رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۴۱

 

گوشیو برداشت و سفارش غذا داد….

از همین حالا دلم ضعف رفته بود واسه اون غذاهایی که دون دون اسمشونو میاورد…بعد گوشیشو کنار گذاشت و دراز کشید روتخت و منم کشید تو بغلش….

چون تختش یه نفره بود حسابی بهش چسبیدم….دستمو دور شکمش حلقه کردمو گفتم:

-ایمان …

لحنش محبت آمیر نبود اما جونمی نگفت:

-هووووم ؟

-تو بچه دوست داری !؟

یکم فکر کرد و گفت:

-بچه !؟ نه…حوصلشونو ندارم….

با توجه به روحیات خاصش خیلی تعجب نکردم از شنفتن این خبر اما گفتم:

-عه خب چرا !؟؟ بچه که خوب! عزیز…شیرین …

نگام کردو با خنده گفت:

-تو خودت صدتا بچه ای…هی باید بهت گفت اینکارو بکن اونکارو نکن…بچه میخوام چیکار….

-بدجنس!

-خوش جنس ….

دستمو از زیر پیرهنش رد کردمو رسوندم به سینه اش….موهای کم حجم سینه اش رو نوازش کردمو گفتم:

-ولی من بچه دوست دارم…از اون تپل مپلها…دختر باشه که دیگه چه بهتر….اسم هم واسش انتخاب کردم…

شیطون نگاهم کرد و گفت:

-جوووون! پس تو از اونایی که میخوای همون شب اول بریزه توش…

نیشگونی ازش گرفتمو گفتم:

-بی تربیت!

-باشه تو خوبی….حالا میخوای اسمشو بزاری چی!؟

با ذوق گفتم:

-اگه دختر بود اِما اگه پسر بود اَما….

شروع کرد خندیدن….منم همراهیش کردم……بیشتر به خودش فشارم داد و گونه امو محکم ماچ کرد و گفت:

-توپولوی من! حالا که فکرشو میکنم میبینم دختر باشه بهتره…یکی عین خودت…تپل و سفید و خوشگل….شوهرشم نمیدم…همین ور دل خودم نگهش میدارم ترشیش میندازم…

اخم کردمو گفتم:

-ولی من میخوام بدمش به پسر امیرحسین!

خندید و گفت:

-یارو هنوز دنیا نیومده ..جنسیتشم مشخص نیست…حضور فیزیکم نداره بعد تو میخوای بهش زن بدی !؟

-حالا هر وقت بچه دار شدن…بچه اشون اگه پسر بودم من با ازدواجشون موافقم…کی بهتر از پسر داییش….ولی خیلی احساس خوبی دارم…پسرامیرعلی هم هست…دخترم احتمالا بی شوهرموندنش خیلی کم….

زد تو کله ام و گفت:

-بترکی با این خیالاتت و این دغدغه هات!

صدای زنگ باعث شد بلند بشه و بگه :

-فکر کنم سفارشارو آوردن…

-عه…پس بدو که روده هام افتادن به جون هم…..

خندید و با برداشتن کیف پولش رفت سمت درو گفت:

– درو از پشت ببند کسی نیاد تو…

اون رفت بیرون و من درو بستم…دستمو رو شکمم گذاشتم و با تجسم و تصور غذاها حسابی رفتم تو حس و خیال….

گوش تیز کردم ببینم ایمان کی میاد تا اینکه بالاخره صدای در و صدای قدمهاشو شنیدم اما تا خواستم درو وا کنم باز اون مینای لعنتی سرو کله اش پیدا شد…چون صداشو شنیدم که گفت:

-چطوری!؟ غذا سفارش دادی!؟ مگه نگفتی غذا داری؟؟

-نخواستم مزاحم شماهابشم…..

-تو هیچوقت تعارفی نبودی ایمان….نخواستی بیای پیش ما درسته!؟

-نه…گفتم که …فقط نخواستم مزاحم بشم…

-حالا چرا دوتا سفارش دادی؟ کسی پیشته ؟

-نه…خواستم واسه امشبمم داشته باشم..خب من برم …کار نداری !؟

-نه…فقط…چیزه….خوشحالم که ساعتی که من خریدمو بستی به مچت….مرسی!

-آهان…این !؟ خواهش میکنم….

لبهامو باعصبانیت بهم فشار دادم…اهوکی…خانمو باش…فکر کرده این ساعتیه که خودش خریده….چقدر این بشر پرروئہ….

ایمان با تاخیر اومد داخل…بلافاصله درو بست….حرصی گفتم:

-این مینا چی میخواد هی فرت و فرت سر راه تو سبز میشه!؟

غذاهارو گذاشت رو میز و گفت:

-ولمون کن یاسی…من چ بدونم….غذاهارو آماده کن بخوریم….

پلاستیک غذاهارو ازش گرفتمو گفتم:

-خانم چه خوش خیال…فکر میکنه اون ساعت خودش که رو مچ دستته….ارواح عمه اش…

نگام کرد و گفت:

-عه با عممون چیکار داری…

چون حواسم نبود گفتم:

-بابا عمه تورو نمیگم که عمه اونو میگم….

-خب خنگ عمه اون عمه منم هست!

درحالی که بشقابهارو میذاشتم رو میز گفتم:

-عه اره…راس میگیاااا…حواسم نبود….

خندید و گفت:

-بیا….بیا بشین گربه….غذا نخوردی مخت تاب برداشته….

خندیدمو رو به روش نشستم و کنار هم مشغول خوردن غذا شدیم…

بعد ناهار ایمان باید میرفت…منم باید میرفتم….حالا مکافات این بود که چجوری باید میرفتیم بیرون….البته من وگرنه اون که مشکلی نداشت!

لباسامو تنم کردم و با برداشتن وسایلم و البته کارهای امنیتی ایمان از خونه زدم‌بیرون و بدو بدو رفتم‌سمت پله ها….

موهامو تو آینه مرتب کردم و بعد شال بقول مامان گل منگلیمو رو سرم انداختم و با برداشتن کیفم رفتم سمت مامان که داشت برنامه تلویزیونی میدید و همزمان جوراب میبافت..

با صدلی بلند و کشداری گفتم:

-فااااااااطی جون….

نگاه ترسناکی بهم هیکلم انداخت و گفت:

-فاطی جون وو …الله اکبر…آخه بچه کی مامانشو اینطوری صدا میزنه که تو میزنی!؟؟ حالا چیکار داری!؟

لبخندی زدمو گفتم:

-یکم پول بهم میدی!؟ کیفم خالیه!!!

چپ چپ نگام کردو گفت:

-برو اون کیف پولمو از اتاق وردار بیار…

چشم بلند بالایی گفتم و رفتم سمت اتاقشو کیف پولشو برداشتمو آوردمو بهش دادم…

بازش کرد و یه پنج هزارتومنی بهم داد و گفت:

-بیا بگیر…همه شو خرج نکنیاااا…

پنج تومنی رو گرفتم و همونطور که متعجب نگاش میکردم گفتم:

-چی؟؟؟؟؟ همش پنج تومن؟؟؟ فاطی جون من با این تا پایین پله ها هم نمیتونم برم چه برسه به شهر….

ای بابایی گفت و یه پنج تومنی دیگه هم بهم داد و گفت:

-دختر مگه نمیدونی زندگی چقدر سخت شده….!؟ روز به روز داره این پول کوفتی ارزشش کم و کمتر میشه…هزارو یه چیز دلمون میخواد بخریم و نمیتونیم….قناعت پیشه کن که اوضاع خراااب….

عصبی گفتم:

-بابا مادر من…تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش پست میده…..یه ده تومن دیگه بده….

-من میگم قناعت پیشه کن تو میگی ده تومن دیگه بده!

با ناز گفتم:

-حالا تو یه ده تومنی دیگه بده از پسفردا قناعت پیشه میکنم….

چپ چپ نگام کرد و بعد یه ده تومنی بهم داد و گفت:

-تا شب بیرون نمونیاااا…حاجی خوشش نمیاد!

خداحافظی کردمو همونطور که مولهارو میزاشتم تو جیبم از خونه زدم بیرون….

خدا بگم چیکار کنه این ترامپ و روحانی و ظریف و این مسئولن فوق بی کفایت رو که کار مارو به اینجا رسوندن…آخه من با بیست تومن…با این پول بی ارزش شده ی ایرانی چه غلطی میتونم بکنم !؟؟؟

عصبی از خونه زدم بیرون ..

یه کم از مسیر رو پیاده رفتم و مابقی رو با تاکسی….

ساعتی که مینا گرفته بود دقیقا همون ساعتی بود که من گرفته بودم….واز مشخصات پیدا بودکه اونم مثل من از همونجایی خریده که من گرفتم….

از تاکسی پیاده شدم و رقتم سمت ساعت فروشی….یکم شلوغ بود….

اجازه دادم خلوت بشه و بعد که همه رفتن جعبه رو گذاشتم رو ویترین و گفتم:

-سلام آقا…خسته نباشید…

-سلام خانم مچکر…

-آقا من یکی دوروز پیش این ساعت رو از شما خریدم یادتونه ..؟

یکم فکر کرد و بعد یه نگاه پر دقت گفت:

-آهان اره…مگه میشه یادم بره…سه ساعت داشتین واسش چک و چونه میزدین ..

-آفرین من همونم…همونی که اخرش فقط هزارتومن بهش تخفیف دادین…

-خب..چه کمکتی میتونم بهتون بکنم..؟

-آقا من میخواستم اگه میشه اینو پسش بدم….

با اخم گفت:

-ای بابااااا….شما باخودت چند چندی خانم!

-ببخشید دیگه! یه مشکلی پیش اومده …مجبورم پسش بدم…

-از دست شماها…با این رابطه های کشکیتون…یه روز عاشقین ساعت میخرین…یه رور فارغ میشین میاین پسش میدین…..

متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

-یعنی چی آقا….این حرفا چیه!؟ این ساعت صحیح و سالم….یه خشم روش نیفتاده…کلا یه روزم از خریدش نمیگذره…..اگه فکر میکنید ضرر کردید یه چیزی ازش کم کنید مابقی پولش رو بدین…

مشخص بود دلش نمیخواد اینکارو کنه اما به ناچار و غرولند کنان ساعت رو بررسی کرد و گفت:

-عجباااا…نه به یکی مثل شما نه به یکی مثل اون خانم که بی چک و چونه ساعت رو گرفت و رفت…..

مبلغی که بهش داده بودم رو از کشو درآورد و گذاشت رو میز و گفت:

-بفرمایید! ۹۰۰تومن…مابقی جهت برگردوندن!

چپ چپ نگاش کردمو پول رو برداشتم و زدم بیرون….

پولهارو گذاشتم تو کیفم و رفتم سمت بستنی فروشی…یه بستنی قیفی خریدم و قدم زنان به راه افتادم…یارو مینارو میگفت…اه اه…خب اون بچه مایه داره…هرچی دلش بخواد میخره..پول واسش عینهو علف خرس میمونه…مثل ریگ خرج میکنه…با اون بابای بساز بفروشش….اما من چی!؟ واسه گرفتن بیست تومن از حاج خانم سه ساعت در حال چک و چونه زدن بودم….

اه…پدر بی پولی و بیکاری بسوزه!

اصلا بنظر من هیچ اتفاقی توی دنیا لذت بخش تر از ایتکه آدم دستش تو جیب خودش باشه نیست….

والا بخدا….

ریلکس و بیخیال ودرحالی که مبخواستم مکالمه مفتیم رو یه جورایی مصرف کنم زنگ زدم به سمیه….

از خود شهر تا سرکوچه باهم مشغول گپ زدن بودیم…..

اونقدر گپ زدیم که گوش و فکم درد گرفت و با یه خداحافظی تماس رو قطع کردم و زل زدم به مردی که جلوی در خونه بود و زنگ میزد…

وقتی رفتم جلوتر مردی رو دیدم که کلافه همه زنگ هارو از بالا تا پایین فشار میداد…..
از اون فاصله قیافه اش مشخص نبود …. کنجکاو بودم بدون کیه که برگشت و خطاب به زنی که کنار ماشین بود گفت:
خانم کسی جواب نمیده خب خودتون بیاین… ای بابا… پدرمونو درآوردین…. تا رفتم جلوتر یهو چشمم به عمه فرخنده افتاد…خشکم زد… عین مجسمه واستادمو نگاهش کردم….وای بیچاره شدیم… عمههههه! وسایلش رو از ماشین درآورد و پیاده شد… بعدش اومد سمت مردی که حالا فهمیدم راننده ی ماشین و با اون زبون سه متریش سرپایی یارو رو قورت داد:
پدرمنو تو درآوردی…یه مسیر یه ساعت رو سه ساعت طولش دادی…. الانم بیشتر از ۱۰ تومن بهت نمیدم…. هم معطلم کردی هم رانندگیت افتضاح بود هم خدماتت افتضاح بود …تو اسنپی آخه!؟ حالا که همه مواردو بهت منفی دادم متوجه میشی! بیچاره مرده زبونش بند اومده بود….خب عمه بود دیگه… هنوز عمه ی منو نمیشناخت….!

۱۰ تومن رو هم گرفت و گفت:
خانم شما که بجای ۴۰ تومن پنجاه تومن دادی حداقل دیگه ستاره بدین؟ عمه اخمی کرد و وسيله هاشو کشید جلو که چشمش به من افتاد…. عين اژدهای وحشی بهم نگاه کرد و گفت:
اهوی یاسمن ورپریده و استادی اونجا منو نگاه میکنی!؟؟ بدو بیا کمک از کت و کول افتادم! وای بیچاره شدیم… دو دستی زدم تو سر خودم…یعنی رسماااابيچاره شديما۱۱…. دویدم سمتش و گفتم:|
س.. سلا… سلام عمه ……. خوبین؟؟ کی اومدین !؟؟ یکم خودشو با بادبزنش باد زد و گفت: . همین الان !!!! چیه؟؟ از دیدنم خوشحال نشدی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: بنه عمه جون…من غلط کنم از دیدن شما خوشحال نشم… معلوم که شدم…خوش اومدین عمه…. دختر مگه کسی تو این ساختمون خراب شده نیست هاااان !؟؟؟ یه ساعت من اینجا دارم این زنگهارو فشار میدم هیشکی درو وا نمیکنه….. نگاهی به در بسته ی خونه انداختم و گفتم:
چرا ۱۱۱…. مامانم باید خونه باشه…ولی نه….یادم رفت… همیشه همچین موقعه ای ی میره کلاس قران! عمه ابروشو بالا انداخت و با باد زدن صورتش گفت: -ابن فاطمه هم عجب حوصله ای داره ها۱۱….خب… خب رو چنان بلند گفت که تنم لرزید…
حالا تکلیف من چیه!؟ خسته کوفته اینهمه راه رو اومدم تا تهرون حالا هیشکی نیست تا درو واسمون وا بکنه…. .غصه نخور عمه كليد دارم…

تا اینو گفتم چنان با بادبزن زد تو کله ام که مغزم تو سرم پوکید و بعد داد زد: -من پاهام خشک شد از بس اینجا وایستادمو انتظار کشیدم اونوقت تو بعد از یه ساعت میگی کلید داری! وا كن درو از کت و کول افتادم… هوا چقدر گرم شده اوف اوف كنان درو واسش باز کردم…. چه میکنه این بازیکن! ماجراها داریم ما از این به بعد با عمه فرخنده! وسیله هارو همه رو داد به من بدبخت تا ببرم و خودش عین ملکه ها جلو جلو راه
افتاد….
عمه فرخنده دوبار شوهر کرده بود…شوهر اولش مرد و شوهر دومش هم طلاق گرفت… میگفتن اولى اونقدر از دست عمه حرص خورد که سکته کرد. دومی هم گفت مهر حلال جونم آزاد! عمه اخلاق و رفتارهای خاصی داشت…ختم روزگار بود و من فقط به این فکر میکردم که دیگه حتی نباید ایمان رو نگاه کنم چون وگرنه در کمتر از چند ثانیه مچمو میگرفت و بیچارم میکرد…. باهمدیگه رفتیم بالا…بخاطر سنگینی وسایل حسابی از رمق افتاده بودم…. اونجا جلو خونه که رسیدیم با ترس گفتم: کلید حیاط رو دارن ولی کلید اینجارو نه عمه… باید بمونیم تا مامان برگرده.. الان میاد…بزار بهش زنگ بزنم… زود باش که اصلا حوصله سماق کشیدن ندارم…. فورا شماره ی مامان رو گرفتمو بهش خبر دادم که عمه اومده و فورا خودشو برسونه…..اونم مثل من حسابی تعجب کرد و بعد گفت که با تاکسی خودشو میرسونه…. زیر جلکی به عمه نگاه کردمو گفتم:
ماشالله عمه چقدر نسبت به قبل تغییر کردین!؟ بهتر شدم یا بدتر!؟
خب معلونه …خوشگلتر… لاغرتر…. ملوس تر… عجب پوستی … برق میزنه … رو کرد سمتم و با لبخندی که بخاطر تعاريف من بود گفت:
من همیشه به خودم میرسم… اینا فواید استفاده از ماسک عزیزم…. عوضش تو چاق و بی ریخت شدی چیههه اه… هیکل درست کردی واسه خودت! شاکی گفتم: – عمههههههه! اخم کرد و گفت:
كوفت عمه… من همسن تو بودم دوبار ازدواج کرده بودم….دخترای همسن و سال تو الان سه چهار شکم زاییدن…. ببینم…کسی نمیخوادت !؟ غمگین گفتم: خواستگار دارم ولی خودم ردشون کردم… چپ چپ نگام کرد و گفت: -آره ارواح جدت ! یه رمال خوب میشناسم…یادم باشه ببرمت پیشش بلکه بختت وابشه؟ اه اه اه…. دیگه عمه همین بود دیگه… دلیل اینکه از اومدنش وحشت داشتم همین بود….

دلم میخواست زودتر مامان سر برسه آخه اصلا حوصله و اعصاب شنیدن حرفهای عمه رو نداشتم …

چون میدونستم اول به بالا رفتن وزنم گیر میده…بعد شوهر کردن ..و بعد همینطور به سرتاپام…

تکیه داده بودم به دیوار و عین گربه ی دمغ عمه رو نگاه میکردم که مینا و مادرش از پله ها بالا اومدن…عمه تو همون فاصله چنان با اون چشمای ریز بینش مادر و دخترو کندوکاو کرد که شک نداشتم حتی فهمیده چن کیلو هستن!

رو کردم سمت مادر مینا و بهش سلام کردم….آهسته جواب سلامم رو داد و بعد رد شدن و رفتن بالا…..

به محض دور شدنشون سوالای عمه هم شروع شد:

-بگو ببینم گرد قلمبه…این زن و دختر کی بودن!؟

شاکی و دلخور و کشدار گفتم:

-عمههههه…من گرد و قلمبه ام…!؟؟؟

حالا خوبه خود عمه فرخنده نود کیلو بیشتر وزنش بود اونوقت به من میگفت گرد قلمبه….پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-نه پس…انتظار داری بهت بگم باریک قلمی !؟؟؟ کی بودن اینا !؟

-زن عمو و دخترعموی ایم…

هییییین! خواستم بگم ایمان…خاک تو سرم…خیلی زود تغییر مسیر دادمو فرمونو به موقع پیچوندمو گفتم:

-زن عمو و دختر عموی یلدا…..

-آهاااان…اونوقت اینجا چیکار میکنن!؟

-دارن یه خونه میسازن بعد قراره تا آماده شدن خونشون همینجا بمونن ….

سری تکون داد و بفکر فرو رفت بعد دوباره پرسید:

-میگم این یلدا بچه مچه نیاورد!

-نه عمه جون !

-واااا …دخترایی که با این ازدواج کردن الان بچشون داره میره مدرسه….

پع! حالا نوبت گیر دادن به یلدای بیچاره بود…کاش زودتر این مامان میومد….کجاست آخه! آمریکا هم که بوده باشه باید تا الان می رسید ….

داشتم تند تند پامو تکون میدادم که نگاهی به پایین انداخت و بعد نشست رو پله ها و گفت:

-یاسی!؟

-بله عمه !؟

-میگم این بابای یلدا نیومده خونشون هنوز!؟

ابروهامو بالا انداختمو گفتم:

-نه عمه…از بعد فوت زنش خاله زهرا دیگه رفت روستای اجدادیش….

-پس مغازه اش دست کیه!؟

-شاگرد داره عمه….

-اونوقت…میگم….شاید زن گرفته که نیومده تهرون….وگرنه اینهمه تغییر یکم غیر طبیعیه….

کله امو خاروندم ونیم نگاهی به عمه انداختمو گفتم:

-نه عمه…فکر نکنم….آقا رحمان اونجوری که شما فکر میکنی نیست! فکر نکنم اهل ازدواج مجدد باشه! نه..بعید بدونم اهل اینچیزا باشه..

نگاه تندی بهم انداخت و گفت:

-یعنی چی بعید اهل این چیزا باشه!؟ حالا دیگه ازدواج مجدد “این چیزاس”!؟؟ یعنی من که دوبار شوهر کردم اهل اون چیزام!

وای خدا به خیر بکنه! تندی گفتم:

-نه عمه…من غلط کنم بگم شما اهل اون چیزایی…من آقا رحمانو میگم…میگم فکر نکنم بخواد دوباره عروسی کنه….

ایشی کرد و روشو ازم برگردوند…بیا…حالا همینطور به نوبت به همه گیر میده…..

-چرا همین دختر عموش رو نمیگیره! خیلی به هم میان که!

سر بلند کردم و گفتم:

-کی!؟

-صدراعظم آلمان….پسر آقا رحمانو میگم…چرا دختر عموشو نمیگیره….دختره خوش ریخت و قیافه است!

اخم کردم و با حرص گفتم:

-نمیدونم ….به خودش یگو عمه …

-حالا دیدمش بهش میگم…

واااای…چقدر حرص میخوردم از دستش کاش زودتر مامان میومد وگرنه آخرش من همینجا با عمه دست به یقه میشدم….

تو همین فکر بودم که صدای پاش به گوشم رسید….فورا تکیه از دیوار برداشتم و لبخند گل و گشادی زدم…وای کاش زودتر از اینا میومد…..

تا خودشو رسوند شروع کرد به روبوسی و احوالپرسی با عمه فرخنده…..بعدهم درو باز کرد و رفتیم داخل….

عمه رفت رو کاناپه نشست و بعد گفت:

-وای…چقدرهوا گرم شده…دختر یه چیز خنگ درست کنم بیار…

با حرص چشم بلند بالایی گفتم و رفتم تو آشپزخونه…

از گوشه چشم مامانو نگاه کردم که داشت پارچ شربت رو از تو یخچال درمیاورد و بعد اومد سمتم و گفت:

-عمه فرخندت کی اومد…!؟

-همین نیم ساعت پیش!

-ساک و وسایلشم که آورده…

-پس موندنیه….

-خدا بهمون رحم کنه…..بدو براش شربت ببر تا نق زدناش شروع نشده….

فورا لیوان و پارچ رو گذاشتم تو پیش دستی و رفتم تو سالن و شربت رو گذاشتم رو میز مقابل روی عمه….

مامان اومد و پیشش نشست و بعد پرسید :

-خب فرخنده جون چه خبر..؟ چیشد که افتخار دادی و اومدی اینورا….؟؟!

عمه یکم از شربتش رو چشید و گفتم:

-دیدم شماها منو یادتون رفته گفتم من بیام یه شر بهتون بزنم….

مامان یه نگاه کوتاه به من انداخت و بعد رویا عمه گفت:

-خیلی خوشحالموم کردی! خیلیییی…..

“خیلی” مامان بجز خیلی یه معنی دیگه هم داشت…و اون این بود…” بله…مکافات هم تازه شروع میشوند”….

اما من فقط تو فکر یه چیز بودم….اینکه دیگه باوجود کسی مثل عمه محال ممکن فرصتی بشه ایمانو ببینم…چه برسه به اینکه بخوام برم پیشش…..وای ایمان جون….چقدر ازهمین حالا ِِدِلوم واست تنگیده!

بابا هم مثل ما از دیدن عمه شگفت زده شد…

ماشالله عمه فرخنده اونقدر هرجا می رفت تغییر و تحول ایجاد میکرد که واسه همه حکم نفربر داشت…

از اون نفربرهایی که از روهمه رد میشدن و چیزی جز خاک و خول بجا نمیذاشتن!!!!

گرچه گاهی مجبورم میکرد کنارش بشینم و به حرفهاش گوش بدم اما من مدام حواسم پی این بود که ایمان خسته از سر کار اومده و باید چی بخوره!

دلم نمیومد سر گشنه رو بالشت بزاره و هی بیخودی در واکنش به حرفهای عمه که اصلا حتی صداش رو هم نمیشنیدم فقط شر تکون میدادم….

تمام مدت تو فکر این بودم که چجوری و با چه بهانه ای در برابر دیدگان عقاب مانند عمه فرخنده میتونم واسه ایمان شام ببرم….

جرات که نداشتم بهش زنگ بزنم واسه همین پیام فرستادم براش و ازش پرسیدم که شام رو چیکار میخواد بکنه…..

اونقدر خسته بود که حال نداشت حتی پیام بنویسه فقط وویس فرستاد که از خستگی لش کرده رو کاناپه…دیگه دلم طاقت میاورد…بهش گفتم هرجور شده واسش شام میارم….

چشممو از عمه که داشت با بابا صحبت میکرد برداشتم و

رفتم تو آشپزخونه ….بوی خوبی از اونجا میومد….یه بوی خاص…یه شام خاص…رقتم سمت مامان که کنار گاز ایستاده بود و بعد پرسیدم:

-مامان داری چی درست میکنی!؟؟

-فرخنده هوس آش رشته کرده…دارم براش درست میکنم!،

متعجب گفتم:

-آش رشته؟؟؟ اونم الان!؟؟

به ناچار گفت:

-هیییی…..چیبگم….مجبورم دیگه…..

عطر آش رو عمیق بو کشیدم و با گذاشتن پلکهام روهم گفتم:

-به به….عجب بویی هم داره لامصب…..

بعد چشمامو باز کردمو شاکیانه پرسیدم:

-ننه…حتما باید زور بالاسرت باشه تا از این چیزا واسمون بپزی؟

اینو که گفتم با ملاقه محکم زد تو سرم و گفت:

-اولا ننه و مامان….لات چاله میدونی!؟؟

دومااا….این اسمش زور نیست…احترام….بفهم…نفهم!

کله امو مالیدمو گفتم:

-بچه زدن داره آخه!؟

سر تکون داد و قاطع و محکم جواب داد:

-بله…اگه بی تربیت باشه زدن داره!

نگاش کردمو گفتم:

-من بی تربیتم!؟؟؟؟

کشدار و با تاکید گفت:

-خیلیییییی

-پس تو تربیت کردن دقتتو زیاد کن….

اینو گفتمو بعد اینکه زبونمو واسش درآوردم از آشپزخونه زدم بیرون و فرار کردم…

حالا بماند خط و نشونهاش…

بابا تسبیحش رو برداشت و گفت:

-من باید تاجایی برم… امری کاری چیز داشتید زنگ بزنید!

نگاهی بهش انداختم….کتش رو به تن کرد و با پوشیدن کفشهاش رفت بیرون‌‌‌‌

خب….فعلا خطری از طرف بابا منو تهدید نمیکرد …می موند یه عمه و یه مامان….و منی که نمیدونستم با چه بهونه ای آش ببرم برای ایمان….چند دقیقه ای باخودم کلنجار رقتم و هی تو ذهنم دنبال نقشه گشتم…..

مامان مطمئنن خودش کاسه میداد دستم که آش رو ببرم ولی …. از عمه میترسیدم…میترسیدم شک کنه و بعد این موضوع جلو حاجی و حاجیه اشاره کنه و بعله. …رسما منو به فنا بده ….

اما من اونقدر کمین کردم تا بالاخره یه فرصت طلایی گیر اومد….

عمه رفت توالت و مامان هم رفت نماز بخونه….

فورا کاسه رو پر آش کردم و گذاشتم تو اتاق و زدم بیرون…

باید تا عمه متوجه حضورم نشده بود فلنگ رو میبستمو کارمو انجام میدادم….

باورنکردنی بود امامن کل پله هارو دویدم….یه جاهایی هم در معرض کله معلق شدن قرار گرفتم….

خلاصه عشق چه کارها که نمیکنه…از یاسمن خالی یاسمن کماندو ساخت..

تند تند زدم به در….طول کشید تا درو وا کرد…..

تا دیدم که اونجوری نفس نفس میزدم ترسید و گفت:

-چیه ؟ چیشده؟؟ اتفاقی افتاده!؟؟؟

آب دهنمو قورت دادمو بعد از کشیدن یه نفس عمیق دست و پا شکسته گفتم:

-ب…ب….برات آش آوردم!

یه نگاه به قیافه ام و یه نگاه به آش انداخت و گفت:

-کسی دنبالت کرده!؟

درحالی که هنوزم نفسم جا نیومده بود سر تکون دادمو گفتم:

-آره…وضعیت قرمز…عمه ام اومده….من دیگه برم…فعلا خداحافظ…

تا خواستم برم دستمو گرفت و کشیدم داخل….

درو بست‌‌.‌‌…کاسه آش رو گذاشت رو زمین و بعد دستشاو گذشات رو شونه هام و گفت:

-کجا میخوای بری؟؟ من دلم شدیدا یه بوسه میخواد….

-وای نه من باید….

حرفمو کامل نزده بودم که با لبهاش ساکتم کرد…

درو بست‌‌.‌‌…کاسه آش رو گذاشت رو زمین و بعد دستاشو گذاشت رو شونه هام و گفت:

-کجا میخوای بری؟؟

-برم بالا دیگه…..

شیطون نگاهم کرد و گفت:

– من دلم شدیدا یه بوسه میخواد….

-وای نه من باید….

حرفمو کامل نزده بودم که با لبهاش ساکتم کرد…

اون لبهای خوش طعمش تنگار داشتن مزه و طعم لبهامو میکشیدن بیرون اونقدر که محکم می مکید…..

این شدت از خواستن و دلتنگی شیرین بود اما نه واسه حالا…..

درست وقتی عمه فرخنده خونه اس و مشامش از مشام چیز هم قویتر!

در واقع، برخلاف همیشه اینبار دیگه نمیشد لذت ببرم…نمیشد چون تمام ذهنم پی این بود که وای اگه عمه بفهمه و پیگیر بشه من کجام چه واویلایی راه میفته و کافیه یه بوی کوچیک ببره ….

وحس کنه من و ایمان سرو سری داریم اونوقته که دیگه…..

همه چیو یه راست میزاره کف دست جاج بابا و حاج خانم…..

اصلا میگن سدت فضولی و کنجکاوی عمه درکودکی و نوجوانی و جوانی به حدی بوده که اصلا به فرخنده هولمز معروف شده بود و چند دوره میخواستن حتی بفرستنش سربازی….

یه مدتی هم شایعه شده بود مبخواد کاراگاه خصوصی بشه….دیگه تا همین حد دیگه !

ایمان محکم نگه داشته بودو حریصانه میبوسیدم….

نباید بیشتر ازاین موندنم رو اینجا لفت میدادم….

دستامو رو سینه ایمان گذاشتم و با جدا کردنش از خودم گفتم:

-ایمان من نمیتونم…..فعلا وقتش نیست….

لبخمد زد و گفت:

-واسه اینکار همیشه وقت هس…مگه اینکه خودت نخوای…..

مضطرب گفتم:

-نه…هر زمانی هم‌که وقتش باشه الان وقتش نیست…

اونکه خبر نداشت عمه چه عجوزه ای هست…شاید واسه همین خونسرد برخورد میکرد و به اندازه ی من دلشوره نداشت….

دوباره بغلم کرد و همونطور که سرو صورتمو غرق بوسه میکرد گفت:

-دلم میخواد امشب پیشم باشی….

اووو‌‌ه! عجب دل خجسته ای داشت این ایمانمون!

با استرس گفتم:

-عجب دل خوشی داریاااااا میگم باید برم….عمه ام بو ببره این ورام ماجراها واسمون درست میکنه هاااا….

با لذت زیادی،

بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:

-بزار درست کنه…..بیخیاااااااال

برجسته شدن بین پاش رو قشنگ حس میکردم…پس باز زده بود بالا که اینقدر بیخیال با لبخند میگفت”بیخیال”…وگرنه میدونم که خودش حساس تر از من بود….

این حشری شدن هم عجب ماجراهایی که درست نمیکرد…..در بسیاری موارد آدمو وادار به انجام کارای عجیبی میکرد…

غرولند کنان دوباره سعی کردم خودمو از آغوشش جدا کنم و بعد گفتم:

-بزار برم دیوونه….

گردنمو بوسید و گفت:

-نمیشه یه بهونه بیاری و بپیچونی….

با حرص گفتم :

-میگم‌نر میگی بدوش!؟؟؟

-آره بدوش….

-ایماااان….جون من بزار برم….عمه متوجه بشه نیستم میاد دنبالمااااا

سرشو تو گردنم فرو برد…سیبک گلوم رو لیس زد و بعد گفت:

-تو گربه ی کی هستی!؟

-ایمان ایمان ایمان….حالا دیگه بزار برم..

بالاخره ولم کرد و گفت:

-باشه ولی نمیخوای ببوسیم!؟؟ خالی خالی میخوای بری!؟؟؟

رو نوک پا بلند شدم و لبهاشو ماچ کردمو بعد گفتم:

-خب خب…بوسیدم…غذاتو بخور و بعد بخواب….مواظب خودتم باش…فعلا

اینو گفتمو به هر سختی و مشقتی بود از خونه اش زدم بیرون …

قلبم داشت میومد تو دهنم…دستمو رو سینه ام گذاشتم و بدو بدو از پله هارفتم بالا….درو از قبل نبسته بودم…

اول سرمو بردم داخل و یه نگاهی به داخل انداختم….

ظاهرا اوضاع امن و امان بود….

نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادمو رفتم داخل…خب…خدارو شکر که عمه نیست….

لبخندی پیروزمندانه زدم و رفتم سمت اتاقم که عمه مثل عزرائیل از داخل اتاقم بیرون اومد و یهو رو به روم ظاهر شد….

یه جا ایستادمو نگاهش کردم….پس رفته بود تو اتاقم فضولی!

چند ثانیه ای بهم خیره موند بعد کارت عابربانک رو بالا آورد و گفت:

-دختر….کارت پسر آقا رحمان تو کشوی میز تو چیکار میکنه هااااان !؟؟؟

وااااای یا حضرت عباس…..

شد آنچه نباید میشد…..دید اون چیزی که نباید می دید….

من…یاسمن حبیبی رسما بدبخت شده بودم….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

34 دیدگاه

  1. ایش چه قدر فضول این عمه هه …مسخره …ادمین تو رو خدا این رو پارت بعد سریع یه جوری حذفش کن یا حضورش رو کم رنگ کن …خوشمان نیامد …

  2. سلام آدمین جون خسته نباشی ممنون بابت پارت جدید. بچه ها آدمین بنده خدا ک نویسنده نیست ک ی شخصیتی رو بحذفه یا اضافه کنه اینم بنده خدا اون چیزی ک ب دستش میرسه رو میذاره دیگه نویسنده یکی دیگست اون باید این کارو بکنه ب آدمین گیر ندین.

      1. نت نداره چجوری داری جواب ماها رو میدی
        این به كنار یه نت گرفتن كاری داره
        داری بهونه الكی میاری دو روز یه پارتم نذاشتی
        از هیچ رمانی

  3. آدمین جون آخه قربونت شما ک پارت جدید هلما رو گذاشتی اینم ی کاریش بکن دیگه یا اگه واقعا پارت جدید نیس حداقل بگو کی میذاری ک انقد انتظار نکشیم دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن