رمان پناهم باش پارت 9

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

وارد سالن عمارت شدیم و باز کاروان عروس مشغول بزن و برقص شدند.

من و رویسا از خستگی روی دو پامون بند نبودیم و روی مبلی نشستیم و اون ها زدند و رقصیدند و آخر خدا حافظی کردند و رفتند و ما موندیم و بزرگ های فامیل! که نگاهم به مادر افتاد که با چشم و ابرو بهم اشاره می زد، دست رویسا رو بگیرم و به همراهش برم!

با تعجب از جام بلند شدم و به همراه رویسا به سمت مادر رفتیم.

مادر به سمت اتاقمون رفت و جلوی در ایستاد.

در رو باز کرد و به رویسا نگاه کرد که وارد بشه و رویسا سرش رو به زیر انداخت و وارد اتاق شد و من جلوی در ایستادم و با تعجب به مادر نگاه کردم:جانم مامان؟

کاملا معلوم بود می خواد حرف بزنه اما روش نمیشه!…

درحالی که سر به زیر می نداخت گفت:
امشب شب اول ازدواجتونه!

و من با چشم های از تعجب گرد شده بهش نگاه می کردم. من رو به اینجا کشونده بود که بگه امشب شب ازدواجمونه؟

خب همه این رو می دونستند! برای چی باید همچین چیزی رو می گفت؟

متوجه باقی حرف هاش نشدم:بزرگ های فامیل اینجا نشستند و منتظر اینند که فردا سفره بزاریم!

چشم هام رو ریز کردم و گفتم: منظورتون از سفره چیه؟

لبخندی زد و گفت: سفره صبحانه سفره ای که عروس برای خانواده شوهر میزاره و وقتی اون ها سر سفره نشستند دستمال رو میگیره بهشون نشون میده و به نشونه اون دستمال یک سینی دستمال های دست دوزی شده به مهمون ها هديه میده !

لحظاتی مکث کردم! چه دستمالی رو نشون میده؟!این رو نفهمیدم ؛ اما از پرسیدنش هم ترس داشتم بگم و مادر چیزی بگه و ما تو روی هم در بیایم!

در حالی که بهش نگاه می کردم چشمهام رو ریز کردم که از روی اجبار لبخندی زد وگفت: الان همه منتظرند که تو فردا دستمال بهمون نشون بدی!

و بعد دستم رو گرفت و گفت: اوین مادر! این همه سال به همه گفتیم که به عشق اون احمق ازدواج نکردی و هیچ کس خبر نداره که تو عقیمی!… اما زن عموت با اینکه از جایی نشنیده بود این حدس رو زد و یک عمر من رو به باد تمسخر گرفت!….کاری کن فردا شرمنده شون نشم!….

با تعجب بهش نگاه کردم!…. من چه کار می تونستم انجام بدم؟!……..

 

مات و مبهوت به مادرم نگاه کردم!

چی می گفت؟!از من چی می خواست؟ از منی که می دونست عقیمم!

بهش نگاه کردم و گفتم:مادر الان دقیقا از من چی می خوای؟!شما که وضعیت من رو بهتر از هر کس دیگه ای میدونی!.. هیچ کس از من خبر نداره هیچ کس من رو نمی شناسه!… اما شما که میدونید من بیمارم بگید دقیقا از من چی می خواید!…

و مادر درحالی که نگاهش رو از من می گرفت گفت:یک مادر از پسرش چه انتظاری می تونه داشته باشه؟!

الان شب عروسی توئه و من میخوام سربلندم کنی!

همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم:مادر یه نگاه به وضعیت من بنداز!..چه طور از من می خوای سر بلندت کنم؟!دستمال خونی می خوای؟! باشه! من یه تیکه از بدنم رو می برم و خون رو بهتون نشون میدم!

درحالی که سری به عنوان تاسف تکون می داد گفت: خون شب زفاف با خونی که از بدن میاد کاملا قابل تشخیصه! نمیتونی این ها رو که یك عمرى این کاره اند گول بزنی!

چشمهام گرد شده بود!

چیزی رو از من می خواست که حتی در توان من هم نبود!

همین الان استرسش جوری به تنم افتاده بود که تموم بدنم رو سر کرده بود.

از من می خواست چی کار کنم؟!منتظر یک معجزه از من بود؟

صدام رو پایین آوردم و در حاليكه از خدا آرزوى مرگم رو ميكردم،آروم گفتم:مادر خودت خوب
می دونی من عقیمم و نمی تونم!…پس انتظار معجزه از من نداشه باش!…

اما مادر ابروهاش رو درهم کرد و گفت:این حرف رو نزن!… خیلی هم خوبی! خیلی هم مردی! باید خودت بخوای! باید خانمت بخواد و بهت کمک کنه!… اون وقت میتونی حتی اگر نتوستی….

روش رو به سمت دیوار کرد و گفت:می تونی از طریق دیگه ای این کار رو بکنی!

ابروهام درهم شد و چشم هام رو ریز کردم.

چی داشت می گفت؟ بهش نگاه کردم و گفتم: چی؟ از چه طریقی؟

و اون درحالی که به این سمت و اون سمت نگاه می کرد گفت:پسر جان!… همه که تو زندگیشون صحیح و سالم نیستند! می تونی از طریق دیگه ای کارت رو پیش ببری!…

همونطور که بهش نگاه می کردم دوباره پرسیدم:
متوجه منظورت نمیشم مادر منظورت چیه؟

__منظور من…

آروم زمزمه کرد:جاهاى ديگه ى بدنت!…

و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنی تند و سریع از من جدا شد و به سمت سالن تقریبا دوید.

وای که به جای اون من خجالت کشیدم و دنیا
دور سرم خراب شد مادرم چی می گفت؟ از من چی می خواست؟ نمی فهمیدم!

همونطور که به رفتنش نگاه می کردم دو قدم عقب رفتم و وارد اتاق شدم و در رو بستم…..

 

وارد اتاق شدم و درو پشت سر خودم بستم که نگاه متعجب و‌پر از سوال رویسا به روم خیره موند.

میتونستم از نگاهش بخونم که ازم میپرسید: چی باعث شده تو اینطور آشفته بشی؟!

اما خودم جوابش رو‌نمیدونستم. اینها از من چی میخواستند؟!!!!!

مثل کسایی که مست باشند و تلو تلو بخورند به سمتش رفتم و روی تخت نشستم.

از نگاه ترسیده اش متوجه شدم که از این حالتم ترسیده اما الان نمیتونستم پناهی برای اون باشم!
الان فقط باید خودم رو آروم میکردم!!!

همونطور که روی دستهام به تخت تکیه داده بودم نگاهم به لباس عروس رویسا افتاد که روبروی من روی تخت نشسته بود.

ناخودآگاه دستم رو دراز کردم و خم شدم و لباس عروسش رو بو‌ييدم.

بوی خاصى نمیداد اما نمیدونم چرا احساس کردم این بو بوی رویسای منه‌!

درحالیکه بوى عطرشو به جون میکشیدم به سمتش خم شدم و سرم رو روی پاهاش گذاشتم،تا دقایقی رو آروم بگیرم!

هنوز دقایقی نگذشته بود که دستش روی موهام نشست و شروع به نوازش موهام کرد.

آخ که چه آرامشی رو به دلم ریخت!

ناخودآگاه تمامی استرس هام رفت و تمام فکر ها بد از ذهنم دور شد ویه حس آرامبخش دلنشینی روی دلم نشست که منو از خود بیخود کرد!

سرم رو بلند کردم و تو چشم هاش نگاه کردم.

لبخند محوی روی لب هاش نشسته بود و بهم خیره شده بود.

وقتی بهش نگاه کردم با خجالت روش رو ازم گرفت.

آخ که چقدر این خجالتش برام شیرین بود!…

ناخودآگاه از جام بلند شدم و دستم رو از کنارش گذروندم و اون سمت پهلوش روی تخت گذاشتم
و حالا مثل دوتا قو به هم گره خورده بودیم و من توی صورتش خیره شده بودم و اون با خجالت به زمین نگاه میکرد.

احساس میکردم نفس هاش کشدار شده و بر به زمین نگاه میکنه!..

لبخندی روی لب هام نشست!

یعنی این دختر میدونست که امشب شب عروسیمونه و قراره چه اتفاقی بیوفته؟!

با بیادآوری این فکر دوبار ذهنم بیمار شد و سرم رو تکون دادمو درحالیکه سعی میکردم بهش فکر نکنم به صورتش نگاه کردم ناخودآگاه و بدون هیچ اراده ای لب هام روی لب هاش نشست…

 

بی اراده لبهام رو روی لبهاش گذاشته بودم اما چشمهای گرد شده از تعجبش من رو به سر ذوق آورد و درحالیکه دستهام رو دور کمرش حلقه می کردم و با یک دستم صورتش رو نوازش می کردم آروم شروع به بوسیدنش کردم.

اون فقط مات و مبهوت نشسته بود و به من نگاه می کرد.

شاید هم ترسیده بود اما بیچاره به روی خودش نمی آورد.

حتی نمی تونست همراهیم کنه و من می دونستم برای دختر بچه ی سیزده ساله ای که اولین باره و قراره تازه سر از روابط زناشویی در بیاره ؛ همین نترسیدنش هم کلی غنیمت بود!

در حالیکه با لبخند بهش نگاه می کردم اون رو به سمت خودم کشیدم و روی پاهای خودم نشوندم و دستم ناخودآگاه روی زیپ پشت لباسش رفت و آروم زیپ رو پایین کشیدم!

متوجه شدم یه کمی خودش رو سفت کرده و کمی عقب کشید اما اونقدری واضح نبود که من بخوام دست از کارم بکشم .

زیپش رو پایین کشیدم و بعد عقب نشستم و بهش نگاه کردم.

لبخندی روی لبهام نشسته بود و تو صورت جذابش خیره شده بودم و آروم زمزمه کردم: رویسا من خیلی دوستت دارم!…

دوباره با پشت دستم صورتش رو نوازش کردم و بعد درحالیکه بهش نگاه می کردم دستم رو پشت لباسش گذاشتم و پشت لباسش رو از هم باز کردم و از سر شونه هاش سر دادم و به سمت پایین کشوندم.

متوجه می شدم که مدام سعی داره جلوی کارم رو بگیره اما بیچاره سعی می کرد واضح این کار رو انجام نده و کاملا معلوم بود قصد نداره ناراحتم کنه!

پیراهن رو تا سر خط سینه اش سر دادم كه جناغ سفید سینه اش مشخص شد و کل وجودم رو به تنش کشوند.

از یک طرف واقعا دلم میخواست با اون باشم و از طرفی دیگه جسمم ناگزیر از فرار بود.

انگار هر چی بیشتر فشار می آوردم بیشتر اذیت می شدم ؛اما مهم نبود!

دست هاش رو از توی آسیتنش در آوردم و بعد پیراهن رو پایین کشیدم و با پایین کشیدن پیراهن لباس زیر سفیدش معلوم شد و اون دستهاش رو ضربدری جلوی سینه اش گرفت.لبخندی زدم و گفتم:بلند شو تا لباست رو دربیارم!

و اون به اجبار به من خیره شد و خیره نگاهم کرد.

 

‏‌‎آروم و با ترس و لرز از روی تخت پایین رفت .

می دونستم که از من می ترسه اما باید این اطمینان رو پیدا می کرد که من هیچ جوره
نمی تونم اذیتش کنم.

خودم هم بلند شدم و لباس رو پایین کشیدم و پیراهن دور پاهاش روی زمین افتاد.

حالا با اون اندام جذاب و لوندش رو به روم ایستاده بود .

لبخندی روی لبهام‎ نشست و بهش نگاه کردم که چطور دستهاش رو ضربدری روی سینه اش گذاشته بود و به زمین نگاه می کرد.

روبروش ایستادم و دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم و گفتم:
رویسا تو الان خانم من به حساب میای و ما به هم محرمیم!

‏‌‎و بعد دستش رو گرفتمو اون رو روی تخت گذاشتم و خودم کنارش نشستم.

بلافاصله روی تخت دراز کشید و سعی کرد ملافه رو روی خودش بکشه!

‏‌‎ نخواستم اذیتش کنم.

ملافه رو روش کشیدم و شروع به در آوردن لباس هام کردم تو این چند وقت خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که لباسم رو جلوی اون در نیارم.

منتهی من آدمی بودم که شب رو فقط با لباس زیر می خوابیدم و عادت به لباس نداشتم و این واقعا باعث رنج و عذاب من شده بود.

وقتی بهش نگاه کردم دیدم نگاهش رو از من گرفته و به سقف دوخته!

بخاطر این که بیشتر از این خجالت نکشه به سمت پریز رفتم و لامپ رو خاموش کردم.

دوباره به سمت تخت اومدم و لباسم رو درآوردم و آروم روی تخت خزیدم. ملافه رو بلند کردم و خودم هم زیر ملافه رفتم. بعد دراز کشیدم و دستم رو به سمت رویسا گرفتم و گفتم: بیا

‏‌‎و اون درحالی که با تعجب به من نگاه می کرد آروم سر به زیر انداخت وبه سمت من اومدو سرش رو رو بازوم گذاشت!

هنوز تنش به تنم نخورده بود‎ و می دونستم که زود هم هست!

اما باید عادتش می دادم !…من آدمی نبودم که بخوام باهاش کاری بکنم اما خودم می دونستم با تنش آروم می گرفتم!…

‏‌‎ پای سمت چپم رو به سمت پاش سوق دادم و پاش رو بلند کردم و روی پام گذاشتم و پای سمت راستم رو دور پای چپ اون گذاشتم واون رو به سمت خودم کشیدم و درحالی که بوسه ای روی موهاش می گذاشتم گفتم:رویسا خیلی دوستت دارم!

‏‌‎در تموم این مدت رویسا سایلنت به من گوش می کرد،

وقتی این حرف رو زدم آه آرومی کشید و من دوباره روی موهاش رو بوسیدم.

عطر موهاش همیشه من رو ‎ دیوونه می کرد و زیر گوشش زمزمه کردم : برای خوشبخت شدنت هر کاری می کنم هر کاری…هر کاری که از دستم بر بیاد!

‏‌‎و بعد چونه اش رو گرفتم و سرش رو بلند کردم و تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم:حالا بخوابیم

‏‌‎با تعجب به من نگاه کرد. نمی دونم از مراسم شب زفاف چیزی می دونست یا نه !..ولی تعجبش کاملا معلوم بود درحالی که لبخند می زدم گفتم:بخواب عزیزم شبت بخیر!

 

می شد تعجب رو از نگاهش خوند، اما اونقدری خسته بود که همونطور که لبخندی روی لبهاش نشسته بود چشمهاش رو بست.

نگاهم که به روی صورتش خیره موند متوجه شدم آرایشش رو هنوز پاک نکرده ،اما مهم نبود!

خیلی خسته تر از اینها بود که بشه اذیتش کرد!…

خوابم نمی گرفت.آروم دستم رو از زیر گردنش در آوردم وآروم از جای خودم بلند شدم و روی موهاش خم شدم.

موهاش رو خیلی ساده درست کرده بود و فکر نمی کنم اونقدر اذیتش می کرد.اما روی سرش خم شدم و شروع به درآوردن سنجاقهای سرش کردم و آروم آروم سنجاق ها رو درآوردم و موهاش رو باز کردم.

اگر همینطور می موند حتما تا صبح موهاش میشکست و اذیت می شد .

تاج کوچکی که روی سرش بود رو هم برداشتم و بوسه ای روی موهای مشکی و براقش گذاشتم.

آخ که بوی موهاش مستم می کرد.

سنجاق ها و تاج رو از روی تخت برداشتم و بلند شدم و به سمت میز دراور رفتم.

هنوز دقایقی نگذشته بود که تقه ای به در خورد و صدای مادر رو از پشت در شنیدم.

پوفی کردمو به سمت در رفتم و وقتی در رو باز کردم با چهره برزخیش رو به رو شدم که دست به
کمر ایستاده بود و به من نگاه می کرد.

با دیدن صورت بی تفاوت من ابروهاش بیشتر درهم شد و درحالیکه به سمتم میومد با انگشت به سینه ام زد و گفت:هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟!میخوای با آبروی من بازی کنی؟!…

تازه متوجه شدم پیراهنم رو به تن نکردم. درحالیکه بهش نگاه می کردم به سمت اتاقم برگشتم و پیراهنم پوشیدم و بیرون اومدم.

درحالیکه دکمه هام رو می بستم گفتم:شما از من چی انتظار داری؟ انتظار معجزه؟ مادر من بیمارم نمیتونم! من عقیمم! نمیتونم کاری بکنم!…

و مادر درحالیکه دندون هاش رو روی هم میسایید گفت:می دونم بیماری! می دونم مشکل داری! اما تو هم من رو درک کن!الان یک ایل اونجا ایستادند منتظر اینند که اتفاقی بیفته و دستمالی بهشون نشون داده بشه من بهشون چی بگم؟ این رو به من بگو من هم باشه! چشم!هر چی شما گفتی رو گوش میکنم!

الان دیگه نوبت من بود ابروهام درهم بشه؛ پس درحالیکه بهش نگاه می کردم گفتم: من میام به همشون میگم امشب قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته و همه برند گم شند خونه هاشون!

اما رنگ و روی مادر پرید و حالت چهره اش عوض شد و درحالیکه دستهاش رو روی سینه ام میگذاشت زمزمه کرد:نه خواهش میکنم این کار رو نکن! با آبروی من بازی نکن!

و من درحالیکه با چهره غضب کرده بهش نگاه می کردم گفتم:شما داری چی کاری میکنی؟ این رو به من بگو من با آبروی شما بازی نمی کنم!

و اون درحالی که صورتش رو مچاله می کرد ولم کرد و به دیوار تکیه داد و درحالی که با یک دستش صورتش رو می گرفت گفت:نمی دونم خودم هم نمی دونم با این قوم عجوح و مجوج که منتظر یک نقطه ضعفند چی کار کنم!…نمیخوام نفطه ضعف دستشون داده باشم !

و من درحالی که بهش نگاه می کردم گفتم:از من انتظار معجزه داری اما نمی تونی به اون ها چیزی بگی؟ برید ردشون کنید و بگید هر وقت وقتش شد خودم دستمال رو بهشون نشون میدم!…من بخاطر اون ها نمی تونم همسر سیزده ساله ام رو بترسونم ! این رو به شما هم دارم میگم خوب به گوشتون بسپارید!….

 

با عصبانیت به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم.

می دونستم الان به سر حد مرگ اون رو عصبی کردم و مسلما قلبش هم درد می گرفت؛ اما
نمی تونستم بخاطر اون رویسا رو بترسونم!

پوفی کردم و با انگشتهام چشمهام رو نگه داشتم و بعد به سمت مبل حرکت کردم که متوجه رویسا
شدم .

همون طور که خوب آلود روی تخت نشسته بود به این سمت و اون سمت نگاه می کرد فوری راهم رو به سمت تخت کج کردم و رو به روش قرار گرفتم: رویسا جان عزیزم چیزی شده؟

و رویسا درحالی که به من نگاه می کرد سری به عنوان نفی تکون داد و گفت:نه چیزی نشده!

و بعد انگار ماوجه موقعيتش شد؛ هول و دستپاچه از جاش بلند شد.

تعجب کردم و بهش نگاه کردم. چرا اینطور آشفته شده بود؟

دستش رو روی پایین بدنش گذاشت و به سمت
حمام دوید.

من نگران شدم و به سمتش رفتم و گفتم:رویسا جان چیزی شده عزیزم؟ داری من رو می ترسونی اتفاقی افتاده؟؟

و اون با خجالت سرش رو پایین انداخت و بدون این که به من نگاه کنه گفت:ماهیانه شدم!

و فوری در رو بست.

یک مرتبه چیزی به ذهنم رسید و فوری تقه ای به در زدم و گفتم:رویسا

صدای آرومش رو شنیدم که می گفت:بله؟

در رو نیمه باز کردم بدون این که به داخل نگاه کنم گفتم:عزیزم می تونی لباس زیر خونیت رو به من بدی؟

و اون لحظاتی رو مکث کرد.

شاید به نظر من طولانی اومد اما بعد از دقایقی لباس زیر مچاله شده اش رو از پشت در به سمتم گرفته بود و من هم دستم رو دراز کردم و لباس زیر رو برداشتم و به سمت بیرون اتاق رفتم.

سر و صدایی از داخل سالن نمیومد اما معلوم بود که همه نشستند و منتطرند!

یکی از خدمتکارها رو تو سالن دیدمو ازش خواستم مادر رو صدا کنه !

دقایقی بعد مادر سراسیمه به سمت من اومدلباس زیر رویسا رو که تو یک پارچه گذاشته بودم سمتش گرفتم و گفتم:صبح که بلند شدم هیچ کدوم از این ها رو نمی خوام تو خونم ببینم!

و بعد درحالی که به نگاه وامونده از تعجب مادر نگاه می کردم،پوزخندی زدم.

به سمت اتاق رفتم. مسلما نمی تونستند این خون رو از خون بکارت تشخیص بدند.

وقتی وارد اتاق شدم به سمت حمام رفتم و رویسا رو صدا کردم.

صدای شرشر آب خبر از دوش گرفتنش می داد.

نمی دونم چرا ناخودآگاه به دلم نشست من هم یک دوشی بگیرم!….

 

نمی دونستم کارم درسته یا نه!… اما این رو می دونستم این حرکتم اون رو حسابی می ترسونه!

با این حال پیش خودم فکر کردم ما که دیگه چیزی رو از هم پنهون نداریم من اون رو برهنه دیده بودم و اون هم من رو همین طور!

تازه من هیچ خطری براش نداشتم و دلم میخواست این امنیت رو اون هم بفهمه و اینطوری متوجه بشه که من هیچ وقت نمی تونم اذیتش کنم.

شروع به درآوردن لباس هام کردم و وقتی لباسم رو درآوردم دستم که روی دستگیره رفت مردد شدم .

بین رفتن یا نرفتن دودل شدم اما چشمهام رو بستم و ذهنم رو یک جهت کردم و در رو باز کردم و وارد شدم.

با تعجب به سمت من برگشت و هیععع کوتاهی کشید و درحالی که دستهاش رو ضربدری جلوی بدنش می گذاشت، سعی کرد با يك دستش قسمت پایین كمرش رو هم بپوشونه!..

من لبخندی زدم بدون این که بهش توجهی کنم به سمت وان رفتم و شیر وان رو باز کردم و اون رو پر از اب کردم و بعد خودم به سمت وان رفتم و بدون این که به اون نگاه کنم، توش دراز کشیدم.

کاملا معلوم بود که سر جاش ایستاده بود و داره به من نگاه میکنه؛ اما من نگاهش نکردم تا یه کم آروم و قرار بگیره!

لحظاتی که گذشت سرم رو بلند کردم و دیدم اون پشت به من کرده و مشغول آب کشیدن خودشه وقتی کارش تموم شد به سمت من برگشت و زمزمه کرد:من میتونم برم؟

درحالی که با محبت بهش نگاه می کردم سری به عنوان نفی تکون دادم و دستهام رو به سمتش دراز کردم و گفتم:بیا اینجا

کاملا تردید و دودلی تو رفتارش معلوم بود. اما من لبخند اطمینان بخشی به لب آوردم و دوباره با سر بهش اشاره کردم.

ترس رو تو چشمهاش می دیدم اما می خواستم بهش بفهمونم که من تا خودش نخواد نمی تونم بهش آسیب برسونم!

قدمهای لرزونش که به سمتم اومد لبخندی روی لبهام نشوند.

دستم رو دراز کردم و اون آروم کنار وان ایستاد و دستش رو گرفتم و اون یک پاش رو داخل وان گذاشت و برای گذاشتن پای بعدی تردید داشت كه
اون دستش رو هم گرفتم و اون رو به سمت خودم کشیدم و اون تعادلش رو از دست داد و روی من افتاد و وقتی روی من افتاد تن خیسمون به هم خورد.

یک حسهایی تو من به قلقلک اومد اما خیلی زود فروکش کرد و من اون رو روی تنم جا به جاش کردم و اون رو که سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و چشمهاش رو بسته بود نگاه کردم.

جفتمون خیس شده بودیم و رویسا انگار از همیشه زیباتر شده بود!

 

احساس کردم دستها و پاهاش می لرزه! نمی دونم چرا این دختر با وجود اون همه اطمینانی که بهش می دادم باز هم از من می ترسید!

دستم ناخودآگاه روی پشتش کشیده شد و روی باسنش نشست و درحالیکه چونه ام رو به پیشونیش می چسبوندم بوسه ای روی موهاش زدم و گفتم:رویسا تو نباید از من بترسی!… اینو چندین بار بهت گفتم! من و تو الان به هم محرمیم و اصلا نباید از من بترسی در هر صورتی من شوهر تو محسوب میشم و تو همسر من و خانم این عمارتی!

و ناخودآگاه دست راستم دورش حلقه شد و اون رو به خودم فشردم.

نگاهش روی صورتم زوم شده بود که ناخودآگاه لبخندی روی لبهام نشست و همونطوری که بهش نگاه می کردم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.

نمی دونم چرا دلم می خواست با این دختر باشم اما احساسم فقط در حد یک قلقلک بود!

در صورتی که انتظار داشتم بیشتر از اون باشه و اين شاید به این خاطر بود که هنوز این دختر از من می ترسید و این فکر رو تو ذهنم ایجاد می کرد
که شاید از بودن با من راضی نباشه!

سعی کردم این افکار مخرب رو از ذهنم بیرون کنم و به رویسا نگاه کردم و رهمونطور که تو چشمهاش خیره بودم نرم شروع به بوسيدنش كردم.

همونطور که سرش بالا بود، چشمهاش خمار شدو آروم اونهارو بست كه يه لذت غير قابل وصفى رو رودلم نشوند.

و من اون رو محکم تر از قبل در آغوش کشیدم و شروع به لمس تن و بدنش کردم.

درست بود که سیزده سالش بود اما خیلی خوش قد و بالا بود و اصلا به اندام جذابش نمی خورد که سیزده سالش باشه !

یک دختر نو رسیده بود که حس دوست داشتن رو تو من ایجاد کرده بود و ناخوداگاه فکر می کردم تموم روح و جونم شده!

با این که اهل صحبت،لوندی،طنازی، ادا و اصول نبود اما با همه این ها یک سادگی داشت که نمی شد ازش گذشت!

یک سادگی بی نظیر دقیقا همون چیزی که من یک عمر دنبالش می گشتم!

یک دختر با تموم زیبایی هاش اما در عین حال ساده و دلبر……

 

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    463 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید