رمان پناهم باش پارت ۱۶

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

انگار از این پیشروی من خوشش اومده بود طوری که نرم شده و چشمهاش رو بسته بود و لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود و من احساس می کردم گردنش رو کج کرده و این طور داره بهم آمار میده که تو کارم پیشروی کنم.

همون طور که نوازشش می کردم اون رو اروم روی تخت گذاشتم خودم روش خیمه زدم و برای دقایقی چشمهاش رو باز کرد و بهم نگاه کرد و بعد با خجالت دوباره چشمهاش رو بست.

برای این که دوباره نترسه باز سرم رو توی گردنش فرو بردم و لبهام رو روی گردنش گذاشتم و شروع به نوازش و خیس کردن گردنش کردم.

انگار خوشش اومده بود بالا تر رفتم و به لاله ی گوشش رسیدم اول بوسیدم و بعد اون رو به دهن گرفتم.

همون طور آه های عمیقی توی گوشش می کشیدم که اون رو کامل زیر و رو کرد.

از اون دختر خجالتی الان آه های ریزی بلند شده بود که لبخندی رو روی لبهام می نشوند از این که تونسته بودم اون رو تحریک کنم خودم لذت می بردم.

زیر گوشش رو بوسیدم و اروم اروم پایین اومدم گردنش رو خیس کردم و پایینتر رفتم.

روی سینه هاش ایستادم و سرم رو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم که بسته بود و داشت لذت می برد.

دستهام رو پشت لباسش گذاشتم و شروع به باز کردن لباس زیرش کردم .

لحظاتی مکث کرد و بعد چشم هاش رو باز کرد
انگارى می خواست من رو متوقف کنه اما کاملا معلوم بود که حس کنجکاوی این اجازه رو بهش نمیده تا ازم این رو بخواد!

درحالی که لبخند می زدم لباسش رو باز کردم و کمکش کردم پیراهنش رو از تنش در بیاره.

وقتی پیراهن رو در می اورد کاملا معلوم بود تردید داره اما من زود در اوردم و بعد لبهام رو دوباره روی گردنش گذاشتم تا اون از این حس بیرون نیاد.

بعد دستش رو از بند لباس زیر در اوردم که بعد از اون دوباره فوری دستهاش رو به حالت ضربدری جلوی سینه هاش گرفت .

لبخندی زدم دستم رو روی دستش گذاشتم و اروم دستش رو باز کردم و به اون دو تا گوی بلور سفید رنگ خیره شدم….

 

ناخوداگاه خم شدم و لبهام روی تنش گذاشتم و بوسه ای روی جناغ سینه اش نشوندم و بعد دستهام رو روی تنش گذاشتم ودرحالی که اروم شروع به ناز و نوازش می کردم ؛ لبهام رو هم روشون گذاشتم.

حالا از خوشی زیاد دهنش باز شده بود و آه هاش عمیق تر شده بود! آخ که هر آهی که می کشید من رو به جنون می رسوند ؛ جنون خواستنش! من این دختر رو می خواستم و از اينكه نمی تونستم کاری انجام بدم داشتم دیوانه می شدم.

باید حتما به دکتر سر می زدم وگرنه کار دست خودم می دادم.

کم کم داشتم عصبی می شدم از این که این طور با جان و دل این دختر رو می خوام و نمیتونم کاری انجام بدم و می دونستم تحریک بیش از حد این دختر عواقبی داره و باید تمام و کمال پذیرای رابطه با اون باشم .

اما نمی تونستم بنابراین سعی کردم مفید و مختصر حس هاش رو زنده کنم.

درحالی که لب هام رو روی تن و بدن و سینه هاش می کشوندم توی صورتش خیره شدم چشم هاش رو بسته بود و گوشه ى لبش رو به دندون گرفته بود!

آخ عجب عروسکی بود و حیف از این که نمی تونستم اون رو تمام و کمال مال خودم بکنم!

لبهامو كه روی تنش گذاشتم پایین تر اومدم و بلافاصله متوجه شدم دو تا زانوهاش رو بهم فشرده و می خواد جلوی من رو بگیره!

من هم بیشتر از این نمی تونستم کاری براش انجام بدم .پس درحالی که دستم رو روی رونش می گذاشتم و اروم نوازش می کردم گفتم: عزیزم من نمیتونم اذیتت کنم پس خودت رو اذیت نکن!

و بعد کنارش دراز کشیدم و درحالی که با دستم باسنش رو گرفته بودم و اون رو به سمت خودم می کشوندم دوباره لبهام رو روی لبهاش گذاشتم .

کمی راحت تر شده بود و یواش یواش داشت بهم اعتماد می کرد.

دستم رو از زیر لباسش به پشتش رسوندم شروع به نوازشش کردم تا یواش یواش اون رو اماده کنم!

نمی تونستم یک دفعه ای به یک دختر سیزده ساله تجاوز کنم….

بند لباس زيرشو از هم باز كردم و دستهاشو از توش دراوردم و به اون سينه هاى گرد و خوشگلش خيره شدم.

چشمهاش برق مى زد. گوشه ى لبهاى قلوه ايش رو به دندون گرفته بود و خيره نگام مى كرد. لبخندى زدم و روش خم شدم و لبهام رو روش گذاشتم كه آه عميقى كشيد و به موهام چنگ زد.

آخخخخخ كه يهو انگار خوى وحشي گرى مو بيدار كرد در حاليكه بهشون چنگ مى زدم گازى ازشون گرفتم كه جيغ آرومى كشيد و منو ديوونه تر كرد. طورى كه از جام بلند سدم و پايين پاس نشستم و كمرشو گرفتم.

با تعجب بهم نگاه كرد. لبخندى زدم و سرمو به عنوان تاييد پايين اوردم …

كمر لباسشو گرفتم و اون هم كمى خودش رو بالا كشيد تا من شلوارو راحت تر در بيارم كه يكمرتبه در باز شد و ترنم وارد شد…

رويسا جيغى كشيد كه پريدمو همزمان كه دهنش رو مى گرفتم فورى ملافه رو روى رويسا كشيدم. دلم نميخواست جز من حتى يك زن تن اونو ببينه!

با ابروهايى در هم به سمت ترنم برگشتم كه دستش رو جلوى دهنش گذاشته بود و ناباور به ما نگاه مى كرد.

چرا بدون در زدن وارد شدى؟!

دهن ترنم مثل ماهى باز و بسته مى شد اما صدايى ازش بيرون نميومد.

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم . دستش رو گرفتم و از اتاق بيرون بردم و با عصبانيت گفتم: چى ميخواستى كه اونطورى وارد اتاق شدى؟!

هنوز تته پته ميكرد. آخر نفس عميقى كيد و در حاليكه تو چشمهام خيره شده بود گفت: توانايي تو به دست اوردى؟!

منم تو صورتش زل زدم: به تو ربطى داره؟!

هول و دستپاچه گفت: اوم…. نه… ولى…

__خوب پس بگو براى چى بدون در زدن وارد شدى!

من…من…من فكر كردم خوابيدين خواستم صداتون كنم و بگم خاله خانوم اومده بيدار شين!

نگاهى تحقيرآميز از فرق سر تا نوك پا بهش انداختم و گفتم: بار بعدى حتى اگه فكر مردن ما هم به سرت زد در بزن و وارد شو!

و به سمت اتاقمون رفتم كه رويسا لباس پوشيده و ترسون روى تخت نشسته بود و داشت ملافه رو مچاله مى كرد و با ديدن من با ترس از جا بلند شد و گفت: به مادرجون گفت؟!

با تعجب بهش نگاه كردم: رويسا تو از چى ميترسي؟!

و به سمتش رفتم كه با گريه خودشو تو بغلم پرت كرد….

خودشو تو بغلم پرت كرد و در حاليكه مثل گربه بى پناهى خودشو تو بغلم جمع مى كرد، گفت: من نميخوام از پيشت برم!

مكثى كردم. چى مى گفت؟ لبخندى روى لبهام نشست و اونو تو بغلم بخودم فشردم و سرمو رو موهاى خوش عطرش گذاشتم و نفس عميقى كشيدم و چشمهامو بستم و همزمان به اين فكر كردم كه بد هم نشد ترنم مارو تو اون وضعيت ديد و از اين فكر لبخندى از روى بدجنسي زدم و چشمهامو وا كردم و به اين دختر ملوس گريون خيره شدم.

همون خوش قدمى كه انگار با ورودش به زندگيم دوباره تموم خوشبحتى هام بهم رو كرده بود و قرار بود در كنارش بهترين هارو داشته باشم.

بايد هرچه سريعتر به دكتر مى رفتم. من ميخواستم كه از اين دختر چند تا بچه ى قدو نيم قد مثل خودش خوشگل داشته باشم.

و بعد به اين فكرم لبخند زدم كه بعد همه رو با هم بزرگشون ميكنم!

با نيشى باز بازوهاشو گرفتم و از خودم جدا كردم و اشكهاشو پاك كردم و پيشىونيشو بوسيدم و گفتم: هيچكس نميتونه تو رو از من بگيره! خيالت راحت!…تو مال منى و من اين اختيارو دارم كه هرطور دلم بخواد با تو رفتار كنم. اين رو متوجه شدى؟

سرى به عنوان تاييد تكون داد و سر بزير انداخت و من از جام بلند شدم و اون رو هم بلند كردم و بهش گفتم آبى به دست و صورتش بزنه و بعد با هم به سمت سالن رفتيم.

خاله خانوم راس سالن نشسته بود. سلام كرديم و رويسا جلو رفت و با خاله روبوسي كرد و بعد به عادت هميشگى سربزير به سمت من برگشت و من هم دستش رو گرفتم و با هم نشستيم كه خاله خطاب به من گفت: ميترا قراره به اينجا بياد! گفتم حالا كه داره مياد يه زحمتى بكشه و رويسا رو معاينه كنه تا خداى نكرده…

حرفش رو قطع كردم و گفتم: چى؟!

لحظاتى رو مكث كرد و بعد دوباره حرفش رو از سر گرفت: اگه خداى نكرده مشكلى هست همين الان بتونيم جلوش رو بگيريم!

__ مثلا چى؟!

__ عزيزم من دكتر زنان نيستم كلى گفتم!…

از جام بلند شدم و در حاليكه دست رويسارو ميگرفتم گفتم: رويسا زن منه و من اين اجازه رو نميدم موش آزمايشگاهى دست ميتراى انترن بشه! بهتره اين فكرو از سرتون بيرون كنين!… اگه احتياجى باشه خودم اونو به دكتر ميبرم فعلا كه مشكلى نيست!

__ يعنى براى بچه دار شدن اقدام كردين؟!

به وضوح متوجه ى يخ زدن دست رويسا شدم. سر جام ايستادم. نفس عنيقى كشيدم و به سمت خاله برگشتم.

— فعلا براى من مقدور نيست ولى در اولين فرصت اين كارو انجام ميديم!

__ چرا؟!

با تموم وودم سعى كردم خودمو كنترل كنم.

— يعنى چى چرا؟! من الان نميخوام بچه دار شم اما تو فكرش هستم تو اولين موقعيت!

__ جفتتون سالمين؟!

پوف كلافه اى كشيدم: بله!

__ خوب خيال مارو هم راحت كنيد! اجازه بدين خانوم دكتر از روبسا جان…

دستهامو به حالت ايست بالا اوردم: حتى فكرش رو هم نكنين كه من اين اجازه رو بهتون نميدم!

و بعد دست رويسا رو گرفتم و به اتاقم رفتيم: لباس بپوش!

با تعجب نگام كرد: كجا؟!

__ هرجايى جز اين خراب شده!

حيرت تو نگاهش پيدا بود اما معلوم بود عادت به كنجكاوى نداره! همونطور حيرون به سمت كمد رفت. بايد زودتر اقدام ميكرديم وگرنه اونها شروع به دعا و جادو جنبل مى كردند.

اشتباه کار من این بود كه انقدر به مادرم اعتماد كردم به گروه خون نرفتیم.شايد اگر به گروه خون می رفتیم رویسا بابت رابطه کمی توجیح می شد.

نگاه متعجبش رو وقتی وارد مطب دکتر شدیم متوجه شدم. من نمی تونستم اون رو توجیح کنم ؛ دکتر باید این کار رو می کرد!

وارد مطب شدیم و با توجه به اشنایی که پارسا داده بود سلام و احوال پرسی کردم و خودم رو معرفی کردم و سر جامون نشستيم .

دکتر با دیدن ما مکثی کرد و بعد گفت: بفرمایید چه طوری می تونم کمکتون کنم؟!

معذب شده بودم. نمی دونستم چی باید بگم ولی بالاخره به حرف اومدم:تفاوت سنی من و خانمم بیست ساله!… من بخاطر مشکلاتی که برام پیش اومد دچار ناتوانی جنسی شدم و می خوام که شما کمکمون کنید و هم من به باروریم برسم و هم رویسا رو مجاب کنید که چطور می تونیم یک رابطه عقلانی و سالم داشته باشیم! نمی خوام بعد ها بخاطر رفتار من رویسا عذاب بکشه!…

دکتر لبخندی زد و بهم نگاه کرد. بعد به رویسا نگاه کرد و گفت:چرا اینقدر تفاوت سنی زیاد؟

لبخندی زدم و سری به عنوان تاسف تکون دادم و گفتم:از رسم و رسومات چیزی نگیم بهتره!… فقط این که نمی خوام فردای روز رویسا رو نادم و پشیمون ببینم!

دکتر مکثی کرد و سری بلند کرد و بهم نگاه کرد و گفت: اگر می خواید اون رو پشیمون نبینید پس اجازه بدید از لحاظ عقلی به سنی برسه که خودش ازتون این رابطه رو بخواد!…

سکوت کردم. حرفش درست بود! اگر به من بود همین کار رو هم می کردم؛ اما با توجه به موقعیت خانواده ام این کار برای رویسا خطرناک بود! می دونستم توجیح کار نکردمه اما سری به عنوان نفی تکون دادم و گفتم: نمیتونیم!… نه من این موقعیت رو دارم و نه رویسا!…ما باید با هم رابطه داشته باشیم! هم بخاطر خودش و هم بخاطر خانواده هامون!…

دکتر مکثی کرد. به رویسا نگاه کرد و بعد شونه ای بالا انداخت و گفت:حرف من فقط پیشنهاد در جواب حرف های شما بود! وظیفه من کمک کردن به شماست هر جور که خودتون صلاح بدونید من میتونم کمکتون کنم اما باید قول بدیند مو به مو دستورهای من رو اجرا کنید!…

سری به عنوان نفی تکون دادم ودست رویسا رو گرفتم. دستهاش یخ کرده بود! از همین الان احساس خطر می کرد.

وقتی نگاهم رو به دکتر دوختم. دکتر لبخندی زد و همون طور که به دستهامون نگاه می کرد گفت:من باید جدا جدا با شما ملاقات داشته باشم!… امروز یه چیزای کلی رو براتون توضیح میدم اما از جلسات اینده شما جدا و رویسا جان جدا از هم مياين!

سری به عنوان تاييد تکون دادم و به حرف هاش گوش دادم….

از مطب که بیرون اومدیم رویسا سرش رو هم بلند نمی کرد.

سوار ماشین هم شدیم اون همچنان سر به زیر به دستهاش نگاه می کرد.

از این همه حجب و حیا کیلو کیلو قند تو دلم آب می کردند. اما تموم ترسم از این بود که اینها از حجب و حیا نبوده باشه و از ترس شب زفاف اينطور شده باشه!

می ترسیدم از این که رویسا رو ترسونده باشم و شب زفاف براش کابوس بشه! از این که دکتر توضیحات کلی و جامعی رو داد پشیمون شده بودم.

اول باید خودم با دکتر صحبت می کردمو همه این چیزها رو براش می گفتم! اما بیشتر که فکر کردم اون دکتر بود و می دونست قضیه از چه قراره! پس خودش می دونست که چی کار باید بکنه؟!

وقتی ماشین رو به حرکت در آوردیم دستم رو دراز کردم و دست رویسا رو تو دست گرفتم که سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد؛ اما خیلی کوتاه و گذری بودو بعد از اون دوباره سرش رو به زیر انداخت و به دستهاش خیره شد.لبخندی زدم و گفتم:رویسا

بدون این که سرش رو بلند کنه زمزمه کرد:بله؟

خندیدم و گفتم:این رو آویزه گوشت کن تا تو نخوای من حتی به تو دست هم نمیزنم پس از چیزی نترس و به من اعتماد !کن

سری به عنوان تایید تکون داد و باز حرفی نزد. لبخندی زدم و در سکوت رانندگی کردم. می ترسیدم بیشتر از این حرف بزنم واون رو واقعا بترسونم!

وقتی به خونه رسیدیم خاله، مادر و ترنم تو سالن نشسته بودند.

یکی دیگه هم به جمعشون اضافه شده بود میترای عنتر! وارد شدم سلام علیک کردیم با میترا هم احوال پرسی کردم و بعد با اجازه ای گفتم و قصد به اتاق رفتن رو داشتيم که خاله خانم به حرف اومد.

سر جام ایستادم و به سمتش برگشتم.

__اوین جان مادر

کلافه بهش نگاه کردم اما حرفی نزدم که متوجه بشه از حرفی که قراره پیش بیاد اصلا راضی نیستم!

كاملا دست پاچه لبخندی زد و گفت:میترا جان زنان و زایمان خونده می تونه بهتون کمک کنه كه….

حرفش رو قطع کردم و گفتم:خاله مگه من و همسرم چند وقته ازدواج کردیم که احتیاج به دکتر زنان و زایمان داشته باشیم؟! (خجالت رو كامل كنار گذاشتم)ما هنوز ده بار هم با هم نخوابیدیم که شما از ما انتظار بچه دارین! هنوز از ازدواج ما یک ماه هم نگذشته که شما ببینید ما اصلا می تونیم بچه دار بشیم یا نه تو این رابطه دنبال چی می گردید؟!

خاله خانم که از این عکس العمل یکه خورده بود مدتی رو سکوت کرد و بعد گفت:دلهره من و مادرت اینه که بعد از این همه سال صبوری نتونی بچه بیاری و زمینه رو برای حرف و حدیث بقیه باز کنی!

مدتی كفرى نگاهش کردم و بعد شمرده شمرده گفتم:هیچ کس حرفی نمیزنه مگر این که شما و مادرم این اجازه رو بهش بدید! صبح هم گفتم من الان قصد بچه دار شدن ندارم احتیاجی هم نیست برای این کار به کسی توضیح و پاسخی داده باشم!

مادرم هول و دستپاچه از جاش بلند شد و به سمت من اومد که یک مرتبه دستش رو به سرش گرفت و چشمهاش رو بست و به حالت ضعف افتاد که من توی هوا اون رو گرفتم و بعد در حالی که يك دستم رو زیركمرش و دست ديگرم رو زير زانوهاش می گرفتم اون رو به سمت اتاقش بردم….

اولین بار بود که کسی جلوی خاله خانم محکم ایستاده بود و جوابش رو داده بود.

ترس مادر رو درک می کردم! اون همیشه این خیال رو در ذهن داشت که تموم ارث و میراث خاله خانم به من برسه و از این که تند و محکم جوابش رو داده بودم ناراحت شده بود.

اما من به اندازه کافی برای خودم سرمایه داشتم فقط یه کسی رو می خواستم که درکم کنه و یه زندگی آروم رو برام بسازه!

احتیاجی به سرمایه آنچنانی نداشتم. درک من از زندگی با درک مادرم خیلی تفاوت داشت و همین باعث اختلافمون شده بود.

وقتی وارد اتاق شدیم؛ مادر رو روی تخت گذاشتم. ترنم هول و دستپاچه به سمتم اومد دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:الان دکتر خبر می کنم

و من سری به عنوان نفی تکون دادم و گفتم:نه لازم نیست ضعف کرده خوب میشه

و بعد به رویسا نگاه کردم و گفتم:رویسا جان یه آب قند میاری؟!

رویسا سری به عنوان تایید تکون داد و دوید و از اتاق خارج شد. وقتی از اتاق بیرون رفت رو به ترنم کردم و انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و گفتم:من و تو کاملا به هم نامحرمیم نمی خوام نزدیکی بیش از حد تو به من رویسا رو ناراحت کنه پس سعی کن مواقعی رو که کنار منی فاصله ات رو کاملا حفظ کنی!…

کاملا متوجه یخ شدن شدم و درحالی که سعی می کرد خودش رو خونسرد نشون بده سری به عنوان تایید تکون داد.

مادر رو روی تخت خوابوندم و کنارش نشستم و رویسا بعد از دقایقی با شربت آب قند اومد. کنار من ایستاد و نگران به مادر نگاه کرد كه لبخندی زدم و مادر رو صدا زدم:مامان

سعی کردم دستم رو پشتش بزارم و اون رو بلند کنم. مادر به هوش اومده بود اما هنوز نتونسته بود خودش رو جمع و جور کنه !

درحالی که لبخند می زدم شربت آب قند رو به سمت لبش گرفتم و گفتم:چرا انقدر به خودت فشار میاری؟!… بهم گفتی ازدواج کن ازدواج کردم گفتی بچه می خوام خیلی خب یه دو_سه ماه به من مهلت بده تا من خودم رو پیدا کنم و بعد برات چند تا نوه رنگ و وارنگ میارم!…

و بعد درحالیکه به ترنم نگاه کردم گفتم:میشه ما رو تنها بزاری؟!…

ترنم ابروهاش رو درهم کرد و آروم از اتاق خارج شد و در رو بست .

می دونستم پشت در ایستاده ؛ پس صدام رو آروم کردم زیر گوش مادر گفتم: من و رویسا امروز پیش دکتر بودیم بهت قول میدم تا یکی دو ماه دیگه خبر بارداری رویسا رو بشنوی!

و بعد به سمت رویسا برگشتم و لبخندی بهش زدم. اونهم درحالیکه سعی می کرد لبخند بزنه سری به عنوان تایید تکون داد اما کاملا معلوم بود حتی از گفتن حرفش هم میترسید.

تو دلم آه کشیدم این دختر بیچاره باید تاوان بیماری من رو پس می داد….

مادر انگار جانی دوباره گرفت و لحظاتی رو به من نگاه کرد و بعد لبخند تلخی زد و روش رو برگردوند.می دونستم از خوش حالیه که روش رو برگردونده تا من اشكهاش رو نبينم.

پس از جام بلند شدم و درحالی که لبخندی بهش می زدم دست رویسا رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتم.

وقتی از اتاق بیرون رفتم دستش رو بلند کردم و بوسه ای پشتش گذاشتم و بعد به سمت اتاقمون می رفتیم که صدای ترنم ما رو به خودمون آورد.

به سمتش برگشتم و نگاهش کردم که تلفن به دست به سمت ما اومد درحالی که به سمت رویسا می گرفت گفت:یک آقای جوون با رویسا جان کار دارند

احساس می کنم روی کلمه جوون تاکید کرده اما اصلا به روی خودم نیاوردم و گفتم:فکر کنم امیر باشه!

و بعد به رویسا لبخند زدم که با تعجب گوشی رو از دست ترنم گرفت و به گوشش نزدیک کرد و زمزمه کرد:الو

و بعد لبخند محوی روی لب هاش نشست و گفت:سلام باشه باشه ممنونم مرسی خداحافظ

گوشی رو به سمت ترنم داد و به من نگاه کرد و گفت:امیر بود گفت برای پنجشنبه شام خونه اشون دعوتیم!

نگاهم به ترنم بود که زیرچشمی به من نگاه می کرد و مجبوری لبخندی زدم و سری به عنوان تایید تکون دادم و بعد گفتم:خیلی خوبه باشه حتما میریم!

و بعد به سمت اتاقمون رفتم. ولی تموم ابعاد وجودم فریاد می زد تو رو خدا نه ! من دو روز دیگه باید دوباره در کنار کسی قرار می گرفتم که احساس می کردم عاشقانه همسرم رو دوست داره و یا شاید تصور من این طور بود.

اما نمی تونستم محبت و علاقه رویسا رو به اون انکار کنم کاملا مشخص بود که رویسا اون رو با جان و دل دوست داره و این من حسود رو به اوج دیوونگی می رسوند!

شاید اگر گذشته ی نصفه و نیمه ام نبود این طور نمی ترسیدم اما الان با تموم ابعاد وجودم می ترسم.

وقتی وارد اتاق شدیم رویسا دستم رو کشید به سمتش برگشتم و لبخندی بهش زدم هیچ وقت
عادت نداشتم گرفتاری های زندگیم رو روی صورتم بیارم .

مکثی کرد و گفت: لازم به رفتن نیست من نمی خوام به این مهمونی برم

و من با تعجب بهش نگاه کردم که گفت: می دونم جلوی ترنم داشتی نمایش بازی می کردی اما واقعا احتیاجی نیست به این مهمونی بریم

به این همه گذشت و فداکاری این دختر سیزده ساله واقعا حسادت کردم!.. اون با این سن کم حسادت من رو درک می کرد و با تموم علاقه ای که داشت متوجه شده بود که نباید به این مهمونی بره اما من با این سنم باز نمیخواستم درک کنم.

لبخندی زدمو اون رو در آغوش کشیدم درحالی که سرم روتو موهاش فرو برده بود عطر موهاش رو به جون خریده بودم گفتم:نه دوست دارم با خانواده ات رفت و آمد کنم من تو رو از اون ها دارم پس نمی خوام که تو رو از اون ها جدا کنم پس به این مهمونی میریم!

با این که ته قلبم ناراحت بودم اما بخاطر اون باید کوتاه میومدم…

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    1,003 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید