رمان پناهم باش پارت 5

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 

چشم که باز کردم روویسا هنوز خواب بود.

از جام بلند شدم و روی موهاش رو بوسیدم و به سمت لب تاپم رفتم و شروع به کار کردم.

اونقدری غرق تو کار بودم که یکمرتبه سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم.

سرم رو که بلند کردم روویسا روی تخت نشسته بود و به من نگاه میکرد لبخندی روی لب هام نشست:سلام جونم!

و اون با خجالت سرش رو به زیر انداخت :سلام

از جام بلند شدم:بلند شو که حسابی گرسنه ات شده!

و بعد نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت چشم هام گرد شد :ای وای کی ساعت ده شد

به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم که با خجالت سر به زیر انداخت اون رو به سمت خودم کشیدم ناخودآگاه درآغوش گرفتم.

دوباره روی موهای خوشبوش رو بوسیدم و زمزمه کردم: برو یه دستی به سر و صورتت بزن و بیا بریم بیرون تا صبحانه بخوریم!

به سمت دستشویی رفت و دست و صورتش رو شست و برگشت و با هم به سمت سالن پذیرایی رفتیم.

تو عمارت رسم بود صبحانه هشت تا نه خورده میشد!

میدونستم که الان مادر به خاطر این حرکتمون حسابی بازخواستمون میکنه!

اما مهم نبود کاریه که شده بود و من اصلا حواسم به ساعت نبود.

وقتی وارد سالن شدیم خوشبختانه مادر رو ندیدم به روویسا گفتم پشت میز بشینه و یکی از خدمتکارها رو صدا زدم تا صبحانمون رو بیاره!

هنوز دقایقی نگذشته بود که مادر وارد سالن شد.

برعکس چیزی که تصور میکردم خیلی هم
خوشحال بود و با خوشحالی به سمتمون اومد

__ سلام سلام صبحتون بخیر

و من با تعجب بهش سلام کردم .
منتظر بودم که از آسمون و زمین برامن بباره اما درکمال حیرت لبخندی بهمون زد:بیشتر میخوابیدین!

و چون نگاه متعجب من رو دید لبخند مادرانه ای بهم زد و درحالی که چشمکی بهم میزد: خوب خوابیدین؟!

متوجه منظورش نشدم! سری به عنوان تایید تکون دادم:آره خیلی خوب خوابیدم

و بعد به میز نگاه کردم که خدمتکار تند و تند مشغول چیدن میز صبحونه بود.

مادر روبرومون نشست:من صبحانه خوردم اما باز میخوام کنار شما بخورم!

و نگاهش کردم و لبخندی زدم:نوش جان

و به روویسا گفتم:عزیزم مشغول شو

روویسا مشغول غذا خوردن شد که مادر بهش نگاهی کرد:روویسا میخوای پدر و مادرت رو برای عقدت دعوت کنی؟!

روویسا با تعجب به سمت مادرم برگشت .دقایقی بهش نگاه کرد و بعد سرش رو به زیر انداخت:
نمیدونم هرچی شما بگید!

اما من با حیرت به مادرم نگاه کردم.چطور همچین سوالی پرسیده بود؟!مثلا یکی از من بپرسه مادرت برای جشن عقدت حضور داره؟!واقعا سوال مسخره ای بود!…

آروم زیر لب زمزمه کردم:مادر

مادر به سمت من برگشت :جونم؟!

با نگاه ازش پرسیدم منظورت چیه واون هم درحالی که سعی میکردبا محبت این حرف هارو بزنه تا توی من یک خرده نرمش ایجاد کنه:به هرحال همه ی کس و کارت و همکارهای تو و دیگران تو مهمونی حضور دارن باید بدونیم میان یا نه که مقدمات اومدنشون رو فراهم کنیم!

و بعد به لباس خودش اشاره زد:بهرحال باید طبق شئونات خانوادگى ما لباس بپوشن!..

عوض رویسا من خجالت کشیدم!…

همیشه میدونستم که مادرم گاهی اوقات تا چه حد غیر قابل تحمل و اعصاب خردکن میشه!

اما اون لحظه احساس کردم من به جای حرف زدن اون احساس شرمندگی می‌کنم وقتی دیدم روویسا اینطور با خجالت سر به زیر انداخت…..

 

ابروهامو در هم گردم و گفتم: مادر!…پدر و مادر رویسا هم مثل مادر و کس و کار من تو مهمونی حضور دارند.

باید ببینيم هر کسی رو تمایل دارند تو مهمونی باشه میتونند دعوت کنند.

اگه هم ممكنه اذیت شید دوتا مراسم جدا گونه میگیریم! یه مراسم برا خانواده رویسا و يه مراسم برای ما!…

مادرم با ابروهای در رفته رو به من کردو گفت: نیازی به دو تا مراسم جدا نیست!

میدونستم داره از رو بدجنسی این حرف رو میزنه وگرنه، نه مشکل مالی بود نه مورد دیگه!

اما من مطمئن بودم فقط به خاطره اینکه حرف خودش رو به کرسی بنشونه کوتاه نمياد!

تو صورتش نگاه کردم و گفتم: مراسم عقد من و رویساست و من میخوام هفت شبانه روز جشن و پایکوبی راه بندازم!

تا اینو شنید، سکوت کرد. ابروهاش شدیدا تو هم رفت!

زیر چشمی نگاهی به رویسا نگاهی انداختم که مشغول خوردن صبحونه بود.

اما فقط لقمه رو دست دست میکرد متوجه شدم که لبهاش میلرزند و مردک چشمهاش دو دو میزنه ولی سعی میکرد خودش رو خوب نشون بده.

پس زیادی هم بچه نیست .خوب متوجه حرفها و کنایه ها میشد.

لبخندی زدم و بهش نگاه کردم و دست چپش رو که روى میز بود رو با دستم گرفتم و به گرمی فشردم.

سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد و من هم لبخندم رو عمیقتر کردم و تو صورت مظلومش زل زدم و همزمان چشمکی بهش زدم که نا خوداگاه لبخندى رو صورتش نقش بست.

از لبخندش جون دوباره ای گرفتم و زمزمه کردم: صبحونه رو باید کامل بخوری!

و بعد خودمو مشغول به خوردن صبحونه ای که هیچ میل به خوردنش نداشتم کردم.

صدای مادر دوباره توجه من رو به خودش جلب کرد؛داشت با حرص به رویسا نگاه میکرد و میگفت: صبحونه ات رو کامل بخور که قراره ارایشگر بیاد و به کارت برسه! نمیخوام تو دستو بالش ضعف بری!

با گفتن این حرفها دل من ضعف رفت.

دختری به این سن چجوری باید زیر بند ارایشگر دووم بیاره.

به صورتش نگاه کردم؛ صورتش مخمل بود. دقیقا مثل مخمل با پرزهای ریز و نرم طلايى روش!

میخواستم بگم نیازی به نیست که عقلم راه دهنم رو بست.

صورتش که اصلاح میشد حداقل يكى دو سالی سن رو بزرگتر نشون میداد. اینجوری شاید کمتر کسی رویسا رو دختر من خطاب میکرد!

پس سکوت کردم و به رویسا نگاه کردم که با چشمهایی مملو از ترس به مادرم خیره نگاه مى كرد و بهش گوش میداد.

__ يك ساعت دیگه ارایشگر اینجاست صبحونه ات که تموم شد بیا تو اتاقم کارت دارم!

یکم بهم ریختم! رویسا تو اتاق مادرم پا بزاره من نمیتونم پیشش باشم؛ ممکن بود از شنیدن حرفهای مادرم ترس به جونش بیوفته!

با چهره ای کاملا سوالی به مادرم نگاه کردم که گفت: یه مساله زنونه است!

همونجور که نگاهش میکردم گفتم:مادر رویسا زنه منه من این حق رو دارم که در مورد تمامی مسایل حتی زنونه ازش با خبر باشم!

مادر با قیافه ام در هم رفته خودشو مشغول خوردن صبحونه نشون داد و گفت :اما راجب این موضوع نمیشه باهات صحبت کنم! مساله زنونه است !…مادر جان من خجالت میکشم باهات مطرحش کن باید به خودش بگم!…

پووووف!….
این از خره شیطون پایین بیا نبود!…
باید منتظر میموندم تا بببینم قرار چه داستانی برام درست کنه!…..

صبحونه رو خورده و نخورده آرایشگر مادر سر رسید.

عوض روویسا من رنگ و روم پریده بود و مرتب به آرایشگر نگاه میکردم.

انقدرچهره ی زمخت و خشنی داشت که ناخودآگاه دستم رو دستهای روویسا نشست و دست هاش رو آروم نوازش کردم روویسا به سمت من برگشت.

تو نگاهش نگرانی و ترس رو میسد تشخیص داد اما یک ذوق و شوق خاصی هم توی رفتارش بود که ناخودآگاه لبخند روی لبهام نشوند.

درحالی که دستم رو دورش حلقه میکردم،زمزمه کردم:نمیترسی که؟!

و اون با خجالت درحالی که هفت تا رنگ عوض میکرد سرش رو پایین انداخت.

اونرو به سمت خودم کشیدم و بیشتر به خودم فشردم و لبخند روی لبهام نشست آرایشگر به سمتمون اومد و سلام کرد و مادر خطاب بهش گفت به اتاق مهمون بره و بعد خطاب به رویسا گفت: عزیزم شما هم به همراهش برو!

با ایستادن رویسا قلب من هم ایستاد.

ای بابا! اونقدری این دختر بچه بود که من واقعا احساس پدرونه راجع بهش داشتم و اصلا فکر نمیکردم که این دختر قراره همسرم بشه!

مدام ترس این رو داشتم که الان اذیت میشه و واقعیت هم اینطور میشد.

خطاب به اون خانوم که با حوصلگی ایستاده بود و به ما نگاه میکرد گفتم: صورش رو ببین

آرایشگر به روویسا نگاه کرد و به زور لبخند زد. نگاهی به سرتا پاش کردم:لک به صورتش بیفته يككككجای صورتش کنده بشه یا حتی صورتش قرمز بشه!

بلایی به روزگارت میارم آرایشگری خوبه که مجبور بشی ازایران بری دردش بیاد آخش دربیاد هرطوری که بشه!بد بلایی به سرت میارم!…. حواست بهش باشه!

آرایشگر با تعجب به من خیره شده بود و بعد از اینکه این حرفهارو زدم آب دهنش رو قورت داد.

به مادرم نگاه کرد: خانوم؟!

مادرم سری به عنوان نفی تکون داد که یعنی ساکت شو و بعد به من نگاه کرد:مادر من هستم حواسم هست چرا انقدر نگرانی و دلشوره داری؟!

من ابروهام درهم کردم و درحالی که دوباره به آرایشگر نگاه میکردم: حواست باشه خم به ابروش نیاد و لک رو صورتش نیفته!

و بعد با پشت انگشت هام صورت رویسا رو نوازش کردم و بهش لبخندی زدم که انگار دلش قرص شده بود و با لبخند به من نگاه میکرد.

دستش رو گرفتم و بلندش کردم و با دست سالنی که به اتاق مهمون میخورد رو نشونش دادم: آخرین اتاق هر چیزی احتیاج داشتی یکی از خدمتکارها رو به سراغم بفرست!

مادر صبر کرد تا اونها از اتاق خارج بشن و بعد به سمت من برگشت به من نگاه کرد:پسر جان داری مارو مضحکه عام و خاص میکنی!

پوزخندی زدم و بهش نگاه کردم:مادر مضحکه عام و خاص اون روزی شدیم که برای پسر سي و پنج سالت دختر سيزده ساله آوردی الان دیگه از این حرف ها گذشته شدیم دلقک دست مردم!…

و بعد از جا بلند شدم و درحالی که به سمت اتاقم میرفتم رو به مادر گفتم: پری رو به اوناتاق بفرست هرچیزی رو که روویسا خواست مستقیم میاد پیش خودم و به من میگه!

و بعد به سمت مادر برگشتم انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم: بدا به حال پری یا آرایشگرت یه تار مو از رو صورتش اشتباهی کم بشه!… بلایی به روزگارشون میارم که مجبور بشن از ایران برن….

و بعد به سمت اتاق خوابم رفتم…

دل تو دلم نبود! دست و دلم به کار نمیرفت!خدایا چقدر سخته فکرو خیال؟!

یادم نمیاد تو عمرم اینطور فکرو خیالی شده باشم!

اما شاید سن پایین اون دختر اینطور منو هول و دست پاچه کرده بود!

هرکاری میکنم با حساب کتاب شرکت سرگرم کنم نتونستم و آخر بلند شدم وارد سالن شدم تو سالن شروع به قدم زدن کردم.

حتی تا پای اون اتاق هم پیش رفتم و درحالی که زیر چشمی اینور و اونو رو میپاییدم تا کسی رو نبینم چند دقیقه ای رو پشت در ایستادم و گوش سپردم تا صدایی از رویسا بشنوم!

اما صدایی تو سالن نمى پیچید یه لحظه دستم به سمت در رفت که درو باز کنم و به اونهانگاه کنم که بزور جلوی خودم روگرفتم. دستم رو عقب کشیدم و تند از سالن خارج شدم!

مونده بودم چطور خودم رو سرگرم کنم که این یک ساعت بگذره و تموم بشه که صدای مادر منو به خودم آورد : پسر اینجا چیکار میکنی؟!

بهش نگاه کردم: هیچی اومدم یک لیوان آب بخورم!

درحالی که تعجب رو تو چشم هاش میدیدم خودم رو بی تفاوت نشون دادم.

به سمت میز ناهار خوری رفتم که صداش رو شنیدم که خطاب به من میگفت:اگر قراره پدرزن و مادرزنت رو توی مهمونی دعوت کنیم باید براشون رخت و لباس بگیریم!

سر جام ایستادم و درحالیکه توی لیوان آب میریختم خطاب بهش گفتم:ملیحه خانوم رو بفرست برای گرفتن یک کت و شلوار و کت ودامن برای پدر و مادرش!..گویا برادری هم داره!

مادر سری تکون داد:آره یه برادر شیش هفت ساله داره!

لبخندی روی لب هام نشست. اون بچه ام میتونست الان جای بچه ی من باشه!

سری تکون دادم:برای اونم خرید کنند. از سر تا به پا و بعد خیلی محترمانه لباس روجلوی در خونشون ببرند!

و بعد سری به عنوان نفی تکون دادم:نه شما احتیاجی نیست لباس رو ببرید لباس رو بگیره بیاره من خودم میبرم!..

مادر با تعجب بهم نگاه کرد:مادر! ملیحه سایز پدرش رو از کجا بدونه؟!

درست میگفت! حرفش منطقی و بجا بود .سری به نفی تکون دادم :نمیخواد خودم و رویسا میریم میگیریم و خودمون براشون میبریم!

و بعد درحالی که به مادر نگاه میکردم: مجلس کیه؟!

مادر نگاهم کرد:دوست داشتم امروز عقدتون تموم بشه و مجلسی رو برای چند روز آینده بگیرم!

سری به عنوان نفی تکون دادم: نه لازم به اینهمه ريخت و پاش نیست! عقد رو بعداظهر و یک جشن خانوادگی در حد فامیل های نزدیک برای شام میگیریم!ریخت و پاش نکنید!.. مهمون زیادی دعوت نکنید!… مردم روستا رو دعوت نکنید!… خان و خانزاده رو دعوت نکنید… فقط فامیل های نزدیک بدون بچه فقط یک مجلس خودمونی که همه متوجه بشن من ازدواج کردم!

مادر منظورم رو گرفت.میدونستم که دوست داره مجلس بزرگی به پا کنه اما نمیخواستم بيشتر از اين مسخره دست مردم بشم!

به مادر نگاه کردم:این جشن جشن نامزدی ماست! یکی دوسال صبر میکنیم تا رویسا بزرگ تر بشه و با عقل خودش تصمیم بگیره که با من میخواد بمونه یا نه؟!

اما مادر ابروهاش رو درهم کرد:اوین جان مادر سي و پنج سال سنته من میخوام نوه هام رو ببینم!… یک جشن بزرگ میگیریم و عقدو عروسی با هم باشه و بعد تو صبر کن تا خانوم بزرگ بشه برای بودن با تو خودش تصمیم بگیره!….

پوزخندی روی لب هام نشست…..

 

__ مادرمن من اگر شمارو نشناسم پسرت نیستم! شما جشن عروسی روبرامون میگیرید بعد شش ماه شروع میکنید! من بچه میخوام!… من نوه میخوام!… من وارث میخوام!… سنت بالا رفته من از حرف مردم میترسم من از تمسخر مردم ناراحتم!

مادر حداقل اجازه بده روی این یک مورد ما خودمون تصمیم بگیریم!….

اما مادر ابروهاش رو درهم کرد:اوین جان سى و پنج سالته و من این اجازه رو نمیدم، بیشتر از این صبر کنید!… من جشن عروسی میخوام!

پووف مگه حریف مادرم میشدم ؟!نه به هیچ عنوان!… حریفش نمیشدم.

سری به عنوان تایید تکون دادم:بسیار خب پس برای جشن عروسی باید صبر کنیم نمیخوام این دختر رو تحت فشار بزارم!

ابروهاش رو درهم کرد:باشه یه یکی دو روزی بهتون وقت میدم!

چشم هام رو از هم دریدم:مادر داری میگی عروسی!… یکی دو روز برای جشن عروسی به چه درد من میخوره؟!

مادر ابروهاش رو درهم کرد:پسر جان تو خودت رو و خانومت رو با جشن عروسی من هماهنگ کن چه لزومی داره که نگران چیزی باشی مگه من تو عمرم برای تو کمبودی گذاشتم؟!

دستم رو به علامت تسلیم بالا آوردم:باشه یک هفته صبر کن تا من و روویسا برای این جشن آماده بشیم!حالا که قراره یک مراسم عروسی بگیرید دلم میخواد یه چیزی باشه که هیچ وقت حسرت به دلش نمونده باشه!…

و مادر لبخندی از سر رضایت زد و غبغبي به صورتش انداخت و درحالی که شونه هاش رو از هم باز میکرد سری به عنوان تایید تکون داد!

آه عمیقی کشیدم و همونطور که غرق در فکر شده بودم به سمت راهرو حرکت کردم که آرایشگر و پری رو روبروی خودم دیدم و فوری پرسیدم:روویسا کجاست؟!

و پری لبخندی زد:توی اتاق! ما داریم میریم موم گرم کنیم

چشم هام گرد شد :چی؟!

پری با خجالت سر به زیر انداخت :موم

نگاهش و درحالیکه که به سمت مادر برگشتم:موم چیه برای چی؟!

__اوین جان مادر برای تمیزی خانوم هاست

نگاهش کردم:روویسا خودش تمیزه موم برای چیه متوجه نمیشم!

ومادر پووفی کرد و به سمتم اومد و درحالی که خطاب به پری و آرایشگر میگفت : شما برید به کارتون برسید!

به همراه من به سمت اتاق اومد: مادر موم یک چیزیه مثل صمغ درخت میمونه!

میزنن به دست و پا و هرجایی که موی زاید داره یک پارچه روش میزارن و پارچه رو میکشند و مو از ریشه کنده میشه!

حتی از فکرش هم مو به تنم سیخ میشد درحالیکه راه میرفتم یکدفعه ای وسط راه ایستادم و به مادر نگاه کردم و بلند فریاد زدم:چی؟!

مادر با تعجب به سمتم برگشت:پسرجان تمیزی خانوم هاست همه این کارو میکنند!

حتی از فکرش هم من زجر کش شده بودم چشم هام رو از هم دریدم: برو بهشون بگو تا خونه رو روی سرشون خراب نکردم این مسخره بازی هارو تموم کنند!

و بعد به سمت اتاقی که روویسا در اون بود رفتم و درو به شدت باز کردم که روویسا که روی مبل لم داده بود سه متر از جاش پرید و فریاد زدم و با صدای بلند گفتم: رویسا بیا بیرون!…

وقتی روویسا سر جاش ایستاد …

رویسا به مبل لم داده بود.

وقتی صدای من رو شنید با ترس از جای خودش بلند شد و به من نگاه کرد.

برای لحظاتی مات و مبهوت موندم.

صورتش سفید بود سفید تر شده بود! بخاطر بندی که انجام داده بود یه خرده صورتش صورتی شده بود اما اونقدری زیبا شده بود که اصلا تو چشم نمیومد!

صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود. برای خودش خانومی شده بود!

من فکر میکردم اگر صورتش رو بند کنه یکی دو سال بیشتر نشون میده اما با بند کردن صورتش به یه دختر هفده هجده ساله میخورد!

همونطور که مات و مبهوت صورتش شده بودم جلو رفتم و بهش خیره شدم و درحالیکه تو تک تک اجزای صورتش خیره میشدم گفتم:عزیزم پاشو بریم!

و بعد نگاهم رو روی ابروهای کلفتش دوختم که بعد از تمیز کردن هشتى شده بود.

لبخندی روی لب هام نشست و دستش رو گرفتم درحالیکه بوسه ای روش میزاشتم اونو کشیدم و از اتاق خارجش کردم که جلوی در سینه به سینه ی آرایشگر شدیم.

ظرف موم تو دستش بود. ابروهام رو درهم کردم

__این مسخره بازی هارو بزارید کنار اصلا احتیاجی به این کارا نیست!

و بعد دستش رو گرفتم و به سمت اتاق خودمون بردم و درو باز کردم و اونو داخل فرستادم!

__عزیزم من چند دقیقه ی دیگه میام!…

به سمت پذیرایی رفتم و خطاب به مادر گفتم:کار خانوم رو برس و دستمزدشون رو بده!…

و مادر با تعجب به من نگاه کرد: پسرم بزار کارشون رو بکنند!… این کاری که اینها انجام میدند خیلی دردش کمه!

اما من ابروهام رو درهم کردم:مادر مگه اون دختر خانوم من نیست؟!

مادر سری به عنوان تایید تکون داد!

من هم درحالیکه سری فرود میاوردم:خب پس این کارهاش مربوط به خودمه خودم درست میکنم!

و مادر سری به عنوان تاسف تکون داد و خطاب به آرایشگر که تازه از راهرو بیرون اومده بود گفت: مونس جان دستت درد نکنه!…. ممونم بابت زحمتی که کشیدی!…

و من دوباره از راهی که اومده بودم برگشتم و به سمت اتاق رفتم.

هنوز وارد اتاق نشده بودم که صدای مادر رو از پشت شنیدم.

به سمتش برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم: جانم مامان؟!

__پسر جان اون دختر باید تمیز بشه هنوز بهش یاد ندادند که دختر توی سنی باید خودش رو تمیز کنه و مرتب باشه!… وقتی آرایشگر رو رد کردی چطور میخوای به این دختر تفهیم کنی؟!

یک خورده معذب بودم، درحضور مادر! اما حرفش درست بود! سری به عنوان نفی تکون دادم: خودم بهش یاد میدم چی به چیه و چیکار باید بکنه!

مادر ابروهاش رو درهم کرد:پسر جان اون دختر هنوز ژیلت به دست نگرفته چطور میخوای یادش بدی نکنه خودت میخوای براش موم بندازی؟!

شرمنده شدم و درحالیکه سر به زیر مینداختم: مادر این بحث رو همینجا تمومش کنید من خودم درستش میکنم!…

و مادر درحالیکه نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد ابروهاش رو درهم کرد و از من دور شد.

راست میگفت!.. الان میخواستم برای این دختر چیکار کنم؟!

اما مهم نبود بالاخره یک کاری میکردم.

وارد اتاق شدم و به روویسا نگاه کردم که روبروی لب تاپ نشسته بود!

انگار به یک چیز ماوراطبیعه نگاه میکرد…

 

لبخندی روی لبهام نشست و به سمتش رفتم و درحالیکه کنارش مینشستم،گفتم: روشنش کنم فیلم ببینیم؟!

و اون با ذوق به من نگاه کرد و وقتی اینطور با ذوق و شوق بهم نگاه میکرد من هم غرق لذت میشدم.

چقدر با بند و ابرو زیبا شده بود!

همونطور که تو چشم هاش خیره شده بودم یکباره به یاد حرف مادر افتادم نمیدونستم چطور باید این دختر رو تفهیم کنم!…

کمی مکث کردم:رویسا

و اون به من نگاه کرد و من لبخندی زدم: تو میدونستی که اون خانوم آرایشگر میخواست چیکار کنه ؟!

با تعجب بهم نگاه کرد: نه!… چيكار؟!

__ نمیدونستی با اون موم میخواد چیکار کنه؟!

سرش رو به معنای نفی تکون داد و من ادامه دادم: اصلا میدونی اون موم چی بود؟!

باز هم سری به عنوان نفی تکون داد و من
براش توضیح دادم:اون رو گرم میکردند و بعد روی دست و پات میزدند و یک پارچه ای رو روش میگذاشتند و بعد اروم میکشیدند.

صورتش مچاله شد وآروم گفت: درد داره؟!

سری به عنوان نفی تکون دادم.نباید اون رو میترسوندم:نه درد نداره ولی مو‌کنده میشه یه کمی مثل بند درد داره!

صورتش کامل مچاله شد:پس خیلی درد داره

خندم گرفته بود:نه عزیزم!… خب برای اولین بار خیلی درد داره!… ولی بعد یواش یواش خوب میشه چون تن و بدنت سر میشه!…

هنوز صورتش مچاله بود. خنده ام گرفته بود و درحالیکه بهش نگاه میکردم: تابحال موی تنت رو‌ گرفتی؟!

و اون اول با تعجب به من نگاه کرد و بعد با خجالت سر به زیر انداخت .

نه نگرفته بود با اون اصراری هم که من کردم اين کارش هم با خودم بود.

درست بود که نمیخواستم بهش دست بزنم و هیچ میلی بهش نداشتم اما برای پوشیدن لباس باید تمیز میبود!

مونده بودم که چیکار بکنم؟!

این دختر هنوز به من محرم هم نشده بود و خواه ناخواه از طرفش واکنش نشون میداد.

همونطور که لب تاپ رو روشن میکردم و فیلم رو میزدم یکباره به یاد حرف مادر افتادم.

باید برای پدر و مادرش هم خرید میکردیم.

به اون خیره شدم که با علاقه به فیلم عاشقونه ای که براش گذاشته بودم نگاه میکرد و مات و‌مبهوتش شده بود،طوریکه اصلا انگار تو باغ نبود!

زمزمه کردم: روویسا جان

همونطور که به صفحه ی لب تاپ زل زده بود زمزمه کرد:هوم

و من با خنده گفتم: بعداظهر باید بریم برای مادر پدرت خرید کنیم؟

با ذوق به سمت من برگشت:باشه

و من با لبخند بهش نگاه کردم و اون دوباره محو فیلم دیدن شد هرچی بیشتر نگاهش میکردم کمتر سیر میشدم.

از جام بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم و بهش خیره شدم.

از این زاویه بهتر میتونستم نگاهش کنم.

یک تندیس شده بود که دوست داشتم اون رو روی طاقچه بزارم و فقط تماشاش کنم!

 

همونطور كه بهش نگاه ميكردم، روى تخت دراز كشيدم و نميدونم چقدر گذشته بود كه صداى در زدن اومد. رويسا فورى از جاش پريد و به سمت در رفت و درو باز كرد.

مادر وارد شد: سلام بيدارين؟!

__ بله بفرماييد!

خودش رو كنار كشيد و مادر وارد شد و بعد به نگاه كلى و خاطر جمعى از اينكه هنوز پسرش قصره! دوباره به سمت ما برگشت و گفت: بيايد ناهار حاضره!… بعدش بايد بريد خريد!…

از جام بلند شدم و به سمت لبتاپ رفتم و اونو خاموش كردم و بعد به همراه رويسا به سمت سالن رفتيم!…

تموم ذهنم رو اون اپيلاسيون مسخره پر كرده بود. روبروى مادر نشستيم و مسغول به ناهار شديم و بعد ناهار به رويسا گفتم حاضر شه تا با هم به خريد بريم!

ار خوشحالى روى دوپاى خودش بند نبود!من هم از خوشحالى اون خوشحال بودم.

به يه فروشگاه رفتيم و وارد شديم ومن با توجه به همون يكبار ديدن پدرو مادرش شروع به خريد كردم.

لباس زيرو رو و كت و شلوار و پيراهن و كمربند و كيف و كفش و خلاصه هرچى كه مربوط به آبروى رويسا بود چند دست خريدم!

بعد اون نوبت مادر رويسا بود!لباس زيرش رو به رويسا سپردم اما لباسهاى مجلسى رو خودم به عهده گرفتم و چندين دست اونهارو هم اصافه كردم.

بعد از اون به فروشگاه ديگه رفتيم و يه سرويس طلا و يه نيم ست و شش تا النگو براى رويسا و يه سرويس براى مادر رويسا و شش تا النگو هم براى
ايشون گرفتيم.يه زنجير طلا براى خودم و يه دستبند هم براى رويسا گرفتم كه سر سفره ى عقد پدر و مادرش به من و رويسا هديه بدند.

يه ست انگشتر براى خودمون و يه ست براى پدر و مادر رويسا و يك ساعت براى پدرش و يكى هم براى خودم از قول برادر رويسا خريديم!

رويسا از خوشحالى روى پاش بند نبود. به سمت فروشگاه لباس بچه رفتيم و براى برادر شش ساله اش هم خريد كرديم كه اينبار سايزش رو من نميدونستم و رويسا گفت.

خريد ما تاشب تموم شد و شب بعد خوردن سام دلچسب كنار رويسا به سمت منزلشون حركت كرديم!

نيمه شب بود و دير وقت اما دوست نداشتم مادر هميشه در صحنه ام خريدهاى اونهارو ببينه به همين دليل همون شبونه به سمت خونشون حركت كرديم!

كاملا ميتونستم بيقرارى رويسا رو درك كنم و واقعا هم اونو ميفهميدم!

دورى از خانواده اون هم تو اين سن و شرايط خيلي سخت بود و اين دختر بى سرو صدا و آروم خوب تونسته بود با قضيه كنار بياد!…

بالاخره به خونشون رسيديم و رويسا جلدى از ماشين پياده شد و به سمت خونه اشون رفت…

#رويسا

به سمت خونه دویدم و در رو زدم که طبق معمول دیدم در بازه!

هولش دادم و وارد شدم و صدا کردم: مامان! بابا رامین!

و همینطور صدا کنان وارد خونه شدم.

سر سفره نشسته بودند و غذا می خوردند که با دیدن من ماتشون برد و با تعجب به من خیره شدند.

بلند گفتم: سلام من اومدم!
پدر از جاش بلند شد و به سمت من اومد.اما اجازه نداد من بقیه حرفم رو بزنم بازوم رو گرفت و گفت:
کاری کردی تو رو برگردوندند؟ آخر نتونستی مدارا کنی؟ آخر نتونستی یک لقمه نونی رو که واسه ما در میاد تحمل کنی؟دختر چقدر تو بی رحمی؟ دلت به حال مادرت نسوخت ، دلت به حال این برادر بیچاره ات نسوخت؟!…

و همونطور که این حرف ها رو می زد به شدت تکونم داد.

انگار با هر تکون اون چیزی تو دلم زیر و رو می شد و اشکهام ناخودآگاه ازچشم هام به روی صورتم مى ریخت.

حتی اجازه نمی داد من حرف بزنم.رامین از جاش بلند شد و به سمتم اومده بود و گریه می کرد اما مادر هم با ابروهای درهم رفته به من نگاه می کرد.

مگه من دخترشون نبودم؟مگه من رو از سر راه پیدا کرده بودند؟ چرا با من اینطور برخورد می کردند؟

هنوز حرفی نمی زدم که صدای آقای محترمِ اوین رو شنیدم که خطاب به بابا اون حرف رو می زد!

بلاخره دستش از دور من باز شد و سیخ سر جاش ایستاد و به محض دیدن اوین تا کمر خم شد.

به سمت اوین رفت و شروع به احوال پرسی کرد.

راستش روش رو نداشتم به سمت اوین برگردم و تو چشم هاش نگاه کنم.

اونقدری شرمنده بودم که همونجا سر به زیر انداختم تا اینکه دست هاش رو روی بازوهام احساس کردم.

من رو به سمت خودش برگردوند و در حالیکه تو صورتم نگاه می کرد ، با دستهاش اشکهام رو پاک کرد و گفت:گریه نکن!

و بعد من رو به سینه اش فشرد و به سمت پدر برگشت و گفت:رویسا براتون هدیه آورده بود چون فکر می کرد که برای عقدش بايد حضور داشته باشید! فکر نمی کردم حضورش اینطور ناراحتتون کنه وگرنه اون رو به اینجا نمی آوردم!

و بعد در حالی که دستش رو زیر بغلم می گذاشت گفت:رویسا بریم جای ما اینجا نیست!

پدر و مادر به دست و پا افتادند اما اوین یک کلام می گفت نه!تا اینکه من دستش رو کشیدم؛ چون نگاهش به من افتاد؛ خطاب به رامین اشاره کردم بمونیم.

نگاهش به رامین افتاد که دستم رو گرفته بود و گریه می کرد.

ناخودآگاه لبخندی روی لب هاش نشست و خم شد و دستی به سرش کشید و گفت:میدونی رویسا چیا برات خریده؟

و دستش رو گرفت و به سمت خرید ها برد.

رامین اول می ترسید اما بعد از چند دقیقه باهاش همراه شد.به سمت نایلکس لباس ها رفت ، لباس ها رو زیر و رو کرد.

من اینقدر در بند لباس خریدن بودم که اصلا متوجه نشدم که اوین چند تا اسباب بازی هم برای رامین گرفته بود که با دیدن اون ها از خوش حالی نمی دونست چی کار کنه!

اشک هام رفته بود و لبخند تلخی روی لب هام بود که وقتی نگاه قدردان و تحسین برانگیز مادر
و پدر رو دیدم ناخودآگاه عمیق تر می شد……

برچسب‌ها:
  • نویسنده
    admin
  • تعداد بازدید
    363 views
0دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید