رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۵

 

امیرحسین داشت ماجرای خنده داری یکی از دوستاش رو تعریف میکرد و ماهم قاه قاه میخندیدیم و همزمان شام هم میخوردیم…..

با اینکه قبلش خیلی چیزا خورده بودم اما چون سرگرم حرف بودم باز هی این معده فریب میخورد و فکر میکرد گشنشه !

ایمان دیگه چیزی نخورد! چند تیکه خورد و بعد خودشو کشید عقب….همون موقع صدای زنگ تو خونه پیچید….یلدا بلند شد و رفت درو باز کرد….مامان بود که لبخند زنان درحالی که یه ظرف تو دستش بود همراه یلدا اومد داخل….همه به سمتش نگاه کردیم اما اون به محض دیدن من که داشتم یه تیکه فلافل دهنم گذاشته بود خشکش زد…ناباورانه نگاهم کرد و گفت:

-تو داری میخوری!؟؟؟تو باز داری میخوری!؟

آب دهنمو با ترس قورت دادم و بعد وحشت زده فلافل روگذاشتم تو دهتم و قورتش دادم و گفتم:

-فقط یه دونه خوردم!

ایمان به قصد اذیت کردنم گفت:

-عه! چرا الکی میگی! دروغ میگه….نصف فلافل هارو خودش خورده!

همین جمله کافی بود تا مامان توی یه خرکت کاملا سرعتی و ناگهانی دست دراز کنه سمت جعبه دستمال کاغذی و بعد به قصد کشت به سمتم پرتش کنه….

فورا بلند شدمو جاخالی دادم و بعد پشت امیرحسین پناه گرفتموگفتم:

-داداش منو میکشه…هوامو داشته باش..

ایمان که فقط میخندید و لذت میبرد…اما یلدا گفت:

-خاله چیکارش داری…گناه داره…فقط چندتا دونه خورد!

مامام که از شدت عصبانیت حسابی داغ کرده بود گفت:

-یلدا…عزیزم…فدات شم…این نکبت چاقالوی بیفکر قبل اینکه بیاد پیش شماها سه تا موز و یه بشقهب فلافل و چهارتا نون خورد….

تا مامان اینو گفت اینبار بقیه بودن که ناباورانه بهم خیره شدن….ایمان دستی تو موهاش کشید و گفت:

-گاو مشت حسن تشریف داره این دختر!

از پشت امیرحسین اومدم بیرون و گفتم :

-بخدا دوتا موز خوردم نه سه تا!

مامان با لحن بشدت تندی گفت:

-ساکت شوووو…دختره ی زبون نفهم و شکمو….آخه چرا عقل تو کله ی پوکت نیست….بدبخت من اگه میگم نخور واسه خودت….روز به روز داره وزنت بیشتر میشه…..آخرش میترکی! گاو! قد گاو هم نمیفهمی…قد مورچه هم نمیفهمی….

مامان اینارو گفت و بعد ظرف پفیلارو داد دست یلدا و گفت:

-درست کردم گفتم واسه شماهام بیارم دور هم بخورین….یلدا….این دختره از اینا نخوره هاااااا….

یلدا سر تکون داد و گفت:

-باشه خاله….خیالتون راحت…..نمیزارم بخوره!

مامان با ناراحتی دستشو روی پیشونیش گذاشت و بعد خداحافظی کرد و رفت…

ایمان با تاسف سرشو واسم تکون داد و شوخ طبعانه گفت:

-چاقالو نباش! من فعلا برم پفیلا بخورم…

و بعد لبخند بدجنسانه ای زد و از آشپزخونه رفت بیرون..نامرد همش فقط میخواست اذیت کنه..اینبار نویت امیرحسین بود که با تاسف سرشو واسم تکون بده و بگه:

-نخور خواهر من…نخور….خو راس میگه ….ته این پر خوری ها ترکیدن! میترکیااا !

اونا همه رفتن و رو کاناپه نشستن و هم مشغول خوردن چای تازه دم شدن و هم پفیلا…..

با لب و لوچه آویزون رفتم و کنار یلدا نشستم…..

نگاه پر حسرتی به دونه های بزرگ سفید پفیلا انداختم….

حیف شد…خیلی حیف شد که نمیتونستم بخورم!

دیگه نگاهشون نکردم تا کمتر حسرت بخورم …یلدا پرسید:

-لباساتو پوشیدی!؟؟ امتحان کردی ببینی اندازت!؟

درحالی که چشمم هنوز پی پفیلاها بود گفتم:

-آره خوب بود مرسی….فقط…میگم….

سرشو بالا گرفت و گفت:

-یاسی نخواه که بهت پفیلا بدم….دیدی که حاله چی گفت…..

اخم کردمو گفتم:

-حالا کی گفته من پفیلا میخوام…میخواستم بپرسم تو و امیر تا کی اینجا هستین !؟؟؟

یکم فکر کرد و گفت:

-فکر کنم تا ۵ عید….بعدش میریم…..

آهانی گفتمو خودمو عقب کشیدم…کاش میشد تا وقتی اینجا هستین ایمان در مورد خودم و خودش با خانوادم صحبت کنه….دلم میخواست زودتر همچی جدی بشه …

هر چی بیشتر کش پیدا کنه خسته کننده تر میشد….

تا شب خونه ایمان بودیم….ساعت ۱۲ بود که امیرحسین یلند شد و گقت:

-یلدا یاسی یلند شین بریم بالا….خستمه میخوام بخوابم!

یلدا مظلوم نگاهش کرد و گفت:

-نمیشه همینجا بخوابیم!؟ خب چه فرقی میکنه!

امیرحسین بیتفاوت و خسته گفت:

-نه میرم بالا…لباسام بالان…تو هم اگه خواستی بیا بالا نخواستی هم همینجا بمون!

یلدا با ذوق گفت:

-من که دلم میخواد تا وقتی اینجام همینجا تو اتاق خواب خودم بخوابم…یاسی هم پیش من میمونه…میخوایم گپ بزنیم…

-پس من میرم بخوابم…چون میدونم حرفهای شما تمومی نداره…شب یخیر….

امیرحسین که رفت ایمان هم گوشیشو از روی مسز برداشت و بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاقش…

خیلی مشکوک میزد…همش سرش تو گوشی بود…

بعد رفتن اونا من و یلدا هم رفتیم توی اتاق خوابش…اون رو تخت دراز کشید و من رو تشک….بعد هم دوباره شروع کردیم‌گپ زدن….

از هر چیزی……تا اینکه نفهمیدیم کی خوابمون برد….دلم درد گرفته بود و این درد رو تو خواب هم‌حس میکردم‌بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ….

دلم درد گرفته بود و این درد رو تو خواب هم‌حس میکردم‌بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ….فکر کنم بخاطر پر خوری زیاد بود…

غلتی خوردم که شاید خوب بشم اما همچی بدتر شد….بالاخره بلند شدم….یلدا تو خواب و بیداری پرسید:

-چیشده یاسی!؟

بلند شدمو گفتم:

-هیچی….یکم دلم درد گرفته…..میرم یه آب به صورتم بزنم….شاید خوب بشم

پتو رو کشید روی صورتشو گفت:

-خب از بس میخوری….کمتر بخور…..

دلخور گفتم:

-ای بابا….چرا همتون گیر دادین به من ….

اینو گفتم و بعد ،

کورمال کورمال از اتاق بیرون رفتم….فکر کنم یه آب به صورتم میزدم یا یه لیوان آب میخوردم یکم بهتر میشدم….

چراغ سرویس بهداشتی روشن بود و درش نیمه باز ….ایمان رو دیدم که داشت مسواک میزد….نزدیک تر که رفتم متوجه ام شد….

درحالی که مسواک رو توی دهنش بالا و پایین میکرد سرشو به سمتم چرخوند و نگام کرد….چشمامو مالوندم و بعد آهسته اما متعجب لب زدم:

-تو الان میخوای بخوابی!؟

اول دهنش رو شست و بعد گفت:

-آره…مشکلی هست!؟

لبامو لول کردم….تو لحظه چیزای بدی به ذهنم رسید…..چشمم رفت سمت گوشیش…پس داشت چت چت میکرد….ولی با کی!؟؟ لاید بل یه پسر! عمراااات

ناخواسته اخم کردم…یعنی داشت با کی چت میکرد که بخاطرش تا الان بیدار بود…!؟؟؟ گفتم:

-لابد داشتی چت میکردی!؟

از سوالم خوشش نیومد چون خیلی یهویی خودشو خم کرد‌،یقه لباسمو گرفت و کشیدم تو سرویس بعد درو بست و جدی و عبوس تو صورتم زل زد و گفت:

-یاسمن بار آخرت باشه از این سوالا میپرسیا! گرفتی!؟؟؟هیچوقت از این سوالا نپرس….خط قرمز اخلاقی من….از کسی که بخواد محدود به خودش بکنم خوشم نمیاد…..

راستش منم اصلا از این رفتارش خوشم نیومد…یه جورایی انتظار این رفتارو نداشتم…یعنی چی که از کسی که بخواد به خودش محدودش کنه خوشش نمیاد …اصلا مگه ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم پس چرا از این هشدارها به من میده….!؟؟؟

پذیرش این قضیه سخت و غیر قابل قبول بود برای من….

واسه همین گفتم:

-اگه من تا ساعت ۴صبح چت کنم تو در موردم فکر بد نمیکنی!؟؟؟

اینو پرسیدم که بگه آره و منم بگم خب به همین دلیل منم فکر بد کردم و نا اروم شدم اما اون بجای بله گفت:

-نه فکر بد نمیکنم….تو هم نکن !

دیگه حرفی واسم نیومد….میومد هم تو اون سرویس بهداشتی آخه چی میتونستم بگم….

وقتی قیافه درهممو دید گفت:

-خب حالا اخم نکن یه بوس‌….

حرفش رو با گذاشتن دستم روی سینه اش و دور نگه داشتمش از خودم ناتموم گذاشتم و بعد گفتم:

-نمیخوام ببوسیم….من خسته شدم….از این قرارهای مسخره تو توالت خسته شدم…..از این بوسه ها توی توالت خسته شدم

حالا اون بود که متعجب نگام میکرد….

من عصبی و بهم ریخته شده بودم دلیلشم رفتار بدش بود….آهسته پرسید:

-یعنی چی!؟ این حرفها یعنی چی!؟

اینبار بدون ترس تو صورتش نگاه کردمو گفتم:

-یعنی من دلم میخواد تو اتاق خواب مشترکمون با خیال راحت ببوسمت نه توی توالت…..یعنی اینکه تو یه بچه ی بیکار کم سن و سال سربازی نرفته نیستی..تو سی و چند سالت هم خونه داری هم ماشین هم کار هم کارت پایان خدمت پس چرا نمیای جلو…!؟ میخوای تا همیشه هی منو اینجا ببینی و ببوسی؟؟تو توالت…..واقعا که‌…..شب بخیر….

دیگه حتی آبی هم به صورتم نزدم…از اونجا اومدم بیرون و دوباره برگشتم تو اتاق‌.‌.رفتم زیر پتو و چشمامو روهم گذاشتم…..

دروغ که نگفتم….شاید زمان و مکان واسه اون حرفها مناسب نبود اما خب‌…اینا چیزایی بود که همیشه دلم میخواست بهش بگم هر چند که دلیل اصلی گفتنشون حرص خوردنم بود….تا چهار صبح معلوم نبود با کدوم پدرسگ چت میکرد بعد یه من میگفت حق ندارم بپرسم….از کسی که بخواد محدودش کنه بدش میاد….!

اصلا چطور اون وقتها مینارو میاورد خونه اش حسابی کیف میکرد باهاش هیچ ابایی هم از دیدنش نداشت اما و،اسه من همچی عخ بود…!

هی احتیاط میکرد…هی احتیاط میکرد…و نمیبوسیدم مگه توی توالت…..

آخه این چه عشقی بود!؟؟ چه دوست داشتنی بود!!!

نه! اینجوری فایده نداره…..باید یکم ادب بشه تا یاد بگیره چجوری با من صحبت کنه…

تا عید چیزی نمونده بود و ایمان حتی سعی نکرد یه پیام خشک و خالی به من بده و ماجرای اونشب رو از دل من دربیاره…..

یه جورایی نرم نرمک از هم دور شده بودیم….واسه همین اصلا حال و حوصله نداشتم…..

یلدا اول خونه ی ایمان هفت سین چید و بعد اومد بالا ….واسه چیدن سفره ی عید حال و انگیزه نداشتم چون بازم مثل کله پوکها همش تو فکر ایمان لعنتی بودم….

اینجوری اما لحظات واسم حروم میشدن واسه همین سعی کردم خودمو مشغول نشون بدم…مامان رفته بود میوه بخره و فقط و من و یلدا خونه بودیم….آینه رو روی سفره ی پهن شده روی میز گذاشتم و بعد قرآن رو هم گذاشتم رو به روش…یلدا دور تنگ ماهی یه روبان قرمز بست و گفت:

-از همین حالا وقتی روزی که قراره برگردیم اصفهان فکر میکنم دلم میگیره!

نشستم رو صندلی و مشغول طرح کشیدن روی تخم مرغها شدم و همزمان گفتم:

-تو که اونجا کلی دوست و رفیق داری…مهین وشهین و اقدس پیچ گوشتی و امبردست!

یلدا خندید و گفت:

-دیوونه! بابا من که هرروز اونارو نمیبینم…هرازگاهی که میریم بیرون چشم به چشمش میفته! اخ یاسی نمیدونی چقدر دوست دارم خونه مون بیاد تهران!

-خب بیاین!

با افسوس و حسرت گفت:

-دست من بود که تاحالا هزار مرتبه اومده بودیم….نمیشه…کار و بار و شرکت مهندسیشون اونجاست….الکی که نیست همه چیو ول کنن بیان اینجا….ولی….اگه خونه مون همینجا بود خیال من خیلی راحت میشد چون اون موقع میتونستم کارای ایمان رو انجام بدم….خودشم که اصلا بفکر نیست…گفتم مهین رو بهش معرفی میکنم لابد خوشش میاد….

کنجکاوانه گفت:

-خب خب چیشد…خوشش اومد!؟

یلدا مایوسانه ابرو بالا انداخت و گفت:

-نچ…..صبح در موردش باهاش حرف زدم عصبانی شد گفت دیگه درباره مهین باهاش حرف نزنم….

در نشیمن گاهم چنان عروسی ای برپا شد که نگو و نپرس…هر چقدر قیافه یلدا غمگین شده بود ده برابرش دل من مفرح شد!

یلدا ظرف شیشه ای آجیل از روی اپن برداشت و گذاشت روی میز و همزمان گفت:

-نمیدونم چرا حس میکنم خودش یه نفرو دوست داره و واسه همین هی هر کی رو معرفی میکنیم جدی نمیگیره….هان!؟ نظر تو چیه!؟؟ خودم که همین فکرو میکنم!

اینجا دیگه فقط کم مونده بود دوتا دستمال بردارم و برقصم! پس بالاخره با رفتارهاش نشون داد تو قلب بی صاحابش یه نفر هست…آی خدا چی میشد که اگه میومد خواستگاری و قال قضیه رو میکند….

یا این حال به روی خودم نیاوردم و گفتم:

-نمیدونم یلدا…من آخه از کجا از احساسات داداش بی تربیت تو سردربیارم…

چپکی نگاه کرد و گفت:

-داداش من بی تربیت!؟؟ ایمان تک بخدا…از همه لحاظ….

با عشوه خرکی گفتم:

-من که اصلا از داداشت خوشم نمیاد!

یه پسته دهن خودش گذشات و گفت:

-اتفاقا ایمان هم همینو گفت!

تندی سرمو به سمتش چرخوندمو گفتم:

-ایمان ؟؟؟؟ ایمان چیگفت!؟

یلدا خونسرد گفت:

-همین حرفهایی که تو درموردش زدی اونم در مورد تو زد….گفت یاسی یه دختر بی تربیت شکموئہ و اصلا ازت خوشش نمیاد!

ای ایمان نامرد….حالا دیگه پشت سرم چاخان میکنه….

دستمو به کمرم تکیه دادمو گفتم:

-عجب وزه ایه این داداشت…عجب وزه ای…تورو خدا ببین…!مرد اینقدر خاله زنگ! بعدشم خدایی من چاق نیستم…من اندامم پر…پر… درضمن….برو به اون داداش نسناس ریشوت بگو…بروووو داعشی….تورو خود داعش هم ببینه اعدامت میکته با اون ریش درازت…داعشی زشت….

بلدا نیششو تا بناگوشش باز کرد و گفت:

-دیگه نمیتونی بهش یگی داعشی چون ریششو زد….

تا اینو گفت ناباورانه نگاهش کردمو گفتم:

-دروووووغ میگی! امکان نداره!

یلدا خندید و گفت:

-به جون خودم راست میگم….امروز صبح رفت آرایشگاه ریششو زد…ماشالله…هزار ماشالله نمیدونی داداشم چقدر خوشتیپ شده…البته با ریش هم خوشتیپ بود اما الان دیگه اون قیافه ی مردونه ی خوشگلش بیشتر تو چشم….داداشم نظیر نداره…اسپندهم براش دود دادم…

وووووی خدااا….چقدر دلم میخواست ببینمش….یعنی چه شکلی شده!؟؟ لابد خیلی خوشگل شده…ایمان وقتی ریش یا ته ریش نداره سنش خیلی کم میزنه…الانم لابد شده شبیه این بچه سوسولا ..منتها از اون مدلش که آدم دوست داره درسته قورتش بده…

یکم من و من کردمو بعد گفتم:

-میگم ازش عکس نداری!؟؟؟

-از کی؟؟ایمان؟؟؟

-نه پس….بقال سر کوچه…

-عکس ایمانو میخوای چیکار!؟

-خب میخوام ببینم بدون ریش چه شکلی شده….

روبان رو قیچی کرد و گفت:

-ندارم…..یعنی گرفتم ازش ولی با گوشی خودش نه با گوشی خودم….حالا عجله نکن…..سر ساعت سال تحویل میبینیش….

با تاسف به یه گوشه خیره شدم….من تا اون موقع چجوری آخه صبر کنم…..

کاش باهاش آشتی بودم تا ازش میخواستم عکس بفرسته!

با خودم قرار گذاشته بودم اگه دیدمش اصلا محلش نزارمو تا اونجایی که میتونم جلوی خودمو بگیرم تا نگاهش نکنم….

مامان از یلدا خواسته بود که همه سال نو رو خونه ی ما تحویل کنن….و خلاصه قرار بود که همه اینجا جمع بشیم….داشتم قایمکی چندتا پسته میخوردم که مامان از حموم بیرون داد زد :

-یاسی داری چیکاد میکنی!؟

فورا از سفره هفت سین فاصله گرفتم و به دروغ گفتم:

-داشتم به ماهی ها غذا میدادم!

یه نگاه به من و یه نگاه به تنگ ماهی ها انداخت و بعد گفت:

-باشه تو راس میگی…گوش کن دختر…اون بادام و پسته کلی کالری داره بدبخت…حالا هی بلنبون!

اخمی مصنوعی کردمو گفتم:

-عه نخوردم….میگم داشتم به ماهی غدا میدادم نه به خودم…

چپ چپ نگام کرد و بعد گفت:

-خیلی خب…بیا برو قبل سال تحویل حموم کن….گربه شور نکنی خودتو…درست و حسابی حموم کن که بدنت صدای قیژ بده….

-مگه بشقاب چرکم که صدای قیژ بدم!

-بلبل زبونی نکن…برو وقت نیست…

چشمی گفتم و رفتم سمت حموم….با خیال راحت حموم کردم…آوازمم خوندم…شنامو هم رفتم تو وان و بعد حوله پوشیدمو اومدم بیرون!خلاصه یه همچین چیزی!

وقتی اومدم بیرون بابا نشسته بود رو به روی تلویزیون و همونطور که سفره ی چیده شد رو میز رو نگاه میکرد گفت:

-یاسمن بابا جان….اینقدری که خودت میخوری و به فکر شکمتی یکمم به این ماهی ها برس…بدبختا اگه من نرسیده بودم تلف شده بودن تا الان…گناه دارن …سینزده بدر اگه جایی رفتیم بندازشون تو آب…

بند حوله رو به دور کمرم سفت کردمو گفتم:

-حاج اقا ده بار بهشون غذا دادم …بخدا بیخودی اسم من در رفته اینا شکمو تر از منن….اینا اگه پیش ننه باباشونم بودن اینقدری سهمیه غذا بهشون نمی رسید!

بابا سری تکون داد و با خودش زمزمه کرد:

-با جوونای امروزی مگه میشه دوکلام حرف زد!

چیزی نگفتم و رفتم سمت اتاقم…درو بستم و شروع کردم با خودم ترانه خوندن و بعد رفتم رو یه روی آینه ایستادم …گره ی حوله رو از دور کمرم باز کردم و بدنم رو توی آینه نگاه کردم…بیخودی به من میگن شکمو…من نه شکم دارم نه پهلو…فقط بدنم پر…آره من چاق نیستم….یاسمن به حرفهای بقیه اصلا گوش نده ..تو که چاق نیستی…تو کیم کارداشیانی فقط یکم سفیدتر و خوشگلتری …تازه اون زیاد نمیخوره و اون اندامش ساعت شنیه…تو میخوری و اندامت ساعت شنیه….آره…بیخود میگن تو چاقی…..ولی یکم باید از این پریت کم کنی…آره افرین…دیگه قول بده تو سال جدید یکم کمتر بخوری…مثلا صبحانه چهارتا نون و دوتا تخم مرغ و مربا و عسل و پنیر و گردو و آب پرتقال وشیر عسل نخور….همون نون و تخم مرغ و شیر و عسل کافیه….یا مثلا میان وعده سه تاموز و دوتا سیب نخور و شیرکاکائو نخور..همون سه تاموز کافیه…ناهار دو بشقاب برنج نخور ..یه بشقاب بخور…عصرونه نخور…شام هم نخور…مثلا یکم سالاد سبزیجات بدون سس بخور…باشه دختر خوب!؟؟؟آفرین! چقدر آخه تو خوبی!

اینارو رو که به خودم توی آینه گفتم سشوارو برداشتمو موهامو خشک کردم و بعد لباسهای نو و جدیدمو از کمد درآورومو مشغول پوشیدنشون شدم….!

همون موقع صدای باز شدن در و بعد اومدن امیر و یلدا به گوشم رسید…حسابی با بابا گرم گرفته بودن و داشتن پیش پیش عید رو تبریک میگفتن…یکم بعد صدای ایمان هم به گوش رسید..

دستمو رو قلبم گذاشتم و با ترس آب دهنمو قورت دادم..خاک تو کله ام که با وجود اینکه باخودم قرار گذاشته بودم بهش فکر نکنم اما با شنیدن صداش بدنم اینجوری داره بلرزه در میاد!

باید اینقدر خوشگل بشم که چشاش درآد و بفهمه کیو از دست داده….

دستپاچه لباسامو تنم کردم…یه بلوز خردلی با گلهای ریز آبی مدل گشاد که پشتش پیلی میخورد و یه ساپورت مشکی…..چتری هامو ریختم رو پیشونیم…لپهام نیشگون گرفتم تا سرخ بشن…و بعد رفتم سراغ اون ادکلن خوشبوئہ..یکم به گردن و مچ دستهام زدم که همون موقع در باز شد و یلدا اومد داخل…اونم حسابی به خودش رسیده بود…تا چشمش به من افتاد حیرت زده گفت:

-وااااااااااای خدا نگاش کن…چقدر تو خوشگل شدی …یه دختر تپل مپل با لپهای صورتی و لبای سرخ و چتری های سیاه….

ذوق زده چرخی زدمو گفتم:

-جون من راس میگی!؟ خوشگل شدم!؟؟

با لبخند گفت:

-خیلییییییی خیلیییییییی…من پسر بودم تورو میگرفتمت…!

خندیدمو گفتم:

-اگه پسر بودی زنت میشدم!

هردو باهم خندیدیم و بعد از اتاق بیرون رفتیم….

به خودم قول دادم اصلا بهش نگاه نکنم…توجه نکنم…. و جلوی خودمو بگیرم که یکم به خودش بیاد و تکلیفمو روشن کنه….

حتی تا وقتی هم روی مبل نشستم بهش نگاه نکردم…خیلی سخت داشتم جلوی خودمو میگرفتم….

چیزی تا سال تحویل نمونده بود…بابا قرآن گرفته بود توی دستش و نجوا کنان لب میزد….

مامان و یلدا باهم بگو بخند میکردن و امیرحسین تند تند کنالای تلویزیون رو عوض میکرد…

دلم میخواست دیدش بزنم ولی نمیخواستم ببسنه که میخوام تماشاش کنم یا حتی حس کنه تو دلم واشه دید زدن صورتش هیهات و کنفیکون!!!

به بهونه برداشتن آجیل یکم خودمو خم کردم و بعد از گوشه چشم نگاهش کردم….

وای خدا قلبم! چقدر تغییر کرده بود..چقدر خوش قیافه و حذاب و دوست داشتنی شده بود…

این نگاه کوتاه لعنتی گرچه چند ثانیه هم طول نکشید اما همین چند ثانیه واسه دیدن اون شدت از جذابیت لازم بود….دست و دلم لرزید….کاش قهر نبودم تا با خیال راحت بهش نگاه میکردم…کاش اصلا نمیزاشتم ریششو بزنه….آره اره…نباید اجازه میدادم…اینجوری قیاقه اش خیلی اومده تو چشم….!

با اینکه نگاهش نمیکردم اما بخاطر شعاع دید میتونستم حس کنم سرش تو گوشیه و داره چت میکنه!

یعنی داشت به کی پیم میداد!؟؟؟ نکنه دوست دختر جدید گرقته باشه!؟؟ نکنه دوباره رقته باشه با مینا….اه…این دم عیدی چه شرایط بدی…چه حس و حال گهی!!!

کاش اون نگاه کنه…کاش یه حرکتی…یه کلامی…یه چیزی بگه که دوباره باهام آشتی کنیم!

قبل سال تحویل اما از روی مبل ببندش شد….

یلداپرسید:

-ایمان جایی میخوای بری!؟؟

صورتشو ندیدم اما صداشو شنیدم که گفت:

-آره….هنو میام داده برم بالا….

یلدا که خیلی با خانواده ی عموش جور نبود گله مند گفت:

-عه…من دلم میخواد اینجا باشی…نمیشه بعدا بری….

-نه آخه پیام داده…نتونستم بگم نه…

بابا قرآن رو بوسید و گذاشت گنار و بعد گفت:

-برو ایمان جان…عموته…بزرگترته…بدون اینکه خودش بگه باید بری پیشش…برو بابا جان…..

وای خدایاااااا…دلم میخواست منفجر بشم…یعنی اون میخواست سال نو رو پیش اون مینا بگذرونه!؟؟ اون مینای حسود بد مزخرف لعنتی!

بلند شد…خداحافظی کرد و بدون اینکه حتی به من نگاه هم بندازه از اونجا رفت بیرون…

خیلی حالم گرفته شد…خیلی زیاد! اصن یه جورایی از این رو به اون رو شدم چون دلم میخواست پیشم باشه…شاید باور نکردنی باشه…ولی دیگه حتی میلی به اون میوه ها… اون آجیلها….اون پسته ها…اون بادمها…نه…میلی به هیچکدوم نداشتم….فقط مجبور بودم یه لبخند مصندعی زورکی روی لبهام بنشونم….همین و بس…

دیگه چیزی تا تحویل شدن سال نمونده بود…شاید چند دقیقه…همه خیره بودیم به صفحه تلویزیون و گوش سپرده بودیم به صدا و حرفهای احسان علیحانی……

مامان که بخاز ماه عسل بدجور عاشق علیخانی بود دستاشو به حالت دعا برد بالا و گفت:

-خدایا به جق همین لحظه ی زیبا یه همچین دومادی نصیبم کن…یه پسر باهمین کمالات! یکی که همش بانی خیره!میدونم جز غیرممکنهاست ولی یه کاریش بکن!

امیرحسین و یلدا از دعای مامان زدن زیر خنده…منم که کلا تو حس و حال خودم بودم…بابا مامان رو چپ چپ نگاه کرد و گفت:

-زن اخه این چه دعایی!

مامام مظلوم گعت:

-آخه حاج آقا من این پسر رو خیلی دوست دارم…هم خکش قیافه اس…هم خوش قد و بالاست…هم اینکه بانی کلی کار خیره….هم عاقل..هم بالغ….هم فهمیده اس..هم اینکه کلی کار خوب و خیر انجام داده….

بابا اجازه داد تا حرفهای مامان تموم بشه و بعد گفت:

-حالا بنظر خودت چجوری ممکنه یه همچین آدمی یا اینهمه بقول امروزیا آپشن بیاد یاسی مارو بگیره….

-هییی..آره والا….

صدای قه قهه های یلدا و امیر حسین منو از فکر ایمان بیرون کشید…

شوخی هاشون اصلا نه اذیتم کرد و نه حتی توجه امو جلب کرد…من واقعا دمغ بودم…خیلی زیاد…. حس و حال هیچی رو نداشتم…هیچی!

عیدی که اینجوری بخواد تحویل بشه اصلا نمیخوام تحویل بشه!

داشتم ثانیه شمار رو نگاه میکردم ..ثانیه اس که میگفت داریم لحظه به لحطه به سال جدید نزدیک میشیم که همون موقع یه نفر تند تند به در زد…

با قلبی تپنده و صورتی سرشار از امید بلند شدمو گفتم:

-من وا میکنم…..

تقریبا به سمت در پرواز کردم….امیرحسین با خنده گفت:

-زود بیا وگرنه تا اخر سال مجبور میشی هی در واکنی…..

یه حسی بهم میگفت ایمان….و من امیدوار بودم حسم درست باشه….

یه نفس عمیق کشیدم و بعد درو باز کردم….

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

7 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن