رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۴۳

خیلی دلم میخواست به ایمان بگم که دیگه با خانوادم صحبت کنه اما روم نمیشد باهاش صحبت کنم….آخه هنوز چند روزم از سالگرد مادرش نگذشته بود….

آخه دلم‌میخواست زودتر رابطمون جدی بشه…دلم‌میخواست از این حالت معطلی فاصله بگیرم….

اینبار دیگه یلدا شب رو خونه خودمون مونده بود…..یعنی مامان نذلشت بره پایین….تازه مثل پروانه هم دور سرش می چرخید و هی واسش چیزای خوشمزه میاورد…..خب دیگه یه جورایی عزیز مصر شده بود!

تخت رو برای یلدا مرتب کردمو خودم پایین جا انداختم….یلدا زانوهاش رو بغل کرد و گفت:

-خیلی حیف شد…..

نگاش کردمو گفتم:

-چی خیلی بد شد ؟!

آهی کشید و گفت:

-اینکه بجای مراسمی که تو مسجد برگزار شد همش تو بیمارستان بودم….

همونطور که لاک ناخنهامو پاک میکردم گفتم:

-غصه نخور….درسته تو نبودی ولی فامیلاتون که بودن….تازه عمه فرخنده مثل یه شیر به همچی تسلط داشت…..کلا عاشق امر و نهی کردن…..تو مسجد هم مراسم به لطف سخت گیری ها و امرونهی کردنهای ایشون حسابی خوب برگزار شد….یه جورایی وجود عمه حضور ماباقی اعضای فامیلتون رو بی فایده کرده بود…..منبع خبری معتبره هاااا….مامان اینارو بهم گفت

اینو گفتم زدم زیر خنده….

یلدا پاهاشو دراز کرد رو تخت و گفت:

-ولی یاسی عمه ات خیلی باحال….بیخودی همیشه مارو ازش میترسوندی….بنظر من که خیلیم زن دوست داشتنی و باحالیه….دستشم درد نکنه که شب با وجود خستگی رفت مسجد و کارارو سرو سامون داد…..من که تا عمر دارم مدیونشم….کاری که اون واسه ما کرد هیچ آشنایی انجام نمیداد….

پوزخندی زدمو گفتم:

-خستگی؟؟ عمه ؟؟ پع! این دوتا اصلا ربطی به هم ندارن…عمه فرخنده یه موجود خستگی ناپذیر خفن …

-ولی ترسناک نیست…..

با تاکید گفتم:

-هست…..

-نیستتتتت…..راستی چند سالشه؟؟؟

لاک خوش رنگ دیگه ای برداشتم و همونطور که به ناخنهام میزدم گفتم:

-عمه رو میگی!؟

-اره دیگه…

باخنده جواب دادم:

-از نظر خودش ۲۰سال از نظر شناسنامه اش فکر کنم ۴۵سال…..

چشمهای یلدا از تعجب زیاد گرد شد و گفت:

-واقعااا…وای …اصلا بهش نمیاد….

دست راستم رو چون میدونستم گند میزدم سپردم یلدا بزنه و بعد گفتم:

-آره….چون به خودش خیلی میرسه….خییییلی…..اینقدری که عمه به خودش میرسه دخملای ۱۸ساله به خودشون نمیرسن!

یلدا سری تکون داد و به فکر رفت…..انگار حسابی در مورد عمه کنجکاو شده بود چون باز دوباره گفت:

-حالا کجا زندگی میکنه!؟ اگه تنهاست چرا نمیاد پیش شما…؟؟

با وحشت گفتم:

-وای خدا نکنه عمه بیاد اینجا….میخوای منو بدبخت کنی!??

یلدا که درست و حسابی عمه رو نمیشناخت …یعنی قدِ ما نمیشناخت…..عمه سری اخلاق و رفتار خاص داشت که گاهی آدم رو به ستوه میاورد …کلا از نظر خودم عمه مال سیاره ی ما نبود…..

یلدا سر لاک رو بست و گفت:

-بنظر من که عمه فرخندت خیلی زن باحالیه… !

انگار نه اون قرار بود مجاب بشه و نه من ! واسه همین از رو تخت پایین اومدم و گفتم:

-باشه …هر چی تو بگی!

دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو بالشت و خیره شدم به ماه و ستاره ه های چسبیده به سقف…..

یلدا دستشو رو شکمش کشید و گفت:

-باورم نمیشه!

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-چی رو باورت نمیشه !؟سن و سال عمه؟؟ همچنان درگیر همینی؟

تو همون حالت دراز کش سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-نه! باردار شدنم رو…اصلا پیش بینیش نکرده بودیم….میگم…یاسی….یه چیزی بگم مسخرم نمیکنی!؟؟؟

کله امو خاروندمو گفتم:

-چیز خنده داریه!؟

-شاید باشه….

-پس شاید بخندم…..

خندیدو گفت:

-عه…اذیت نکن یاسی….جدی میگم….میدونی….از همون لحظه که فهمیدم باردارم حس مادر بودن رو همه جوره دارم احساس میکنم…..چجوری بگم….قابل توصیف نیست….فقط….

وسط حرفهاش شروع کردم خندیدن….اونقدر خندیدم که پتو رو کشید روی صورتش و گفت:

-نه! با تو نمیشه مثل آدم حرف زد….من که میخوابم…..

صبح با سرو صداهایی که از آشپزخونه میومد بیدار شدم….خوابالود نیم خیز شدم…درست عین زامبی ها بودم…یه چشم باز بود و به چشم بسته….موهام روی صورتم ریخته بودن و لباسم کج و کوله و نامرتب…..

مگه میشد با وجود این سرو صداها مثل آدمیزاد خوابیدم…بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون…..

اونجا بود که فهمیدم بعلللله! قضیه یلداست….

نشسته بود رو صندلی و مامان و عمه هی چیز میز به خوردش میدادن!

دستمو رو شکم کشیدم و به عشق اونهمه خوراکی خوشمزه ی روی میز فورا رفتم دستشویی و بعد با عجله اومدم و دویدم سمت آشپزخونه…..

دلم ضعف رفت واسه اون همه پنیر و خرما و شیر آب میوه و گردو …..اصلا نمیشد فهمید چند نوع چیز روی میز….

کف دستهامو بهم مالیدم و به به کنان دارو آشپزخونه شدم

صبح بخیر بلند بالایی گفتم و با کشیدن صندلی روش نشستم و خواستم از آب میوه بخورم که عمه زد رو دستم و گفت:

-اون مال تو میست مال یلداست…..

با درد پشت د

ستمو مالوندم و اینبار خواستم از حلیم بخورم که بازم زد رو اون یکی دستمو گفتم:

-اینم مال یلداست….

با بغض گفتم:

-ای بابا….نو که اومد به بازار کهنه رو کردین‌دل آزار!

انگار روی اون میز تنها چیزی که حق داشتم بهش ناخونک بزنم نون خالی بود…آخه همه چی فقط صرفا جهت یلدا جون چیده شده بود…..

چشمم رفته بود سمت اون قاچ هندونه….دلم میخواست ازش بخورم….یه لحظه که حواسشون سمت یلدا بود دستمو آروم به سمتش دراز کردم که بازم این حرکت از چشمان تیزبین و عقابی عمه دور نموند و اینبار محکمتر از دفعات قبل زد پشت دستمو گفت:

-کوفت بخوری! مگه نمیگم به اینا دست نزن….تو فقط نون و پنیر بخور….

یلدا خندید و چشمکی تحویلم داد…

مظلوم و کمی شاکی گفتم:

-عمه خب منم دلم از اونا میخواد….

نگاه تند و تیز ترسناکی بهم انداخت و گفت:

-دلت تو فعلا تو مرحله ی غلط کردنه….

-یعنی چی!؟

واسه یلدا یه لقمه چرب و نرم گرفت و داد دستش و بعد گفت:

-یعنی اینکه فعلا اگه دلت هرچی گفت باید بهش بگی غلط کردی…تو هم هر وقت شوهر کردی بچه دار شدی اونوقت بهت رسیدگی میشه!

اصلا یه جوری قانع ام کرد، یه جوری قانع ام کرد که دیگه فکر نکنم تا آخر عمرم از این دسته سوالها واس پیش بیاد…

صدای زنگ تلفنم که به گوشم رسید از پشت میز بلند شدمو همونطور که انگشتای آغشته به عسل رو لیس میزدم رفتم سمت اتاقم…

سمیه بود…ازم خواست که باهاش برم بیرون …منم قبول کردم….بد نبود…خودمم خیلی خوشم نمیومد از صبح تا شب توی خونه باشم….مسواک زدم، لباس پوشیدم و بعد با برداشتن کیفم و دادن یه سری توضیحات مختصر به تک تک افراد خانواده از خونه زدم بیرون…..

رفتم سر محل قرار با سمیه….تا از دور یه صورت سفید دیدم که تو قنداق فهمیدم‌خودش….رو نیمکت پارک نشسته بود و با یه پسر حرف میزد…

وقتی نزدیکش شدم پسره رفت….از رو نیمکت بلند شد و گفت:

-سلام…دیر کردی لامصب!

به پسره که پشت به ما داشت دور میشد نگاه کردمو گفتم:

-ای شیطووووون….کیس جدید !؟؟؟

نچ نچی کرد و گفت:

-نه بابا….ازم آدرس پرسید خاک برسر….

-حالا چرا میگی خاکبرسر!؟؟

-چون خیلی خوشتیپ بود….

به پردازش کلی تو مغزم انجام دادم و سعی کردم با کنار هم چیدن سوالا و جوابها به یه دریافت درست حسابی برسم اما نرسیدم واسه همین انگشت در دهان پرسیدم:

-سمیه آخه چه ربطی داره!

یکی از اون نگاه های مدل عمه فرخنده بهم انداخت و گفت:

-خلی دیگه…اون مرتیکه کثافت میتونست ازم بجای آدرس بپرسه سینگلم یا این رل……

خندیدمو گفتم:

-آهاااااان….حالا کدومشونی!؟

-خب معلوم…گزینه اول…..

با آرنجم زدم‌به دستشو گفتم:

-برووو….تو وسینگلی!؟؟ عمراااااا

نفس عمیقی کشید و گفت:

-بجون یاسی دو هفته اس سینگل بدبخت و بیچاره ام….میخوای شلوارمو بکشم پایین پشمامو نشونت بدم!؟

با انزجار نگاهش کردمو گفتم:

-اه نکبتتتتت…….اینقدر بدم میاد!

-ناز نکن…..بشر همراه با پشم آفریده شده….

واسه اینکه تا مرز عق زدن نکشونتم پرسیدم:

-خب حالا قراره بریم کجا !؟؟

لبخندی زد و گفت:

-میخوام از امروز دیگه برم‌باشگاه ثبتنام کنم…یه باشگاه درست و حسابی…میخوام چشم همه دخترای فامیلو از کاسه دربیارم….میخوام‌بی رحم بشم…وحشی بشم….

متعجب نگاهش کردم… و گفتم:

-سمیه….تو یه چیزیت شده ها….غلط نکنم عاشق شدی….و به احتمالا هزار درصد عاشق یکی از پسرای فامیلتون….

-من و عاتشقی؟؟عمرااااا

-حالا کی هست طرف….

تا اینو گفتم رو کرد سمتمو تند تند گفت:

-پسره ی عوضی فکر میکنه از دماغ فیل افتاده….میدونی به من چیگفت ؟؟ جلوی تمام دخترای پر افاده ی فامیل.گفت من چاقم…. واااای….یاسمن اون لحظه کارد میزدن خونم در نمیومد…. آخه من کجام چاق هاااان!؟؟ میدونی منم چیکار کردم!؟؟ بهش گفتم پسره ی دیلاق خود خواه…بعدشم‌ لیوان نوشابه رو بلند کردمو همه رو پاشیدم به صورتش….

با هیجان گفتم:

-حالا طرف کی هست!؟

-پسر عمووووم…

کنجکاو پرسیدم:

-وقتی نوشابه رو پاشیدی به صورتش چیکار کرد!؟

-دهنشو اندازه ی غار باز کرد…بعد بهم‌گفت گستاخ بی ادب…

-هیییییین….تو بهش چیگفتی!؟

با خشم گفت:

-یه بار دیگه لیوان رو پر از نوشابه کردمو دوباره پاشیدم به صورتش….بجون تو مراعاتشو کردم وگرنه قصدم این بود چایی بهش بپاشم‌..اونم به خشتکش….

-اووووه….خیلی خطرناک شدیا سمیه…نکن سمیه….تورو خدا نکن….اونوقت میگن سمیه بی ادب….بی تربیت….

چپ‌چپ‌نگام کرد و گفت:

-حقشه…خوبش کردم…ناکس تازه از اونور اومده اینور….هه….اسکل توقع داره اخلاقم اخلاق مریم مقدس باسه هیکلم هیکل نیکول کیدم….

بزار برم باشگاه….بزار این این بدنمو بکنم بدن کایلی جنری….حالیش میشه….

سمیه دوتا آب هویج گرفت که تو راه بخوریم….

اونقدر از دست پسرعموش عصبی بود که هر دم حس میکردم قراره بپره هوا و بگه غووووووداااااااا…..

آب هویجش رو با دو سه تا هورت زد بالا و بعد گفت:

-عجب ناکسیه! یک اندامی نشونش بدم!

بدجور تو فاز انتقام بود…اونقدر که اگه من گاهی دستشو نمیگرفتم جفت پا میرفت تو شکم ماشینهای درحال عبور ….

باهم از خبابون پر تردد عبور کردیم…ازش پرسیدم:

-خب حالا تصمیم کلیت چیه؟ اینکه بری باشگاه!؟

سرشو تند تند تکون داد و گفت:

-آره…تصمیم گرفتم برم به باشگاه درست و حسابی ثبتنام کنم….از این باشگاه خفنا…..

بعد دست کرد تو جیبشو کارتی بیرون کشید و گفت:

-این…میخوام برم اینجا…برو بچ زیاد تعریفشو میدادن….

کارت رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم….تا چشمم بهش افتاد چشمام از تعجب زیاد گشاد شد…..

این که کارت باشگاهی بودکه من اونجا کارت میکردم….

یعنی من باید با سمیه میرفتم اینجا…؟؟؟

نه! دلم نمیخواست برم اینجا! دلم نمیخواست خاطرات بد گذشته برام مرور بشه….یا اون آدمای سابق رو ببینم…

خصوصا آمین…..

یعنی اون هنوزم همینجاست!؟؟ نه فکر نکنم! اون خیلی وقته که رفته! شایدم نرفته…!؟

یعنی با دخترعموش عروسی کرده!؟ با اون سارینای پر افاده!!!!؟؟؟

راستش الان به قدری ایمان رو دوست داشتم که هیچ مردی به چشمم نمیومد ولی با این حال دلم نمیخواست دوباره اون آدمارو ببینم….

با سقلمه ی سمیه از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-هان چیه!؟ چیشده!؟؟

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-بفرما یه ساعت داشتیم واسه درو دیوار حرف میزدیم….!

کارت رو به طرفش گرفتم و گفتم:

-حالا حتما باید بری اینجا !؟

با قاطعیت گفت:

-آره! عزمم رو حسابی جزم کردم! بعدشم…از خیلیا پرس و جو کردم آدرس اینجارو دادن….مسیرشم از خونه زیاد دور نیست!همین خوبه!

واسه اینکه منصرفش کنم بلکه گذرمون به باشگاه جباری نیفته گفتم:

-من جاه های بهتری میشناسنمااا…..

سری تکون داد و گفت:

-نه همین بهتره…تعریفشو زیاد شنفتم!!!

نه! انگار چاره ای نبود و نمیشد از زیرش در رفت…..اگه از اول میدونستم که قراره بریم اینجا، یه بهونه ای جور میکردم که نیام…ولی….نشد!

فقط امیدوارم آشنایی چیزی منو نبینه…..باید استتار میکردم…..شالمو کشیدم جلو و تا اونجایی که راه داشت استتار صورت کردم….

نزدیک باشگاه که رسیدم سمیه متعجب گفت:

-چرا این شکلی کردی خودتو !؟

-چه شکلی کردم مگه خودتو !؟

-بقول خودت صورتتو قنداق کردی!

-هیچی همینطوری!

خوشبختانه خیلی پیگیر نشد….باهم رفتیم داخل…..قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام میکوبید…عین اینکه یه نفر پشت در باشه وهی با مشتش در بزنه …..

سمیه پرس و جو کنان فهمید که باید واسه ثبتنام کدوم قسمت بریم …..

وای…اگه همون مسئول قبلی باشه صدرصد منو میشناسه….

در زد و با شنیدن کلمه”بفرمایید” هردو رفتیم داخل….

از دیدن دختر جوون غریبه ای که پشت میز بود خیالم راحت شد و یه نفس عمیق کشیدم…..پس مسئول قبلی رفته بود…..

سمیه کارای ثبتنامشو انجام داد و حتی رفت مربی روهم دید….میخواست بصورت خصوصی باهاش تمرین کنن….قرار شد که از فردا بیاد باشگاه تا هم برنامه ورزشی براش بنویسن و هم برنامه غذایی و تمرین رو شروع کنن…..

واسه بیرون رفتن از باشگاه له له میردم….

میخواستم قبل اینکه آشنایی مارو ببینه از اونجا بزنم بیرون….

واسه همین دست سمیه که هنوز تو فاز انتقام بود و گرفتمو دنبال خودم کشیدم…یه ریز حرف از انتقام میزد…از اینکه حال پسرعموشو جامیاره….از اینکه اندامشو جنیفری میکنه…..خلاصه از همین حرفها‌..‌‌..

اما تا خواستیم از در بزنیم بیرون ناخواسته هردو خوردیم به یه تن سفت و ورزیده‌….‌

تا سر بلند کردم چشمم رو چشمای خاصش ثابت موند….

باورم نمیشد…..خودش بود…..آمین…..

اونم مثل من بهت زده و شوکه نگاهم کرد…حتی اینو حس کردم که اسممو لب زده‌…..

انگار داشتم خیال و وهم میدیدم…..آخه هیچوقت دیدنش رو پیش بینی نمیکردم…..هیچوقت……

سمیه عصبانی و پرخاشگرانه گفت:

-هووووو عمو حواست کجاست….

آمین خیلی نرم و آروم نگاه پر ابهتی به سمیه انداخت ولی هیچی بهش نگفت….

سمیه با اخم و تخم گفت:

-چیه؟چرا مثل شاکیا نگاموم میکنی بگم افسر بیاد کروکی بکشه که تو مقصری!هع!

بعد دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند…..

منی که هنوزم باورم نمیشد آمین رو دیده باشم…

تو تمام طول راه اونقدر تو فکر دیدن آمین بودم که اصلا حرفها و وِر وِرهای سمیه رو کنار گوش خودم نمیشنیدم…با ضربه ی نه چندان محکم سمیه به پهلوم از فکر بیدون اومدم….فورا سرمو به سمتش چرخوندمو گفتم:

-هان چیه چیشده!؟؟؟

شاکی و گله مند گفت:

-د حواست کجاست دختررر پع! انگار داشتم واسه مردم کوی و برزن حرف میزدم….!!!

اینارو گفت و دستاشو دور پهلوهاش گرفت…هی یه چیزایی رو باخودش پچ پچ میکردکه واسه من واضح نبود….خیلی تو فکر باریک کردن اندامش بود….بیخودی خودشو خسته میکرد…بنظر من که هیچ پسری ارزش رژیم گرفتن و قید زدن غذاهای خومشزه رو نداشت….هیچ پسری…..

نگاهشو از شکم و پهلوهاش برداشت و گفت:

-یاسی!؟؟

-هوووم!؟

نگاهشو از شکمش برداشت و گفت:

-بنظرت چند کیلو باید لاغر کنم تا کمرم به باریکی کمر نیکول کیدمن بشه!؟؟

بی حوصله و دمغ پرسیدم:

-حالا چرا نیکول کیدمن!

-چون اون تخم سگ هی همش میگفت دختر باس مثل نیکول کیدمن بشه….بچه کونی….ایششش….دختری که چربی نداشته باشه دختر نیست….هست!؟؟

امان از این سمیه….پرسیدم:

-حالا چرا به عموت فحش میدی!؟؟

زد به پهلوم و گفت:

-عه! چرا حدف درمیاری! من کی به عموم فحش دادم!؟

-خودت گفتی تخم سگ….

زد به کله ام و گفت:

-حواسم نبود…وقتایی که حواسموم نیست هر فحشی بدیم ایراد نداره….

خوشم میومد خوب بلد بود در چنین مواردی خودشو توجیه کنه….

نگاه های چپ چپم رو که به خودش دید گفت:

-چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنی!؟؟ یعنی میخوای بگی من نمیتونم!! یَک اندامی من به این بچه کونی…

دوباره متعجب گفتم:

-عه! به پسر عمو خودت میگی بچه کونی….!؟؟

-په توقع داری بگم چی!؟ بگم حضرت والامقام!؟؟؟

نه! سمیه هیچوقت عوض نمیشد….اون دختری بود که حجابشو رعایت میکرد، نمازشو سر وقت میخوند روزه هاشو میگرفت اما نمیتونست مودب باشه یا مودب فکر کنه… !

همه اینها اما باعث نشد نتونم به آمین فکر نکنم….هرازگاهی به تلفنم نگاه میکردم….نمیدونم چرا احساس میکردم قراره بهم زنگ بزنه….

گاخی هم به خودم نهیب میزدم….اصلا چرا من باید به آمین فکر کنم….

حتی دلم نمیخواست ببینمش….نمیخواستم سوتفاهمی پیش بیاد و ایمان رو از خودم برنجونم…..این چیزی بود که ازش میترسیدم….

نمیخواستم حالا که یه نفرو پیدا کردم که اینقدر دوستش دارم و اونقدر دوستم داره از دستش بدم….

اونقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی از سمیه خداحافظی کردم…کی ازهم جدا شدیم….کی رسیدم خونه…

اصلا منی که اینقدر غرق فکر بودم چجوری تونستم خودمو تا خونه برسونم…..

کله امو تکون دادم تا از فکر و خیال بیرون بیام…ضایع بود اگه این ریختی می دیدنم….

خوشبختانه در حیاط باز بود…با دست به عقب هلش دادم ورفتم داخل…..چند قدمی رفتم داخل….

صدای خنده ی عمه که به گوشم رسیدم ایستادم…

اینبار نه بی خیالی چند دقیقه پیش بلکه اهسته قدم برداشتم…ناخواسته شایدم خواسته استراق السمع کردم:

-این چه حدفیه آقا رحمان! وظیفه ام بود!

-نه فرخنده خانم…چه وظیفه ای آخه!؟ شما لطف داشتین…کاری که شما انجام دادین آشناها انجام نمیدادن….شما خیلی خانم خوب و با محبت و آشنادوستی هستین…خداحفظتون کنه…

-وای آقا رحمان دستتون درد نکنه….من واقعا کاری نکردم که لایق اینهمه تشکر باشم….خدا رحمت کنه زهرا خانمو….خیلی خانم خوبی بود…

-هیییی! بله! زهرا خیلی زن مهربونی بود….میدونین فرخنده خانم….درد من از این که زهرا دوماد شدن ایمان رو ندید و ترکمون کرد…آخه اون خیلی شوق داماد شدن ایمانو داشت….حیف شد…حیف شد….

-با این چیزا فکر نکنید آقا رحمان….فکر کردن به این چیزا بیشتر ناراحتتون میکنه…

-آره…حق باشماست….فکر کردن به این چیزا بیشتر ناراحتم میکنه ولی چه کنم که دست خودم نیست….واسه همین بود که دل کندم از این شهرو رفتم روستای پدریم….

-آره میفهممتون….ایشالله از این به بعد زندگیتون پر از اتفاقای خوب باشه…

لبخند شیطنت آمیزی زدم…پس عمه و آقا رحمان داشتن واسه هم لاو میترکوندن…اونم چه لاوی….نمیخواستم بفهمن داشتم به حرفهاشون گوش میکردم…واسه همین برگشتم به عقب…خواستم در حیاط رو باز کنمو دوباره ببندمش تا فکر کنن تازه تاز راه رسیدم…اما تاخواستم اینکارو بکنم حرف آقا رحمان ثابت نگه ام داشت و تو دلم ولوله به پا کرد….

کانال تلگرام رمان من 

@romanman_ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

30 دیدگاه

  1. دمت گرم چه عجب گذاشتی بابا یه هفته گذشت قبل اینکه بخونم اومدم نظر بزارم اصلا حوصلم سریده بود خدا کنه باز طولش ندید پارت گذاشتنو 🙏😑

  2. سلام آدمین عزیز مرسی بابت پارت جدید این تن بمیره این دفه دیگه اذیتمون نکن و تند تند پارت بذار دست گلت درد نکنه

  3. سلام به دوستان و ادمین جیگر خودم ….خوشگل ….زیبا …چرا جواب بچه ها رو نمیدی ؟ …بابا از کارو زندگی افتادم هر روز بیام چک کنم ببینم پارت گذاشتی یا نه ؟ …یه وقتی تعیین کن الکی علاف نشیم …ها نظرت چیه ادمین جونم ؟

  4. آدمین جونم سلام. میگم این نویسنده هه نکنه قهر کرده ک پارت نمیده؟ نمیشه شما باهاش بحرفی زودتر پارت بذاره؟ نمیدونم چ مرضیه تا میفهمن رمانشون طرفدار داره دم تو ترازو میزارن و افاده میان شما ی چن تا از کامنتای بچه ها ک نشونه انتظارشونه بهش نشون بده بلکه از خر شیطون اومد پایین.

  5. پاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارت جددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددید

  6. سلام ادمین جان بابت پارت گذاری و پاسخ گوییتون ممنون سایت خیلی خوبی هستش قفط اگ ممکنه رمان های جدیدم تو سایت بزارین مرسی

  7. بابا جدو آبادمون اومد جلو چشمون از دست نویسنده هایی ک انتظار مخاطباشونو نمیبینن و ی جو برا مخاطباشون احترام قائل نیستن اصن ب ت*مشونم نیس هفته ای ی پارت آخه کجای دل مارو میگیره اونم پارتایی ب این کوتاهی.

  8. بچه ها باور کنید که نه نیازی به تعریفاتونه نه توهینا تون چو ن با اینا پارت جدید نمیاد خواهشن انقدرم قربون صدقه نرید که تا میای یه نگاهی به نظریات بندازی حالت تهوع به ادم دست نده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن