رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت ۳۴

از یه جایی به بعد به یلدا گفتم که خسته ام و جون همراهی کردنشو ندارم….البته باید اعتراف کنم که بیشتر به این دلیل نمیخواستم برم چون پول نداشتم…

اصلا شدیدا لعنت به بی پولی و بیکاری! وقتی سر کار بودم دستم تو جیبم بود….اما حالا….من همه پولامو خرج کردم…واسه کارای بیخودی‌…واسه خرید چیزای الکی‌…..

این شد که یلدا و امیرحسین خودشون رفتن دنبال ادامه ی خرید….

تو کافه ی پاساژ نشستم که یه نوشیدنی سفارش دادم….

چند دقیقه ای گذشته بود…داشتم آب میوه میخوردم که ایمان اومد و کنارم نشست….

سر نوشیدنی ای که تو دستش گرفته بود رو باز کرد و بعد گفت:

-چرا چیزی نخریدی……؟؟

به جورابای زرد رنگی که روش طرح ستاره های آبی کوچیک بود اشاره کردمو گفتم:

-پس این چیه!؟؟؟ ۲۵هزار تومن بابتش پول دادم….به این نمیگن خرید!؟؟؟

سر تکون داد و گفت:

-اومممم…..چرا….به این هم میگن خرید!

حس کردم همچی یه نموره عجیب غریب حرف میزنه…مثلا با طعنه…دوباره گفتم:

-تو کارتم کلی پول هست…منتها جدیدا دختر خوبی شدم….با خودم یه تصمیمایی گرفتم…مثلا کم‌خرید کنم….مثلا همین‌جورابا کافیه…..من کلی کیف و کفش و مانتو و بلوز دارم که بعضیاشون سالی یه بار هم نوبتون نمیشه بپوشمشون…..امسال میخوام کمتر خرید کنم……

دست کرد تو جیبش…کیفش رو بیرون آورد و بعد کارت بانکیش رو از روی میز به سمتم سُر داد و گفت:

-هر چی دلت‌میخواد بخر….

به سرفه افتادم….پیشنهادش خیلی مزخرف بود….اخم‌کردم…کارتشو سُر دادم سمتشو گفتم:

-اصلا پیشنهاد خوبی نبود…..

گفتم که من کلی پول تو کارتم هست….

نگام کرد و گفت:

-واقعااااا !؟

-آره…نه پس…الکی میگم…..!

لبخند محوی زد و گفت:

-خب….منو مهمون میکنی الان….!؟؟ من دلم یه ساندویچ میخواد…..یه ساندویچ درست و حسابی….یه رویال….آره یه رویال….

واسه اینکه کم نیارم گفتم:

-باشه…میخرم….چیز دیگه ای نمیخوای….!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-چرااا….یه نوشابه و سالاد هم میخوام….

با قدمهایی مردد بلند شدم و به سمت فروشنده رفتم….سفارشهارو دادم‌ و همونجا ایستادم….فقط امیدوار بودم پولم کافی باشه…

چند دقیقه بعد بالاخره سفارشها آماده شد.

..مبلغ رو که دیدم ترس برم داشت….

خدا خدا میکردم‌پولم برسه اما وقتی کارت رو کشیدم متوجه شدم که موجودی کافی نیست……

اووووووخ!عجب شانس گندی! پولم کافی نبود!!! فروشنده هی بهم نگاه میکرد و من مونده بودم باید چیکار کنم که همون موقع ایمان آهسته کنارم زد و کارت کشید….

اوووووف! کم مونده بود از خجالت ذوووووب بشم!

ایمان سفارشهارو گرفت و باهم رفتیم سمت همون میز….با خجالت پشت میز نشستم…

ساندویچ رو نصف کرد….و گفت:

-که گفتی حسابت پر پول آره…. !؟؟

روم نشد سرمو بالا بگیرم….باز با دروغ گفتم:

-احتمالا یه مشکلی پیش اومده وگرنه من کلی پول تو کارتم داشتم…..

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-موجودیت کافی نبود!

اخم کردمو گفتم:

-آره نبود…اصلا به درک که نبود….! من پول ندارم…من بیکارم…..من…..

دوباره کارتشو به طرفم گرفت و گفت:

-فردا…با دوستات برو خرید….که راحت باشی…هرچی دوست داری بخر…..

با اخمی مصنوعی کارتو پس فرستادمو گفتم:

-نمیخوام…..از پدرم پول میگیرم….شما کارتتو نگه دار واسه مهین جونت خرید کن….

خندید و گفت:

-برو بابا…مهین کیه دیگه…….کارتو بگیر و فردا برو خرید…….

بهش نگاه کردم….پرسبدم:

-یعنی نمیخوای با مهین عروسی کنی!؟

پورخندی زد و گفت:

-برو بابا….شهین و مهین میخوام چیکار…..یه گربه ی چاقالو دارم همون بسمه….

نیشم از شنیدن این حرف تا بنا گوش وا شد…و قلبم دوباره شااااااد……

نیشم از شنیدن حرفهای ایمان تا بنا گوش وا شد…و قلبم دوباره شااااااد……

خجالت زده و کمی لوس گفتم:

-یعنی مهینو دوست نداری!؟؟؟

ابروی چپشو انداخت بالا و همونطور که اطراف رو نگاه میکرد گفت:

-نه…مگه دل من گاراژ……

بعد تو گلو خندید و گفت:

-درواقع به طور کلی ابعاد تو به اندازه ای شده که من بخوام هم تو دلم واسه بقیه جا نیست…!

خندیدم….رویالش رو یه لقمه ی چپ کرد و بعد گفت:

-عید رسشمو میزنم…..

متعجب گفتم:

-واقعنی!؟؟

با تکون سر این خبر عجیب غریب رو تائید کرد….

-اهوم! شاید مهین جون بخواد بیاد اینوارا….ریشو بزنم بهتر!

دستمو زدم رو میز و دلخور گفتم:

-ایماااااااان……جون من اسمشو نیار!

-مگه مواد مخدر!

-آره مخدر….مثل کراک….

لبخند زد و گفت:

-بااااوشه!

چون خیلی وقت بود که ریش داشت تقریبا قیافه بدون ریشش رو از یاد برده بودم…گوشیمو از جیب بیرون کشیدمو گفتم:

– بزار یه چندتا عکس با ریش ازت بگیرم….

نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-نگیر بابا….یلدا و امیر میبینن شر میشه!

گوشیو مقابلش گرفتم و گفتم:

-نترس …اونا الان سرگرم خریدن…..

یه دل سیر ازش عکس انداختم….هی هرچی میگفت بسه ول نمیکردم….میخواستم به اندازه تمام شبهایی که کنارم نیست و واسش دلتنگ میشم ازش عکس داشته باشم….اون آخراش دیگه وقتی دید از پس من برنمیاد به خوردن نوشابه ادامه داد و نق زد….

از اون همه عکس راضی نشدم….

خودمم کج نشستم و بعد چندتا هم سلفی گرفتم….بطری نوشابه رو آورد پایین و گفت:

-نگیر یاسی….بعدا اینارو تو گوشیت میبنن شر میشه….

درست سر جام نشستمو گفتم:

-کسی نمیبینه….خیالت راحت…..

بعد دستمو زیر چونه ام گذاشتمو محو تماشاش شدم….

بخدا که من این قدرت رو داشتم که تمام عمر همینطور بشینمو نگاش کنم بدون اینکه ازش سیر بشم…..یا حس خستگی بهم دست بده…

دستاشو رو میز گذاشت و پرسید:

-چیه….!؟ خبریه!؟؟ خیلی نگاه میکنی….

آهسته گفتم:

-اون روز صبح….وقتی من رو کاناپه بودم تو منو بوسیدی…..

اولش چیزی نگفت…بعد انکارش کرد:

-توهم زدی…خواب بود….

ابروهامو بالا انداختمو گفتم:

-نوووووچ!من مطمئنم…جایی که بوسیدی هنوز داغ….

انگشتاشو تو ریشش بالا و پایین کرد و گفت:

-عِهههه! شیطون شدیاا.

لبخند دلربایی زدمو گفتم:

-شیطون بودمممممم…..

سرشو آورد جلو و گفت:

-خب شیطون خانم….بگو ببینم دیگه چیا بلدی!؟؟؟

-خیلی چیزا…..

-مثلا…..!؟

زبونمو دور لبهام کشیدمو گفتم:

-مثلا بلدم لباتو آروم بخورم‌‌…..بازوهات نوازش کنم….چشماتو ببوسم…..ایمان کوچولو رو ببوسم….

اخم کرد و گفت:

-اون کوچولوئه!؟؟؟

دستمو رو دهنم گذاشتم و باخنده گفتم:

-نه….فکر کنم باید میگفتم هیولا…..

نیشخندی زد…بعد کارتشو سمتم گرفت و گفت:

-این پیشت بمونه….از این بعد هی تو همین کارت واست پول میریزم…..

از اوم لباسهای خوشگل موشگل بخر…..

سریع گفتم:

-من کارتتو نمیخوام ایمام….

اخم کرد و گفت:

-با من چک و چونه نزن …بزار تو کیفت تا کسی ندیده….به منم ربطی نداره که میری سر کار یا نه….پول داری یا نه… این کارت از این به بعد پیش تو میمونه….من واست پول می ریزم اینجا…خب برش دار….

یلدا و امیر دارن میان….

خیلی زود کارتو برداشتمو گذاشتم تو جیبم و مشغول خوردن نوشابه شدم

خیلی زود کارتو برداشتمو گذاشتم تو جیبم و مشغول خوردن نوشابه شدم…بعد از گوشه چشم به پشت سر نگاه کردمو گفتم:

-کو!؟ چرا نمیبینمشون!؟؟؟

نی رو تو‌ نوشیدنی گذاشت و هورت کشان گفت:

-کی!؟

-یلدا و امیر دیگه!

کمر خم شده اش رو صاف کرد و گفت:

-دروغ گفتم!

با حرص نگاهش کردمو گفتم:

-دیوونه! فقط میخواستی من کارتو بزارم تو جیبم….درست!

خونسرد گفت:

-یه همچین چیزی!

دلم نمیخواست ایمان بهم پول بده…لااقل تا وقتی که نسبتی بهم نداره…..اما خب…خودش این گوشی رو برام خریده بود.البته عامل شکسته شدن گوشی هم خودش بود…..با این حال گفتم:

-ایمان….

دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:

-چیه!؟

-من دلم نمیخواد از کارتت استفاده کنم….

اخم کرد و گفت:

-بازم شروع کردی یاسمن…..

نظر واقعیمو بهش گفتم:

-آخه من حس خوبی ندارم…مطمئنم پیش باشه ازش خرج نمیکنم!

-چرااااا !؟

تعلل کردم….دودل بودم واسه گفتم این حرف اما درنهایت گفتم:

-آخه ما چه نسبتی باهم داریم!؟ من این کارتو باید با چه دلیلی از تو بگیرم!

تا اینو گفتم بهم خیره شد…فکر کنم خودشم نمیدونست واسه این حرف چه جوابی بده‌…

راستش تو اون لحظه خیلی مایوس شدم….

ا نقدر که تقریبا اطمینان پیدا کرده بودم اون منو فقط واسه دوستی میخواد….

غمگین تو چشماش زل زده بودم که گفت:

-بزهر شرایطم یکم خوب بشه….در مورد خودم و خودت با بابا حرف میزنم…..

باورم‌نمیشد….

واقعا باورم نمیشد….یعنی …یعنی اون میخواست بیاد خواستگاری!؟؟

نه امکان نداشت….بالاخره یه نفر میخواست لز من خواستگاری کنه…..اایییییییی!

کاش یه نفر این لحظه تاریخی رو ثبت کنه…

آب دهنمو قورت دادم…انگشتمو روی سینه ام گذاشتم و گفتم:

-یعنی…یعنی ….یعنی میخوای بیای خواستگاری من !؟

سرشو تکون داد و گفت:

-الان نه…سر فرصت!یکم که شرایط خوب بشه!

وای خداااات جون….وقتشه زانو بزنم و ازت تشکر کنم….بالاخره منم یه خواستگار درست و حسابی پیدا کردم…..

صورتم از شوق زیاد سرخ و سفید شده بود…کم مونده بود از شدت ذوق جان به جان آفرین تقدیم کنم….

ایمان آهسته خندید و گفت:

-خب…حالا دیگه میدونی با چه عنوانی از اون کارت خرج کنی….همسر آینده!

او‌‌وووووف! یعنی در واقع منو این همه خوشبختی محال…..محال….محال…

کم مونده بود بپرم تو هوا و بندری برم….

دیگه خوبتر از این حس هم مگه داشتیم!

لبخندم اونقدر ضایع بود که ایمان گفت:

-ببین دیگه ایندفعه واقعا اون دوتا دارن میان…قیافه ی تو هم خیلی ضایس! خودتو جمع و جور کن شک نکنن…..

خندیدمو گفتم:

-سخت آخه…من هیجان زده شدم…

جدی گفت:

-آسونش کن!

لبهامو بهم فشردم تا جلوی خنده امو بگیرم و قیافه ام‌ چیزی لو نده‌…

خیلی سخت بود کنترل کردن خودم…منظورم جمع کردن خنده هام بود….خنده هایی که دلیلشون خواستگاری غیر مستقیم ایمان بود….

آاااااخیش! حالا دلم خنک شده بود…حالا دیگه مطمئن بودم که منم یه خواستگار درست دارم که منو میخواد….

وای! چه حس خوبی!

امیر حسین و یلدا به ما نزدیک شده بودن درحالی که من همچنان لپامم سرخ شده بودن و نیشم تا بناگوش باز..

امیرحسین اول چند تا نوشیدنی خنک سفارش داد و بعد خودشو ولو کرد رو صندلی و گفت:

-اووووف! پاهام فلج شدن!!!

یلدا اما بدون هیچ احساس خستگی ای گفت:

-خوب بود…هرچی دوست داشتمو همینجا دیدم دبگه نیازی نیست جای دیگه برم..کاش تو هم میومدی یاسی…هیچی هم نگرفتی ….

با همون نیش باز به جورابا اشاره کردمو گفتم:

-پس این چیه!؟؟ این جوراب جز خرید حساب نمیشه!

امیرحسین بلند بلند زد زیر خنده و گفت:

-این اولینباریه یاسی واسه عیدش هیچی نمیخره جز یه جفت جوراب ولی نیششم تا بناگوش بازه….!

ایمان نا محسوس چشم غره ای رفت و من بالاخره لبهامو بستم….

بعد اینکه یه چیز خنک خوردن و یکم خستگیشون در رفت همه باهم بلند شدیمو از پاساژ بیرون رفتیم و خودمونو به ماشین ایمان رسوندیم.

من و یلدا عقب نشستیم….یلدا یه پلاستیک به سمتم گرفت و گفت:

-اینو برای تو گرفتیم!

پلاستیک لباس خونگی خوشگلی که خیلی خفن و باحال بود و من عاشق رنگ مدلش شده بودمو تو دستهام گرفتمو گفتم:

-دمت گرم بابا!

یلدا با ذوق گفت:

-خوشت اومد !؟؟ خوبه!؟؟

-خیلی….نمیخواست زحمت بکشی!

-زحمت نبود….هدیه ی عید!

وقتی رسیدیم خونه یلدا و امیر رفتن خونه ایمان و منم رفتم بالا….

نشستم رو تخت و کارت ایمان رو از کیفم بیرون کشیدم و نگاهش کردم…. چه حس خوبیه داشتنش….نمیخواستم با کسی تقسیمش کنم….میخواستم ایمان فقط مال خودم باشه…منو بخواد…فقط من…نه کس دیگه ای!

مامان تو آشپزخونه داشت شام درست میکرد….دست و صورتمو که شستم و لباسامو که عوض کردم رفتم سراغش….

البته اول یخچال…سه تا موز از سبد میوه برداشتم که چرخید سمتمو گفت:

-بجون خودم اگه هر سه تارو بخوری همین کفگیرو میکنم تو حلقت!

با ترس و لرز یکی از موزهارو سرجاش گذاشتمو گفتم:

-بابا فاطی جون چرا تهدید به قتل میکنی!؟؟؟همش واسه یه موز ناقابل!

بیا گذاشتمش سرجاش!

با حرص دوباره سرگرم سرخ کردن فلافلهاش شد و بعد گفت:

-شورشو درآورده از بس میخوره….میمون هم سه تا موز باهم نمیخوره….! این از میمون هم بدتر!

دوتا موز خوردمو قایمکی دوتا سیب…بعد پشت میز نشستم و گفتم:

-فاطی جون تو رفتی مکه…اینایی که میرن مکه که نباید اینقدر تند حرف بزنه!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-چه ربطی داره…..!؟ اینقدر نخور…نخور….معده ی صاب مردت گشاد میشه دیگه نمیتونی لاغر کنیااااا…الحمدالله که هیچی خواستگار نداری همینجوریش باد کردی…دیگه واقعا باد میکنی رو دستمون!گوش کن دختر….مردا از زنای چاق خوششون نمیاد….از زنای چاق و گنده که همش چربی ان….مردا زنای تراشیده و خوش اندام دوست دارن…باریک و کشیده و ظریف و خوش بدن….اینجوری که تو پیش میری فردا پسفردا‌میترکی!

سر تکون دادمو گفتم:

-با تشکر از نصیحتهاتون…حالا میهش بهم شام بدین….خیلی گشنمه….

ترسناک نگام کرد و گفت:

-بترکی ایشالاااا…..! امیر و یلدا کجان!

-پاییننن….

-از این فلافلا ببر واسشون …

-یلدا شام درست کرده ولی باش میبرم…..

بلند شدمو چند تا فلافل گذاشتم تو بشقاب و مشغول خوردن شدم… بعد از اینکه یه دل سیر فلافل خوردم سهم بقیه رو تو ظرف گذاشتمو بلند شدم و از خونه رفتم بیرون…

داشتم از پله ها پایین می رفتم که مینا رو دیدم.از پله ها بالا مقومد درحالی که یه عالمه خرید کرده بود….چه پزی هم میداد با اون قیافه اش….! شیطونه میگفت برم جورابای ۳۰ هزارتومنیمو بیارم به رخش بکشم….

خواستم از کنارش بگذرم که گفت:

-هه! خایه مالی هم عالمی داره!

تندی سرمو به سمتش چرخوندمو نگاهش کردم….میدونم منظورش از خایه مال من بودم واسه همین تند گفتم:

-تو هر جور دوست داری فکر کن!

اصن این دختره از وقتی ذات واقعیش واسه ایمان رو کردم اینقدر باهام بد شده بودو به هر بهونه ای تیکه میپروند….به هر بهانه ای….!!!

حالا اون پایین بود و من بالا….

چشماشو تنگ کرد و دماغشو چین داد و گفت:

-تو یه مارمولکی هستی که فقط خدا میشناستت….!آب زیرکایی و مارموز…واسه اینکه خودتو به خانواده عموی من بچسبونی هی پاچه خواری ایمانو میکنی و مثل کنیز کلفتها واسش کار میکنی و غذا میبری‌….میدونی چیه!؟؟ تو به عقده ای بدبخت بی خواستگار چاقی که هدفت فقط و فقط اینه که خودتو قالب کنی به ایمان و مخشو بزنی‌…..تو حسودیت میشد که من اینهمه خاطرخواه دارم….عشق ایمان به من عصبیت میکرد واسه همین زاغ سیاه چوب میزدی و خودتو جر میدادی که بتونی مارو ازهم جدا کنی……بلعهههه! شناخت تو خیلی ساده است!

اون همینطور حرف میزد و من بالبخند گوش میدادم…..میدونید….راستش از درون از حرفهاش هم شوکه شده بودم و هم عصبی هم دلگیر و ناراحت‌ولی تجربه اثبات کرده تو همچین مواقعی هیچ چیزی به اندازه ی یه لبخند ژوکوند و یه قیافه ی بیخیال نمیتونه طرف بسزونه‌……

در واقع اصلا من چرا باید خودمو عصبی میکردم!؟؟؟

وقتی ایمان اومد خواستگاریمو جواب بله شنید و ما باهم ازدواج کردیم اونوقت نوبت اونه که هم حرص بخوره…هم عصبی بشه، هم دلخور…اصلا بترکه!

اجازه دادم تا تمام حرفهاشو بزنه……بعد لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-باشه…تو خوبی! من برم غذای ایماااااان جوووووووون رو بهش بدم! بای بای خانم خوش اندام و خوشگل و خوش خواستگار!

میخواست منفجر بشه از حرص خصوصا وقتی گفتم ایمان جووون….حقشه…..تا دیگه اون باشه هی به من تیکه نپرونه !!!!

رفتم سمت در و زنگ زو زدم….

یلدا درو به روم باز کرد و گفت:

-واااای بوی فلافل خونگی میاد…..

به ظرف اشاره کردمو گفتم:

-مامان درست کرد داد واسه شما هم بیارم…

ظرف رو ازم گرفت و گفت:

-ای جاااااان…..دستش درد نکنه….اصن حوصله آشپزی نداشتم…..

اون رفت سمت اشپزخونه و منم رفتم سمت سالن….جایی که ایمان امیر حسین طبق معمول آجیل میخوردن و فوتبال تماشا میکردن…..اه اه! مرده شور فوتبالو ببرن! اصن مرده شور هر چیزی رو ببرن که ایمان از من بیشتر نگاش میکنه!

پشتشون ایستادم و داشتم تی وی رو نگاه میکردم که چشمم به پسته های توی آجیل خوری افتاد و گفتم:

-وااااای پسته!

بعددستمو دراز کردم یه مشت پسته برداشتم که

امیرحسین بیشتر شوخ طبعانه گفت:

-عه! نکبت اینهمه پسته میخوری ایمان فکر میکنه پسته نخورده ای!

خجالت زده سرمو پایین انداختم که ایمان بلند بلند زد زیر خنده و گفت:

-بزار بخوره….بچمون خیلی لاغر….بزار بخوره جون بگیره!

اصلا به حرفهاشون اهمیت ندادم…رو دسته مبل نشستم و گفتم:

-چرا باید از خیر خوردن چیزی که کیلو ۳۵۰هزارتومن هست بگذرم!؟؟؟

ایمان خندید و گفت:

-قانع شدیم‌بخور….

-درضمن….من اصلا چاق نیستم….من فقط‌هیکلم پُره…..

امیرحسین بدون اینکه نگام کنه گفت:

-مگه تفنگی!؟؟؟

بعد همشون بلند بلند و باهم زدن زیر خنده….

بازم اهمیت ندادم….کلا همه چیز به چپم‌شده بود!همون موقع یلدا از توی آشپزخونه گفت:

-شام آماده است اونم‌چه شامی…فلافل خونگی خاله فاطمه!

پوست پسته هارو گذاشتم تو ظرف و گفتم:

-وااااای به به…..شااااام…..

 

admin

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

7 دیدگاه

  1. کاش یه ذره از اشتهای این بزغاله رو داشتم!!!!!
    خیلی رمان باحالیییههههه
    خیلی واقعیه
    از اون رمانایی نیست که شخصیتاش شبیه الهه های یونانی باشن در اصل باید بگم بهترین تیکش همین پر عیب و نقص بودن کاراکتراشه مثله زندگی واقعی خودمون
    دم نویسنده گرم

  2. به نظرم خیلی رمان جذابیه اما یه انتقاد دارم اونم اینه که از اول تا اون جایی که مادر ایمان مرد جذاب و قشنگ بود از اون به بعد کلا رمان عوض شد انگاری چون اولای رمان ایمان یه پسر محجوبی بود که کلا نمیذاشت نامحرم بهش دست بزنه ولی وقتی سروکله مینا پیدا شد شخصیت ایمان تغییر کرد و این هذمش واسم سخت بود به نظرم با اینکه هنوزم این رمان جذابه اما باید خیلی تخصصی تر نویسنده هواسش باشه نباید شخصیت ها هی رنگ عوض کنن مگر اینکه کم کم و ظریف تر اینکار انجام بشه تا هضمش برای مخاطب راحت باشه. ببخشید زیاد شد امیدوارم حرفام مفید باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن