رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۴۴

 

سری به طرفین تکون دادم و تند تند گفتم
_دروغ میگی… داری مثل سگ دروغ میگی.
خندید و گفت
_مگه موقع لاس زدن با خودت یه تیر تو کمرش نخورد؟حسام کارش و بلده خوب میدونه کجا بزنه که طرف یک راست بره اون دنیا.
چشمام سیاهی رفت… اشکام پشت هم از چشمم جاری شد و نالیدم
_دروغه.
دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت. خم شد و گفت
_حیف چشمات نیست واسه اون اشک می‌ریزی؟باور کن اون لیاقت تو رو نداشت.
تمام احساس درونم رو جمع کردم و از ته دل فریاد زدم.
شاهرخ عقب رفت و گوش هاش و گرفت.
دوباره فریاد زدم.. با اشک… با ناله فریاد زدم
فریاد زدم و اسم آرمین و آوردم.
شاهرخ عصبی فریاد زد
_سامان… بیا این و خفش کن.
به دقیقه نکشید که پسری داخل اومد و از توی جیبش چسب بزرگی در آورد.
با گریه گفتم
_حروم زاده ی پس فطرت مطمئن باش مثل سگ پشیمونت می کنم کاری می کنم که…
مرد با چسب جلوی دهنم رو بست و گفت
_کمتر حرف بزن دختر کوچولو
شاهرخ سر تکون داد و گفت
_بیا بیرون سامان. دو روز بی آب و غذا بمونه می فهمه چه طوری حرف بزنه.
سامان سر تکون داد و در نهایت هر دوشون از اتاق بیرون رفتن.
چشمام و با درد بستم. دلم می‌خواست داد بزنم منم بکشین حالا که آرمین نبود دلم یک لحظه زنده بودنم نمیخواست باورم نمیشد دیگه نمی بینمش… دیگه صداش و نمی شنوم… دیگه بوی عطرش و حس نمیکنم.
اگه دستام بسته نبود یه لحظه هم برای کشتن خودم مکث نمیکردم. چشمام و با درد بستم و به بخت سیاه خودم لعنت فرستادم.

* * * * *
سینی غذا رو جلوی روم گذاشت و چسب دهنم رو باز کرد.
ساندویچ رو به سمت دهنم آورد و گفت
_بخور.
حتی لبمم تکون نخورد. کلافه گفت
_میمیری دختر یه نگاه به خودت بنداز سه روزه یه لقمه غذا هم نخوردی.میخوای خودت و بکشی؟
صداش و می شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه
زیر لب گفتم
_تقصیر منه.اگه من چشمام و نمی بستم می دیدم.
صداش اومد
_چی داری میگی؟یه لقمه بخور تا پس نیوفتادی.
باز زیر لب گفتم
_میدونی من تا قبل از ازدواجمونم دوستت داشتم.کاش بهت می گفتم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_تو پاک روانی شدی.
صاف صاف نگاهش کردم و گفتم
_دستام و باز کن میخوام برم دستشویی.
با تردید نگام کرد ولی سر تکون داد و مشغول باز کردن دستام شد.
خودم خم شدم و طناب دور پاهام رو باز کردم
پشتش رو بهم کرد تا سینی و جمع کنه.
طناب رو برداشتم و از پشت نزدیکش شدم و بدون دل رحمی و ذره ای تردید
طناب رو دور گردنش انداختم و با قدرتی که نمی دونم از کجا اومده بود طناب و کشیدم.

نفسش قطع شد و به تقلا افتاد اما من هر لحظه با قدرت بیشتری می کشیدم.
برام مهم نبود این زن یه کلفت ساده ست.
این زن و همه ی اونایی که اینجا بودن مسئول مرگ آرمین بودن و من حساب تک تک شونو و می رسیدم.
زودتر از اونی که فکر می کردم جون داد و تنش سنگین شد..
ولش کردم و به سمت در فلزی رفتم و چند تقه به در زدم و خودم پشت در مخفی شدم.
در باز شد و سامان اومد تو. با دیدن اون زنیکه که افتاده روی زمین خواست به سمتش بره که لگدی توی شکمش کوبیدم.
از درد خم شد.
خواستم طناب و دور گردنش بندازم که ضربه فنیم کرد.
انداختتم روی زمین و خشن داد زد
_هار شدی دختره ی وحشی
دستش و به سمت دهنم آورد که با تمام توان دستش رو گاز گرفتم و همراه با صدای داد اون طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
ضربه ای لای پاش زدم که رنگش کبود شد.
از جام بلند شدم و پام و روی صورتش گذاشتم و فشار دادم.
دستش و حرکت داد و خواست مچ پام رو بگیره که پای دیگم رو روی انگشت دستش گذاشتم و با نفرت گفتم
_همتون و می فرستم جهنم.
_می‌خوای اون دنیا هم بریم سراغ شوهرت؟
با شنیدن صدا سر برگردوندم و با دیدن شاهرخ خواستم به سمتش حمله کنم که اسلحه ای در آورد و به سمتم گرفت
ایستادم و بالاخره زبون وا کردم
_نامردی اگه واسه زدنم یه لحظه هم مکث کنی.
جلو رفتم و گفتم
_بزن چون اگه نزنی یه روز جون تو می‌گیرم.
خندید و گفت
_بی غذا گذاشتمت هنوز نفهمیدی زندگی تو الان مال منه؟
با پوزخند گفتم
_داری اشتباه میکنی تلافی آرمین و بد سرت در میارم.
خندید. اسلحه شو پایین آورد و گفت
_سامان ببرش حموم بده یکی از دخترا آمادش کنه. لقمه ی شب امشبم یه پیشی کوچولوعه که کارش پنجول کشیدنه اما من میدونم چطوری یه دخترو وادار کنم کف پامم لیس بزنه
سامان که هنوز داشت گونه ش رو ماساژ میداد نگاه خصمانه ای حوالم کرد و گفت
_هه گربه… تو مثل سگی که پاچه می گیره.
خیره نگاهش کردم و اون هم بی حرف از اتاق بیرون رفت.
* * * * *
دو نفر زیر بازوم رو گرفتن و با وجود تمام تقلاهام من رو به سمت استخر کشوندن.
دقیقا همون جایی که بار اول آرمین من رو تحویل شاهرخ داد.
مثل همون شب لب استخر لم داده بود و دو دختر خوش اندام هم داشتن با هاش لاس میزدن.
بازوهام و از دست اون دو تا بیرون کشیدم و خودم چند قدم باقی مونده رو جلو رفتم.
شاهرخ نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_میبینم که لقمه ی امشبمون آمادست. اخم نکن گلم غذای اصلی خودتی.. اینا فقط پیش غذان که برای خوردن اصل کاری گرسنه م می کنن

خیره نگاهش کردم.اگه سکوت کرده بودم و اجازه دادم لباس مسخره رو تنم کنن فقط به خاطر این بود که نصفه شب خفه ش کنم. هر چند دلم ذره ذره مردنش رو می‌خواست.
چاقوی میوه خوری رو وقتی ک کسی حواسش نبود با یه بند روی رون پام جاساز کردم تا به موقعش چاقو رو توی گردنش فرو کنم.
با ش*ه*و*ت نگاهم کرد و گفت
_بیارینش جلو.
اون دو تا نکبتی خواستن بیان جلو که با اخم گفتم
_خودم میتونم راه برم.
قدمی جلو رفتم..نگاه روی بازوی بسته شدم انداخت و گفت
_نمیدونم چطوری دلش اومد بچه گربه ی من و زخمی کنه. بیا جلو عزیزم… بیا رو پام بشین!
نفسم حبس شد و صحنه هایی که روی پای آرمین می نشستم و اون نوازشم می کرد جلوی چشمم رژه رفت و اشکم در اومد.
نمی تونستم… حتی برای یک لحظه هم توان نگاه کردن تو چشم مردی و جز اون نداشتم. باز اون دو نفر زیر بازوهام گرفتن و به جلو هلم دادن و وادارم کردن جلوی اون عوضی زانو بزنم.
سرم و پایین انداختم و اشک از چشمام سر خورد و به این فکر افتادم که اگه آرمین بود چه بلایی سر شاهرخ می‌آورد.
منم زن آرمین بودم! نمیباختم به هیچ قیمتی
دست زیر چونه م گذاشت و وادارم کرد سر بلند کنم.
با نفرت به چشماش نگاه کردم.سر جلو آورد… حالم از بوی گهی که میداد بهم می‌خورد. به قصد بوسیدن لبهام نزدیک شد که با کله توی دماغش کوبیدم.
آخش در اومد و دماغش رو دو دستی چسبید. از جام بلند شدم و دستم به سمت چاقوم رفت اما با دیدن نوچه های اسلحه به دستش پشیمون شدم.
شاهرخ با درد نالید
_این دختره ی عوضی رو از جلوی چشمم ببریدش.
به ثانیه نکشید دو تا مرد قوی هیکل زیر بازوهام و گرفتن و دنبال خودشون کشون کشون بالا بردن. در یه اتاق رو باز کردن و پرتم کردن داخل و در و قفل کردن.
باز جای شکرش باقی بود که دست و پام و نبستن.
با دیدن پنجره ها قلبم شروع به تپیدن کرد.شاید می تونستم این بار هم فرار کنم

پرده ها رو که کنار زدم با دیدن میله های حفاظتی بادم خوابید.
کلافه روی تخت نشستم. حالم از خودم و این لباس مسخره بهم می‌خورد. آرمین نبود… آرمین مرده بود و من با پوشیدن این لباس مسخره بهش خیانت کردم به عشقم.
روی تخت افتادم و سرم و بین بالش فرو بردم.
صدای باز شدن در اومد و طولی نکشید که صدای نحس شاهرخ رو شنیدم
_چه ژست سکسی گرفتی عشقم.
سرم و برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم.
در و بست و گفت
_با این دماغم و ترکوندی اما من میخوام یه شانس بهت بدم… یه حق انتخاب.
نشستم و با خشم گفتم
_حالم ازت بهم میخوره عوضی.
خندید و کنارم نشست. گفت
_یا دست از سرکشی برمیداری و مثل باقی دخترای اینجا مال من میشی و هر وقت خواستم در اختیارمی حتی اگه پریود بودی… یا امشبه رو ازت فیض میبرم و صبح نشده میفروشمت و مجبوری تو کاباره ها هر شب برقصی و دستمالی بشی. آخر شبم مردای پیر مست بهت تجاوز میکنن… کدومش؟
دستم به سمت رون پام رفت و نگاهم روی شاهرگ گردنش ثابت موند.
همون لحظه صدای بلند ماشین پلیس باعث شد شاهرخ مثل برق از جاش بپره و از اتاق بیرون بره.
تیز به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. با دیدن پلیس هایی که ریختن داخل و یکی یکی افراد شاهرخ رو می گرفتن بالاخره لبخندی روی لبم اومد اونا باعث خوشحالی من نمیشدن اما همین که شاهرخ به سزای کارش می رسید برام کافی بود. دوست دختر های لخت شاهرخ دویدن داخل اما خبری از خود نفرت انگیزش نبود.
پرده رو انداختم.
تا الان یک انگیزه برای زنده موندن داشتم و اون هم رسوندن قاتل آرمین به سزای کارش بود.
بعد از این نمیخواستم زنده بمونم.
چاقو رو از روی کش دور پام در آوردم. از بیرون صدای زد و خورد و تیراندازی میومد.
روی تخت نشستم و چاقو رو روی رگ دستم گذاشتم.
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به خاطر مرگ استاد دانشگاهم بخوام برای همیشه با این زندگی خداحافظی کنم.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

22 دیدگاه

  1. ممنون پارت امروز طولانی تر بود فکر کنم آخرای رمانه کاش زودتر ببینیم تهش چی میشه ب نظرم آرمین زندست ب هرحال لایک ممنون 👍

  2. من میگم آرمین فکر می‌کنه بچه دار نمیشه
    بعد یهو طرلان حامله میشه ازش
    بعد آرمین فکر می‌کنه این بچه مال شاهرخ هست😐
    تروخدا این طور نشه بازم با هم دعوا بیوفتن خسته شدم از بس هی دعواس بینشون 😐☺
    لطفاً سریع تر پارت جدید رو بزارید مردم از کنجکاوی 😂

  3. یا باب الحوائج چه قدر جذاب شده !!!!!!!!!!!!!مرسی
    ولی الان باید ۴روز دیگه صبر کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟نمیشه فقط این یه دفع رو زود تر بزارین خوااااااااااهشششششش
    ولی فکر کنم ارمین نمردهه و خودش شاهرخ رو لو داده در کل بی اندازه منتظریم

  4. ب نظر من آرمین ایدز داره چون یه بارم قبلا داخل ماجرای سام ب این نکته اشاره شده بود بخاطر همینم نمیخواد ک هانا حامله بشه ولی خب زندست احتمالا کاش این چهار روز بگذره زودتر

  5. پس پارت بعدی کووووووو؟؟؟؟ی رمان جذاب میذارید و مارو از زندگی میندازید و بعد انگار دارید ب ی آدم تشنه قطره قطره آب میدید.هرچند ک هیچکدوم از اتفاقاتی ک توی داستان میوفته احتمال وقوعش توی دنیای واقعی صفره اما حقیقتا واقعی جلوه میکنه و .دست مریزاد خانم نویسنده.داستان تخیلی جذابی نوشتید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن