بیرون داد و گفت
_اونم یه موردش،تا کی باید منتظر بمونم تا کنار بیای؟هوم؟ فکر کن ازدواج کردیم.منم صیغه ت می کنم اوکی؟

_یعنی من تا آخر عمرم باید تو رو تمکین کنم؟
_نه،تو با آشپزی و باقی مسائل کم کم بدهیت رو به من پرداخت می کنی.

پوزخندی زدم:
_مسخره نکن،من باید تا آخر عمرم اسیر تو باشم تا اون بدهی صاف بشه .

_مگه تو درس نمی خونی؟مگه قرار نیست در آینده یه معمار بشی؟ خوب کار می کنی و ادامه ی بدهیت رو میدی .
با اعصاب خورد شده گفتم
_آره،خانم مهندسی که مثل یه هرزه هر شب در حال سرویس دادنه.
عصبی گفت
_هیششش،حرف زدن تو بفهم. گفتم که صیغه ت می کنم .
برو بابایی زیر لب گفتم و سرم رو بر گردوندم،با عصبانیت به بیرون خیره شدم که دستش روی دستم نشست .

سرم رو به سمتش برگردوندم که گفت
_چه بخوای چه نخوای دو راه بیشتر نداری،یا بدهیت رو صاف کنی،یا مال من باشی.
کلافه نفسم رو فوت کردم،گارسون غذاها رو آورد،دستمو از دستش بیرون کشیدم .. دیگه میلی به غذا خوردنم نداشتم .
بی اشتها چند قاشقی خوردم و کنار کشیدم اما تهرانی کاملا بشقابش رو تموم کرد و بالاخره بلند شد.این وسط فقط من بودم که از استرس داشتم داغون می شدم .
* * * *
دو روز دیگه هم گذشت،آرمین بهم یک روز دیگه هم مهلت داد تا با خودم کنار بیام و امروز آخرین روز بود.
بی حوصله وارد دانشگاه شدم و از لحظه ی ورود حس کردم یه چیزی نرمال نیست. حس می کردم همه به من نگاه می کنن و پچ پچ می کنن.
داشتم به سمت کلاسم می رفتم که یه پسری جلوم رو گرفت. نگاهی به سرتاپام کرد و گفت
_چند ؟
منظورش رو نفهمیدم و گفتم
_چی چند؟
خندید :
_یک شب سرویس دهی چند ؟
چند لحظه طول کشید تا منظورش رو بفهمم،از عصبانیت صورتم سرخ شد و گفتم
_خجالت نمی کشی تو ؟
بدون اینکه بهش بر بخوره خندید و گفت
_ای بابا ادای تن*گا رو در نیار همه جا اسمت پیچیده فهمیدم چه کاره ای .
_منظورت چیه؟
پوزخندی زد و موبایلش رو در آورد،یه کم باهاش ور رفت و به سمتم گرفت .
نگاهم به پیام و عکس توی تلگرام افتاد .
_هانا مجد دانشجوی رشته ی معماری دانشگاه… تهران،خرجش رو با صیغه شدن اساتید در میاره.
استاد آرمین تهرانی کسی که با پول زیاد این دختر رو برده ی خودش کرده.
نگاهم به عکس افتاد،منو آرمین توی رستوران،وقتی دست همو گرفته بودیم… تازه متوجه ی نگاه های معنادار بقیه شدم .
برای این بود که فکر می کردن من هرزه م . اشکام جاری شد . موبایل پسره از دستم افتاد و بی توجه به حرفاش شروع کردم به دویدن . همچنان همه داشتن پچ پچ می کردن و به من اشاره می کردن.داشتم از دانشگاه خارج می شدم که نگاه تهرانی به من افتاد. خواست به سمتم بیاد که اجازه ندادم و با قدرت بیشتری دویدم… انقدر رفتم که به یه کوچه ی غریب و ناآشنا رسیدم . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم .

چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور و کوچیک بودم.گیج به اطراف نگاه کردم،اینجا رو نمی شناختم و یادم نمیومد چرا این جام.
خواستم بلند بشم اما نتونستم دستام رو تکون بدم،دقت که کردم فهمیدم دست و پاهام با طناب بسته شده.
ترس برم داشت،تازه یادم افتاد،یک نفر منو دزدیده بود .
وحشت زده داد زدم:
_کسی این جا نیستتتت؟
هیچ صدایی نیومد دوباره داد زدم
_یکی کمک کنه…
بازم صدایی نیومد،دیگه اشکم در اومده بود که در با صدای بدی باز شد. .
با دیدن طاهر کل وجودم از نفرت پر شد و گفتم
_پست فطرت چرا منو دزدیدی؟
لبخند چندش آوری زد و به سمتم اومد گفت;
_اون بابای لاشخورت تو رو صد میلیون به من فروخته،عمرا بذارم دست اون جوجه استاد بمونی .. با این که دستمالیت کرده اما بد نیست یه حالیم من ازت ببرم .

با تته پته گفتم
_چرا مزخرف می گی؟
خونسرد جواب داد
_اگه اون بابای بی همه چیزت پولم رو پس می داد کاریت نداشتم اما الان که شاخ شده و فرار کرده منم مجبورم یه سودی از پولم بکنم مگه نه؟

گریم شدت گرفت… خدایا چرا همه می خواستن یه استفاده ای ازم ببرن؟
به سمتم اومد و طناب دست و پام رو باز کرد،بی اعتنا به گریه و تقلا هام از توی جیبش قلاده ای در آورد .
هق زدم و گفتم
_مگه من حیوونم که می خوای بهم قلاده ببندی؟
شیطانی خندید و گفت
_نه… تو برده ی منی.
یقه ی مانتوم رو گرفت و وادارم کرد جلوش زانو بزنم… دلم می خواست بمیرم و این خفت و تحمل نکنم،با بی رحمی پاش رو جلو آورد و گفت
_یالا لیس بزن،بگو بردمی،واسم واق واق کن .

گریه م شدت گرفت. من می دونستم طاهر مریض روانیه اما نه تا این حد .
آب دهنم رو جلوی پاش پرت کردم و گفتم
_به خوابت ببینی تن به کثافت کاریات بدم .
بدجور عصبانی شد،از موهام گرفت و بلندم کرد،توی صورتم غرید
_خودت خواستی.
با تمام توان پرتم کرد که با ضربه ی بدی به زمین خوردم،کمربندش رو باز کرد و گفت
_ببخشید اگه حین رابطه درد می کشی گلم،اما دردشم شیرینه قول می دم .. اصلا من عاشق اینم زنا رو مثل سگ بزنمشون و اونا برام واق واق کنن

عقب عقب رفتم داشت به سمتم میومد که از جام پریدم و صندلی دم دستم رو بلند کردم و با تمام توان توی سرش کوبیدم.
تلو تلو خوران عقب رفت گیج شد اما از هوش نرفت. خواستم از چنگش فرار کنم که بازوم رو گرفت… منو به سمت خودش کشید و با وجود حال بدش محکم فشارم داد.
خمار گفت
_رم کردی وحشی،من عاشق زنای سرکشم.اگه می خوای من اول برده ت بشم؟هوم خوشگلم؟

خدایا این بشر درد حالیش نبود. صندلی چوبی و محکم زدم توی سرش هنوز زندست.
سرش رو پایین آورد که با تمام توان به وسط پاش ضربه زدم.
خم شد و با صورتی سرخ شده نگاهم کرد.
از فرصت استفاده کردم و به سمت در دویدم .. داشت دنبالم میومد خداروشکر که در رو قفل نکرده بود. از اتاق که بیرون رفتم فهمیدم اینجا خونشه قبلا به بهانه ی نشون دادن خونش منو اینجا آورده بود همون روز با وحشی گریاش ازش بدم اومد. معلوم بود مریض روانیه .

به سمت در دویدم،داشت پشت سرم میومد،قبل از اینکه بهم برسه گلدون روی میز رو برداشتم… نزدیکم بود که برگشتم خواستم گلدون رو توی سرش بکوبم که دستم رو توی هوا گرفت . گلدون رو از دستم پرت کرد و مچ دستم رو گرفت .
با داد گفتم
_ولم کن لاشخور.
با عصبانیت منو به سمت مبل کشوند و گفت
_دیگه سرکشیات از حد گذروند خانم کوچولو.جری ترم کردی.
پرتم کرد روی مبل و با پاهاش بدنم رو قفل کرد . هر چقدر تقلا می کردم هم نمی تونستم از دستش خلاص بشم. دکمه ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت .
طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم.
اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر بشم.
با بی رحمی به بدنم چنگ انداخت که از درد داد کشیدم. از دادم لذت برد که دستش به سمت دکمه ی شلوارش رفت.
بازش کرد و خودش رو روم خم کرد،با دندون زیپ شلوار جینم رو پایین کشید و با لحن هوس آلودی گفت
_می خوایم بریم رو ابرا پرنسس آماده ای ؟

از چشمای سبزش شهوت می بارید،انگار داشت به جنون می رسید.تا سر حد مرگ ترسیده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم. دستمم به جایی بند نبود .
سرش رو وحشیانه نزدیک آورد.به سختی خودم رو از زیر تنش بالا کشیدم،دستم رو آزاد کردم انقدر مست بود که حواسش به کل از من پرت شده بود این وسط تن بیچاره ی من به حراج رفته بود.

دستم رو بالا بردم و به اولین چیزی که به دستم اومد چنگ زدم،یه بطری شیشه ای آب بود.کوبیدمش به میز بالای سرم که شکست.طاهر خمار سرش رو بالا گرفت،امون ندادم و شیشه ی شکسته رو توی پهلوش فرو بردم.
تکون شدیدی خورد و با درد ناله کرد. ناباور نگاهش کردم .
با چهره ی کبود شده به من زل زده بود.با ترس به عقب هلش دادم و بلند شدم،دستام پر از خون شده بود اشکام بند نمیومد .
در مونده وسط حال ایستاده بودم،نگاهم به تلفنم افتاد که وسط حال بود.به سمتش رفتم و برش داشتم،با دستای لرزون شماره ی آرمین و گرفتم.
به بوق دوم نرسیده صدای عصبانیش توی گوشم پیچید
_هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟
با ترس و تته پته گفتم
_آرمین… م… من کشتمش
سکوت کرد و متعجب گفت
_چی داری میگی؟
_ط… طاهر منو دزدید خ… داشت با… با من… من کشتمش…
صداش پر شد از نگرانی و گفت
_تو خوبی؟ بلایی که سرت نیاورد؟
هق زدم
_نه اما اون…
_هیشش لوکیشن بفرست دارم میام.
باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم،آدرسو براش فرستادم و با ترس یه گوشه نشستم.
کمتر از یک ربع سر و کله ش پیدا شد با صدای زنگ آیفون پریدم و وقتی توی صفحه دیدمش درو باز کردم .
اومد داخل،با ترس خودم رو توی بغلش پرت کردم و گفتم
_آرمین حالا چیکار کنم؟
دستشو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه وار گفت
_هیش،آروم باش نمی ذارم چیزی بشه.الان از اینجا میریم خوب؟ یه نفرو می فرستم همه چیزو ردیف کنه.
با ترس ازش جدا شدم و گفتم
_چطوری؟
دستم گرفت و گفت
_بریم هانا فعلا سوال نپرسسر تکون دادم،دستم رو کشید… با هم از اون خونه بیرون زدیم.
سوار ماشین آخرین مدلش شدم،به محض نشستن با ترس گفتم
_اگه بمیره چی؟
با خشم ماشینو روشن کرد و گفت
_دعا کن بمیره،چون اگه زنده بمونه زندگیش و جهنم می کنم حروم زاده رو .
موبایلش رو از جیبش در آورد و یه شماره گرفت.طرف که جواب داد با خشم گفت
_یه آدرس می فرستم برو اون جا،یه جنازه ست جمعش کن.اگه زنده بود ردیفش کن اگرم مرده بود بندازش به گوشه هیچ ردی هم ازش به جا نمی ذاری.

حرفش و زد و موبایل و قطع کرد،برای یه لحظه ازش ترسیدم. مثل مافیا حرف می زند انگار کل عمرش رو آدم کشته .
پاشو روی پدال گاز فشار داد و با فکی قفل شده غرید
_اون عوضی چی کارت کرد؟ هوم؟
با یاد طاهر تمام تنم یخ زد،اشاره ای به دکمه های پاره ی مانتوم کردم و گفتم
_نمی بینی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و انگار تازه متوجه شد که پاش رو روی ترمز زد و ماشین به طرز فجیعی ایستاد .
شانس اوردیم وسط خیابون نبود .
با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد .
دستش رو روی پوست گردنم کشید و غرید:
_عوضی .
ضربه ی محکمی به فرمون زد و گفت
_فقط دعا کن نمرده باشی .
دوباره ماشین و راه انداخت و این بار با سرعت بیشتری رانندگی کرد.
تمام راهو گریه کردم اما در عین ترس یه حسی بهم می گفت آرمین نمی ذاره آسیبی بهم برسه .

ماشین رو داخل خونه پارک کرد،پیاده شدم زودتر از من وارد خونه شد .
پشت سرش وارد شدم،به محض این که پام رو داخل خونه گذاشتم راه رفته رو برگشت و لب هاش و با غیظ روی لب هام گذاشت.
نفسم بند اومد،اولین باری بود آرمین منو می بوسید .
کوتاه بوسید و با نفس نفس گفت
_تو مال منی ..
دوباره لب هامو قفل کرد،زبونش رو روی لب هام می کشید و با خشونت می بوسید .باز هم کوتاه و باز هم نفس بریده و با خشم گفت
_من اون عوضی و آتیش می زنم

انگار برق گرفته بودتم که خشکم زد.نمی دونم چرا! اما اعتراف می کنم بوسیدنش جذاب بود،حال آدم رو عوض می کرد .

باز هم لب هاش و روی لب هام گذاشت و بوسه ی کوتاه و خشونت باری به لب هام زد و فاصله گرفت.با فکی قفل شده گفت

_همین جا باش تا بیام.
حرفش و زد و ازم جدا شد. به سمت در پا تند کرد،با نگرانی پرسیدم :

_کجا میری؟
جوابمو نداد،از خونه خارج شد و در و به هم کوبید.
درمونده به سمت بالا رفتم،حالم خیلی خراب بود.از طرفی حس کثیف بودن داشتم برای همین حوله مو برداشتم و بعد از آماده کردن لباسام ،وان رو پر آب کردم و داخلش دراز کشیدم. به این سکوت نیاز داشتم.
* * *
با صدای در چشمامو باز کردم.نگاهم به سمت ساعت کشیده شد،دو ساعت بود توی وان بودم و فقط گریه کردم.

خواستم بلند بشم که در حموم باز شد،با ترس به آرمین نگاه کردم. سر و وضعش آشفته بود ..چشمای قرمزش رو به من دوخت و خش دار زمزمه کرد:

_زود بیا بیرون .
سری تکون دادم.
درو بست،بلند شدم و سر سری دوش گرفتم.
حوله رو دورم پیچیدم و یه حوله ی کوچیکتر هم دور موهام .

درو باز کردم،آرمین روی تختم طاق باز دراز کشیده بود،از شانس بدم سرش دقیق کنار لباسام بود .

با دیدن لباس زیرم لب گزیدم و به سمتش رفتم،چشماش بسته بود .
خم شدم که یک قطره آب از موهام روی گونه ش چکید . پلکاش باز شد،چشمای ملتهبش رو بهم دوخت.

خواستم صاف بشم که بازوهام رو گرفت و پرتم کرد روی تخت و خودش هم روم خیمه زد .

نمی دونم چرا برعکس دفعات قبل نترسیدم،چون طاهر در نظرم اون قدر منفور اومد که الان آرمین با این همه جذابیت و اون چشمای خمار گونه ش برام ترسناک نبود.

کنار گوشم زمزمه کرد:
_امشب انقدر حرصم دادی که الان باید آرومم کنی.
گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع.

نالیدم:
_نامحرمیم.
کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت و بعد از روشن کردنش انگاری توی اینترنت سرچ کرد و به منم یاد داد که باید چی کار کنم.بعد از خوندن اون آیه ها وقتی که محرمش شدم به سمتم اومد .

با خجالت خودم رو کنار کشیدم که مچ دستم رو گرفت،سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت:
_بسه دیگه خانم کوچولو وقتشه بزرگ بشی .
* * * * * *

نگاهی به آرمین که غرق خواب بود انداختم. چطور بیدارش می کردم و می گفتم درد دارم؟
بلند شدم و به سختی لباس هام و پوشیدم،خواستم از اتاق بیرون برم که صدای غرق خوابش اومد:
_کجا ؟
از درد دلم می خواست داد بزنم اما خودمو کنترل کردم و گفتم
_آب می خوام.
چیزی نگفت،انگار دوباره خوابش برد .
به هزار بدبختی رفتم پایین و قرص و آب خوردم. همون جا نشستم و سرمو روی میز گذاشتم. هر لحظه دردش شدید تر میشد…
حس می کردم هر لحظه از حال میرم که صدای قدم هایی رو شنیدم،سرم رو بلند کردم،آرمین در حالی که فقط یه شلوارک پاش بود با چشمای خواب آلود به سمتم اومد.
صندلی کنارم رو کشید و نشست.نگاهی بهم انداخت و زمزمه کرد
_درد داری؟
سرمو تکون دادم و گفتم
_خیلی.
لبخندی محو زد،از روی صندلی بلند شد و چای ساز رو به برق زد. به سمتم اومد و خیلی راحت بغلم کرد.
هنوز کنارش معذب بودم،با خجالت سرم و توی سینه ش مخفی کردم و گفتم
_چی کار می کنی؟
زمزمه ش رو کنار گوشم شنیدم
_دارم ناز تازه عروسم و می کشم.

بیشتر صورتم رو توی سینه ش مخفی کردم خمار کنار گوشم زمزمه کرد
_نگفته بودی اینقدر دلبری.
لبخندی روی لبم نشست. می دونستم نفسام به بدن برهنش می خوره و این برای مردی مثل آرمین زیادی بود .
ایستاد…تب دار گفت
_نگاه به حالت نمی کنم هانا بخوای ادامه بدی مجبوری یک بار دیگه تحمل کنی.
با ترس سرم و پس کشیدم که با خنده گفت
_ترسیدی؟
فقط نگاهش کردم… ادامه داد
_ولی مزت بدجوری زیر زبونم رفت،سر کلاس چطوری تحمل کنم و قورتت ندم.
از لحنش خنده م گرفت. منو روی تخت گذاشت و خودش هم روم خیمه زد.با شوخ طبعی گفت
_شاید هم قورت دادم،اون وقت خبرش مثل بمب می پیچه… استاد آرمین تهرانی دانشجوی دلبرش رو یه لقمه ی چپ کرد.

خندم شدید تر شد.سرش رو خم کرد و لب های داغش رو روی لب هام گذاشت .
هم تنش،هم لب هاش اونقدر داغ بود که آدم حس می کرد تب داره.حین رابطه بهش گفتم چرا انقدر داغی؟ اونم گفت که همیشه همین طوره…برعکس من که همیشه دست و پاهام یخ زده بود .
از روم بلند شد و گفت
_تا من برات چای نبات میارم از جات بلند نشو دلبر کوچولو…
چیزی نگفتم.از اتاق بیرون رفت. در واقع رفتار آرمین زیادی خوب بود اما من حس بدی داشتم حس یه آدم بدبخت که به استادش فروخته شده و همین اول جوونی مجبوره مثل یه هرزه تمکین کنه .
توی کل رابطه با اینکه ارمین چیزی کم نداشت اما واقعا کمبود یه چیز حس میشد… عشق.با اینکه مدام زیر گوشم حرف می زد اما حرفاش رنگ و بوی هوس داشتن نه عشق!
هر چند انتظاری هم نبود،اون سیصد میلیون منو خریده بود و حالا وظیفه ی من این بود که لال باشم و تمکین کنم .
طولی نکشید که وارد اتاق شد،با یه لیوان چای نبات و کیسه ی آب گرم .
چای نبات رو روی میز گذاشت و خودش کنارم دراز کشید ،با دستش منو توی بغلش کشید و گفت
_چشماتو ببند .
چشمامو بستم.بلوزم رو بالا داد و کیسه ی آب گرم رو روی شکمم گذاشت.
چقدر مهارت داشت !چقدر بلد بود چطور باید با یه خانم رفتار کنه…
به این چیزا فکر نکردم… نوازش دستاش روی موهام و همین طور ماساژ کمر و دلم توسط دستای داغش… از همه بدتر آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد.

همون طوری که کمربندشو می بست گفت
_اون روی سگ منو بالا نیار هانا بهت گفتم بلند شو .
_نمیام… اون روز توی دانشگاه نشنیدی چیا می گفتن؟ عکسمون تو کافی شاپ دست به دست چرخیده .. همه منو به چشم یه فاحشه می بینن .. من دیگه نمیام دانشگاه

به سمتم برگشت و گفت
_کار اون طاهر گه خور بود اما نگران نباش،بستمش به زنجیر داره مثل سگ می خوره. زخمشم نیمه درمان کردن که ذره ذره جون بده،من کسیو به آسونی نمی کشم

باز ازش ترسیدم. از این لحن مافیاییش.از اینکه انقدر راحت راجع به کشتن حرف میزد .
بلوزش رو توی شلوارش کرد و گفت
_توی اون خراب شده کسی حرف بزنه جرش میدم.تو فقط پاشو دیر شد .

نالیدم
_نمیام آرمین.
اخم کرد و با جدیت گفت
_پنج دقیقه ی دیگه پایینی.
کتش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. به جوری با تحکم گفت که می دونستم اگه نرم بیچاره م می کنه.
ناچارا بلند شدم و مانتو شلوارم رو پوشیدم. هیچ وقت عادت نداشتم بدون ارایش حتی تا سر کوچه برم اما متاسفانه تنها وسیله های در دسترسم فقط چند قلم بود.

ناچارا به همونا قانع میشم و شروع می کنم.
رژ لب صورتی رو روی لب هام می زنم که صدای آرمین بلند میشه:
_هانا حاضری؟
صدامو بلند کردم و گفتم
_الان میام.
با دستمال خط چشمم و صاف تر کردم و بالاخره رضایت دادم برم پایین
آرمین پایین پله ها منتظر بود.
پایین که رفتم نگاهی به صورتم انداخت و با عصبانیت گفت
_پاکش کن
متعجب گفتم
_چی داری میگی؟
غرید
_اون سگ مصبا رو پاکش کن .
مثل خودش اخم کردم و گفتم
_من کل عمرم این ریختی بودم،تو نمی تونی منو عوض کنی.
کلافه نفسی کشید و گفت
_بهت گفتم برو اون آشغالا رو از صورتت پاک کن،تا دیروز هر گهی که می خوردی به من ربطی نداشت اما الان حق نداری.
اخمام از لحنش در هم رفت.

برو بابایی نثارش کردم و به سمت در رفتم که بازوم و کشید برگشتم که با عصبانیت برگ دستمالی از جعبه بیرون کشید و با غیظ به سنت صورتم آورد و قبل از اینکه مهلت بده کل آرایشم و بهم زد .

صدای جیغم بلند شد
_روانی چیکار می کنی ؟
دستمالو مچاله کرد و با فکی قفل شده گفت
_من از آرایش زنا بیزارم.دیگه حق نداری دستتو به سمت یه قلم از اون آشغالا ببری

ناباور نگاهش کردم.خدایا من با این بشر چطور سر می کردم؟
یهو رنگ عوض میکرد و نسبت به یه چیز بی اهمیت انقدر واکنش نشون میداد.
هر چند از نگاه و صورت کبود شدش میخوندم که عذاب می کشه انگار خاطره ای براش یاداوری شده که حالا داره عصبانیتش رو سر من خالی می کنه.
جرئت نکردم حرفی بزنم اون هم بعد از انداختن نگاه عصبانی از خونه بیرون زد.
زیر لب فحشش دادم و بعد از مرتب کردن آرایشم دنبالش رفتم…
به محض سوار شدن پاشو روی پدال گاز فشار داد .. با عصبانیت گفتم
_تو حق نداری به من گیر بدی.
کلافه گفت
_من از آرایش بدم میاد حالیته؟
_من دوست دارم خوب به تو چه؟مگه تو رو آرایش کردم؟
نگاه بدی بهم انداخت که گفتم
_دروغ میگم؟ آرایش و من کردم اینکه تو بدت میاد یا نه چه دخلی به من داره؟ اصلا میخای به خاطر جنابعالی کل شهر رو آرایش ممنوع کنیم؟

سکوت کرد و با مکث گفت
_کشش نده!
_دیگه حق نداری تو کارای من دخالت کنی.هر هرزه ای واست ارایش میکرده و ازش خاطره ی بد داری به خودت مربوطه نه من…

هنوز حرفم کامل نشده پاشو روی ترمز زد ،با عصبانیت به سمتم برگشت و سیلی محکمی توی گوشم خوابوند .

ناباور بهش نگاه نکردم. با فکی قفل شده گفت
_فقط به بار دیگه پاتو از گلیمت دراز تر کنی قسم می خورم می کشمت .
انقدر عصبانی بود که من نفس کشیدنم یادم رفت چه برسه به بلبل زبونی .
با خشونت دنده رو جابه جا کرد و ماشین و راه انداخت.توی کل راه فقط به سیلیش فکر کردم که برق و از سرم پرونده بود . انقدر محکم زد که حس می کردم یه طرف صورتم بی حس شده .

ماشین رو که پارک کرد زود تر ازش پیاده شدم و درو با تمام توان به هم کوبیدم.
با حرص و قدم های محکم وارد دانشگاه شدم. همون اول راه یکی از پسرا با لودگی گفت
_ببینید کی اومده! بانو الکسیس.

قدم هام سست شد .. خدایا اینا چه فکری راجع به من کردن؟
به سمتشون برگشتم،یکیشون همونی بود که اون روز بهم گیر داد .
وقتی دید نگاهش می کنم با خنده گفت
_اون روز که ادای تنگا رو در آوردی نگفتی واسه یه شب چند.ولی دیگه شناخته شدی قیمت مناسب بده مشتری بشیم.

خصمانه نگاهش کردم و گفتم
_خیلی گاوی.اونقدر ادم شناس نیستی بفهمی من از قماش تو و ننه ت نیستم؟

دوستاش زدن زیر خنده اما خودش عصبانی به من نگاه کرد یکی از پسرای جمعشون با خنده گفت
_طرف تو بشناس پویان.خانم با استاد رئسا می پره فعلا کلاسش رفته بالا .

خواستم جواب بدم که نگاهم به آرمین افتاد . از دور به سمتم اومد و انگار فهمید یه جای کار می لنگه که با نگاه ترسناکی به جمع پسرا خیره شد .
همشون رسما لال شدن و نگاهشونو از ما گرفتن.زر زدناشون فقط برای من بود .

آرمین با فکی قفل شده گفت
_غلط اضافه کردن؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_غلط اضافه رو تو کردی که دستت رو من بلند شد اما نگران نباش…تلافیشو سرت در میارم..

عصبانیتش شدت گرفت.خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم و راهمو کشیدم و به سمت کلاسم رفتم .
نشستم و توی آینه به صورتم نگاه کردم. قرمزی صورتم نشون میداد کتک خوردم . زیر لب اجداد آرمین رو فحش دادم… سرمو از آینه بلند کردم که دیدم نصف کلاس به من زل زدن و پچ پچ می کنن .

دختر میز جلویی با طعنه گفت
_با استادا میریزی روی هم تازه خبرت پخش میشه با چه رویی میای دانشگاه؟

لبخندی زدم و با خونسردی ظاهری گفتم
_من ریختم رو هم تو چرا می سوزی؟
سرشو برگردوند و بلند گفت
_خجالتم نمی کشه اعتراف می کنه هرزه ست…

با عصبانیت از جا پریدم و گفتم
_چه زری زدی؟
با پرویی حرفشو تکرار کرد
_دروغ گفتم مگه ؟هرزه ای دیگه.

به سمتش حمله کردم و موهاشو کشیدم که صدای جیغش در اومد با غیظ گفتم
_هرزه تویی برای نشون دادن خودت کم مونده شلوارتو پاره کنی و بیای تا یه نفر نگاهت کنه.یه بار دیگه گه منو بخوری و بخوای زر زر کنی از این دانشگاه پرتت می کنم بیرون .

دختره خواست حرف بزنه که صدای عصبانی مردونه ای از پشت سر گفت
_چه خبره اینجا؟هر دو برگشتیم.آرمین بود که با اخم به ما نگاه می کرد دختره با مظلوم نمایی گفت
_تو رو خدا موهامو ول کن هانا من فقط بهت گفتم پشتت حرف زیاده بهت گفتم که می دونم همش تهمته چرا جنجال به پا می کنی؟

ناباور نگاهش کردم… عصبانی موهاش و بیشتر کشیدم که دادش بلند شد اما ولش نکردم و گفتم

_واسه چی حرف مفت می زنی؟ کل کلاس شنیدن چه زری زدی الان مظلوم نمایی می کنی که چی؟

همهمه افتاد و یکی گفت
_نرگس راست میگه استاد چیزی به خانم مجد نگفت اما یهو بهش پرید .

ناباور بهش نگاه کردم. بعد از اون هم چند نفر حرفش رو تایید کردن.
موهای دختر رو ول کردم و گفتم
_شما دیگه چقدر لاشخورین؟

صدای جدی آرمین لالم کرد
_کافیه بشینین سر جاتون تا استادتون بود،خانم مجد با من میای تا تکلیفت معلوم بشه.

این بار متعجب به آرمین نگاه می کنم.چقدر آدم فروش بود که حرف منو باور نکرد .

نگاه تهدید امیزی به اون دختره ی نکبت که با پیروزی داشت به من نگاه میکرد انداختم و دنبال ارمین به اتاقش رفتم .

درو بستم و قبل از اون گفتم
_هدفت همین بود که ضایعم کنی نه؟
دستی لای موهاش کشید و گفت
_چرا دعوا راه می ندازی؟

عصبانی صدامو بالا بردم
_اون به من گفت هرزه…
_من کاری ندارم اون به تو چی گفت تو با دعوا راه انداختن بیشتر جلب توجه می کنی

پوزخند زدم
_هه جلب توجه؟ کل دانشگاه به من به چشم یه هرزه ی یک شبه نگاه می کنن جلوی تو لالن اما اونی که پیشنهاد های بی شرمانه شونو می شنوه منم .

فکش قفل شد . با دندون های به هم چفت شده غرید
_کی همچین زری زده؟

با طعنه گفتم
_ وقتی باور نمی کنی منم ترجیح میدم نگم

خواستم از اتاق بیرون برم که بازومو گرفت و با خشم گفت
_ رو مخم اسکی نرو گفتم بنال کی این کارو کرده تا جرش بدم.

خواستم نگم اما یه چیزی ذهنمو می خورد چرا نمی گفتم ؟
فامیل پسره رو می دونستم بهش گفتم که کنارم زد و با عصبانیت از اتاق خارج شد

با حرص از اتاقش بیرون رفتم و خودمو به کلاسم رسوندم. لعنت به کلاسم رسوندم. دلم می خواست کل این دانشگاه و آتیش بزنم تا دیگه نگاهشون بهم نباشه.
* * * * * *

کلید انداختم و وارد شدم.آرمین پیاده م کرد و معلوم نبود خودش کدوم گوری رفت . بهتر!نفس راحت می کشیدم. لباسامو کندم و روی تخت دراز کشید . همون لحظه موبایلم زنگ خورد. برش داشتم و با دیدن اسم میلاد بی حوصله جواب دادم
_بگو .
_باید ببینمت.
_حوصله ندارم میلاد .
_نمیشه باید ببینمت بگو کجایی.
_خونم ولی فکرشم نکن پامو از خونه بیرون بذارم .
کلافه گفت
_یعنی انقدر برات ارزش ندارم که به حرفم گوش بدی؟دارم میگم میخوام ببینمت

کلافه پوفی کردم.آرمین گفته بود تا آخر شب نمیاد پس عیبی نداشت اگه میلاد یه سر میومد اینجا
گفتم
_آدرس می فرستم بیا اینجا سر راهت نونم بخر نداریم.
تلفن و قطع کردم.ادرس و براش فرستادم و چشمامو بستم. تازه خوابم برده بود که زنگ در بیدارم کرد.
با غر غر بلند شدم و رفتم پایین. دکمه ی آیفونو زدم و خواب آلود منتظرش موندم.
اومد داخل و نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت
_ خواب بودی؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_ببخشید ولی باید باهات حرف بزنم.
گفتم
_بیا تو .
سری تکون داد با هم داخل پذیرایی روی مبل رفتیم.
با کلافگی گفت
_این کسشرایی که پشت تو میگن بدجوری اعصابم و بهم ریخت .
خونسرد گفتم
_پس تو هم فهمیدی ؟
_آره فهمیدم و خواستم دهن تک تک شونو صاف کنم به خاطر تو نکردم که شایعه ها بیشتر نشه اما این طوری نمیشه هانا قبلا هم بهت گفتم بیا فرار کنیم. باور کن می برمت یه جایی که دست هیچکس بهت نرسه فقط بیا!

 

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    1,666 views
2دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
  1. باران :
    09 آذر 97

    رمان قشنگیه ….مرسی

  2. eliq :
    09 آذر 97

    میشه سریع تر پارت های بعدی رو بزارید