رمان پناهم باش پارت ۱۷

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

روى تخت نشست و من براى بار ديگه رفتم و به مادر سر زدم. خوابيده بود! ملافه رو روش كشيدم و قصد برگشت داشتم كه ترنم رو جلوى در دست به سينه ديدم.

در حاليكه داشتم از كنارش رد مى شدم آروم زمزمه كردم و گفتم: بزاريم استراحت كنه!

بازومو گرفت. ايستادم اما بهش نگاه نكردم. آروم زمزمه كرد: هنوز بيمارى؟!

به تندى به سمتش برگشتم.اما اون با همون چشمهاى هميشه مست و خمارش به من نگاه كرد.

نفس عميقى كشيدم تا تن صدام بالا نره و بعد منم مثل خودش آروم زمزمه كردم: با رويسا من همه چيزمو به دست آوردم! غيرت به باد رفته ام! سلامتيمو!… پوزخندى زدم و تو چشمهاش خيره شدم؛ همون چشمهايى كه يه روز دور اگه خندون بود دلمو و اگ غمگين بود براشون جونمو مي دادم و بدون اينكه از ناراحت كردنش ناراحت بشم ادامه دادم: دل شكسته ام هم ترميم شد.

سيبك گلوش بالا و پايين شد. ميدونم بغض بود اما به روى خودم نياوردم. چشمهاش پر از اشك شد و با لبخند تلخى به من خيره شد.

اما لبهاى من از بغض چند ساله نتونست به لبخند بشينه و فقط با حسرت بهش خيره شدم. حسرت اينكه چرا انقدر عاشقونه اونو دوست داشتم؟!

دستهاش از روى بازوم شل شد و پايين افتاد و من به سمت اتاقم رفتم. درو باز كردم و وارد شدم. رويسا روى تخت نشسته بود و در حاليكه انگشت شصت و سبابه اش با هم بازى ميكرد به نقطه اى خيره شده بود!

خدايا!…. من اين دخترو دوست دارم اما با فوبياى خيانتم چه كنم؟!

ترنم لعنت به تو!… لعنت به تو كه بذر شك رو تو دلم كاشتى! يعنى اون الان داره به چى فكر ميكنه؟! به امير؟!

چشمهامو بستم و نفس عميق كشيدم و كنارش نشستم.

روشو به سمت من كردو اروم گفت: مادرجون حالش خوبه؟!

به چى فكر ميكنى؟

با تعجب به من نگاه كرد. تموم سعى امو كردم كه لبخند بزنم. نميدونم موفق بودم يا نه!

قرمز شد. از هول و دستپاچگى بود؟! يعنى من درست فكر ميكردم؟!روشو از من گرفت. نميخواست متوجه ى دروغش بشم؟!

لحظاتى مكث كرد و دوباره سرش رو بلند كرد و چون هنوز نگاه من رو منتظر ديد احساس كردم دوباره از سر سرخ شد.

داشتم كنترل خودمو از دست مى دادم. اى ترنم لعنت به تو!… بزار من زندگيمو بكنم!… باور كن تو اين سالها به اندازه ى عمرم جون كندم!… بسم نبود؟!خدايا!… مصبتو شكر!.. ديدى چطور جون كندم!…چرا بى خيال من نمى شي؟!

به حرفهاى دكتر!

ماتم برد. من كجا بودم و به چى فكر ميكردم و اون به چه چيز ساده اى!….

يكمرتبه دنيا پيش چشمهام رنگ گرفت. تا چند لحظه پيش همه چيز سياه و سفيد بود. ناخودآگاه دست بلند كردم و اونو به سمت خودم كشيدم و محكم در آغوش گرفتم. سرشو روى سينه ام گذاشتم و سرمو تو موهاش فرو بردم و عميق نفش كشيدم.

انگار دوباره بهم جان داده بودند.لبخندى زدم و آروم زمزمه كردم: تا تو نخواى هيچ اتفاقى نميفته! بهت قول ميدم!

دستهاش روى سينه هام مشت شد. سرشو بالا آورد و تو چشمهام خيره شد و لبخند محوى زد و بعد به لبهام خيره شد.

نميدونم چرا احساس كردم ميخواد كه اونو ببوسم!

سرمو پايين بردم. هنوز به لبهام خيره بود. لبهامو جلو بردم اما روى لبهاش نزاشتم. ميخواستم اگر كششي هست ببينم! اونم براى لحظاتى به لبهام خيره شد و بعد چشمهاش رو بست و سرشو بالا اورد و لبهاش رو روى لبهام قرار داد…..

براى لحظاتى بهش خيره شدم. تموم خوشي هاى دنيارو تو دلم ريخته بودند. دستهام دورش حلقه شدند و اونو محكم به سمت خودم كشيدم و محكم شروع به بوسيدنش كردم. اذيت مى شد؟! مهم نبود!… من الان اونو ميخواستم!… حتى با اين جسم عقيمم هم اونو ميخواستم! تنش رو !.. روحش رو!… درونش رو! ميخواستم كه مال من باشه!.. ميخواستم كه متعلق به من باشه!…

اونو روى تخت خوابوندم و خودم روش خيمه زدم.چشمهاش وا شده بود و خمار به من خيره شده بود. كمرمو رو كمرش قفل كردم و خودم رو بهش چسبوندم و به چشمهاش خيره شدم.

ميدونستم كه اون دختر بچه اى بود كه طعم معاشقه رو كشيده بود. خوشبختانه الان هم همين رو مى خواست! معاشقه ها به مزاجش خوش اومده بود!…

روى لبهاش خم شدم. لب زيري شو به دهن گرفتم و كشيدم و ولش كردم.

لبخندى روى لبهاش نشست و به من نگاه كرد. تو چشمهاش خيره شدم و زمزمه كردم: جووون!

گوشه ى لبهاش رو كه به دندون گرفت نتونستم بيشتر از اين تحمل كنم و روش خم شدم و لبهاش رو به دهن گرفتم!

شهد و عسل بود يا به مزاج من اينطور اومده بود، نميدونم! اما شيرين بود!… انقدر شيرين كه نميتونستم از بوسيدنش دست بكشم و فقط وقتى كنار كشيدم كه احساس كردم نفس كم آورده!…

با تموم حسهاى بيدار شده ام تو چشمهاش خيره شدم و بهش لبخند زدم و پايين رفتم. چونه اش رو گاز گرفتم و زبونمو روى چونه اش گذاشتم و تا پايين كشيدم و روى سينه هاش استپ خوردم.

دستش رو گرفتم و كمكش كردم لباسهاش رو در بياره و اون هم در حاليكه همراهيم ميكرد نگاهش با علاقه روى من زوم شده بود. دوباره اونو خوابوندم و لبحندمو تكرار كردم و روش خم شدم و بوسه ى كوتاهى روى لبهاش زدم و بعد با دندونهام بين لباس زيرشو گرفتم و كشيدم.

وقتى لباس زير دوباره به سمت تنش برگشت، گوشه ى لبش رو به دندون گرفت و آه ريزى كشيد كه باز منو ديوونه تر كرد.

دستمو پشتش گذاشتم و بند لباسش رو باز كردم. باز از خجالت و شرم و حيا سرخ شد و سرشو پايين گذاشت. اما من با حال خرابم فقط به اون سينه هاى گرد و بلوريش خيره شدم و دلم ميخواست با تموم وجودم ازش لذت ببرم!

دستهام كه روى تنش نشست. كاملا متوجه لرزشش شدم. لعنتى !… اين ناپختگيش تو روابط داشت با روح و روانم بازى ميكرد و از اينكه نميتونستم اونو به اين تجربه ى دلنشين با خودم برسونم داشتم عصبى مى شدم و تموم اين حرص رو روى تنش خالى كردم و در حاليكه به سينه هاش چنگ مى انداختم لبهامو روشون گذاشتم و گاز نسبتا محكمى ازشون گرفتم كه آخ ريزى گفت و منو وحشى ترم كرد و با تموم خشمى كه از ناتوانى جسمى خودم داشتم به جونش افتادم.

فكر ميكردم اذيتش ميكنم اما حقيقتش اين بود كه برام مهم نبود من اونو ميخواستم و چون توانايى شو نداشتم داشتم هم خودم رو و هم اون رو راضى مي كردم. اوايل هم صداى آخ و اوخش رو مبشنيدم اما بعد از لحظاتى اروم گرفت و بعد از دقايقى آه هايى كه مى كشيد به اين باورم رسوند كه داره لذت ميبره!

حالا دستهاى اون هم روى موهام قرار گرفته بود و به موهام چنگ مى انداخت و اين نشون از رضايتش داشت.

تمام تنش رو كبود كرده بودم اما راضى نمى شدم دست ازش بكشم. گويا اون هم خسته شده بود چون كمتر آه مى كشيد و ناله مى كرد.

خسته از اين راضى نشدن خودمو كنارش پرت كردم و دستمو دراز كردم و اونو به سمت خودم كشيدم و محكم درآغوش گرفتم. سرم رو تو موهاش فرو بردم و عطر موهاش رو عميق به جون خريدم؛ شايد با نزديكى جسمش به روح خسته ام دمى اين فكر و خيال آرامش مى گرفت و راضى مى شد. اما انگار اين روح خسته فقط با تصاحب جسمش آروم مى گرفت .

عصبى از اين ناتوانى جسمى از جام بلند شدم. چشمهاى خمارش، خسته از اين رابطه از هم وا شد و به من نگاه كرد. لبخندى زدم و گفتم: بخواب من يه دوش ميگيرم…

با موهايى ژوليده لبخندى دلنشين زد و سرى تكون داد و فورى چشمهاش رو بست.

لباسهام رو گرفتم و به خاطر اينكه بيشتر اذيتش نكنم از اتاق خارج شدم و به حمام توى سالن رفتم.

اما قبل از اون به سمت آشپزخونه رفتم و ليوانى برداشتم و لاجرعه سر كشيدم شايد اين عطش فرو بشينه و در حاليكه آبو مى خوردم به اپن تكيه دادم و غرق تو فكر شدم.

مثل اينكه دكتر تونسته بود تو همون يك جلسه يك حسهايى رو تومون زنده كنه! رويسا كه كاملا توجيح شده بود و قشنگ معلوم بود آماده ى پذيرش يك رابطه است. به ياد لذتى كه از من مي برد و ايضا من از وجودش مى بردم لبخندى روى لبهام نشست كه سنگينى نگاهى رو روى خودم احساس كردم.

سرم رو كه بلند كردم با ديدن ترنم تو اون لباس خواب حرير براى لحظاتى خيره بهش نگاه كردم. لباسش به حدى نازك بود كه لباس زير سرخابيش از زيرش پيدا بود.

براى چند ثانيه اى با مكث بهش خيره شدم و بعد از اون به ياد رويسا فورى نگاهمو ازش گرفتم و ايروهام رو درهم كردم و گفتم: اين چه وضع تو خونه گشتنه! نميدونى تو اين خونه نامحرم هست؟!

هول و دستپاچه به سمت يخچال رفت: خواب بد ديدم تشنه ام شد.

و ليوانى آب برداشت و جرعه جرعه سر كشيد.

دلم مى خواست به ياد قديم باز هم به اون اندام خوش استايل نگاه كنم؛ اون يه زمانى مال من بود! زن من بود! اما ذهنم سركوبم ميكرد: زن تو الان تو اتاقتون خوابيده!…

خسته از اين درگيرى عقلى و قلبى به سمت حمام رفتم. آب سرد مى تونست عطش خواستن اون رو كه از ناكامى بودن با رويسا پيدا شده بود سرد كنه!

با لباس زير دوش قرار گرفتم و شير آب رو باز كردم و نفسم رو حبس كردم…

تازه داشتم آروم و قرار ميگرفتم كه از پشت بغلم كرد و دستهاش رو روى سينه هام نشوند………

وقتى اونو با اون نيم تنه ى برهنه ديدم، تموم حسهايى كه تو اين چند سال تو خودم سركوب كردم زنده شد و دلم خواست اون لحظه تو بغلش باشم و عطر تنشو به جون بكشم.

داشتم آب خوردن رو بهونه ميكردم تا تن و بدن جذابمو براش به نمايش بزارم كه آروم از كنارم رد شد و همه ى اميدم به باز فنا رفت.

ليوان آب رو روى ميز گذاشتم و نا اميد از آشپزخونه خارج شدم كه متوجه شدم اوين توى حمام سالنه!

ناخواسته قدمهام به سمت حمام رفت و چند لحظه اى رو پشت در ايستادم.

با چه جراتى؟! نميدونم اما دستم روى دستگيره نشست و آروم دستگيره رو پايين دادم كه در كمال تعجب در باز شد و من مات و مبهوت به اوين خيره شدم كه با لباس زير دوش قرار گرفته بود.

قدمهام بى اراده به سمتش كشيده شد و بدون اينكه بفهمم از پشت بهش چسبيدم و دستهام رو دور سينه هاش حلقه كردم و خودمو بهش فشردم…

براى لحظاتى مكث كرد و بعد آروم و با طمانينه دستهاش رو بالا آورد و روى دستهاش گذاشت.

جراتى به خودم دادم و دستهام رو روى سينه هاش نوازش وار حركت دادم…

هنوز مكث داشت. هنوز مردد بود. دستم رو سر دادم و….

.
.
.
اوين

دستى كه روى سينه هام نشست، براى لحظاتى ذهنم به رويسا رسيد. اما اون خوابيده بود. حتى اگه بيدار هم بود انقدر شرم و حيا داشت كه اينقدر وقيح پا تو حمام من بزاره!

مكثى كردم. دستهام بالا نمى رفت تا اون دستها رو حس كنم اما به زور جون كندن دستهامو بالا بردم و دستش رو لمس كردم. خودش بود. وقتى مثل قديم دستهاش معجزه آسا روى تنم سر خورد و سينه ها رو نوازش داد، مطمئن شدم خودشه!…

دستهاش رو حركت داد و روى كمرم سر داد ولى قبل اينكه اتفاقى بيفته دستش رو گرفتم و نگهش داشتم.

حالا نوبت اون بود كمى مكث كرد. بعد دستهاش رو پشتم روى شونه هام گذاشت و منو به سمت خودش برگردوند…

لعنتى زير قطره هاى آب خيس شده بود و حالا جذابتر به نظر ميومد…

سرش رو بلند كرد و تو صورتم زل زد. چشمهاى درشت مشكيش برق مى زد و لبهاى كشيده ى قشنگش حالت قشنگى به خودش گرفته بود. از وقتى يادم بود همينطور سكسي و جذاب بود!

لعنتى با همين لوندى هاش دل و ايمون منو برده بود.

دستش كه دوباره روى كمرم نشست ، با اينكه در برابر اون عقب نشستن سخت برد امادستش رو گرفتم و گفتم: من زن دارم…

همونطور كه تو چشمهام خيره بود زمزمه كرد: منم زنتم!…

#ترنم

منو از تو رويا دراورد. چنان هولم داد كه محكم به ديواره ى حمام خوردم. بعد خودش به سمت من اومد و آرنجش رو زير گردنم گذاشت و فشار داد و گفت: تو زنمى؟! كدومممم زننن؟ تو از نازنم نازن ترى ! تو زنميييي؟؟؟؟؟؟ تو زنم بودى چرا رويسا داره دردمو درمون ميكنه؟؟؟؟ ترنم به خدا قسم بار ديگه جايى خودت رو زنم معرفى كنى چنان بلايى به سرت بيارم اون سرش ناپيدا!!!! حالام گمشو بيرون!… ديگه دور و ور من نياااا! من رن دارم، اسم زنمم رويساست! ديگه دور و ور من نمياييييي!فهميدى؟!

بغضمو قورت دادم و سرى به عنوان تاييد تكون دادم كه دستمو گرفت و از حمام بيرون پرتم كرد.

دستم رو روى قلبم گذاشتم تا نفس بكشم كه يكمرتبه سنگينى نگاهى رو حس كردم. سرمو كه بلند كردم. رويسا جلوى در اتاقشون ايستاده بود و دستش رو جلوى دهنش گرفته بود و با تعجب به من نگاه مى كرد.

اول خودمو باختم اما بعدش كمى مكث كردم. اگر حرفهامونو مى شنيد اينطور خكش نمى زد. پس حتما نشنيده!

يكمرتبه فكرى شيطانى به ذهنم رسيد. اوين رام من نمى شد اما ميتونستم اين دختر رو از سر راهم بردارم.

پس حالت اغواگرانه ى هميشگى مو گرفتم و موهامو كنار زدم و حالت دستپاچگى به خودم گرفتم و در حاليكه مثلا سر و وضعمو درست مى كردم و سوتينمو تو تنم محكم مى كردم لبخندى زدم و مثلا با خجالت به سمت اتاقم دويدم.

وقتى به اتاق رسيدم، نيشم كاملا باز شده بود واردش شدم و درو بستم و پشتش پناه گرفتم.

اووووهههه! بيچاره اوين ! حالا خود خدا هم پايين بياد نميتونست كارى براى اوين انجام بده!

اوين مال من بود! شوهر من بود و شوهر منم مى موند!

نميزاشتم اون دختره ى دهاتى شوهرم رو از من بگيره!… به هر صورتى كه بود زندگيمو ازش پس مى گرفتم حتى اگه خود اوين نميخواست!…

#رويسا

دكتر يچيزايى رو گفت كه حتى به فكر كودكانه و روياى دخترونه ى منم نمى رسيد. اولش خيلي ترسيدم اما وقتي اوين دستهامو گرفت و گرم فشرد و مثل هميشه با تموم محبتش بهم لبخند زد ، به من اين اطمينان رو داد كه اون نميتونه اذيتم كنه! الان بعد خدا فقط اونو داشتم كه حامى من باشه! مرد من باشه!…

من بهش اعتماد كامل داشتم! اون خداى روى زمين من بود!!!!!!

اون دنياى خاكسترى من رو صورتى كرده بود! اون منو به اين باور رسوند كه يك دخترم! اون تنها كسي بود كه با من مثل ملكه ها رفتار كرد!… پس وسوسه ى حرفهاى دكتر تو منى كه دنياى زن بودنمو با اون شناختم كاملا طبيعى بود!… طورى كه وقتى وارد اتاقمون شديم نياز خواستن تو چشمهام هويدا بود. اوين هم متوجه شد و انقدرى از وجودش سيرابم كرد كه راضى شدم و خيلي زود خوابم برد.

اما با ديدن كابوس از خواب پريدم. اوينم كو؟ من الان به آغوش مهربون اون محتاج بودم. كه منو تو بغلش بگيره و روى موهامو ببوسه و با اطمينان خاطر از دوست داشتنم بگه! بگه كه هست! بگه كه تا ابد تنهام نميزاره!بگه كه من فقط مال اونم!… اما نبود. از جام بلند شدم. يكم فكر كردم . اوين كجا ميتونست باشه؟ آهان گفته بود كه به حمام مى ره اما توى حمام اتاق نبود. حتما تو اتاقهاى ديگه بود! به سالن رفتم كه گوشه ى سالن يه اتاق كوچيك رو روشن ديدم. حدس زدم بايد اوين باشه اما همينكه دستم رو روش گذاشتم تا تقه اى بزنم و صداش كنم انگار يچيزى به ديوار خورد و بمبي صدا كرد. ترسيدم و يك قدم به عقب رفتم. حالا صداى پچ پچ ميومد!

اى واى اوين نبود! خوب شد در نزدم! يك قدم ديگه به سمت عقب رفتم كه در باز شد و ترنم بيرون اومد. اول ابروهاش تو هم بود. اما نمى دونم چرا يك مرتبه با ديدن من هول كرد و دستپاچه دستى به لباس لختش كشيد و بعد در حاليكه سعى مي كرد لوند لبخند بزنه (اما به نظر من لبخندش بيشتر از اينكه دلفريب باشه شبيه پيرزن تو برنامه كودك سپيد برفى شده بود) به سمت اتاقش رفت.

ترسيده بودم و مغزم كار نمى كرد اما فكر كنم هنوز يكى تو حمام بود! يعنى كى مى تونست باشه؟! اوين؟؟؟؟؟؟؟

نههههه!اين امكان نداشت! خدايا نزار بشكنم!… خدايا نزار اعتمادم رو از دست بدم!… خدايا نزار باورم رو ازم بگيرند!… خدايا نزار قبله ام عوض شه!!!!!!!

به سمت حمام رفتم. پاهام يارى نمى كرد. دستهام مى لرزيد! دست روى دستگيره گذاشتم . اگه اوين نباشه آبروم ميره اما ما غير اون مردى تو خونه نداريم!…و درو وا كردم!….

اوين دستهاش رو به ديوار تكيه داده بود و سرش پايين بود.

شكستم!
خرد شدم!
نابود شدم!
ترميم دل شكسته نوازشهاى عاشقانه ى ياره اما ترميم شكستن ايمان واعتقاد و باور فقط كفره!

يك قدم به عقب رفتم. حامى من اين بود؟!… همه كسم؟!… همه دنيام؟!… همه ى جونم؟!… همه ى رويام؟!… اين بود؟!… سرم به سمت آسمون رفت. مادربزرگم مى گفت خدا تو آسمونهاست شوهر خداى روى زمينه!… خدايا قبله ام…………

 

#رويسا

چشمهام رو بستم!… دنيا به دور سرم چرخيد!… دستمو به ديوار گرفتم!… اولين سوال تو ذهنم جرقه زد!… مگه من براى اون كافى نبودم؟! دكتر كه مى گفت اون توانايى انجام كارى رو نداره پس چطور؟!… خدايا كمرم درد مى كنه!…. يعنى به خاطر عادت ماهيانه است؟!… خبر فوت دايى ارسلان رو آوردند ؛ بابا بزرگ همين رو گفت!… كمرم درد ميكنه و مادربزرگ اروم زمزمه كرد: كمرمون شكست مرد!… اون موقع نفهميدم و فقط از ترس شكستن مدام بهشون نگاه مى كردم تا مطمئن بشم ميتونن روى پاى خودشون راه برند اما تازه فهميدم منظورشون چى بود!…

دست به ديوار به سمت ميز و صندلي هاى تو سالن رفتم و وقتى بهشون رسيدم با دستهام روشون تكيه دادم.

مثل هميشه به عادت زر زرو بودنم اشكهام تمام صورتم رو گرفت. دنياى صورتى كه برام ساخته بود دوباره سياه شد. دوباره آدمهاى دور و ورم به شكل ارواح دور سرم شروع به چرخيدن كردند.

دوباره ترس از تنهايى!
دوباره ترس از كابوسهاى شبانه!
دوباره ترس بى مهرى هاى مردم!
پناهم نابود شد!…

آدم تا رویا نبینه از دیدن کابوس نمیترسه!… فکر میکنه همه ی خوابها به همین صورتند! اما وقتی فقط یه بار رویا دیدی ؛ حتی از فکر کردن به کابوس هم میترسی!… منم!… بعد دیدن اون دنیای فانتزی عشق اوین دیگه از بودن با این مردم عادی می ترسم!… ترجیح میدم نباشم اما اون دنیا رو نبینم!…

تو فيلمى كه اوين چندروز پيش برام گذاشت خانومه قرص خورده بود و مرده بود!… فقط باید زیاد بخورم… انقدری که دیگه دکترها نتونند برام کاری انجام بدن!

به سمت آشپزخونه رفتم. درب یخچال رو باز کردم و به جای دارو خیره شدم. دست دراز کردم و باز کردم. نگاهم روی قرصهای ریز چرخید. قورت دادن اونا راحت تر بود. همونطور که اونارو با چشمهام بالا و پایین می کردم، نگاهم روی یک قرص خیره موند!

متوکلوپرامید!!! قرصی که بهش حساسیت داشتم. با خوردن یک عدد دچار گرفتگی عضلانی میشدم. دوتا فلج می کرد. سه تا نابود!!!!

یه بار دکتر نمی دونست و برام تجویز کرد. با یه دونه اش کارم به بیمارستان کشید و بعد اون تو دفترچه های روستاییم خودشون ذکر می کنند به داروی متوکلوپرامید حساسیت دارد!!!

برای اطمینان خاطر پنج تارو در اوردم. تا بحال توی عمرم انقدری مصمم نبودم که الان شدم. حاضر نبودم بعد از اوین دوباره به اون زندگی خاکستری پر از کابوس برگردم!

باورم هم نسبت به اوین شکسته بود.

فقط مرگ راه حل بود.

قرصهارو خوردم و لیوان آب رو سر کشیدم. روی صندلی آشپزخونه نشستم و سرمو روش تکیه دادم… منتظر بودم تنم کش بیاد اما خوابم گرفته بود! لعنتی الان چه وقت خواب بود!

از جام بلند شدم که به اتاق برم و بخوابم. چشمهام تو چارچوب در به اوین افتاد!

چقدر شیرینه برای بار آخرت چشمت به کسی باشه که تموم دنیاتو اون رنگی کرده بود! کاش عزراییلمم شبیه به تو بود!….

و دیگر هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

‎#اوین

دختره ی احمق!!! اعصابم رو بهم ریخت!…. چند دقیقه ای زیر دپش ایستادم اما آروم نمی شدم. الان فقط عطر و بوی رویسا با اون تن و بدن نرم و لطیفش میتونست آرومم کنه!

سریع دوش گرفتم و از حمام بیرون اومدم. برق آشپزخونه روشن بود. حتما اون دختره ی نکبت بود. بی تفاوت به اون حوله به تن به سمت اتاق رفتم. تو نور کمرنگی که از حیاط به داخل میومد لباسمو عوض کردم و همین که خواستم پا به تخت بزارم جای خالی رویسا رو دیدم.

چرا ضربان قلبم بالا رفت؟!…

نگاهم روی دستشویی اتاق خیره موند. اما برقش خاموش بود!

بی اراده به سمت سالن و بعد به سمت آشپزخونه رفتم. نمیدونم چرا قدمهام می لرزید. انگار سست شده بودم! تو چارچوب در که ایستادم رویسا از جاش بلند شده بود و به سمت در میومد.

با دیدن من مکثی کرد و لبخند محوی روی لبهاش نشست و دستهای کم جونشو به سمت من گرفت و همین که به سکتش قدم برداشتم از حال رفت………

چی به روزم اومده بود؟!… نگاهم ناباور به سمت میز چرخید!

یک بسته قرص ضد تهوع خالی؟!…. چندبار توصورتش کوبیدم!… اما… یا خدایی گفتم و بغلش کردم و به سمت ماشینم دوییدم.

چطوری از خونه بیرون زدم رو یادم نیست! چطوری به بیمارستان رسیدمو یادم نیست. کِی به رامین زنگ زده بودم که با برانکارد جلوی سالن ایستاده بود و به محض رسیدن جلوی ماشینم پرید و رویسامو بغل کرد و به سمت سالن دویید.

نمی خواستم بزارم بغلش کنه!… رویسا فقط مال من بود!… اما مغزم یاری نمی کرد کارهام هماهنگ باشه! وقتی رفتند به زبون اومدم: بهش دست نزن!

اما اونا رفته بودند و کسی صدای منم نشنید. منم ماشینو همونجا رها کردم و به دنبالشون دوییدم. راهم ندادند. فریاد زدم. نمیدونم دوتا نگهبان از کجا پیداشون شد که بازوهامو گرفتند و قصد بردنم رو داشتند که رامین پیداش شد.

__کاریش نداشته باشین!

و به من اشاره زد: بیا!

به سمتش دوییدم: رویسام!

با چشمهای غرق به غم بهم خیره شد: متاسفم!….

نتونستیم کاری بکنیم و اون به کما رفت…

دستش روی بازوم نشست و مانع از افتادن من شد.به دیوار تکیه دادم و سرمو تو دستهام گرفتم. بازومو گرفت و منو به سمت یکی از صندلی ها برد.

اوین اصلا لازم نیست خودت رو ببازی! فقط توکل به خدا کن تا فردا به همش بیاد…

بغضم رو فرو دادم: نیاد چی؟!

__ بیا برو لباست رو عوض کن برو پیشش از هرچی دوست داره براش بگو!

و بازومو گرفت و بلندم کرد: باید تا فردا به هوش بیاد!

دوباره نگاهش کردم: نیاد….

تو چشمهام نگاه کرد و گفت: میاد!

بهش نگاه کردم و به سمت اتاق ای سی یو رفتم. با دیدن رویسا میون اونهمه دم و دستگاه دلم پاره شد. چرا باید هنوز طعم خوشبختی رو نچشیده این بلا به سرمون میومد؟! لعنت بهت ترنم!… دستم بهت برسه می کشمت!…

پرستار گوشیمو ازم خواست اما ندادم. رامین به پرستار اشاره زد و اون هم بهم یک لباس داد و من گان رو پوشیدم و وارد شدم.

قدمهام میلرزید. با گامهایی سست به سمتش رفتم. موهاش دور صورتش پخش شده بود و رنگش از همیشه سفیدتر بود. خم شدم و آروم روی پیشونیشو بوسیدم و کنارش نشستم. با انگشتهام اشک سمجی رو که قصد بیرون اومدن داشت خشک کردم و همین که لب باز کردم، بغضم ترکید.

لال شدم و نگاهش کردم. گوشیمو در آوردم و روی آهنگ مورد علاقه ی جفتمون پلی کردم و با چشمهایی خیس از اشک نگاهش کردم.

میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو اخه شکسته بالم
میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمو
میشه بزارم پیش تو چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشمو و یه شعر برام بخونی
امشب یه کم تنها شدم میشه پیشم بمونی

انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی وقته گرفته حالم
میشه ببندی بالمو اخه شکسته بالم

ابروهاش نامحسوس تکون خورد اما به هوش نیومد. عاشق این آهنگ بود و وقتی تو ماشین میزاشتم کاملا متوجه می شدم با عشق و علاقه داره بهش گوش میکنه…

زمزمه کردم: رویسام! گوش کن زندگیم… منما دارم باهات حرف میزنم… با یه دل خسته و تنها… قول بده تنهام نزاری … من با تو دارم به اوج می رسم…

و لبهامو از شدت بغض روی هم فشردم تا صدای فریادم گوش فلک رو پر نکنه…..

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    691 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید