رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت ۴۳

 

به صورتش نگاه کردم و وقتی نفس حبس شده و پوست قرمز رنگش رو دیدم گفتم
_آرمین من فقط…
وسط حرفم پرید :
_و اگه من نخوام؟
جا خوردم،در پی پیدا کردن جواب گفتم
_تو… تو چرا؟ چرا نباید بچه بخوای؟
نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می‌کرد از کوره در نره گفت
_جواب سؤال منو بده،اگه من بچه نخوام و هیچ وقت دلم نخواد بچه ای بهت بدم چی؟
سکوت کردم. ادامه داد
_تو هر روز با دیدن توله ی این و اون هوس بچه داشتن به سرت میزنه؟
از خشمی که توی چشماش شعله می کشید ترسیدم.
جلو رفتم و گفتم
_چرا انقدر عصبی شدی؟قبول الان آمادگی نداریم…منم تا وقتی کامل اون کوفتی و ترک نکنم چنین اقدامی نمیکنم اما بعدش چی؟
خشمش فوران کرد و داد زد
_بعدش هیچی نمیشه فهمیدی؟اگه فکر می‌کنی توله ی بقیه خاره تو چشمت گورت و گم کن و برو چون من هیچ وقت هیچ بچه ای به تو نمیدم.
دلخور از داد و بیدادش نگاهش کردم و خواستم برم که مچ دستم و گرفت سرش رو از پشت نزدیک گوشم آورد و با خشم توی کلماتش پچ زد
_تا وقتی با منی بچه ای در کار نیست اما فکر نکن بری با یکی دیگه… اسمم روته کسی تخم‌ش و نداره نزدیکت بشه چه برسه به اینکه بچه تو شکمت بکاره.پس هوس توله سگ و از سرت بنداز هانا دیگه هم بحثش و بالا نیار فهمیدی؟
بازوم و از دستش کشیدم و بدون جواب دادن از اتاق بیرون رفتم.
این همه عصبی شدن فقط به این خاطر که خواستم رو گفتم؟خوب من عاشق بچه بودم… یعنی تا آخر عمر…
چشمم به میلاد افتاد که با دیدنم سری برام تکون داد و به سمتم اومد.
سلام کرد.جوابشو که دادم گفت
_حواسم بهت بود،خوبی؟از ترم قبل لاغرتر شدی.
لبخند کم جونی زدم و گفتم
_در عوض به تو ساخته.بچه‌تو دیدم.. مثل خودت بی ریخته.
خندید و گفت
_همون نیم وجبی تونست حالم و خوب کنه.
_برات خوشحالم.
معنادار نگاهم کرد و گفت
_اسمش و گذاشتم هانا.
یک تای ابروم بالا پرید. ادامه داد
_میدونم گفتن این حرف درست نیست اما دلم میخواست مادر اون بچه تو باشی.
انقدر دل نازک شده بودم با شنیدن این جمله اشک تو چشمم جمع شد.
سرم و پایین انداختم و با یه ببخشید از‌ش دور شدم… لعنتی

سخت مشغول درس خوندن بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و روی سرم رو بوسید.
بدون این‌که سر از جزوه بردارم گفتم
_تمرکزم و بهم نزن آرمین باید بخونم.
صداش و کنار گوشم شنیدم
_دو شبه قصد خوابیدن نداری؟
حواس پرت جواب دادم
_دو نیست و بیست دقیقه به یکه تو بخواب من یک ساعت دیگه بخونم.
دستش و لبه ی میز بند کرد و گفت
_به نظرت بدون تو خوابم میبره؟
لبخند محوی روی لبم نشست. صندلیم و چرخوندم و گفتم
_می‌خوای اغفالم کنی و فردا سر کلاس ضایعم کنی؟
با اخم ساختگی گفت
_اون وظایف دانشجوییته الان وظایف همسری تو به جا بیار.
دوباره چرخیدم و گفتم
_بذار بخونم لطفا
جزوه رو بست و گفت
_به اندازه ی کافی خوندی تازه اول ترم هم که هست.
ابرو بالا پروندم و گفتم
_تو چه استادی هستی؟
دستم و گرفت و کشید گفت
_یه استادی که گیر دانشجوی فسقلی‌ش افتاده.
دستم و دور گردنش انداختم و گفتم
_حالا ناراضی ازم استاد؟
خیره نگام کرد. سرش و جلو آورد و گفت
_اگه از این سرخاب سفیدابا نمالی به صورتت آره.
اخم ریزی کردم و گفتم
_تو چه مشکلی با آرایش داری وقتی که…
انگشت شصت‌ش رو روی لبم گذاشت و تمام رژم رو پاک کرد و گفت
_دلم نمیخواد وقتی دارم می بوسمت یک کیلو سرب بره تو دهنم
دستش و روی گونم گذاشت و سرش و جلو آورد.
چشمام و بستم. هر لحظه منتظر حس کردن طعم لب هاش بودم که صدای وحشتناکی اومد و تکون خوردن آرمین رو حس کردم.
چشمام و باز کردم… با دیدن صورت کبود شدش نگران گفتم
_خوبی؟
دستش از دورم شل شد و زانو زد..
نگاهم به پشتش افتاد و خونی که از کمرش جاری شده بود.
نفسم بند اومد و سرم رو به سمت پنجره ی بزرگ اتاقم چرخوندم و با دیدن مرد سیاه پوشی که اسلحه ی بزرگی به دست داشت تازه یه چیزایی دستگیرم شد.
آرمین نقش بر زمین شد.شوک زده نگاهم روی کمر خونیش مات موند.
تیر خورده بود.

وحشت زده روی زانو نشستم و دستم رو به سمت کمرش بردم و با دیدن دست خونی شدم جیغ بلندی کشیدم.
دست روی گونش گذاشتم و چشمای نیمه بازش قلبم را از حرکت نگه داشت.
با وحشت گفتم
_آ.. آر… مین.. چی… شد.
تنش تکونی خورد و به سختی چشماش و باز نگه داشت و با صورتی کبود شده گفت
_ا…از… اتاق… برو… بیرون.
سرش و در آغوش کشیدم و در حالی که اشک از چشمام سرازیر شده بود گفتم
_زده به سرت؟آرمین تو رو خدا… تو رو خدا بگو خوبی
نفسش بالا نمیومد. به سختی حرف می‌زد
_هانا… ب.. برو بیرون.. ن… نمی… خوام… تو هم آسیب ببینی.
از جام بلند شدم اما نه به قصد رفتن.
گوشیم رو برداشتم و با دست هایی که علنا میلرزید قفل رو باز کردم.
انقدر حالم بد بود که حتی شماره ی اورژانس هم یادم نمیومد.
نگاهم به جسم غرق در خون آرمین بود و گوشی توی دستم می‌لرزید.
باز هم صداش رو شنیدم که گفت
_ب..برو هانا….
خواستم داد بزنم معلومه که نمیرم اما کسی از پشت دستام و گرفت.گوشی از دستم افتاد و وحشت زده خواستم برگردم که دست بزرگی روی دهنم نشست و من و به سمت در کشوند.
لگدی پروندم و با چشمای اشکی به آرمین نگاه کردم.
دستاش رو به زمین گرفت و خواست بلند بشه اما نتونست.
هر چه قدر لگد پروندم و تقلا کردم فایده ای نداشت.
انقدر محکم جلوی دهنم رو گرفته بود که حتی نمی تونستم جیغ بزنم.
چشمم به مرد دیگه ای افتاد که با ماسک نزدیک اومد و گفت
_کارش تموم شد؟
صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید
_داشت جون میداد.برو پی مدارک این دختره هم بد جفتک می پرونه.
مرد مقابلم با چشمای شرورش نگاهم کرد و یواش یواش نزدیکم شد.
لگدی پروندم که جا خالی داد. اسلحه ش رو در آورد.
وحشت زده نگاهش کردم.
صدای مرد پشت سرم اومد که تند گفت
_هی احمق نشنیدی رئیس گفت این دختره رو زنده میخواد؟
صورت مرد مقابلم رو ندیدم اما با شرارت توی چشماش گفت
_گفت زنده… نگفت که سالم تحویلش بدین

سری با ترس به طرفین تکون دادم.مرد با چشمای شیطانی نزدیکم شد و روبه روم ایستاد.
چاقویی از جیبش در آورد و جلوی چشمم تکون داد.
از ترس نفسم بالا نمیومد.سردی چاقو رو روی صورتم حس کردم.
با صدای چندش آورش گفت
_نلرز کوچولو.رئیس میخواد باهات حال کنه ریختت ناقض بشه خوشش نمیاد.
چاقو رو سر داد و روی بازوم نگه داشت
به خودم لعنت فرستادم که چرا یه لباس آستین بلند نپوشیدم.
چاقو رو روی پوستم نگه داشت و با یک حرکت تیزیش رو روی بازوم کشید.
صدای جیغم به خاطر دستی که جلوی دهنم بود خفه شد.
چاقوی پر شده از خون رو جلوی صورتم تکون داد و گفت
_دختر بدی باشی انگشت‌هاتو قطع میکنم.
اشک از چشمام ریخت.
اشاره ای به مرد پشت سرم کرد و گفت
_ببرش،دهن و چشماشم ببند تا من بیام.
اشکام جلوی دیدم رو گرفتن.لزجی خون رو روی پوستم حس می‌کردم اما نگاهم به در اتاق بود و به دست مرد کشیده شدم.
کاش حداقل آرمین و نجات بدن.
* * * * *
کیسه ی مشکی از روی سرم برداشته شد.همون طور که حدس میزدم روبه روی خودم چهره ی کریه شاهرخ رو دیدم.
چشمام از نفرت پر شد نگاهش رو روی بازوم انداخت و گفت
_آدم با یه پیشی کوچولو این طوری رفتار نمیکنه.
با پام به زمین کوبیدم که نگاهش به صورتم و دهن بستم افتاد. به روم خندید و گفت
_آخ… اصلا حواسم نبود زبونت بستست عزیزم.
دستش و پیش آورد و با یک حرکت چسب روی دهنم رو کند که حس کردم پوست صورتمم کنده شد.
چند لحظه ای چشمام بسته شد.خندید و گفت
_حالت خوبه عزیزم؟
با تمام نفرت وجودم توی صورتش تف کردم و گفتم
_اگه بلایی سر آرمین بیاد می کشمت پیرسگ حروم زاده.
با دستمال صورتش رو پاک کرد و گفت
_پس بکش چون اون پسره خیلی وقته جون داده.
مات و مبهوت نگاهش کردم.خندید و گفت
_اون طوری نگاه نکن گلم من جایگزین خوبی برای اون میشم.کمرمم از یه جوون بیست ساله پر تره.

🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

5 دیدگاه

  1. سلام عروس استاد و دختر حاج آقا رمان های جالب هستن اما کاش زود به زود پارت میزاشتی که سرانجام داستان بدونیم خسته شدیم از بس کوتاه کوتاه خوندیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن