رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۷

حاج بابا و مامان خوابیده بودن اما ما توی حیاط آتیش روشن کرده بودیمو چایی میخوردیم…..

یلدا بخاطر عطر گلهای شب بو که کل محوطه رو پر کرده بودن به به و چه چه کرد و گفت:

-عجب جاییه! انگار یه تیکه از بهشت..

این روستا و خونه هاش خیلی باحالن….از شمال هم باحالتر….امیرحسین یه همچین جایی بود و ماه‌عسل منو بردی سی و سه پل….!؟؟؟

امیر خندید و گفت:

-ماه عسل میبرمت استانبول!غم‌مخور

-شاید این جمعه بیاید شاید….

یه قند گذاشتم دهنم و گفتم:

-اینجا مال دوست حاج باباست…زنش لبنانیه….چی بود اسمش آهان….نُصَیبهِ قحطانی….از اون حاجی پولدارست که دم و دستگاه کلونی داره واسه خودش….اصلا فکر کنم ده سال یه بار هم ایران نمیاد…

امیرحسین دستاشو بالای آتیش نگه داشت و گفت:

-آره….آخرین باری که دیدمش ده دوازده سال پیش بود….اون موقع من میخواستم یه لپتاپ قسطی بخورم اونوقت پسر همین حاجی واسه چند روز گشت و گذار تو تهرون ماشین چند صد میلیونی خریده بود…

یلدا و ایمان خندیدن و من گفتم:

-پسره خواستگار من بود…یادت امیرحسین!؟؟

امیرحسین زد زیر خنده و گفت:

-آره مگه میشه یادم بره….البته این پیشنهاد پدرش بود نه خود پسره….همون موقع زمان اوج یاسمن بود…اشتباه کردیم ندادیمش به پسره…راستی اسمش چی بود….!؟؟

با غرور گفتم:

-محمد!

امیر بشکنی زد و گفت:

-آره افرین …محمد…..اگه حاج بابا یاسی رو بهش داده بود الان بجای خونه باغش تو یکی از اون هتلهای درجه یکش بودیم….اونم کجا….ترکیه….کویت….شایدم فرانسه…..حیف شد..

میدونستم داره مسخرم میکنه….چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-برو خودتو مسخره کن…..

یلدا از امیر پرسید:

-پسر بدی بود که حاجی قبول نکرد!؟

امیرحسین درحالی که به زور جلوی خودشو نگه داشته بود که نخنده گفت:

-نه بابا….خیلیم پسر خوبی بود…فقط بابا معتقد بود یاسی هنوز اونقدر عاقل نیست که به درد ازدواج بخوره…البته اون موقع….

اینبار هرسه باهم شروع کردن خندیدن….چشمم رفت سمت ایمان کوفتی که از خنده گوشه چشماش اشک جمع شده بود…

یه لگد به پاش زدمو گفتم:

-به خودت بخند….

بعد چشم غده ای به امیر و یلدا رفتمو گفتم:

-هیچم اینطور نبود….بابا به این دلیل مخالفت کرد چون منو خیلی دوست داشت و دلش نمیخواست بفرستم کشور غریب! بله! این واقعیت نه اونوچرند و پرندهایی که امیرحسین میگه!

اونوقتا که دخترا داشتم خاله بازی میکردن چپ و راست واسه من خواستگار میومد….خوشگلی دروسر داره دیگه!

ایمان نیشخندی زد و گفت:

-ابولفضللللل!

-حسود هرگز نیاسود!

لیوان توی دستمو گذاشتم زمین و بلند شدم….یلدا پرسید:

-حالا کجا میری….؟

-دشوری…..

-میخوای باهات بیام نترسی…؟

-نه آخه از چی بترسم…..

ازشون فاصله گرفتم و رفتم سمت دستشویی که تقریبا ته باغ بود…

برای اینکه ساعت مچیم خیس نشه از دستم درآوردمشو گذاشتمش جلو آینه و بعد رفتم دستشویی….

تا نشستم یکی به در زد….با حرص گفتم:

-کوفت بگیری یلدا من که گفتم نمیخوام بیای….

دوباره زد به در…عصبی شدمو گفتم:

-شوخیت گرفته!؟ بزار با خیال راحت کارمو انجام بدم….

دوباره به در زد…توجه نکردم….کارمو که انجام دادم درو باز کردمو گفتم:

-من کارم تموم شد حالا اگه میخوای بیا برو…

حرفم ناتموم موند چون اصلا یلدای در کار نبود….با تعجب درو برو نگاه کردم و چند بار اسم یلدارو صدا زدم اما خبری ازش نبود….

گفتم شاید اشتباه کرده باشم و گربه ای چیزی بوده باشه….رفتم سمت روشویی …دستامو شستم و وقتی خواستم ساعت مچیم رو بردارم اما در کمال تعجب دیدم خبری از اونم نیست….همه اون اطرافو گشتم اما ندیدم….این منو به این نتیجه رسوند که یلدا و امیر دارن سر به سرم میزارن….واسه همین با اخم و عصبانیت رفتم سمتشون ….

همچنان دور آتیش نشسته بودن….

رفتم سر جام نشستم و به یلدا گفتم:

-خب بدش….

متعجب گفت:

-چی رو!

-ساعت مچیمو…

-حالت خوبه یاسی!؟ ساعت مچیت دست من چیکار میکنه آخه !؟

-یعنی تو برش نداشتی….

-نه من اینجا بودم….

کله امو خاروندم و دوباره چند دقیقه پیش رو باخودم مرور کردم…

هر چقدر فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم که ساعتمو همونجا گذاشته بودم….

ولی آخه اگه اونجا گذاشتم پس چرا نبود! تو فکر بودم که ایمان گفت:

-اینجا شبها یکم مخوف هم میشه نه…یادم چند سال پیش یه پرونده پیچیده تو یه همچین جایی داشتیم….یه باغ توی حاشیه تهرون….یکی از فجیعترین پرونده هامون بود…

امیر پرسید :

-قضیه اش چی بود….

ایمان باخونسردی گفت:

-یه خل دیوونه ی احمق که کل یه خانواده‌رو زنده زنده زیر خاک چال کرده بود….یه مرد …زنش….دوتا دختر ۲۰ساله اش و ۱۷ساله اش…پسر هشت ساله…پیرزن ۷۰ساله….. قصه های زیادی هم در موردش میگفتن…همسایه ها میگفتن روحشون رو می دیدن…دیگه راست و دروغش بمون

یلدا با ترس گفت:

-چه وحشتناک…..

امیرحسین گفت:

-انفاقا همینجا هم روح داره…

تا اینو گفت من از ترس خشکم زد..

یعنی یه جورایی اسم روح که اومد وسط قلبم از جا کنده شد…آب دهنمو قورت دادم و چشم دوختم به لبهای امیرحسین….

یلدا سقلمه ای بهش زد و گفت:

-عه امیر ….آخه این چه حرفیه….اصلا شوخی خوبی نبود!

امیر کاملا جدی گفت:

-شوخی!؟؟ کی گفته من شوخی کردم!؟؟ من اصلا شوخی نکردم…..من کاملا هم جدی ام….وقتی روح داره بگم‌چی!؟ بگم‌روح نداره!؟؟

خندیدم….قشنگ‌معلوم بود خنده هام از اون خنده های از سر ترس…با این‌حال گفتم:

-داره سر به سرمون میزاره…..

منتظر بودم بخنده….بخنده و بگه که شوخی کرده و فقط میخواسته مارو بترسونه اما اون همچنان مصمم و جدی گفت:

-من آخه با شما دوتا ژیگلوها چه شوخی دارم….من یادم همیشه میگفتن اینجا روح داره…..حالا تو اون‌موقع کوچیکتر بکدی زیادی تو باغ نبودی ولی من میشنیدم که همچین چیزی میگفتن و ظاهرا هم وجود داره…..

یلدا با ترس آب دهنشو قورت داد و گفت:

-واااای….خب اگه روح داره چرا اومدیم اینجا…..!؟

-خب اومدیم تفریح دیگه….

-این که اینجا روح داره کجاش تفریح!

-حالا تو اون‌قسمت روح رو بهش توجه نکن….

-دیگه وقتی تو حرفش رو زدی چجوری میشه توجه نکنم….!؟؟؟وای خدا….آزار و اذیت نکنه…

-شایدم بکنه…..

امیر اینو گفت و بعد چنگولاشو نشون یلدا داد و با کج و کوله کردن قیافه اش و دورگه کردن‌ صداش گفت:

-مواظب باش تو خواب قورتت نده!!!!

یلدا جیغ کشید و خودشو چسبوند به امیر گفت:

-امیر تورو خداااااا هیچی درموردش نگو….

همچنان‌که داشتم به مکالمه ی اون دوتا گوش میدادم با ترس اتفاقاتی که واسم افتاده بود رو باخودم مرور کردم…..ای خِداااااا…..

تاب بازی…..در زدن…..گم شدن ساعت مچیم….

خدایاااا….یعنی کار همون روح بوده!؟؟؟؟

به یلدا نگاه کردم…از ترس مثل کنه چسبیده بود به امیر….اما من این وسط کی رو داشتم که بهش بچسبم….!؟؟؟

نگاه شماتت باری به ایمان انداختم…

اونم همزمان به من خیره شد….

یعنی خاااآاااااااک بر فرق سرت که به درد همچین کاری هم‌نمیخوری…..با نگاهم نفرتمو ازش نشون دادم و رومو ازش برگردوندم…..

امیر با خستگی از جا بلند شد و گفت:

-بلند شو یلدا….بلند شو بریم بخوابیم….

یلدا فورا بلند شد…..

هنوزم محکمو سفت دست امیرو توی دستش نگه داشته بود و همچنان منتظر بودم امیر بگه شوخی کرده ولی نه….

حتما یه روح اینجا هست…..یه روح که دستاشو پشت کمرم گذاشت و هلم داد….

بعد وقتی من تو دستشویی بودم‌زد به در و ساعت مچیم رو هم برداشت…..

به خودم که اومدم دیدم یلدا و امیر رفتن و فقط من و ایمان کنار آتیشیم….اونم که سر کلا تو گوشیش بود….

ازش پرسیدم:

-هوووی…..تا حالا موروی گزارش شده که روح ساعت ببنده به دستش!؟

سرشو بالا گرقت و با تعجب بهم‌نگاه کرد….

ایمان با نیش کج و انگار که یه دیوونه رو به روش نشسته باشه سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد….

از چشماش خوندم که داره میگه هاذا ماذا فازا….!

نگاهمو ازش گرفتم و چشم دوختم به آتیش…..اونم دوباره سرگرم گوشیش شد….اما من مطمئن بودم….مطمئن بودم اون اتفاقها واقعا برام افتاده….

دیگه نتونستم بیشتر از این اینارو پیش خودم نگه دارم واسه همین گفتم:

-ببین من وقتی رو تاب نشسته بودم یه نفر از پشت هلم داد و من رفتم هوا…اولش فکر کردم کار یلدا یا امیر اما اونا اینجا نشسته بودن….من قشنگ حسش کردم…..

سرشو بالا گرفت و یه وری نگام کرد…مشخص بود داره فکر میکنه اسکلش کردم….بالاخره دهن باز کرد و گفت:

-چرت و پرت نگو بچه !

آخه چرا باور نمیکرد!؟؟؟

-به جوووووون خودم…به جون خودت اصلا…

-جون خودت رو قسم بخور…

-باشه….به جون خودم یه نفر از پشت منو هل داد…وووووی…..چقدر وحشتناک…

صورتم از انزجار و ترس توهم مچاله شد…دستامو بین پاهام گذاشتم و گفتم:

-وووووووی وووووووی…..دستای یه روح رو کمر من نشسته بود…یه روح منو رو تاب هل داد عین این فیلمای ترسناک جن گیری…..

بازم چپ چپ نگام کرد و گفت:

-بسه بچه بسه….این شر و ورا چیه…روح کیلو چنده….توهم زدی چرا….؟

عصبانی شدمو با حرص گفتم:

-وااااای….چقدر تو رو مخییییی….بخدا اون اتفاق واسه من افتاد….تازه وقتی رفتم دستشویی یه نفر هی میومد میزد به در و فرار میکرد…ساعت مچیم….ساعت مچیم جلوی آینه بود ولی وقتی خواستم به مچم ببندم ندیدمش….ایناهم شر و ورن !؟؟

خندید….از خنده هاش جاخوردم….پس مشخص بود بازم حرفامو باور نکرده…. دستمو مشت کردم و دندنامو رو هم سابیدم…..

اما اون همچنان خندید و بعد گفت:

-ببین دختر جون…امیرحسین فقط داشت سر به سرتون میذاشت….میخواست تو و یلدا رو بترسونه….

ای باباااااا چرا نمیخواست حرفمو باور کنه…..واسه همین هم با حرص و هم با دلخوری گفتم:

-بجون خودم راس میگم….

-یاااااسمن…یااااااسمن….بفهم نفهم…میگم امیرحسین داشت سر به سرت میذاشت…..

-پس باور نکردی آره….!؟؟؟

-نه….چون امیرحسین داشت سر به سرتون میذاشت…..

با حرص لبهامو روهم فشار دادم و بعد گفتم:

-من اصلا کاری به حرفهای امیر ندارم…..من میگم اون اتفاقها واقعا واسم افتادن….

لبخند زد و گفت:

-نترس عزیزم…خبری نیست…توهم….

نمیدونم چرا یهو ذهنم از روح و این چیزا خالی شد و رفت پی “عزیزم” گفتن ایمان…..اونقدر مهربون این حرف رو زد که ناخواسته لبخندی روی لبهام نشست…..و بعد پرسیدم:

-تو دیگه منو دوست نداری!؟؟؟

بهم خیره شد…از صورت و چشماش نتونستم چیزی بخونم….فقط سکوت کرد….

دیگه داشتم ازش ناامید میشدم که خیلی بی ربط پرسید:

-بنظرت امیرحسین الان خواب!؟

از سوالش جاخوردم..قطعا جواب سوال من یه سوال دیگه نبود….با این حال گفتم:

-آره….معلوم که خواب….

همچنان به سوالای بی ربطش ادامه داد:

-یلدا چی!؟ اونم خواب!؟

-خب….آره….حتما…

-حاج خانم و حاج آقا چی!؟ اوناهم خوابن!؟؟

نگاهی به چراغای خاموش خونه انداختم و بعد همونطور که تو ذهنم بخاطر سوالای درپیتش هی بهش فحش میدادم گفتم:

-اونا نه که میشه به صورت خودکار خوابشون میبره…

با دست اشاره کرد و گفت:

-پس بیا جلو….

گیج نگاهش کردمو پرسیدم:

-چیکار کنم؟

-میگم بیا جلو….

از جای خودم بلند شدم و رفتم کنارش نشستم…..

دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و بعد سرش رو آورد جلو و لبامو پر ولع و آبدااااار بوسید……

هنگ کردم…..و همچنان تو این حالت مونده بودم….اون اما دستاشو از دو طرف صورتم برداشت و گفت:

-من همیشه دوست دارم…..همیشه….

جمله و حرکت ایمان اونقدر ذوق زده ام کرده بود که دست از پا نمیشناختم….

چشمامو بسته بودم که از عمق عمق عمق وجودمو کیف اون‌ماچ آبدارو ببرم….

آخ!چی میشد اگه همیشه از این حرکتا میزد!!!

مطمئن بودم بازم سرخ و سفید شدم و چشمام دارن عمق خوشحالیم رو لو میدن‌….

دستامو بین پاهام گذاشتم و لب پایینیم رو تو دهنم‌فرو بردمو نگاهش کردم….

پس دوستم داشت….

آهسته و کمی خجل گونه گفتم:

-یه اعترافی بکنم!؟

-بکن….

نفس حبس شده تو سینه ام رو رها کردمو گفتم:

-این مدت همش فکر میکردم‌دنبال بهونه ای تا باهام بزنی!…

تو گلو خندید و گفت:

-از بس خُلی!

خندیدم…..ولی نه خیلی بلند….پشت دستمو رو لبخام کشیدم…دقیقا همونجایی که ماچ کرده بود….کاش زندگی صحنه عقب داشت وگرنه من هی برمیگشتم و اون‌صحنه رو صدبار تکرار میکردم…..

با لبخند نگاهش کردمو گفتم:

-ایمان من نمیخوام هی مدام درحال قهر و آشتی باشیم…ولی باور کن هی پیش میاد.

.هی پیش میاد…..

یه نفس عمیق کشید و گفت:

-بعد از سال مامان با بابا صحبت میکنم….میخوام بگیرمت !

تیکه آخر جمله اشو با شوخ طبعی گفت:

نگاهش کردم و خندیدم….اصلا کنترلی رو اون خنده ها نداشتم….

سرمو بردم جلو و گفتم:

-واقعااااا !؟؟

-آره….فقط باید یکم صبر کنی….همین !

من ایمانو دوست داشتم…اون دقیقا همون مردی بود که هر دختری آرزوش رو داشت….همون کسی که تو رویاها تصورش میکردم…..

واسه همین تا هر زمان که لازم باشه منتظرش می موندم…..

و اینو به زبون هم آوردم و گفتم:

-من تا هرررررر زمانی که لازم باشه منتظرت میمونم….تا هر زمان…..

لبخند زد و گفت:

-ممنونم عزیزم….

از شدت ذوق دلم قیلی ویلی رفت و شل و ولی شدم!

اوووووفی!بمیری ایشالاااااا….خب بگو تو که وقتی مهربون میشی اینهمه عزیز و شیرین میشی چرا گوشت تلخی میکنی…..!؟؟

دستمو زیر چونه ام‌گذاشتم و گفتم:

-ایمااااان…

-جون…

-چی میشه همیشه اینقدر مهربون باشی هااان!؟

-من همیشه مهربونم……

-مطمئنی!

-آره….فقط بعضی وقتها….فقط بعضی وقتها یکم قاطی میکنم اونم که اصلا مگه هست آدمی که عصبانی نشه….!.؟؟

-نه نیست….ولی خب…تو خیلی زود دلخور و عصبی میشی….

-بعضی وقتها پیش میاد …خب‌….هوا سرده‌…بلند شو بریم بالا بخوابیم……

اون بلند شد….اما من همچنان که نشسته بودم سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-بنظرت اگه بریم یه دوری بزنیم اونا میفهمن که ما نیستیم…..!؟؟؟؟

خب….من دیگه غیر مستقیم نخ رو دادم….حالا باید دید اون قبول میکنه یا نه‌…!

انگار خودشم خیلی بدش نمیومد یکم شیطنت کنه….با این حال هنوز ترسی ته توجودش بود… خب حق هم داشت…دستی به صورت بدون ریشش کشید و بعد یه نگاه به خونه و یه نگاه به چشمای پر شیطنت من انداخت…..

چشمکی زدمو زبونمو دور لبهای گوشتیم کشیدم….دیگه فکر کنم نتونست طاقت بیاره….چون دستشو سمت دستم دراز کرد و گفت:

-خدا لعنتت کنه یاسمن….بلند شو…بلندشو …زودباش….

دستمو تو دستش گذاشتم و با ذوق و شوق غیر قابل وصفی از جا بلند شدمو دنبالش راه افتادم….

بعد از چند روز قهر حالا هردو واسه بوسیدن هم هیجان و شوق داشتیم…ایمان نمیتونست اینو انکار کنه….

حتما اونم احساسی شبیه به احساس من داشت….

نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-کجا بریم!؟

خندیدمو گفتم:

-نمیدونم…..

اون اضطراب و عجله داشت…ولی من نه…همین که دستم تو دستش بود واسم یه دنیا می ارزید….

بالاخره بعد از یه بررسی فوری فوتی به ته باغ اشاره کرد و گفت:

-بریم اون پشت !؟؟

اسم پشت باغ که اومد ترس برم داشت….آب دهنمو سخت قورت داومو گفتم:

-پشت باغ!؟؟

-اهوووم….

اسم اونجا که اومد وسط یاد روح و جن و از ما بهترون افتادمو گفتم:

-نه نه اونجا نه…اونجا روح داره….

دستمو گرفت و کشید و بعد گفت:

-جن و روح کجا بود دختر….بیا بریم….

تند تند گفتم:

-چرا چرا …اینجا روح داره….

کلافه و کفری شد….چپکی نگاهم‌کرد :

-ای بابا…دخترجون….امیرحسین داشت سربه سرتون میذاشت بفهممممم

-ولی من که توضیح دادم خودم یه چیزایی دیدم…اون‌روح واقعا وجود داره…..

-پع! این شر و ورا چیه…!؟ اینا اراجیفن!

چون خودم شاهد یه سری اتفاقات بودم شک نداشتم روح واقعا وجود داره واسه همین رفتم عقب و گفتم:

-نه نمیام اونجا….اونجا روح داره….

عصبی شد و گفت:

-بچه بازی درنیار یاسی…روحمون کجا بود…بیا بریم تا کسی شک نداره….

دستشو از دستم جدا کردمو همچنان با ترس گفتم:

-نمیخوام…نمیام…اصلا ولش کن….بیا بریم….

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-چی چی رو ولش کن….؟؟ منو هوایی کردی حالا میگی نمیای….مگه دست خودت!؟

با گفتن این حرف دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند….داد و هوار که نمیتونستم راه بندازم….درحالی که دنبالش کشیده میشدم هی خودمو رو زمین نگه میداشتم که نتونه بکشونم اما اینکارو انجام داد و بالاخره هر طور شده بود منو برد پشت خونه…. تو همون حین گفتم:

-ساعتمو روح برد مدرک از این واضح تر….

-روح آخه ساعت تورو میخواد چیکار ….توهم…گمش کردی بعد بگردی دنبالش پیدا میکنی‌‌‌‌‌…..

اون منو برد دقیقا همونجایی که اون فضای ترسناک بود….

باد میود و تاب رو هل میداد….

با ترس به همون سمت نگاه کردم…

این صحنه رو قبلا تو تمام فیلمای ترسناک دیده بودم و همین بیشتر مضطربم میکرد….

درست وقتی نگاهم در جست و جوی روح بود کمرم به تنه ی درخت خورد و لبهای ایمان روی لبهام نشست…..

نه مثل اینکه اون داغ تر از من بود….

دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با ولع لبهامو بوسید و من همچنان داشتم دنبال روح میگشتم در واقع اونقدر توی باغ نبودم که ایمان از اینکه همراهیش نکردم عصبی شد و فاصله گرفت و بعد گفت:

-چته تو !؟ چرا اینورو اونورو نگاه میکنی با من باش بابا….

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-به جون خودم اینجا روح داره….

عصبی دستشو زیر گلوم گذاشت و از جلو بهم چسبید و بعد با حرص گفت:

-باشه اصلا روح داره….ولی تا وقتی من هستم دیگه ترس معنا نداره…به این قسمتشم فکر کن….

راست میگفت…ایمان بود…در لحظه ترسم نصف شد….و سرمو آهسته تکون دادم…اونم بی طاقت دوباره لبهاشو روی لبهام گذاشت…..

از برخورد پایین تنه اش با شکمم مشخص بود حالش دست خودش نیست و تو فاز ….

منم ترجیح دادم بجای ترسیدن یکم لذت ببرم….

دستامو دور گردنش حلقه کردم و بعد منم همراهیش کردم…..

صدای نفسهای داغمون قاطی صدای باد شده بود…..

دستاش از کمرم اومدپایینتر و روی باسنم نشست…..

وحتی لبهاش همینطور….ولی اینبار فقط گردنم رو لیس میزد…شاید چون نمیخواست کبود بشه …

نفسهام عمیق شده بودن و جریان شیرینی رو تو کمرم حس میکردم….

مثل وحشی ها یقه لباسم رو گرفت و کشید پایین و بعد لیسی به خط سینه ام زد که باعث شد آه عمیقی بکشم و سرم رو کج کنم….

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

14 دیدگاه

  1. میشه بگید چرا اینقد پستاتون کوتاهه؟؟؟؟؟
    بعد از دو روز ۴تا خط گذاشتین!!!!
    چرا دیگه عین قبل هر روز پست نمیزارین؟؟؟؟
    وقتی دو روز یبار پست میزارین حداقلش باید طولانی باشه ن چنتا خط!!!شورشو دراوردین دیگه مگه مسخره شماییم
    این از این رمانتون
    اون از دانشجوی شیطون بلا ک یهویی پستاتون شد هفته ای یبار اونم درحد چنتا خط
    اونم از عروس استاد ک بعد ۴روز ۴تا خط رمان تحویلمون میدین
    چ وضعشه خستمون کردین اه
    همینجوری پیش برین هیچ مخاطبی براتون نمیمونه
    این ادا ها چیه اخه !!!

    1. مریم خانوم عروس استاد رو من از کانال نویسنده پیگیری میکنم و بهتره بدونی هر روز پارت میذاره ولی جمع پارت چهار شبش میشه همین پارت اینجا !

      نویسنده شیطون بلا چند تا رمان داره که اولاش همشونو شبی دو سه پارت میذاشت ولی بعدش شد هفته ای یه پارت کوتاه!

      من این رمان رو هم تو کانال دنبال میکنم البته کانالی که من دنبال میکنم عقبه ولی بهتره بدونی این حجم پارت رو تو ده روز میذاره!!

  2. سلام …بابا جه خبره ؟ چرا اینقد شکار هستید …ادمین عزیز این همه انتقاد شنیدی حالا حرف من رو بشنو ..بزرگوار ..محترم …استاد …رمان خیلی داره خوب پیش میره …من که عاشق این رمان شدم …این انتقاد ها هم به خاطر رمان خوب خودته ..شاکی هستند که چرا رمان به این خوبی این قدر دیر به دیر و کوتاه پارت گذاشته می شه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن